شرحی برزیارت عاشورا(2)

سلام درقرآن وروايات

«سلام» از واژه هايي است که در24 آيه از قرآن   ونیز درروايات معصومين (ع ) مطرح است

و از سنت هاي موکَّد دين مبين اسلام می باشد . سلام مرزهاي جغرافيايي و زبان و نژادهاي مختلف با الوان و گويش ها را درهم مي نورد

سلام در قرآن :در قرآن  درموارد متعدد کلمه سلام آمده ودرمواردگوناگونی استعمال شده است:

1- سلام درموردخداوند:

1/1- سلام يکي از نام هاي خدا:«هُوَ اللَّهُ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ ا لسَّلَامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ »(حشر22 ) . اوست خداي يکتا که معبودي جزاو نيست فرمانروا منزه ازهرعيب و سلامت بخش ...

آری ؛ خداوند هيچگونه ضرري به خلق نمي زند چون سلام است

1/2- سلام ازطرف خدا :
سلام سخن خداست «سَلَامٌ قَوْلاً مِن رَّبٍّ رَّحِيمٍ»(يس - 85 )ولذادرچندين آيه خداوند به پيامبران سلام نموده است 1- ابراهیم پیامبر: اولین کسی که خداوند در قرآن به او سلام کرده است؛ و سَلَامٌ علی إِبْرَاهِيمَ (صافات/109) سلام بر ابراهیم ، سلامی از ناحیه آن پروردگار جلیل به سوی پیامبری که بزرگ انبیاء الهی است.
2- نوح پیامبر، پدر دوم آدمیان: سَلَامٌ عَلَى نُوحٍ فِی الْعَالَمِینَ(صافات/79) سلام ر نوح در میان جهانیان باد!

3- عیسای مسیح؛ وَسَلَامٌ عَلَیهِ یوْمَ وُلِدَ وَیوْمَ یمُوتُ وَیوْمَ یبْعَثُ حَیا(مریم/15)

از اين آيه مشخص مي شود که سلام و درود فرستادن براولياي خدا مخصوص زمان حيات آنان نيست و سلام کردن نشانه ي کوچکي نيست زيرا خداي بزرگ هم سلام مي کند .(تفسيرنور/ 24 ).
4- موسی و هارون؛ سَلَامٌ عَلَى مُوسَى وَهَارُونَ(صافات/120) سلام بر موسی و هارون
5- الیاس نبی؛ سَلَامٌ عَلَى إِلْ یاسِینَ(صافات/130) سلام برالیاس
6- جمیع انبیای عظام؛وَسَلَامٌ عَلَى الْمُرْسَلِینَ(صافات/181) سلام بر فرستادگان ( ورسولان الهی باد)

2)سلام فرشتگان به پیامبران

وَلَقَدْ جَاءَتْ رُسُلُنَا إِبْرَاهِیمَ بِالْبُشْرَى قَالُوا سَلَامًا قَالَ سَلَامٌ فَمَا لَبِثَ أَنْ جَاءَ بِعِجْلٍ حَنِیذٍ(هود/69) فرستادگان ما [= فرشتگان‌] برای ابراهیم بشارت آوردند؛ گفتند: «سلام »(او نیز) گفت: «سلام »و طولی نکشید که گوساله بریانی (برای آنها) آورد.

 3) سلام فرشتگان در بهشت بر صبر پیشگان

« سَلاَمٌ عَلَيْكُم بِمَا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ» (رعد/24)

«الَّذِينَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلآئِكَةُ طَيِّبِينَ يَقُولُونَ سَلامٌ عَلَيْكُمُ ادْخُلُواْ الْجَنَّةَ بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ »(نحل -32 )

 4) سلام نگهبانان بهشت به پرهیزكاران ... أَبْوَابُهَا وَقَالَ لَهُمْ خَزَنَتُهَا سَلَامٌ عَلَیكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوهَا خَالِدِینَ(زمر/73)

ادْخُلُوهَا بِسَلَامٍ آمِنِینَ(حجر/46)         

 (5سلام بر رهپویان وادی هدایت .وَالسَّلَامُ عَلَى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدَى(طه/47(

(6 سلام بر دردانه های آفرینش و بندگان برگزیده الهی قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَسَلَامٌ عَلَى عِبَادِهِ الَّذِینَ اصْطَفَى آللَّهُ (نمل/59(

7) سلام بندگان خاص حق بر جاهلان دور از ادب

وَعِبَادُ الرَّحْمَنِ الَّذِینَ یمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْنًا وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلَامًا(فرقان/63)

 8) سلام بر خانواده، از آداب ورود به خانه

یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تَدْخُلُوا بُیوتًا غَیرَ بُیوتِكُمْ حَتَّى تَسْتَأْنِسُوا وَتُسَلِّمُوا عَلَى أَهْلِهَا ذَلِكُمْ خَیرٌ لَكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ(نور/27)

9) سلام بر شب قدر.سَلَامٌ هِی حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ(قدر/5)

شب قدر، شبى است سرشار از سلامت(و برکت و رحمت) ، از آغاز تا طلوع سپیده چرا که هم قرآن در آن نازل شده: إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِی لَیلَةِ الْقَدْرِ(قدر/1) ما آن [= قرآن‌] را در شب قدر نازل کردیم!؛ و هم فرشتگان و روح در آن شب نازل مى گردند: تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ فِیهَا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ(قدر/4) فرشتگان و «روح» در آن شب به اذن پروردگارشان برای (تقدیر) هر کاری نازل می‌شوند.

  10) سلام اهل بهشت به يکديگر

« دَعْوَاهُمْ فِيهَا سُبْحَانَكَ اللَّهُمَّ وَتَحِيَّتُهُمْ فِيهَا سَلَامٌ  وَآخِرُ دَعْوَاهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ(یونس /10 ).

نیایش آنان در آنجا «سُبحانکَ اللّهمَّ» و درود آنان (با یکدیگر) در آنجا «سلام» و خاتمه دعاشان «الحمد للّه ربّ العالمینَ» است.

درقيامت به هرسو بنگري سلام است و بهشتيان اهل صفا وصميميت و سلام اند نه نزاع و قهر

تَحِيَّتُهُمْ يَوْمَ يَلْقَوْنَهُ سَلَامٌ وَأَعَدَّ لَهُمْ أَجْرًا كَرِيمًا (احزاب -44 ).

« وَنَادَوْا أَصْحَابَ الْجَنَّةِ أَنْ سَلَامٌ عَلَيْكُمْ » (اعراف -64 )

« أُوْلَئِكَ يُجْزَوْنَ الْغُرْفَةَ بِمَا صَبَرُوا وَيُلَقَّوْنَ فِيهَا تَحِيَّةً وَسَلَاماً » (فرقان / 75 ).

سلام کلام اهل بهشت است و دربهشت سلام فضاي همه جا را پرمي کند ازسوي خدا از سوي بهشتيان به خدا و ازسوي بهشتيان نسبت به يکديگر(تفسيرنور/ 24).

« لَا يَسْمَعُونَ فِيهَا لَغْوًا إِلَّا سَلَاماًوَلَهُمْ رِزْقُهُمْ فِيهَا بُكْرَةً وَعَشِيًّا... »(مريم /62 ).

(لَا يَسْمَعُونَ فِيهَا لَغْوًا وَلَا تَأْثِيمًا *إِلَّا قِيلًا سَلَامًا سَلَامًا.)(واقعه /62 ) .

دربهشت نه سخن بيهوده مي شنوند و نه تهمت گناه هرچه هست سلام است و سخن سالم بهشت سراي سلام وسلامتي است.( تفسيرنور/ 24 ).

11) سلام نام بهشت :
« لَهُمْ دَار السَّلَام عِنْد رَبّهمْ وَهُوَ وَلِيّهمْ بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ » (انعام )
پس دربهشت خشونت ،رقابت ،حسرت ،تهمت ،حسد، کينه ،دروغ ،اندوه وهيچگونه مرض و مرگ و فقرراهي ندارد.(تفسيرنور/42 )

« وَاَللَّه يَدْعُو إِلَى دَار السَّلَام وَيَهْدِي مَنْ يَشَاء إِلَى صِرَاط مُسْتَقِيم (يونس /52)

دارالسلام يکي از نامهاي بهشت است زيرا آنجا کينه اي دردلها نيست تا جنگ و جدال و بهره کشي پيش بيايد.سلام نام خداست و دارالسلام يعني جواررحمت الهي و جاني که کلام و درودشان سلام است و از خدا هم به آنان سلام مي شود.سلامتي دنيا گذرااست ولي سلامت آخرت پايداراست .(تفسيرنور/42 )

12)سلام دراديان ديگر :«اذا وَنَبِّئْهُمْ عَنْ ضَيْفِ إِبْرَاهِيمَ * إِذْ دَخَلُوا عَلَيْهِ فَقَالُوا سَلَامًا » ابراهيم / 41

« وَلَقَدْ جَاءَتْ رُسُلنَا إِبْرَاهِيم بِالْبُشْرَى قَالُوا سَلَامًا قَالَ سَلَام... »( هود /96 )

« وَالسَّلامُ عَلَىَّ يَوْمَ وُلِدْتُ وَ يَوْمَ اَمُوتُ وَ يَوْمَ اُبْعَثُ حَيًّا » (مريم /33 )

13)سلام به معني سلامتي

« قُلْنا يا نارُکُونِي بَرْداً وَ سَلاماً عَلى إِبْراهِيمَ »(انبياء /96 )

« ادْخُلُوهَا بِسَلاَمٍ آمِنِينَ... »(حجر/64 ).

«يَهْدِي بِهِ اللّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوَانَهُ سُبُلَ السَّلاَمِ... »( مائده /61 )

منظورازسبل السلام درآيه جاده هاي سلامت يعني سلامت فرد سلامت اجتماع سلامت روح و جان سلامت خانواده و سلامت اخلاق مي باشد .(تفسيرنمونه، ج 4 ،ص 323 ).

14)سلام به معني وداع وخداحافظي

سلام درفرهنگ عرب دو موقع دارد 1 -هنگام ورود و ملاقات 2 -هنگام خروج و خداحافظي مثل پايان نماز که مي گوييم   (السلام عليکم و رحمه الله و برکاته ).                     فَحْ عَنْهُمْ وَقُلْ سَلامٌ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ) (زخرف /89)

سلام دراحاديث و روايات : در روايات اسلامي تاکيد زيادي روي سلام شده است تا آنجا که ازپيامبر اکرم ( ص ) نقل شده است که : «مَنْ بَدَأَ بِالْكَلامِ قَبْلَ السَّلامِ فَلا تُجیبُوهُ». وامام باقر(علیه السلام ) : « ان الله عزوجل یُحِبُّ إِفشاءَ السَّلام » خداوند افشاء سلام را دوست دارد . منظورازافشاي سلام ،سلام کردن به افراد مختلف است .(تفسيرنمونه ،ج 4 ،ص 43 ) .

« قَالَ الإمام الحُسَيْن ( عليه السَّلام ) :  « البَخِيْلُ مَنْ بَخِلَ بِالسَّلامِ »  بخيل کسي است که به سلام کردن بخل ورزد .

حدیث  پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله : «إنَّ أَولَى النّاسِ بِاللّه  وَبِرَسولِهِ مَن بَدا بِالسَّلامِ»بحارالأنوار 76/12/50

امام على عليه السلام :  «اَلسَّلامُ سَبعونَ حَسَنَةً تِسعَةٌ وَسِتّونَ لِلمُبتَدى وَواحِدَةٌ لِلرّادِّ»

پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله : «خَمسٌ لا أَدَعُهُنَّ حَتَّى المَماتِ ... وَالتَّسليمُ عَلَى الصِّبيانِ لِتَكونَ سُنَّةً مِن بَعدى»

پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله : « اِذا دَخَلَ اَحَدُكُم بَيتَهُ فَليُسَلِّم، فَاِنَّهُ يُنزِلُهُ البَرَكَةَ وَ تُؤنِسُهُ المَلائِكَةُ»

پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله : «وَالّذى نَفسى بِيَدِهِ لاتَدخُلُوا الجَنَّةَ حَتّى تُؤمِنوا وَ لا تُؤمِنوا حَتّى تَحابّوا أولا أدُلُّـكُم عَلى شَئىٍ اِذا فَعَلتُموهُ تَحابَبتُم؟ اَفشُوا السَّلامَ بَينَـكُم»

امام على عليه‏ السلام : «عَوِّدْ لِسانَكَ لينَ الْكَلامِ وَ بَذْلَ السَّلامِ، يَكْثُرْ مُحِبّوكَ وَ يَقِلَّ مُبْغِضوكَ»

در كلمه‌ السلام‌ عليك‌ فقط‌ «درود» نمی گویی

بلکه سلام‌، توسل‌ است‌؛ يعني‌ اي‌ حسين‌ جان‌! به‌ مقامات‌ تو سلام‌ مي‌كنم‌، متوسل‌ به‌ مقام‌ صبر ؛ به‌ مقام‌ غيرت‌ الهي‌ات‌ ؛ مقام‌ عرفانيت‌ ؛ به‌ مقام‌ عشقت‌ ؛ به‌ مقام‌ تعهد به‌ اجراي‌ احكام‌ الهي‌ات‌ ؛ به‌ مقام‌ غضب‌ و خشمت‌ نسبت‌ به‌ دشمنان‌ متوسل‌ مي‌شويم‌ و با اين‌ توسل‌ به‌ هريك‌ از آن‌ مقامات‌ توسل‌ پيدا مي‌كنيم‌ .

آری ،در اين‌ رشته‌ از معاني‌ سلام‌ ، ميليونها مقام‌ براي‌ حضرت‌ اباعبدالله وجود دارد كه‌ ما به‌ آنها متوسل‌ مي‌شويم‌!

دسته‌ ديگر از معاني‌ ديگر سلام‌، تسليم‌ است‌.  «السلام‌ عليك‌ يا اباعبدالله»  يعني‌ آنقدر به‌ من‌ لياقت‌ بده تا چنان‌ تسليمتان‌ باشم‌ كه‌ اگر دستور داديد سرم‌ را جدا كرده‌ و تقديمتان‌ كنم‌، بدون‌ لحظه‌اي‌ درنگ‌ چنان‌ كنم‌.

سلام ، اعلام‌ آمادگي‌ براي‌ شهادت‌ و چوب‌ حراج‌ زدن‌ به‌ تمام‌ علائق‌ دنياست‌. سلام‌، درخواست‌ مقامات‌ ملكوتي‌ براي‌ خويش‌ از آستان‌ حضرت‌ حسين‌ ع است‌، سلام‌، تكريم‌ و ستايش‌ مقامات‌ حضرت‌ اباعبدالله ع  است‌.

سلام‌ دعا برای عطاکردن همه‌ مقامات‌ بلند و مقامات‌ مكلوتي‌ به‌ حضرت‌  امام حسين‌ علیه السلام  است‌

شرحي بر زيارت عاشورا(1)

یکی ازوظايف مهم شيعه شناخت ائمه اطهار7 است ويكي از غنی‏ترین منابع شناخت و معرفت، دعاها و زیارت‏نامه‏هاست
که معصومان علیهم‏السلام بیان کرده‏اند،

زیارت عاشورا، دربردارنده زیباترین معارف عاشورایی است که کمتر زیارتنامه‏ای این ویژگی را داراست؛ چه این که
زیارت عاشورا به اعتقاد محققان و محدّثان، حدیث قدسی است.

 مرحوم محدث قمی قدس‏سره در این باره نوشته است:«شیخ ما ثقة الاسلام نوری قدس‏سره فرموده است: اما زیارت عاشورا، پس در فضل و مقام آن بس که از سنخ سایر زیارات نیست که به ظاهر از انشا و املای معصومی علیهم‏السلام باشد، هر چند از قلوب مطهر ایشان چیزی جز آنچه از عالم بالا به آن جا رسد بیرون نیاید. بلکه از سنخ احادیث قدسیه است که به همین ترتیب از زیارت و لعن و سلام و دعا از حضرت احدیت ـ جلّت عظمته ـ به جبرییل امین و از او به خاتم النبیین 2رسیده
و به حسب تجربه مداومت به آن در چهل روز یا کمتر در قضای حاجات و نیل مقاصد و دفع اعادی بی‏نظیر است.»

( سفینة البحار، ج 2، ص 214)شناخته هايي كه مورداشاره است دراين زيارت:

 

الف ) شناخت شناسنامه ای : 

«اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا أَبا عَبْدِاللّهِ، اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یاَبْنَ رَسُولِ اللّهِ، اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یَابْنَ أَمیرِالْمُؤْمِنینَ وَ ابْنَ سَیِّد الْوَصِییّنَ،
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یَابْنَ فاطِمَةَ سَیِّدَةِ نِساءِ الْعالَمین.»

این مرحله از شناخت در عین این که خوب و از جهل بهتر است، اما کارساز نمی‏باشد؛ وقاتلين هم این مقدار از شناخت
را داشتند.

سید ابن طاووس قدس‏سره نوشته است:«وقتی حضرت سیدالشهدا در گودی قتلگاه افتاده بود، سنان بن انس ـ لعنة الله علیه ـ پیاده شد و نزد آن حضرت آمد و شمشیرش را بر حلقوم شریف ابی عبداللّه علیه‏السلام زد و می‏گفت: واللّه من ، می‏دانم که تو پسر پیغمبری و از همه مردم از جهت پدر و مادر بهتری، پس سر مقدسّش را برید.»( منتهی الآمال، ج 1، ص 476.)

ب) شناخت کلامی :

دومین مرتبه شناخت امام در زیارت عاشورا، شناخت کلامی(يعني: اثبات امامت حضرات معصومان 7آن طور که در علم کلام اثبات می‏شود،.) است که بخش‏هایی از زیارت عاشورا عهده‏دار این مطلب است:

«لَعَنَ اللّهُ اُمَّةً دَفَعَتْکُمْ عَنْ مَقامِکُمْ وَ أَزالَتْکُمْ عَنْ مَراتِبِکُمْ الَّتی رَتَّبَکُمُ اللّهُ فِیها»


ج ) شناخت مقام محمود :

«وَ اَسْئَلُهُ أَنْ یُبَلِّغَنیِ الْمَقامَ الْمَحْمُود لَکُمْ عِنْدَاللّهِ.»«از خداوند می‏خواهم مرا هم به مقام محمود که شما اهل بیت 7
نزد خدا دارید، برساند.»مقام محمود، همان جایگاه ممتاز و والای الهی است که خداوند به پیامبرش 2 فرمودند:

«وَ مِنَ اللَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نافِلَةً لَکَ عَسی اَنْ یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقاماً مَحْمُوداً»( اسراء  آیه 79.)

علامه حسن‏زاده آملی ـ دام عزه العالی ـ:«مقام محمود، الهی شدن است؛ زیرا کسی که علوم و دانشش حقیقی و اعمالش صالح و اخلاقش زیبا و آرا و نظریاتش صحیح و احسانش به دیگران همیشه جاری باشد به خداوند از دیگران نزدیک‏تر و شباهتش به خداوند بیشتر است.»  ( غرر الفرائد، ج 2، ص 39.)

 

د) شناخت هسته هستی :

چهارمین مرتبه امامت در زیارت عاشورا، هسته هستی بودن امام است. در زیارت عاشورا می‏خوانیم:

«یا اَبا عَبْدِاللّهِ! لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِیَّةُ وَ جَلَّتْ وَ عَظُمَتِ الْمُصیبَةُ بِکَ عَلَیْنا وَ عَلی جَمِیعِ أَهْلِ الإِسْلامِ وَ جَلَّتْ وَ عَظُمَتْ مُصیبَتُکَ فِی السَّماواتِ عَلی جَمِیعِ أَهْلِ السَّماوات.»«ای حسین عزیز! و ای ابا عبداللّه! مصیبت شهادتت بسیار بزرگ و سنگین است، نه تنها بر ما بلکه بر همه مسلمانان، حتی بر آسمانیان و ملائکه نیز دشوار و سنگین است.»در بخش دیگر می‏خوانیم:

«ما أَعْظَمَها وَ أَعْظَمَ رَزِّیَتَها فِی الإِسْلامِ وَ فی جَمِیعِ السَّماواتِ وَ الاْءَرْضِ.»«چقدر این مصیبت بزرگ است و چقدر تحملش بر اسلام و بر زمین و آسمان طاقت‏فرسا است!؟»( بحارالانوار، ج 45، ص 201 ـ 241.)

خلاصه این که، اسلام و مسلمانان و زمین وآسمان و آنچه در آن است در عزای ابا عبداللّه Bگریان و عزادار شدند، و به این مضمون روایات فراوانی داریم که گریه همه موجودات را در عزای سیدالشهدا علیه‏السلام بیان می‏کنند. امام صادق علیه‏السلام فرمودند:«وقتی امام حسین Bبه شهادت رسید آسمان‏ها و زمین‏های هفت گانه و آنچه در آن‏هاست، بهشت و جهنم، و آنچه پروردگار ما خلق کرده است، آنچه دیده می‏شوند و آنچه دیده نمی‏شوند در عزای آن حضرت گریستند.»

( کامل الزیارات، باب 26، ح 3، ص 80.)

مورد توصيه ائمه 7

براين اساس براي خواندن آن توصيه هاي فراواني شده است:مث

م امام صادقBبه صفوان می فرمايد: زيارت عاشورا را بخوان و از آن مواظبت کن، به درستی که من چند خير را برای خواننده آن تضمين می کنم، اول زيارتش قبول شود. دوم سعی و کوشش او شکور باشد. سوم حاجات او هرچه باشد از طرف خداوند بزرگ برآورده شود و نا اميد از درگاه او برنگردد زيرا خداوند وعده خود را خلاف نخواهد کرد. (بحارالانوار-جلد 98-ص 300)

ونيز حضرتش فرموده: هرکس بوسيله خواندن زيارت عاشورا، جدم حسينBرا زيارت کند  چه از راه دور يا نزديک به خدا قسم خداوند هر حاجت مادی و معنوی داشته باشد به او می دهد.

 

سفارش مؤ كّد امام زمان Dبه خواندن زيارت عاشورا

سيّد احمد رشتى مى گويد: تاريخ 1280 هجرى قمرى به عزم زيارت بيت اللّه از رشت به تبريز رفتم و از آنجا مركبى كرايه كرده و روانه شدم ، در منزل اوّل سه نفر ديگر با من رفيق شدند.

در يكى از منازل بين راه خبر دادند كه قدرى زودتر روانه شويم كه منزل آينده خطرناك و مخوف است كوشش كنيد كه از كاروان عقب نمانيد.

از اين جهت دو سه ساعت به صبح مانده راه افتاديم هنوز يك فرسخ نرفته بوديم كه هوا منقلب شد و برف باريدن گرفت به طورى كه رفقا هر كدام سرهاى خود را به پارچه پيچيدند و تند رفتند من هم هر چه كردم كه بتوانم با آنها بروم ممكن نبود سرانجام از آنها عقب ماندم و ناچار از اسب پياده شده و در كنار راه نشسته و متحير بودم مخصوصاً به خاطر ششصد تومان پولى كه براى هزينه سفر همراه داشتم نگرانى بيشترى داشتم .

با خود گفتم : همين جا تا صبح مى مانم و به منزل قبلى بر مى گردم و از آنجا چند نفر مستحفظ به همراه داشته خود را به قافله مى رسانم .در اين انديشه بودم كه در برابر خود باغى ديدم كه باغبانى با بيلش برف درختان را مى ريخت تا مرا ديد جلو آمد و گفت : كيستى ؟

گفتم : رفقايم رفتند و من مانده ام و راه را نمى دانم .

به زبان فارسى فرمود: نافله بخوان تا راه را پيدا كنى . من مشغول نافله شدم نماز شب تمام شد باز آمد و فرمود: نرفتى ؟ گفتم: واللّه راه را نمى دانم .  فرمود: جامعه بخوان .

من زيارت جامعه را از حفظ نداشتم و اكنون هم از حفظ ندارم از جا بلند شدم و زيارت جامعه را تماماً از حفظ خواندم .

باز آمد و فرمود: نرفتى و هنوز اينجايى ؟

بى اختيار گريه ام گرفت ، گفتم : آرى راه را نمى دانم .

فرمود: عاشورا بخوان .

زيارت عاشورا را نيز از حفظ نداشتم و اكنون هم از حفظ ندارم از جا بلند شدم و مشغول زيارت عاشورا شدم و همه اش را حتى لعن و سلام و دعاى علقمه را از حفظ خواندم .

بار سوم آمد و فرمود: نرفتى و هستى ؟

گفتم : آرى نرفتم هستم تا صبح .

فرمود: من هم اكنون تو را به قافله مى رسانم . سپس رفت و بر الاغى سوار شد و بيل خود را به دوش گرفت و آمد.

فرمود: رديف من بر الاغ سوار شو. من هم پشت سر او سوار شدم و افسار اسبم را كشيدم ، اسب اطاعت نكرد.

فرمود: جلو اسب را به من بده . عنان اسب را به دست راست گرفت و راه افتاد. اسب در نهايت تمكين پيروى كرد.

سپس دست مباركش را بر زانوى من گذاشت و فرمود: شما چرا نافله نمى خوانيد؟

نافله ، نافله ، نافله ، سه بار تكرار كرد.

آنگاه فرمود: شما چرا عاشورا نمى خوانيد؟

عاشورا، عاشورا، عاشورا.

سپس فرمود: شما چرا جامعه نمى خوانيد؟

جامعه ، جامعه ، جامعه .

دقت كردم ديدم در وقت پيمودن راه به نحو دايره راه طى مى كرد يك مرتبه برگشت و فرمود: اينها رفقاى شمايند كه كنار نهر آبى فرود آمده و براى نماز صبح وضو مى گيرند.

پس من از الاغ پياده شدم و خواستم سوار اسبم شوم نتوانستم آن آقا پياده شد و بيل را در برف فرو كرد و به من كمك كرد تا سوار شدم و سر اسب را به طرف رفقايم بر گردانيد من در اين هنگام با خود گفتم اين شخص كى بود كه به زبان فارسى حرف مى زد و حال آنكه زبانى جز تركى و مذهبى جز عيسوى در آن نواحى نبود و چگونه با اين سرعت مرا به قافله رساند؟

برگشتم پشت سر خود را نگاه كردم ديدم كسى نيست .

 

زیارت عاشورا در نگاه مردان آسمانی

آيت الله العظمى اراكى:يكى از ملازمان ايشان نقل نموده كه برنامه معظم له ايـن بـود كه هر روز بالاى بام مـى رفتند
و به حالت ايستاده به خـوانـدن زيارت عاشورا مـى پرداختند و صد لعن و صـد صلـوات كه در زيارت عاشـورا وارد شده است مقيد بـودند بطـور كامل قرائت كنند و ايـن برنامه ايشان به هميـن نحـو يعنى بالاى بام و رو به قبله حتى در روزهاى برفى
و سرد هم بدون كـم و كاست ادامه داشت تا موقعى كه توانايى جسمى داشتند.

شيخ مرتضى نواده شيخ انصارى: در شرح حال ايشان آورده اند كه از جمله عادات او خـوانـدن زيارت عاشورا بـوده كه در هر روز دو بار, صبح و عصر آن را مى خـواندند و بر آن بسيار مواظب بـودند, بعد از وفاتـش كسى او را در خـواب ديد و از او احوالش را پرسيد.

در جـواب سه مـرتبه فـرمـود: عاشـورا, عاشـورا, عاشــورا.

آقا نجفى قوچانى: ايشان در ضمـن خاطرات خـود مـى گـويد: روزى بنا گذاشتـم چهل روز زيارت عاشورا روى بام مسجد شاه (اصفهان) بخـوانـم و سه حاجت در نظر داشتـم, يكى قرض پدرم ادا شـود و يكـى مغفرت و ديگرى علمـم زياد شـود و درجه اجتهاد, پيـش از ظهر شـروع كـردم و هنـوز ظهر نشده تمام مى شـد, از اول تا به آخر دو ساعت طـول مـى كشيـد, چهل روز تمام شد. يك ماه نگذشت كه پدرم نوشته بـود كه قرض مرا موسى بـن جعفرBادا كرده, مـن به او نـوشتـم بلكه سيـدالشهداء ادا كرد. (وكلهم نور واحد) چـون قـوى دل شده در ماه محرم و صفر جهت مطلبـى كه در نظرم اهـم مطالب بـود, چهل روز زيارت عاشـورا روى بام مسجد خـواندم, با اهتمام تمام و كمال احتياط, به ايـن معنى كه در آن دو سـاعت همه را رو به قبله, سـر پـا در مقابل آفتـاب ايستاده بودم تا تمام مى شد.

چهل روز ختـم مـا تمـام شـد, بعد از آن خـوابـى ديــدم كه مطلب برآورده شده است.

دلايل :

1- زيارت عاشورا از احاديث قدسی می باشد. 2- ائمه ما شيعيان خصوصاٌ امام زمانDتأکيد به خواندن و مداومت به خواندن اين زيارت شريف داشته اند، چنانچه در ملاقاتی که سيد رشتی با امام زمان(ع) داشته اند، امام زمان به سيد رشتی می فرمايند: که چرا عاشورا نمی خوانيد و بعد سه بار می فرمايند عاشورا، عاشورا، عاشورا.(مفاتيح الجنان-)3- علماء وبزرگان ما نيز برخواندن عاشورا و مداومت به آن تأکيدفراوان داشته اند 4-دستاوردهای زیارت عاشورا

1.ايجاد پيوند معنوى با خاندان عصمت :

«اللهم انى اتقرب اليك بالموالاة لنبيك وآل نبيك».

2. پيدايش روحيه ظلم ستيزى در زائر :

با تكرار لعن و نفرين بر ستم‏گران در اين زيارت، «يا اباعبدالله! انى سلم لمن سالمكم و حرب لمن حاربكم».

 3. دورى جستن از خط انحراف :

«فلعن الله امةً اسّست اساس الظلم و الجور عليكم اهل البيت و لعن الله امة دفعتكم عن مقامكم و ازالتكم عن مراتبكم التى رتّبكم الله فيها».

4. الهام گرفتن، درس آموختن و الگو قرار دادن اسوه‏هاى هدايت:  

«فاسئل الله الذى اكرمنى بمعرفتكم و معرفة اوليائكم و رزقنى البرائة من اعدائكم، ان يجعلنى معكم فى الدنيا و الآخرة و ان يثبّت لى عندكم قدم صدق فى الدنيا و الاخرة».

5. ترويج روحيه شهادت‏طلبى و ايثار و فداكارى در راه خدا.   6. احياى مكتب و راه و هدف خاندان عصمت.

باسمه تعالی مرجع عالیقدر دینی، آیة‌الله‌العظمی سید موسی شبیری زنجانی دام ظله. بعد از عرض سلام و تحیت، نظر جناب‌عالی درخصوص مدارک زیارت عاشورا از جهت صحت و سقم سند آن چیست؟ این سؤال به‌خاطر رفع شبهه‌ی ایجاد شده برای بعضی از مؤمنین است. و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته 10/1/86 پاسخ باسمه تعالی :تأییدات غیبی که از طرق معتبر درباره‌ی زیارت عاشورا رسیده، به خودی خود بر اعتبار این زیارت شریفه دلالت دارد. همچنین سند ذکرشده در کتاب مصباح‌المتجهد [اثر شیخ طوسی] در خصوص این زیارت صحیح است. توضیح این‌که در مصباح‌المتهجد بعد از نقل زیارت سیدالشهداء علیه‌السلام که راوی آن علقمه است، چنین آمده: «محمد بن خالد طیالسی، از سیف بن عمیرة نقل‌کرده که همراه صفوان بن مهران جمّال و جمعی از اصحاب به‌سوی نجف رفتیم. وقتی که از زیارت فارغ شدیم، صفوان روی خود را به سمت ناحیه‌ی اباعبدالله B [= کربلا] برگرداند و به ما گفت: از این مکان (نزد سر مبارک امیرالمؤمنین)، امام حسین B را زیارت کنید که امام صادق علیه‌السلام از اینجا به آن حضرت اشاره کردند درحالی‌که من در خدمت‌شان بودم.
راوی گفت: پس صفوان همان زیارتی را که علقمة بن محمد حضرمی از امام باقر علیه‌السلام در روز عاشورا نقل کرده خواند

ظاهر این عبارت این است که امام صادق علیه‌السلام به‌سمت مرقد مطهر امام حسین علیه‌السلام با همان زیارتی که علقمه از امام باقر B نقل کرده اشاره فرمود و به این زیارت ایشان را خطاب کرد. در این طریق سند، در وثاقت سیف بن عمیرة و صفوان بن مهران حرفی نیست. سخن تنها در دو مسأله است: یکی از مسیر سند [از شیخ طوسی] تا محمد بن خالد طیالسی، و دیگری در وثاقت خود محمد بن خالد. در اثبات اعتبار وثاقت راویان این روایت تا محمد بن خالد طیالسی دو رویکرد وجود دارد: رویکرد اول: ظاهر عبارت «محمد بن خالد روایت کرد.» (رَوی محمد بن خالد) در مقابل «از محمد بن خالد نقل‌شد.» (رُوِیَ عن محمد بن خالد)، درستی نسبت روایت به محمد بن خالد طیالسی را نزد شیخ طوسی ثابت می‌کند و این مسأله در اعتبار سند روایت از این جهت کافی است. رویکرد دوم: ظاهر این است که حدیث مذکور از کتاب محمد بن خالد طیالسی است. شیخ طوسی کتابی را به محمد بن خالد در فهرست خود نسبت داده و آن کتاب را از طریق حسین بن عبیدالله غضائری از احمد بن محمد بن یحیی عطار از پدرش از محمد بن علی بن محبوب از او (محمد بن خالد طیالسی) روایت کرده است.
و همه‌ی این افراد از بزرگان و معتمدین امامیه هستند. و اما احمد بن محمد بن یحیی عطار، از مشایخ اجازه است و مشایخ اجازه بر اساس تحقیق از توثیق بی‌نیازند. کلام در وثاقت محمد بن خالد طیالسی باقی ماند که امور زیر به این مسأله
اشاره دارند:

اول: روایت محمد بن علی محبوب ـ که از بزرگان شیعه است ـ که از محمد بن خالد نوشته و این بر اعتماد او بر طیالسی دلالت دارد؛ دوم: قرارگرفتن طیالسی در طریق نقل ثقات (معتمدان) از کتب اصحاب (اصول). از آن‌ها سیف بن عمیرة و محمد بن معروف را می‌توان نام برد. کتاب این‌دو را محمد بن جعفر رزاز ـ که از بزرگان مشایخ معتمد شیعه است ـ از محمد بن خالد طیالسی از آن‌دو نقل کرده و این مسأله هم دلیل اعتماد رزاز به طیالسی است. یکی دیگر از اصول، اصل رزیق بن زبیر است که عبدالله بن جعفر حمیری از محمد بن خالد طیالسی از او نقل کرده‌اند. همچنین حمید بن زیاد ـ که شیخ طوسی و نجاشی علی‌رغم واقفی‌بودنش او را توثیق کرده‌اند ـ از محمد بن خالد طیالسی اصول بسیاری روایت کرده است؛ سوم: این‌که بسیاری از ثقات از اصحاب علاوه بر آنچه ذکرش گذشت، از او روایت نقل کرده‌اند. مانند سعد بن عبدالله، سلمة بن خطاب که وثاقت او نیز اثبات شده است، پسر طیالسی (عبدالله بن محمد بن خالد)، علی بن ابراهیم، علی بن سلیمان الزراری، محمد بن حسن صفار، محمد بن حسین (همان محمد بن حسین بن ابی‌الخطاب)، و معاویة بن حکیم. این مسایل از قوی‌ترین نشانه‌ها بر وثاقت محمد بن خالد طیالسی هستند و هیچ مذمت حتی از ابن-غضائری که مذمت بسیاری از ثقات اشتباهاً از او نقل می‌شود، از وی نیامده است. پس هیچ کلامی در وثاقت محمد بن خالد طیالسی باقی نمی‌ماند. بنابراین؛ معلوم شد که این طریق برای زیارت عاشورا صحیح است. موسی حسینی (شبیری) زنجانی

سؤال : آیا به نظر حضرتعالی زیارت عاشورا معتبر بوده و سند و متن آن صحیح می‌باشد؟

 پاسخ آیت الله وحید خراسانی : زیارت عاشورا نزد فقهاء (اعلی الله مقامهم) از مسلّمات است و لذا معتبر بوده و احتیاج به سند ندارد. استفتاء کتبی از معظم له زیارت عاشورا فرازهاى گوناگونى قرار گرفته که با توجه به معانى آن جملات سؤالاتى به ذهن مى‏رسد که نیاز به پاسخ دارد.

اهلبیت پیامبردر نهج البلاغه

 الف: جایگاه والاى آل محمد(ص)

1-خطبه 2، فراز10 :« هُمْ مَوْضِعُ سِرِّهِ وَ لَجَأُ أَمْرِهِ وَ عَيْبَةُ عِلْمِهِ وَ مَوْئِلُ حُكْمِهِ وَ كُهُوفُ كُتُبِهِ وَ جِبَالُ دِينِهِ »

آنها محلّ اسرار خدايند(اسرار الهى نزد آنهاست) و پناهگاه امر الهى هستند.و ظرف علم او(تمام علومى كه براى هدايت انسانها لازم و ضرورى است و يا به نحوى در آن دخالت دارد، در اين صندوقچه‏ها نهفته شده است) و مرجع احكامش (كه مردم در اختلافاتشان- چه از نظر فكرى و چه از نظر قضايى- بايد به آنها مراجعه كنند تا رفع اختلاف و حلّ مشكل شود ) و جايگاه حفظ كتابهای آسمانى او هستند(كه محتواى همه كتب الهى نزد آنان است).  و كوههاى استوار دينند(آنها را كوههاى استوار دين معرفى كرده كه ظاهرا اشاره به چيزى است كه در آيات متعدّدى از قرآن مجيد در باره كوهها و نقش آن در حفظ آرامش زمين و نزول بركات، بر آن آمده است. در آيه 15 از سوره نحل مى‏خوانيم: وَ أَلْقى‏ فِي الْأَرْضِ رَواسِيَ أَنْ تَمِيدَ بِكُمْ وَ أَنْهاراً وَ سُبُلًا لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ، در زمين كوههاى ثابت و محكمى افكند تا لرزش آن را نسبت به شما بگيرد و نهرها و راههايى ايجاد كرد تا هدايت شويد». 2- خطبه 100  «أَلَا إِنَّ مَثَلَ آلِ مُحَمَّدٍ، صَلَّى اللَّه عَلَيْهَ وَ آلَهِ كَمَثَلِ نُجُومِ السَّماءِ: إِذَا خَوَى‏ نَجْمٌ طَلَعَ نَجْمٌ، فَكَأَنَّكُمْ قَدْ تَكَامَلَتْ مِنَ اللَّه فِيكُمُ الصَّنَائِعُ، وَ أَرَاكُمْ مَا كُنْتُمْ تَأْمُلُونَ.»                                                                 آگاه باشيد! آل محمّد صلى الله عليه و آله همانند ستارگان آسمانند كه هرگاه يكى از آنها غروب كند، ديگرى طلوع مى‏كند. گويا (مى‏بينم در پرتو خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله) نعمت‏هاى الهى بر شما كامل شده، و آنچه را آرزو داشته‏ايد، خدا به شما ارزانى داشته است.

امام عليه السلام در اين سخن كوتاه، به چند نكته اشاره فرموده؛

1)آل‏محمّد صلى الله عليه و آله همانند ستارگانند كه قرآن مجيد درباره آنها مى‏فرمايد: «وَ بِالنَّجْمِ هُمْ يَهْتَدُونَ؛ آنها به وسيله ستارگان هدايت مى‏شوند».                                                                                            و در جايى ديگر مى‏فرمايد: «وَ هُؤَ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ النُّجُومَ لِتَهْتَدُوا بِهَا فِي ظُلُمَاتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ؛ خداوند كسى است كه ستارگان را براى شما قرار داد؛ تا در تاريكى‏هاى صحرا و دريا بوسيله آنها هدايت شويد».                                                                                                                                                2) آسمان، شب خالى از ستاره نمى‏شود؛ هر زمان ستارگانى آرام و آهسته غروب مى‏كنند، ستارگان ديگرى در افق مشرق ظاهر مى‏شوند؛ اهل‏بيت پيامبر عليهم السلام نيز چنين هستند؛ هر امامى چشم از جهان فرو مى‏بندد، امام ديگرى جاى او را مى‏گيرد تا نوبت به حضرت مهدى عليه السلام رسد و با قيام خود جهان را پر از عدل و داد كند.

اين تعبير به خوبى نشان مى‏دهد که روى زمين از حجّت خدا، هرگز خالى نمى‏ماند .

3)امام عليه السلام مى‏فرمايد: پيروى از آل محمّد صلى الله عليه و آله سبب مى‏شود كه به تمام آرزوهاى خويش برسيد و نعمت‏هاى خداوند بر شما به كمال خود برسد و اين دليل بر نقش مؤثّر اهل بيت در تكامل دينى و دنيوى .

تشبيه ائمه به ستارگان اقتباسى است از حديث معروف پيامبراكرم صلى الله عليه و آله كه درباره آنها فرموده است: «أَلنُّجُومُ أَمَانٌ لِأَهْلِ الأَرْضِ مِنَ الْغَرقِ، وَ أَهْلُ بَيْتِي أَمَانٌ لِأُمَّتِي مِنَ الْإِخْتِلَافِ؛ ستارگان، مايه امنيّت و نجات ازغرق شدن براى اهل زمين هستند (زيرا در مسافرت‏هاى دريايى، با كمك ستارگان به مقصد مى‏رسيدند) و اهل بيت من، سبب امان و نجات امّتم از اختلافات هستند.»

3- خطبه 109«نَحْنُ شَجَرَةُ النُّبُوَّةِ، وَ مَحَطُّ الرِّسَالَةِ، وَ مُخْتَلَفُ الْمَلائِكَةِ، وَ مَعَادِنُ الْعِلْمِ، وَ يَنَابِيعُ الْحُكْمِ، نَاصِرُنا و مُحِبُّنَا يَنْتَظِرُ الرَّحْمَةَ وَ عَدُوُّنا وَ مُبْغِضُنَا يَنْتَظِرُ السَّطْوَةَ.»

ما درخت پر بار نبوّت و جايگاه رسالت و محلّ آمد و شد فرشتگان و معادن علم و چشمه سارهاى حكمتيم، ياوران و دوستداران ما در انتظار رحمت حقّند، و دشمنان كينه‏توز ما بايد در انتظار مجازات باشند.

تعبير به «شجره»، اشاره به اين است كه نبوّت همچون درخت پربارى است كه‏             داراى شاخه‏ها و فروع مختلفى است. ريشه و ساقه آن، پيغمبر اكرم و فرزندان او، شاخ و برگ‏هاى آن و هدايت مردم به سوى خدا، ميوه اين درخت است.

در تعبير دوم، خاندان نبوّت را به بارانداز و فرودگاهى تشبيه مى‏كند كه رسالت، در آن از سوى خدا نزول پيدا كرده است                                                                             و در تعبير سوم، خانه پيامبر را مركز رفت و آمد فرشتگان الهى مى‏شمرد و على عليه السلام و فرزندانش كسانى هستند كه در اين خانه و خانواده، پرورش يافته‏اند و طبعاً آثار و بركات وحى در آنها پرتو افكن مى‏باشد.

امام عليه السلام در پايان اين سخن مى‏فرمايد: «نَاصِرُنا و مُحِبُّنَا يَنْتَظِرُ الرَّحْمَةَ، وَ عَدُوُّنَا وَ مُبْغِضُنَا يَنْتَظِرُ السَّطْوَةَ «ياور و دوستدار ما در انتظار رحمت حقّ است و دشمن كينه‏توز ما در انتظار مجازات حق است».

اين سخن به اين معناست كه بايد منتظر چنين عاقبت شومى باشند و در واقع نوعى تهديد به عذاب الهى است، در دنيا و آخرت.

4- خطبه 110 (وَإِنَّمَا الْأَئِمَّةُ قُوَّامُ اللَّهِ عَلَى‏ خَلْقِهِ، وَ عُرَفَاؤُهُ  عَلَى‏ عِبَادِهِ؛ وَلَا يَدْخُلُ الْجَنَّةَ إِلَّا مَنْ عَرَفَهُمْ وَ عَرَفُوهُ. وَلَا يَدْخُلُ النَّارَ إِلَّا مَنْ أَنْكَرَهُمْ وَ أَنْكَرُوهُ).

پيشوايان دين (امامان معصوم) مدبّران الهى بر مردمند و رؤسا و عارفان او بر بندگانش؛ هيچ كس داخل بهشت نمى‏شود، مگر كسى كه آن‏ها را بشناسد و آنان نيز او را بشناسد و هيچ كس وارد دوزخ نمى‏شود، مگر كسى كه آن‏ها را انكار كند و آن‏ها نيز انكارش نمايند»

اين تعبير نشان مى‏دهد كه امامان و پيشوايان عليه السلام از سوى خدا تعيين مى‏شوند؛ نه از سوى مردم و اگر بيعت و انتخابى لازم است براى انسجام كار و پيشرفت امور آن‏هاست.

تعبير به «قوّام» (جمع قائم) اشاره به تدبير امور خلق است و تعبير به «عرفاء» (جمع عريف) اشاره به اين است كه آن‏ها به علت شناختى كه درباره مردم وشرايط زمان و مكان دارند و به مصالح و مفاسد آن‏ها آشنايند، هر كس را در جاى مناسب مى‏نشانند و هر كار را در موقع مناسب انجام مى‏دهند.

جمله «لا يدخل الجنة ...» و «لا يدخل النار ....» تأكيدهايى است بر آن چه در جمله‏هاى قبل گفته شد؛ زيرا هنگامى كه بپذيريم آن‏ها از طرف خدا تعيين شدند، كسى كه آن‏ها را به رسميت بشناسد و آنان اعمالش را صحيح بشناسند به يقين، اهل بهشتند و كسى كه آن‏ها را انكار كند، در واقع، فرمان خدا را انكار كرده، و چنين كسى سزاوار دوزخ است؛ همچنين كسى كه آن‏ها اعمالش را منكَر بشمرند او نيز دوزخى است.                                                                          5- خطبه 154:« فِيهِمْ كَرَائِمُ الْقُرْآنِ، وَ هُمْ كُنُوزُ الرَّحْمنِ. إِنْ نَطَقُوا صَدَقُوا، وَ إِنْ صَمَتُوا لَمْ يُسْبَقُوا ... فَإِنَّ الْعَامِلَ بِغَيْرِ عِلْمٍ كَالسَّائِرِ عَلَى‏ غَيْرِ طَرِيقٍ. فَلَا يَزِيدُهُ بَعْدُهُ عَنِ الطَّرِيقِ الْوَاضِحِ إِلَّا بُعْداً مِنْ حَاجَتِهِ. وَالْعَامِلُ بِالْعِلْمِ كَالسَّائِرِ عَلَى‏ الطَّرِيقِ الْوَاضِحِ. فَلْيَنْظُرْ نَاظِرٌ:َسَائِرٌ هُوَ أَمْ رَاجِعٌ؟!                                                                                                                 آيات كريمه قرآن درباره آن‏ها (پيامبر و اهل‏بيتش) (عليهم السلام) نازل شده، آن‏ها گنجينه‏هاى علوم خداى رحمانند. اگر سخن بگويند راست مى‏گويند و اگر سكوت كنند كسى بر آن‏ها پيشى نمى‏گيرد.                                                                                                                          6- خطبه 233(وَ إِنَّا لَأُمَرَاءُ الْكَلَامِ، وَ فِينَا تَنَشَّبَتْ  عُرُوقُهُ ، وَ عَلَيْنَا تَهَدَّلَتْ  غُصُونُهُ).                     ما فرمانروايان سخنيم، درخت سخن در ما ريشه دوانده و شاخه‏هايش بر سر ما سايه افكنده است»

ب: نقش اهلبیت درجهان هستی

1- (بِهِمْ أَقَامَ انْحِنَاءَ ظَهْرِهِ وَ أَذْهَبَ ارْتِعَادَ فَرَائِصِهِ )

به وسيله آنان قامت دين را راست نمود و لرزش و تزلزل و وحشت آن را از ميان برد .

«خميده شدن پشت» كنايه لطيفى از فشار مشكلاتى است كه از سوى دشمنان بر دين وارد مى‏شود و به وسيله اين بزرگواران، اين فشارها خنثى مى‏گردد و قامت دين راست مى‏شود.

 «ارتعاد فرائص، لرزش آن قسمت از بدن كه روى قلب را پوشانيده» كنايه لطيف ديگرى از اضطراب و وحشتى است كه از سوى مكاتب الحادى و انحرافات دينى و اعتقادى بر مؤمنان وارد مى‏گردد كه به وسيله أئمه هدى خنثى مى‏شود و آرامش خويش را باز مى‏يابد.

2-خطبه 4بِنَا اهْتَدَيْتُمْ فِي الظَّلْمَاءِ وَ تَسَنَّمْتُمْ الْعَلْيَاءِ وَ بِنَا انفجرتم عَنِ السرار وُقِرَ سَمْعٌ لَمْ يَفْقَهِ الْوَاعِيَةَ وَ كَيْفَ يُرَاعِي النَّبْأَةَ مَنْ أَصَمَّتْهُ الصَّيْحَةُ ربط جَنَانٌ لَمْ يُفَارِقْهُ الْخَفَقَانُ»

به وسيله ما در تاريكيها (ى جهل و گمراهى) هدايت يافتيد و به كمك ما به اوج ترقّى رسيديد و در پرتو شعاع ما (خاندان پيامبر- ص-) صبح سعادت شما درخشيدن گرفت و تاريكيها پايان يافت، كر باد! گوشى كه نداى پند و اندرز را نشنود و چگونه، كسى كه صيحه و فرياد، او را «كر» كرده است مى‏تواند صداى ملايم (مرا) بشنود؟ (آن كس كه فرمان خدا و پيامبر را زير پا گذارده، آيا فرمان مرا پذيرا مى‏شود؟) و مطمئن باد! قلبى كه از خوف خدا جدايى نپذيرد (و آماده پذيرش حق باشد).

 

 

ج:وظایف امت دربرابر امامان

1-خطبه 37: « انْظُرُوا أَهْلَ بَيْتِ نَبِيِّكُمْ فَالْزَمُوا سَمْتَهُمْ، وَ اتَّبِعُوا أَثَرَهُمْ فَلَنْ يُخْرِجُوكُمْ مِنْ هُدىً، وَ لَنْ يُعِيدُوكُمْ فِي رَدىً، فَإِنْ لَبَدُوا فَالْبُدُوا، وَ إِنْ نَهَضُوا فَانْهَضُوا. وَ لَا تَسْبِقُوهُمْ فَتَضِلُّوا، وَلَا تَتَأَخَّرُوا عَنْهُمْ فَتَهْلِكُوا. »

به اهل بيت پيامبرتان نگاه كنيد! از همان سو كه آنها گام بر مى‏دارند گام برداريد.

و قدم در جاى قدمهاى آنها بگذاريد (و بدانيد) آنها هرگز شما را از جاده هدايت بيرون نمى‏برند و به پستى و هلاكت نمى‏كشانند. اگر آنها توقّف كردند، توقّف كنيد و اگر قيام كردند، قيام كنيد. از آنها سبقت نگيريد كه گمراه مى‏شويد، و از آنان عقب نمانيد كه هلاك

2-خطبه 190 (فَإِنَّهُ مَنْ مَاتَ مِنْكُمْ عَلَى‏ فِرَاشِهِ وَ هُوَ عَلَى‏ مَعْرِفَةِ حَقِّ رَبِّهِ وَ حَقِّ رَسُولِهِ وَ أَهْلِ بَيْتِهِ مَاتَ شَهِيداً، وَ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ، وَ اسْتَوْجَبَ ثَوَابَ مَا نَوَى‏ مِنْ صَالِحِ عَمَلِهِ، وَ قَامَتِ النِّيَّةُ مَقَامَ إِصْلَاتِهِ لِسَيْفِهِ).

 زيرا آن كس از شما كه در بستر خويش بميرد ولى معرفت پروردگار خود و رسول او و اهل‏بيتش را به طور شايسته داشته باشد شهيد از دنيا رفته است. پاداش او بر خداست و ثواب اعمال صالحى را كه قصد آن را داشته مى‏برد و نيّتش جاى ضربات شمشيرش را مى‏گيرد»

نور

 جَاءَ رَجُلٌ إِلَى النَّبِيِّ فَقَالَ: عَلِّمْنِي عَمَلًا يُحِبُّنِي اللَّهُ [عَلَيْهِ‏] وَيُحِبُّنِي الْمَخْلُوقُونَ وَيُثْرِي اللَّهُ مَالِي وَيُصِحُّ بَدَنِي وَيُطِيلُ عُمُرِي وَيَحْشُرُنِي مَعَكَ. قَالَ: هَذِهِ سِتُّ خِصَالٍ تَحْتَاجُ إِلَى سِتِّ خِصَالٍ؛ إِذَا أَرَدْتَ أَنْ يُحِبَّكَ اللَّهُ فَخَفْهُ وَاتَّقِهِ، وَإِذَا أَرَدْتَ أَنْ يُحِبَّكَ الْمَخْلُوقُونَ فَأَحْسِنْ إِلَيْهِمْ وَارْفُضْ مَا فِي أَيْدِيهِمْ، وَإِذَا أَرَدْتَ أَنْ يُثْرِيَ اللَّهُ مَالَكَ فَزَكِّهِ، وَإِذَا أَرَدْتَ أَنْ يُصِحَّ اللَّهُ بَدَنَكَ فَأَكْثِرْ مِنَ الصَّدَقَةِ، وَإِذَا أَرَدْتَ أَنْ يُطِيلَ اللَّهُ عُمُرَكَ فَصِلْ ذَوِي أَرْحَامِكَ، وَإِذَا أَرَدْتَ أَنْ يَحْشُرَكَ اللَّهُ مَعِي فَأَطِلِ السُّجُودَ بَيْنَ يَدَيِ اللَّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ؛( مستدرك‏الوسائل: ج4، ص472 ) 

مردى نزد پيامبر اکرم آمد و گفت: كارى به من بياموز كه خدا و مردم مرا دوست داشته باشند و خدا ثروتم را افزون و بدنم را سالم و عمرم را طولانى كند و مرا با تو محشور سازد.                                                          پيامبر فرمود: اين‌ها شش خصلت است كه نياز به شش خصلت دارد؛ هرگاه خواستى خدا تو را دوست داشته باشد، از او بترس و پروا داشته باش، و هرگاه خواستى مردم تو را دوست داشته باشند، به آنان نيكى كن و از آنچه در دستشان است صرف‌نظر نما، هرگاه خواستى خدا ثروتت را افزون كند، زكات آن را بپرداز، هرگاه خواستى خدا بدنت را سالم گرداند، بسيار صدقه بده، هرگاه خواستى خدا عمرت را طولانى كند با خويشاوندان خود پيوند كن، و هرگاه خواستى خدا تو را با من محشور سازد، در برابر خداوند يگانه قهّار سجده طولانى كن.

سيري در رفتار مردمي پيامبر(ص) در قرآن‏

محبوبيت پيامبر(ص)
در اين واقعيت نمي‏توان ترديد كرد كه پيامبر اعظم(ص) از چهره‏هاي محبوب جهان بشريت بود، هم در حيات و هم بعد از ارتحالش.
او آنچنان محبوب بود كه به هنگام وضو، مسابقه بود براي گرفتن زيادي آب وضوي پيامبر و گاه كار به زد و خورد مي‏كشيد. (1) در ماجراي صلح حديبيّه "عروة بن مسعود" كه به نمايندگي از قريش براي مذاكره با پيامبر(ص) آمده بود. به سران قريش چنين گزارش داد:
"من شاهان بزرگ را ديده‏ام، قدرتهاي بزرگي مانند قدرت كسري قيصر روم، سلطان حبشه را مشاهده كرده‏ام و موقعيت هيچكدام را ميان قوم خود مانند محمّد نديده‏ام. من با ديدگان خود ديدم كه ياران او نگذاشتند قطره آبي از وضوي او به زمين بريزد و براي تبرك آن را تقسيم نمودند. اگر موئي از محمّد بيفتد فوراً آن را بر مي‏دارند بنابراين سران قريش بايد در اين موقعيت فكر و تأمّل كنند. "(2) اين تنها نمونه‏اي اندك از محبوبيت گسترده پيامبر(ص) در زمان حياتش بود.
بعد از ارتحال نيز روزبروز بر محبوبيتش افزوده شده تا آنجا كه امروز بيش از يك ميليارد و پانصد ميليون انسان با كمال افتخار خود را پيرو حضرت دانسته و هر روز چند بار شهادت به رسالت او مي‏دهند.
راز محبوبيّت پيامبر(ص)
سؤال اين است كه راز اين محبوبيّت چه بود؟ بايد اين راز را در دو بخش جستجو كرد: 1- بخشي از اين راز را بايد خدائي دانست، او بود كه محبت پيامبر را در دلها قرار داد:
"انّ الّذين آمنوا و عملوا الصالحات سيجعل لهم الرحمن ودّاً"(3) تحقيقاً كساني كه ايمان آورده و كارهاي شايسته انجام داده‏اند خداوند رحمن محبتي براي آنان در دلها قرار مي‏دهد.
اين سنت خداوند است كه محبت مؤمنان را در دلها قرار مي‏دهد و پيامبر در قلّه ايمان و عمل صالح قرار داد.
در حديثي از پيامبر(ص) مي‏خوانيم: "انّ اللّه اذا احبّ عبداً دعا جبرئيل فقال يا جبرئيل انّي احبّ فلاناً فاحبّه قال فيحبّه جبرئيل ثم ينادي في اهل السماء انّ اللّه يحّب فلاناً فاحبّوه قال فيحبّه اهل السماء ثم يوضع له القبول في الارض؛ و انّ اللّه اذا ابغض عبداً دعا جبرئيل فقال يا جبرئيل انّي ابغض فلاناً فابغضه، قال فيبغضه جبرئيل ثم ينادي في اهل السماء انّ اللّه يبغض فلاناً فابغضوه قال فيبغضه اهل السماء ثم يوضع له البغضاء في الارض. "(4)
هنگامي كه خداوند كسي از بندگانش را دوست دارد به جبرئيل مي‏گويد من فلان كس را دوست دارم پس او را دوست بدار، جبرئيل او را دوست خواهد داشت سپس در آسمانها ندا مي‏دهد كه‏اي اهل آسمان خداوند فلان كس را دوست دارد و به دنبال آن همه اهل آسمان او را دوست مي‏دارند سپس پذيرش اين محبت در زمين منعكس مي‏شود و هنگامي كه خداوند كسي را دشمن بدارد به جبرئيل مي‏گويد من از او متنفرم او را دشمن بدار پس جبرئيل او را دشمن مي‏دارد سپس در ميان اهل آسمانها ندا مي‏دهد كه خداوند از او متنفر است او را دشمن داريد، همه اهل آسمانها از او متنفر مي‏شوند سپس انعكاس اين تنفر در زمين خواهد بود.

2- دومين راز محبوبيت را بايد در رفتار و عملكرد مردمي ديد رفتار و عملكردي كه مولي علي(ع) چنين توصيف مي‏كند:
"خالطوا النّاس مخالطة ان متم معها بكوا عليكم و ان عشتم حنّوا اليكم. "(5)
با مردم چنان زندگي كنيد كه اگر مرديد بر شما بگريند و آنگاه كه در كنار آنان بسر مي‏بريد به شما عشق بورزند. "
اين رفتار مردم معيار "رفتار مردمي" است.
اسوه اين رفتار، رفتار پيامبر اعظم(ص) و امامان معصوم سلام اللّه عليهم اجمعين است، آنها در حياتشان كاملاً محبوب بودند و در مماتشان هم همه را داغدار مي‏كردند.
خلق عظيم‏
قرآن كريم پيامبر(ص) را به "خلق عظيم" مي‏ستايد: "و انك لعلي خلق عظيم"(6) و تو صاحب اخلاق عظيم و برجسته‏اي هستي.
"خلق" از ماده خلقت از نظر تمامي اهل لغت بمعني سجيّه است. سجيّه هم به معناي صفاتي است كه از انسان جدا نمي‏شود و همچون خلقت و آفرينش انسان مي‏گردد. "عظيم" نشانگر كمال و بي مانندي اين صفت است زيرا هيچ پيامبري به چنين صفتي توصيف نشده است اين گوياي آن است كه اخلاق و خوي پيامبر(ص) عجين با شخصيت و سرشت آن حضرت بود نه امري موقت و گذرا.
سياق آيات گوياي آن است كه از مصاديق بارز اين "خلق عظيم" واكنش بزرگوارانه پيامبر(ص) در برابر تهمتها و افتراهاي مخالفان بويژه تهمت جنون كه در آيه دوم سوره قلم آمده مي‏باشد ولي لفظ اطلاق دارد و گوياي اخلاق بلند حضرت در تمامي عرصه‏هاست و اگر در برخي روايات بر سخاوت و حسن خلق حضرت (7) و در برخي ديگر بر عفو و سعه صدر(8) حضرت تأكيد كرده اين تنها تأكيد بر برخي از مصاديق است نه منحصر كردن در آنها.
آري پيامبر اكرم(ص) بحق معجزه اخلاق بود. و علاوه بر عنايت خداوند همين ويژگي برترين راز محبوبيّت پيامبر(ص) و نفوذ حضرت در عمق دلها بود. پيامبري كه رسالتش تكميل فضائل اخلاقي است (9) خود بايد "خلق عظيم" داشته باشد.
رفتار مردمي‏
از مصاديق بارز اين خلق عظيم "رفتار مردمي" است در روايتي از حضرت امام حسين(ع) آمده است كه از: پدرم اميرمؤمنان علي(ع) درباره ويژگي زندگي پيامبر و اخلاق او سؤال كردم پدرم مشروحاً به من پاسخ فرمود در بخشي از اين حديث آمده است:
"كان دائم البشر، سهل الخلق، لين الجانب، ليس بفظ و لاغليظ و لا ضحّاب و لا فحاش و لا عياب و لامدّاح يتغافل عما لا يشتهي فلايؤيس منه ولايخيب فيه مؤمليه" حضرت با همنشينان دائماً خوشرو، آسان گير و ملايم بود هرگز خشن، سنگدل، پرخاشگر، بد زبان، عيبجو، و متملق نبود هيچكس از او مأيوس نمي‏شد و هر كس به در خانه او مي‏آمد نوميد باز نمي‏گشت.
"قد ترك نفسه من ثلاث: المراء و الاكثار و ما لايعنيه" سه چيز را از خود رهانيده بود: 1- مراء "بگو مگوهاي بي ثمر" 2-پرگوئي 3- دخالت در كاري كه به او مربوط نبود.
"و ترك النّاس من ثلاث كان لايذمّ احداً و لا يعيّره ولايطلب عثراته ولاعورته".
و سه چيز را در مورد مردم از خود دور كرده بود: 1- از كسي بدگوئي نمي‏كرد 2-كسي را سرزنش نمي‏فرمود 3- لغزشها و عيوب پنهاني مردم را جستجو نمي‏كرد.
"ولايتكلم الّا في ما رجا ثوابه اذا تكلّم اطرق جلسائه كانّما علي رؤسهم الطير فاذا سكت تكلّموا ولايتنازعون عنده"
هرگز سخن نمي‏گفت مگر در مورد مواردي كه ثواب الهي را اميد داشت، در موقع سخن گفتن به قدري نافذ الكلمة بود كه همه سكوت اختيار مي‏كردند و تكان نمي‏خوردند و به هنگامي كه ساكت مي‏شد آنها به سخن در مي‏آمدند اما نزد او هرگز نزاع و مجادله نمي‏كردند(10)
"قرآن كريم" به بخشهائي از رفتار مردمي حضرت اشاره كرده است، از جمله:
سوز و عشق به مردم‏
پيامبر اكرم(ص) از صميم جان دلسوز مردم بود و تمام آرزويش هدايت مردم بود.
"لقد جاءكم رسول من انفسكم عزيز عليه ما عنتم حريص عليكم بالمؤمنين رؤف رحيم. " (11) تحقيقاً رسولي از خود شما به سويتان آمد كه رنجهاي شما بر او سخت است و اصرار بر هدايت شما دارد و نسبت به مؤمنان رؤف و مهربان است.
در اين آيه شريفه نهايت سوز و عشق پيامبر(ص) به مردم با واژه‏هاي ذيل بيان شده:
الف: "من انفسكم" پيامبري برخاسته از بين شما و داراي روح انساني همانند شما. اين واژه گوياي شدّت ارتباط پيامبر(ص) با مردم است گوئي كه پاره‏اي از جان مردم در شكل پيامبر(ص) ظاهر شده است.
ب: "عزيز عليه ما عنتم" رنج و گرفتاري شما مايه رنج و تأثر شديد اوست او غمخوار شماست.
يعني او نه تنها از ناراحتي شما خشنود نمي‏شود كه بي‏تفاوت هم نخواهد بود او به شدّت از رنجهاي شما رنج مي‏برد و اگر اصرار بر هدايت شما و جنگهاي طاقت فرسا و پرزحمت دارد آن هم براي نجات شما و براي رهائي تان از چنگال ظلم و ستم و گناه و بدبختي است.
ج: "حريص عليكم" او در سعادت و سربلندي شما سراز پا نمي‏شناسد.
"حرص" در لغت به معناي شدّت علاقه به چيزي است، در آيه متعلّق حرص حذف شده و اين دليل بر عموم است يعني او به هرگونه خير و سعادت شما عشق مي‏ورزد، حريص بر هدايت شماست، حريص بر تعليم شماست و.. . و.. .
د: "بالمؤمنين رؤف رحيم" او نسبت به مؤمنان رؤف و مهربان است "رئوف" است نسبت به فرمانبرداران. "رحيم" است نسبت به گنهكاران (12) و بعيد نيست كه اين دو واژه مانند فقير و مسكين باشند كه هنگامي كه جدا ذكر شوند دو معنا داشته باشند ولي وقتي به تنهائي ذكر شوند هر كدام معناي ديگر را دار د اميرمؤمنان علي(ع) در روايتي ضمن ادلّه اثبات افضليت رسول خدا مي‏فرمايد:
".. . و لقد كان ارحم الناس و ارأفهم فقال اللّه تبارك و تعالي لقد جاءكم رسول من انفسكم.. . بالمؤمنين رؤف رحيم. "
به تحقيق رسول خدا دلسوزترين و مهربان‏ترين مردم بود پس خداي تبارك و تعالي فرمود براي شما پيغمبري از خودتان آمد كه.. . با مؤمنان دلسوز و مهربان بود (13)
تا آنجا پيامبر غم امت را مي‏خورد كه گاه جان پيامبر در معرض خطر قرار مي‏گرفت.
"فلعلّك باخع نفسك علي آثارهم ان لم يؤمنوا بهذا الحديث اسفا" (14) گوئي مي‏خواهي به خاطر اعمال آنان خود را از غم و اندوه هلاك كني اگر به اين گفتار ايمان نياورند.
"لعلك باخ نفسك الّا يكونوا مؤمنين" (15) گوئي مي‏خواهي خود را هلاك كني كه چرا اينها ايمان نمي‏آورند.
"باخع" از ماده بخع به معناي هلاك كردن خويشتن از شدّت غم و اندوه و به تعبير ديگر دق مرگ نمودن است. در مقائيس اللّغة آمده آنگاه گفته مي‏شود "بخع الرجل نفسه" كه او خويشتن را بخاطر خشم شديد و شدّت ناراحتي هلاك سازد (16)
اين دو آيه گوياي حرص شديد پيامبر بر هدايت مردم و جانفشاني حضرت در اين مسير است، آيه گوياي آن است كه پيامبر به جهت سرنوشت و پايان بدكافران در تأسف و رنجي عميق بود. گويا پيامبر(ص) به شخصي تشبيه شده كه مي‏بيند عزيزترين افرادش از او جدا مي‏شوند و او با حسرت از پشت سرشان به آنان نگاه مي‏كند.
برخورد مهرآميز با مردم‏
ديگر خوي پيامر(ص) در رابطه با مردم برخورد مهرآميز است برخورد مهرآميز يعني نرمخوئي، يعني گذشت، يعني مدارا، پيامبر مظهر اين همه بود.
"فما رحمة من اللّه لنت لهم و لو كنت فظاً غليظ القلب لانفضوا من حولك فاعف عنهم واستغفر لهم و شاورهم في الامر فاذا عزمت فتوكّل علي اللّه انّ اللّه يحبّ المتوكّلين. (17) به بركت رحمت الهي در برابر آنان نرم شدي و اگر خشن و سنگدل بودي از اطراف تو پراكنده مي‏شدند پس آنها را ببخش و براي آنها آمرزش بطلب و در كارها با آنان مشورت كن اما هنگامي كه تصميم گرفتي بر خدا توكل كن زيرا خداوند متوكلان را دوست دارد.
"لنت" از ماده "لين" به معناي مهرباني و خوشخوئي است. "فظ" به معناي كسي است كه سخنانش تند و خشن است. "فظاظت" خشونت در گفتار است.
"غليظ القلب" كسي كه سنگدل است كه مربوط به خشونت عملي است از آيه شريفه استفاده مي‏شود پيامبر داراي اخلاقي خوش و اهل مدارا با مردم و به دور از هرگونه سنگدلي و خشونت بود و سرچشمه اين خلق و خوي رحمت الهي بود كه خداوند در دل پيامبر(ص) نهاده بود. و اين از عوامل گرايش مردم به حضرت بوده و اين ويژگي يك رهبري موفق است.
زيرا كه شخصي كه در مقام رهبري قرار گرفته اگر خشن، تندخو، غير قابل انعطاف و فاقد روح گذشت باشد به زودي در برنامه خود مواجه با شكست خواهد شد، مردم از دور او پراكنده مي‏شوند و از وظيفه رهبري باز مي‏ماند. اميرمؤمنان علي(ع) فرمود: "آلة الرئاسة سعة الصدر؛ (18) ابزار رهبري گشادگي سينه است. "
در همين راستا دستور عفو و گذشت از لغزشهاي آنها و نيز طلب آمرزش براي آنان را صادر كرده و براي زنده كردن شخصيت مسلمانان دستور مشورت و نظرخواهي از آنان را داده است.
شأن نزول آيه مسلماناني هستند كه عليرغم شعارهاي فراواني كه در عرصه جهاد مي‏دادند از صحنه جنگ گريختند و عامل شكست مسلمانان در اين جنگ شدند، آنان بعد از جنگ در آتش افسوس و ندامت مي‏سوختند. آيه شريفه پيامبر(ص) را مأمور به گذشت از آنها و احترام به شخصيّت آنها مي‏نمايد. اين يعني مهر با مردم حتي با لغزش آنان!!
"و منهم الّذين يؤذون النبي و يقولون هو اذن قل اذن خير لكم يؤمن باللّه و يؤمن للمؤمنين و رحمة للّذين آمنوا منكم و الّذين يؤذون رسول اللّه لهم عذاب‏اليم" (19)
از آنها كساني هستند كه پيامبر را آزار مي‏دهند و مي‏گويند او آدم خوش باوري است بگو خوش باور بودن او به نفع شماست ولي بدانيد او به خدا ايمان دارد و مؤمنان را تصديق مي‏كند و رحمت است براي كساني از شما كه ايمان آورده‏اند و آنها كه رسول خدا را آزار مي‏دهند، عذاب دردناكي دارند.
اين آيه نيز از آياتي است كه "برخورد مهرآميز" پيامبر را با مردم تبيين مي‏كند.
در شأن نزول آيه آمده است كه: گروهي از منافقين دورهم نشسته سخنان ناهنجار درباره پيامبر مي‏گفتند يكي از آنان گفت: اين كار را نكنيد زيرا مي‏ترسيم به گوش محمّد(ص) برسد و او به ما بد بگويد و مردم را بر ضد ما بشوراند. يكي از آنان كه نامش "جلاس" بود گفت مهم نيست ما هرچه بخواهيم مي‏گوئيم و اگر به گوش او رسيد نزد وي مي‏رويم و انكار مي‏كنيم و او از ما مي‏پذيرد زيرا محمد(ص) آدم خوش باور و دهن بيني است و هركس هرچه بگويد قبول مي‏كند در اين هنگام آيه فوق نازل شد و به آنان پاسخ گفت (20)
منافقان از اين برخورد مهرآميز پيامبر(ص) سوء استفاده مي‏كردند و پيامبر را ساده لوح و زودباور مي‏خواندند.
"اذن" در اصل به معني گوش است و به كسي گفته مي‏شود كه به هر سخني گوش فرا دهد و زود باور كند و به اصطلاح "گوشي" باشد. در حالي كه اين برخورد پيامبر نه از سر ساده لوحي و زودباوري بلكه برخاسته از رحمت و سعه صدر نبوي است ولي پر واضح است پيامبر(ص) تنها ترتيب اثر به سخنان مؤمنان مي‏دهد. ولي سخنان ديگران را با اينكه مي‏داند نادرست است رد و تكذيب نمي‏كند تا از اين رهگذر آبروي آنها حفظ شده، شخصيت آنها خرد نشده و عواطفشان جريحه دار نگردد.
تواضع و فروتني پيامبر(ص)
تواضع راز رفعت و محبوبيت است، رسول اكرم(ص) فرمود: ".. . انّ التواضع يزيد صاحبه رفعة فتواضعوا يرفعكم اللّه.. . ؛(21) تواضع و فروتني وسيله سربلندي و سرافرازي است، تواضع كنيد تا خداي متعال مقام شما را بلند گرداند. "
ملاي رومي گويد:
آب از بالا به پستي در رود
آنگه از پستي به بالا بر رود
گندم از بالا بزير خاك شد
بعد از آن او خوشه چالاك شد
دانه هر ميوه آمد در زمين‏
بعد از آن سرها برآورد از دفين‏
از تواضع چون به گردون شد به زير
گشت جزو آدمي حيّ دلير
پس صفات آدمي شد آن جماد
بر فراز عرش پرّان گشت شاد
كز جهان زنده زاول آمديم‏
باز از پستي سوي بالا شديم(22)
پيامبر اكرم(ص) در قلّه تواضع قرار داشت. "كان صلي اللّه عليه و آله اشدّ الناس تواضعاًفي علوّ منصبه" (23) با اينكه حضرت از مقام فوق العاده والائي برخوردار بود در عين حال بيشترين تواضع را داشت.
او در حقيقت امر خداوند را امتثال مي‏كرد كه: "واخفض جناحك للمؤمنين"(24). . . و بال عطوفت خود را براي مؤمنين فرودآر. "واخفض جناحك لمن اتبعك من المؤمنين" (25) بال محبت و مهرت را براي مؤمناني كه از تو پيروي مي‏كنند بگستر.
تعبير "خفض جناح" كنايه زيبائي از تواضع و محبت و ملاطفت است همانگونه كه پرندگان به هنگامي كه مي‏خواهند نسبت به جوجه‏هاي خود اظهار محبت كنند آنها را زير بال و پر خود مي‏گيرند و هيجان انگيزترين صحنه عاطفي را مجسم مي‏سازند آنها را در مقابل حوادث و دشمنان حفظ مي‏كنند و از پراكندگي نگه مي‏دارند.
تواضع پيامبر آنچنان بود كه همگان خود را نزد پيامبر(ص) محبوب مي‏ديدند تا آنجا كه گاه دختر بچه‏اي كه در مدينه متولد شده بود دست پيامبر(ص) را مي‏گرفت و رها نمي‏كرد مگر آنكه پيامبر را به آنجا كه مي‏خواست مي‏برد: "كانت الوليدة من ولائد المدينة تأخذ بيد رسول اللّه و لا ينزع يده منها حتي تذهب به حيث شاءت"(26) پيامبر(ص) به همه سلام مي‏كرد و آغازگر آن بود. ابن شهرآشوب مي‏نويسد: ".. . ويبرأ من لقيه بالسلام" (27) پيامبر(ص) به هر كس برخورد مي‏كرد آغازگر سلام بود.
حضرت عنايتي خاص به سلام بر كودكان داشت تا به امّت بياموزد كه شخصيّت كودكان نيز پاس داشتني است، فرمود:
"خمس لاادعهن حتي الممات.. . و التسليم علي الصبيان لتكون سنة من بعدي" (28) پنج خصلت را تا هنگام مرگ ترك نخواهم كرد.. . از جمله آنها سلام كردن بركودكان است تا پس از من روش عمومي باشد(و به عنوان سنت اسلامي مردم به آن رفتار كنند).
پيامبر خوش نمي‏داشت كه كساني پشت سر حضرت راه بيفتند و مي‏فرمود اين زمينه ساز كبر است. " (29) او با همگان غذا مي‏خورد و دعوت همگان را براي اين امر مي‏پذيرفت ولو فقيرترين باشند. (30)
كارهاي شخصي درون خانه را خودش انجام مي‏داد، شتر را تغذيه مي‏كرد، خانه را جارو مي‏زد، شير گوسفند را مي‏دوشيد، كفشش را تعمير مي‏كرد، لباسش را وصله مي‏زد و.. . (31)
تواضعهاي ناپسند
با اين همه پيامبر تواضع از جايگاه عزت را ارزش مي‏ديد، نه تواضع از جايگاه ذلت، يا غير خدائي و در يك كلمه پيامبر تواضع نابجا را نكوهيده مي‏دانست. بر اين اساس اجازه تواضعهاي ذيل را نمي‏داد:
1- تواضعي كه بوي ذلّت بدهد
پيامبر(ص) فرمود: "طوبي لمن تواضع للّه في غير منقصته" (32) خوشابحال كسي كه تواضعش از سر ذلت نباشد.
2- تواضع در برابر متكبران‏
حضرت فرمود: "اذا رأيتم المتواضعون من امتي فتواضعو لهم و اذا رأيتم المتكبرين من امتي فتكبروا عليهم فان ذلك لهم مذلة و صغاء"(33) هرگاه متواضعان امت مرا ديديد در مقابلشان تواضع كنيد و زماني كه با متكبران برخورد كرديد بر آنها تكبر كنيد كه اين رفتار موجب ذلت و خواري متكبران مي‏شود.
3- تواضع در برابر ثروتمندان بخاطر ثروتشان‏
پيامبر(ص) فرمود: "من اتي ذاميسرة فتخشع له طلب ما في يده ذهب ثلث دينه" (33) آنكس كه سراغ ثروتمندي بيايد و براي بدست آوردن ثروتش در برابرش تواضع كند دو ثلث دينش بر باد رفته است.
4- تواضع در مقابل كافران‏
مؤمنان در برابر كافران: "اشداء علي الكفار" (34) بر آنان سخت اند ".. . اعزّة علي الكافرين.. . (35) در برابر كافران عزيز و نيرومند.
در روايتي آمده است ابودجانه انصاري ژست متكبرانه گرفته در برابر كافران راه مي‏رفت، پيامبر(ص) فرمود: "انّ هذه لمشية يبغضها اللّه تعالي الّا عند القتال" (36) خداوند اين شيوه راه رفتن(متكبرانه) را مبغوض مي‏دارد مگر در جنگ (چون در جنگ بايد در مقابل كافران ژست متكبرانه داشت. "
بنابراين بايد از پيامبر بزرگ آموخت كجا جاي تواضع پسنديده است و كجا جاي تواضع ناپسند و هر كدام را در جاي خود به كار بست.
جهان چون خط و خال و چشم و ابروست‏
كه هر چيزي بجاي خويش نيكوست‏
مشورت با مردم‏
مشورت با مردم علاوه بر آنكه استفاده از عقل و انديشه ديگران در كارهاست، مولي علي(ع) فرمود: "من استبد برأيه هلك و من شاور الرجال شاركها في عقولها" (37) كسي كه استبداد به رأي داشته باشد هلاك مي‏شود و كسي كه با مردان مشورت كند در عقل آنها شريك شده است. نوعي تكريم شخصيت طرف مشورت هم هست، معناي مشورت اينست كه او را صاحب نظر ديده قابل مشورت و نظرخواهي مي‏داند، مشورتهاي فراوان پيامبر اكرم(ص) كه برخي از محققان آنرا تا 11 مورد نقل كرده‏اند. (38) هرگز براي استفاده از انديشه ديگران در كارها نبوده است زيرا حضرت "عقل كل" بوده و نيازي به مشورت با مسلمانان نداشته بلكه مشورتهاي حضرت دو انگيزه را دنبال مي‏كرده است، يكي تكريم شخصيت ياران و دوم اسوه قرار گرفتن اين امر تا آنها كه در مقامات بالا قرار دارند مشورت كردن را دون شأن خود ندانند. (39)
".. . و شاورهم في الامر.. . " (40) با آنان در آن كار مشورت كن. اين امري كه پيامبر مأمور به مشورت در آن عرصه بود، امر جنگ و شيوه دفاعي و امثال آن بود، يعني در اموري كه مربوط به مردم است با آنان مشورت كن نه در احكام الهي اينها امور خدائي است و ربطي به مردم ندارد و اين از مسلّمات سيره نبوي(ص) است كه پيامبر اكرم(ص) هرگز در احكام الهي با مردم مشورت نمي‏كرد و صرفاً تابع وحي بود، لذا مسلمانان هرگز به خود اجازه نمي‏دادند در مورد يك حكم الهي اظهار نظر كنند، آري در تطبيق آن اظهار نظر مي‏كردند.
اين نكته گفتني است كه در مشورتها تصميم گيرنده نهائي شخص نبي اكرم(ص) بود، "فاذا عزمت فتوكل علي اللّه.. . "(41) به هنگام تصميم نهائي بايد توكّل بر خدا داشته باشي. اين گوياي آن است كه بررسي مطالعه جوانب مختلف مسائل اجتماعي بايد به صورت دست جمعي انجام گيرد اما هنگامي كه طرحي تصويب شد، بايد اجراي آن اراده واحدي به كار افتد در غير اينصورت هرج و مرج پديد خواهد آمد. زيرا اگر اجراي يك برنامه به وسيله رهبران متعدد بدون الهام گرفتن از يك سرپرست صورت گيرد قطعاً مواجه با اختلاف و شكست خواهد شد به همين جهت در دنياي امروز نيز مشورت را به صورت دست جمعي انجام مي‏دهند اما اجراي آن را به دست دولتهائي مي ‏سپارند كه تشكيلات آنها زير نظر يك نفر اداره مي‏شود. (42)
نمونه‏ هاي ديگري از رفتار مردمي پيامبر در قرآن هست كه به علّت ضيق مجال بهمين مقدار بسنده مي‏ كنيم.

پی نوشت:
1. التبرك، ص 61 تأليف مرحوم آية اللّه احمدي ميانجي، در اين كتاب نمونه‏هاي فراواني دراين عرصه آورده است مراجعه شود.
2. السيرة النبوية، عبد الملك بن هشام الحميرى المعافرى (م 218)، تحقيق مصطفى السقا و ابراهيم الأبيارى و عبد الحفيظ شلبى، بيروت، دار المعرفة، بى تا، ج 2، ص 314؛ تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش ، ج 2، ص 274 و 275، فروغ ابديت، ج 2، ص 189.
3. سوره مريم، آيه 96.
4. في ظلال القرآن، ج 5، ص 454.
5. نهج البلاغه، حكمت 10.
6. سوره قلم، آيه 4.
7. تفسير نورالثقلين، ج 5، ص 391، حديث 23.
8. تفسير نورالثقلين، ج 5، ص 389، حديث 12.
9. اين مضمون با عبارات مختلف از پيامبر اكرم(ص) روايت شده است. از جمله:
الف - "انما بعثت لاتمم مكارم الاخلاق" من تنها براي تكميل فضائل اخلاقي مبعوث شده‏ام. (كنزالعمال، ج 3، ص 16).
ب - "انما بعثت لاتمم حسن الاخلاق" (همان).
ج - "بعثت بمكارم الاخلاق و محاسنها" (بحار الانوار، ج 66، ص‏405).
10. معاني الاخبار، ص 83 "باب معاني الفاظ وردت في صفة النبي"حديث 1.
11. سوره توبه، آيه 128.
12. بنابر يك تفسير.
13. ارشادالقلوب،ترجمه رضایی،معاصر،اسلاميه،اخلاق، ج 2، ص 407 ؛ بحار الأنوار، علامة المجلسي ، سال چاپ : 1403 - 1983 م ، ناشر : دار إحياء التراث العربي - بيروت - لبنان، ج 16، ص 342، حديث 33.
14. سوره كهف، آيه 6.
15. سوره شعراء، آيه 3.
16. مقائيس اللّغة، ج 1، ص 206.
17. سوره آل عمران، آيه 159.
18. نهج البلاغه، حكمت 176.
19. سوره توبه، آيه 61.
20 . مجلسي، بحارالانوار، ج 22، ص 95، حديث 38 و جلد 22، ص 38 و 39؛ درالمنثور، ج 3، ص 253 (دارالمعرفة) ؛ مجمع البيان ذيل آيه فوق ؛ تفسير الميزان، ج 9، ص 323.
21. بحارالانوار چاپ بيروت،همان، ج 72، ص 119.
22. مثنوي معنوي، دفتر سوم، ص 404.
23. المحجة البيضاء، ج 4، ص 151.
24. سوره حجر، آيه 88.
25. سوره شعراء، آيه 115.
26. مرآة العقول، ج 8، ص 199.
27. مناقب آل ابي طالب، ج 1، ص 147.
28. بحارالانوار، همان، ج 16، ص 220؛ شيخ صدوق، خصال ج 1، ص 246.
29. كنزالعمال، ج 8878.
30. مرآة العقول، ج 8، ص 209.
31. همان.
32. بحارالانوار، ج،همان، 77، ص 90.
33. جامع السعادات، ج 1، ص 363.
34. بحارالانوار، ج،همان، 73، ص 165.
35. سوره فتح، آيه 29.
36. سوره مائده، آيه 54.
37. بحارالانوار، ج،همان، 73، ص 202.
38. نهج البلاغه، حكمت 162.
39. معالم الحكومة الاسلاميه فصل ششم "خصائص الحكومة الاسلامية و ميزانها".
40. مجمع البيان، ج 1، ص 527.
41. سوره آل عمران، آيه 159
42. همان.

(حجةالاسلام و المسلمين سيد احمد خاتمي‏)

ولایتمداری و انواع آن در نهج البلاغه

 

مقدمه :مـوضـوع ولایـت با توجه به نقشی که در تحقق و پیروزی و نیز تداوم انقلاب داشته از سـوی دوستان و دشمنان بیش از هر موضوع دیگری مورد توجه قرار گرفته و نیاز به تـحـقـیق و پژوهش دارد. اصل ولایت مهمترین استوانه اسلام و سنگ بنای نظام اسلامی است ؛ مـایـه عـزت امـت اسـلامـی و مـحـور وحـدت و گـردآورنده نیروهای پراکنده است . همچنین ظلم سـتـیزی نظام اسلامی از این اصل مهم و مترقی نشاءت می گیرد و دشمنان با آگاهی نسبت بـه ایـن آثـار مـهـم بـه مـنـظور انحراف مسلمین و وارد ساختن ضربات جبران ناپذیر بر پـیـکـر جـامـعـه اسـلامـی حـمـلات نـاجـوانـمـردانـه خـود را مـتـوجـه ایـن اصـل بـی بـدیـل نـمـوده و در هـر زمان ممکن و موقعیت مناسب به سم پاشی و شبهه افکنی اقـدام کـرده اند. آنان همواره سعی و تلاششان بر این بوده که رابطه امام و امت را کمرنگ نموده نقش آفرینی هر کدام نسبت به دیگری را بی تاءثیر بنمایند.                                                                                                                                                                        رابطه ولایت با جامعه رابطه جان با بدن است . به همان اندازه که ولی امر در جامعه با اجـرای ولایـتش به جامعه حیات می بخشد امت را از تاریکی های جهالت می رهاند و به اوج کـمـال و تـرقـی مـی رسـانـد. امـت نـیـز بـا فـراهـم سـاخـتـن زمـیـنـه بـرای اعمال ولایت امام ایفای نقش می کند.                                                                                                                                                                       پـیـامـبـر اعـظـم بـا اتـکـاء بـه حـضـور مـردم در صـحـنـه ، حـکـومـت اسـلامـی را تـشـکیل و پرچم پرافتخار اسلام را در جزیرة العرب به اهتزاز درمی آورد و امیرالمؤ منین عـلیـه السـلام بـا بیان : «لولا حضور الحاضر و قیام الحجة بوجود ناصر» برای چند صباحی زمام امور را به دست می گیرد و وقتی این حضور و نصرت به سستی می گراید و پـیـشوای مؤ منان را به کلام غم انگیز «لا راءی لمن لا یطاع »وامی دارد، عَلَم اسلام به دسـت نـا اهـلان مـی افـتـد و قـرن هـا ایـن واقـعـه جانسوز و تلخ تکرار می شود تا این که فـرزنـدی از امیر مؤ منان با پشتوانه مردم موجبات حیات مجدد اسلام ناب را فراهم و آن را از غربت به عزت می رساند.                                                                                    آری نقش مردم در اعمال ولایت به حدی است که حتی امام معصومی که در نصب او نص صریح وجـود داشـتـه و هـزاران انـسـان در غـدیـر شـاهـد گـزیـنش وی به امر خدا و به دست مبارک رسـول مـعـظـم اسـلام بـوده انـد و به یقین در طول تاریخ لایق تر از وی برای رهبری و فـرمـانـدهـی وجود نداشته است ، وقتی زمینه اجرای ولایتش از ناحیه مردم فراهم نمی شود خـانه نشین می شود و پس از قرن ها فرزند برومند آن بزرگوار نیز در پرده غیبت قرار می گیرد.

در مـقـاله حـاضـر با بهره برداری از کلمات نورانی مولی الموحدین حضرت امیرالمؤ منین علیه السلام در نهج البلاغه به موضوع ارتباط ولایت و امت با عنوان ((انتظارات هر کدام از ولایـت و امـت از دیـگـری )) و یـا هـمـان عـنـوان مـعـروف : ((حـقـوق متقابل ولایت و مردم )) پرداخته شده است .

ولایت از ریشه ((ولی )) است که از آن واژه های فراوانی اشتقاق یافته و برای آن معانی مختلفی ذکر شده است ولکن مفهومی که در همه معانی ملحوظ است ، عبارت است از: ((قرب و کـنـار هـم قـرار گـرفـتـن دو چـیـز یـا بـیـشـتـر، بـه طـوری کـه بـیـن آنـهـا غـیـری حائل نشده باشد.))

مـعـنـای اصـطـلاحـی ولایت که عبارت است از ((به عهده گرفتن کاری از کارهای دیگران و سـرپـرسـتـی امـور))، مـتـناسب با همان معنای لغوی آن است ؛ زیرا کسی که می خواهد امور دیـگـری را سرپرستی کند، حتماً از طریق نزدیک شدن و همراه شدن با اوست . از این رو، از جـمـله مـعـانـی کـه اهل لغت برای ولایت ذکر کرده اند، همان امارت و تدبیر است و هرگاه ولایـت به طور مطلق استعمال شود، انصراف به همین معنا دارد. نظیر کلام مولا امیر مؤ منان علیه السلام که در فضائل آل محمد(ص ) می فرماید:                                                  «... و لهم خص ائص حقّ الولایة .»ویژگیهای ولایت و زمامداری از آن آنهاست .

چـنـانـکـه در تـمـامـی مـواردی کـه بـا واژه هـای مـخـتـلف در نـهـج البـلاغـه استعمال شده است ، مقصود همان معنا و مفهوم سرپرستی و امارت است ، از جمله :                                                                                                                                                       هـنـگـامـی کـه امـام عـلیـه السـلام ، پـس از بـیعت مردم ، با اعتراض طلحه و زبیر بر اثر توقعات نابجای آنان مواجه می شود، می فرماید:

«وَاللَّهِ ما كانَتْ لِي فِي الْخِلافَةِ رَغْبَةٌ، وَ لا فِي الْوِلايَةِ إِرْبَةٌ»كلام : 196 

به خدا سوگند! من به خلافت رغبتی نداشتم ، و به ولایت و زمامداری شما علاقه ای نشان نمی دادم .

و در بیان حقوق متقابل والی و مردم می فرماید:

«فَقَدْ جَعَلَ اَللَّهُ سُبْحَانَهُ لِي عَلَيْكُمْ حَقّاً بِوِلاَيَةِ أَمْرِكُمْ وَ لَكُمْ عَلَيَّ مِنَ اَلْحَقِّ مِثْلُ اَلَّذِي لِي
عَلَيْكُمْ »خطبه ۲۱۶

خداوند برای من بر شما، به واسطه سرپرستی امورتان حقی قرار داده است .

در ضمن نامه ای که برای معاویه مرقوم فرمود، چنین می نگارد که :

«ومتی کُنْتُمْ یَا مُعَاوِیَةُ سَاسَةَ اَلرَّعِیَّةِ وَ وُلاَةَ أَمْرِ الْاُمَّةِ بِغَیْرِ قَدَمٍ سَابِقٍ وَ لاَ شَرَفٍ بَاسِقٍ وَ ......»

چه زمانی ای معاویه تو سیاستمدار رعیت و زمامداران امت بوده ای ؟

و در نامه ای به یکی از کارگزاران فرمود:

«.فَإِنَّ اَلْوَالِيَ إِذَا اِخْتَلَفَ هَوَاهُ مَنَعَهُ ذَلِكَ كَثِيراً مِنَ اَلْعَدْلِ فَلْيَكُنْ أَمْرُ اَلنَّاسِ عِنْدَكَ فِي اَلْحَقِّ سَوَاءً »نامه ۶۰

زمـامـدار اگر دنبال هوا و هوسهای پی در پی خویش باشد، غالباً او را از عدالت بازمی دارد.

و دربـاره ائمـه اطـهـار عـلیـهم السلام و صلاحیت آنان برای ولایت داشتن و ردّ صلاحیت غیر آنان فرمود:

انَّ الاْ ئمَّة مـنْ قـریـْشٍ غـرسوا فی هذا الْبطْن منْ هاشم ، لا تصْلح علی سواهمْ و لا تصلح الو لاة من غیرهم .

امامان از قریش هستند و درخت وجودشان در سرزمین وجود این تیره از هاشم غرس شده این مقام در خور دیگران نیست ، و رهبران دیگر شایستگی این مقام را ندارند.

پر واضح است که ولایت تکوینی و رهبری ملکوتی آنان نه مورد ادعای بیگانگان بوده و نـه در اخـتـیـار آنـان قـرار داشـتـه کـه حضرت درصدد نفی آن برآید پس ولایت به معنای زمامداری سیاسی است .

در عـهـدنـامـه مالک اشتر نیز این واژه به طور مکرّر به همین معنای زمامداری و سرپرستی به کار رفته است نظیر:

فانَّ فی النّاس عیوباً الو الی احقُّ من سترها فلا تکشفن عما غاب عنک منها.»نامه ۵۳

مـردم نـقـاط ضـعـفـهـایـی دارند. شایسته ترین فردی که باید آنها را پوشانده ، برملا نسازد والی آنان است .

بـنـابـرایـن ، ولایـت در تـمـامی مواردی که در آنها واژه ولایت و مشتقات آن به کار رفته ، فـقـط بـا مـفـهـوم سـرپـرسـتی جامعه سنخیت دارد و در هیچ کدام نمی توان آن را به مفهوم دوستی یا نصرت و یا ولایت تکوینی تفسیر نمود.

حقوق متقابل ولایت و مردم

از آنجایی که حکومت از اهم احکام الهی است و به هیچ چیز به مانند ولایت سفارش نشده است زیرا کلید همه چیز است و والی دلیل و راهنمای همه امور است و به واسطه آن همه فرائض ‍ و سـنـن مـحـفـوظ مـی مـانـد، حـقـوقـی هـم کـه بـه آن مـربـوط و تـحـت عـنـوان ((حـقـوق مـتـقـابـل مـردم و ولایـت )) مـطـرح اسـت از اهـمـیـت خاصی برخوردار است . به گونه ای که حضرت می فرماید:

«وَ أَعْظَمُ مَا افْتَرَضَ ـ سُبْحَانَهُ ـ مِنْ تِلْکَ الْحُقُوقِ حَقُّ الْوَالِی عَلَی الرَّعِیَّةِ، وَ حَقُّ الرَّعِیَّةِ، عَلَی الْوَالِی، فَرِیضةً فَرَضَهَا اللهُ ـ سُبْحَانَهُ ـ لِکُلٍّ عَلَی کُلٍّ»نامه ۵۳

 در مـیـان حـقـوق واجـبـه ، حـق حـاکـم بر مردم و حق مردم بر حاکم از مهمترین حقوقی است که خداوند سبحان برای هر دو گروه لازم شمرده است .

الف . حقوق مردم نسبت به والی

1. خودسازی

والی مـی بـایـسـت آن گـونـه خـودسازی و تهذیب نفس داشته باشد که مقام و موقعیت او را تکان ندهد و دگرگون نسازد، مغرور نشود و شخصیتش تغییر پیدا نکند.

«أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ حَقّاً عَلَى اَلْوَالِی أَلاَّ یُغَیِّرَهُ عَلَى رَعِیَّتِهِ فَضْلٌ نَالَهُ وَ لاَ طَوْلٌ خُصَّ بِهِ. وَ أَنْ یَزِیدَهُ مَا قَسَمَ اَللَّهُ لَهُ مِنْ نِعَمِهِ دُنُوّاً مِنْ عِبَادِهِ وَ عَطْفاً عَلَى إِخْوَانِهِ »                                                                                     بـر زمـامـدار واجـب اسـت کـه اگـر امـوالی بـه دسـت آورد، یا نعمتی مخصوص او شد، دچار دگـرگـونـی نـشـود، و با آن اموال و نعمت ها بیشتر به بندگان خدا نزدیک گردد و به برادرانش مهربانی بیشتری روا دارد.

امـوری را کـه امـام عـلیـه السـلام در زمـیـنـه خـودسـازی بـه کارگزاران خود توصیه می فرماید عبارتند از:

1 ـ 1. مقاومت در مقابل وسوسه ها

خطاب به مالک اشتر می فرماید:

... و امره ان یکسر نفسه من الشَّهوات ، و یزعها عند الجمحات ، فانَّ النَّفس امّارةً بالسُّوء الاّ مـا رحـم اللّه ... فـامـلک هـواک ، و شـحَّ بـنفسک عمَّا لا یحلُّ لک ، فانَّ الشُّحَّ بالنَّفس الاْ نْصاف منْها فیما احبَّتْ اوْ کرهتْ.

و بـه او (مـالک ) فـرمـان مـی دهـد کـه نـفـس خود را از پیروی آرزوها بازدارد، و به هنگام سـرکـشـی رامـش ‍ کند که ((همانا نفس همواره به بدی وا می دارد، جز آن که خدا رحم کند... هـوای نـفـس خـویـش را در اخـتـیـار گـیـر و از آنـچـه بـرایـت حلال نیست بخل بورز، زیرا بخل ورزیدن به نفس خویش ، آن است که در آنچه دوست دارد، یا برای آن ناخوشایند است ، راه انصاف پیمایی .

2 ـ 1. پرهیز از ریاست طلبی

... و لا تـقولنَّ: انّی مؤ مَّرٌ آمر فاطاع ، فانّ ذلک ادغالٌ فی القلب و منهکةٌ للدّین و تقرُّبٌ من الغیر.

بـه مـردم نـگو: به من فرمان داه اند و من نیز فرمان می دهم ، پس باید اطاعت شوم ، زیرا این روحیه باعث فساد قلب و نابودی دین و زوال حکومت می شود.

امام راه مقابله با این روحیه را بخاطر آوردن عظمت خداوند دانسته ، می فرماید:

و اذا احـدث لک مـا انـت فـیـه مـن سـلط انـک ابَّهـةً او مخیلةً فانظر الی عظم ملک اللّه فوقک و قـدرتـه مـنـک عـلی مـا لا تـقـدر عـلیه من نفسک ، فانَّ ذلک یطامن الیک من طماحک و یکفُّ عنک من غربک ، و یفی ء الیک بما عزب عنک من عقلک .

هر گاه حاکم بودن موجب غرور و بزرگ بینی تو گردد، به بزرگی حکومت پروردگار که برتر از تو است بنگر، که تو را از آن سرکشی نجات می دهد و تندروی را فرو می نشاند و عقل و اندیشه ات را به جایگاه اصلی باز می گرداند.

راه دوم بـرای مـقـابـله بـا روحـیـه بـرتـری جـویـی و ریـاسـت طـلبـی ، نـگـرش مـعـقـول بـه مقام و ریاست است . امام بارها به کارگزاران خویش گوشزد می فرماید که ریاست لقمه چربی نیست بلکه امانتی است که بایستی جوابگوی آن باشید.

3 ـ 1. دل نبستن به دنیا

حساسیت امام (ع ) در این مورد تا حدی است که شرکت یکی از کارگزاران خود را در مهمانی مـجـلل نـمـی پـسـنـدد و در نـامـه ای عـتـاب آمـیـز از او مـی خـواهـد کـه بـه حداقل بهره های دنیا قناعت نماید تا دچار آتش جهنم نشود.

فاتق اللّه یابن حنیف ، ولتکفف اقراصک ، لیکون من النَّار خلاصک .

پسر حنیف از خدا بترس ، و به همان قرص های نان خود قناعت کن ، تا از آتش جهنم رهایی یابی .

و هـنـگـامی که به حضرت اطلاع می دهند شریح قاضی منزلی را به هشتاد دینار خریده ، در نامه ای او را ملامت می کند و از آتش جهنم برحذر می دارد.

4 ـ 1. ارتباط مستمر با خداوند

حـاکـمـی کـه ارتباط دائمی با معبود را حفظ کند، می تواند امانت دار خوبی بوده ، رهبری جـامـعـه را عـهـده دار بـاشـد وگـرنـه کـوتـاهـی در امـانـت اول مـوفـقـیـتـی را در ادای امـانـت دوم بـه دنـبـال نـخواهد داشت . از این رو، خطاب به مالک فـرمـود: ((نـیـکـوتـریـن اوقـات و بـهـتـرین ساعات شب و روزت را برای خود و خدای خود انتخاب کن ...))

2. مردمی بودن

مـنـظـور از مـردمـی بودن زمامدار، همگام و همراه بودن با مردم ، درد آنان را احساس کردن و بـرای درمـانـش چاره جویی نمودن ، خود را به جای آنان قرار دادن و هیچ امتیازی را برای خود و نزدیکان خود قائل نشدن ، در سختیهای زندگی شریک غم مردم بودن و برای رفع فقر و فلاکت آنان برنامه ریزی کردن است .

جلوه های مردمی بودن والی عبارتند از:

1 ـ 2. فروتنی در برابر مردم

زمـامداری می تواند ادعای مردمی بودن کند که خود را از دیگران برتر و بالاتر نبیند و روحـیـه کـبـر و خـودبـرتـر بـیـنی نداشته باشد، امام (ع ) به ناپسند بودن این خصلت برای زمامداران اشاره کرده ، می فرماید:

و انَّ مـن اسـخـف حالات الولاة عند صالح النّاس ان یظنَّ بهم حبُّ الفخر و یوضع امرهم علی ال کبر.

از پـسـت تـریـن حـالات زمـامـداران در نـزد صالحان این است که گمان برند آنها دوستدار ستایش اند و کشورداری آنان بر کبر و خودپسندی استوار باشد.

2 ـ 2. پرهیز از امتیازطلبی

حـاکمی مردمی است که برای خود امتیازی قائل نشده ، خود را مساوی با دیگران بداند. امام خطاب به بعضی کارگزارانش می فرماید: ((ایّاک والاْ سْتئثار بما النَّاس فیه اسْوةً.)) (مبادا در آنچه با مردم مساوی هستی طالب امتیاز باشی .)

ضرورت مراعات تساوی تا جایی است که امام خطاب به فرماندهانش می فرماید:

و ان لکم عندی ... ان تکونوا عندی فی الحقِّ سواءً.

حق شما بر من این است که در مورد حق تمامتان را با یک چشم بنگرم .

3 ـ 2. شرکت در سختیهای مردم

زمـامـدار مـسـلمان باید در همه سختیها و مشکلات شریک مردم باشد. در نامه ای که امام (ع ) به عثمان بن حنیف می نویسد، می فرماید:

ءاقـنـع مـن نـفسی بان یقال : هذا امیرالمؤ منین ؟ و لا اشارکهم فی مکاره الدَّهر او اکون اسوةً لهم فی جشوبة العیش .

آیـا بـه هـمـیـن رضـایـت دهم که مرا امیرالمؤ منین خوانند ولی در تلخیهای روزگار با مردم شریک نباشم و در سختیهای زندگی الگوی آنان نگردم .

کارگزاری که خود را در حجاب قرار داده و راه دیدار و ملاقات مردم را به روی خود بسته اسـت ، چـگـونـه مـمـکـن اسـت درد و سختی های مردم را احساس و خود را شریک سختیهای آنان بداند.

4 ـ 2. اهتمام به فقرزدایی

امـام (ع ) فلسفه پذیرش حکومت را برپایی عدالت ، ستم ستیزی و فقر زدایی دانسته ، می فرماید:

اگـر نـبـود عـهـد و مـسـئولیتی که خداوند از علماء و دانشمندان (هر جامعه ) گرفته که در برابر شکمخوارگی ظالم و گرسنگی ستمدیدگان سکوت نکنند، من مهار شتر خلافت را رها می ساختم و از آن صرف نظر می نمودم و آخر آن را با جام آغازش سیراب می کردم (آن وقـت می فهمیدید که دنیای شما با همه زینتهایش ) در نظر من بی ارزش تر از آبی است که از بینی گوسفندان بیرون آید.

5 ـ 2. تاءمین نیازمندیها و توسعه درآمدها

حاکم اسلامی موظف است با برنامه های صحیح ، درآمدهای عمومی را افزایش داده ، نیازهای بحق مردم را تاءمین و از این طریق وسیله رشد و تعالی همگان را فراهم نماید. امام علی (ع ) در بیان حق مردم نسبت به خود می فرماید:

فامَّا حقُّکم علیَّ... توفیر فیئکم علیکم .

حق شما بر من آن است که بیت المال را در تاءمین رفاه شما صرف کنم .

و خطاب به یکی از کارگزارانش می فرماید.

وانـظـر الی مـا اجـتـمـع عـنـدک مـن مـال اللّه فـاصـرفـه الی مـن قـبـلک مـن ذوی العیال والمجاعة مصیبا به مواضع الفاقه والخلا ت .

در مـصـرف اموال عمومی که در دست تو جمع شده است ، اندیشه کن و آن را به عیالمندان و گرسنگان پیرامونت ببخش و به مستمندان و نیازمندانی که سخت به کمک مالی تو احتیاج دارند برسان .

6 ـ 2. دوری از تشریفات

دبدبه های ظاهری و تشریفات چشم پرکن نه تنها مایه عزّت و شوکت حاکم اسلامی نیست ، بلکه آن را خدشه دار می سازد و میان او و مردم شکاف ایجاد می کند.

وقتی در سر راه صفین ، دهقانان شهر انبار امام را می بینند، پیاده شده ، پیشاپیش حضرت مـی دونـد، امـام مـعـتـرضـانـه بـه آنـان فـرمـود: چرا چنین می کنید؟ گفتند: عادتی است که پادشاهان خود را احترام می کردیم ، فرمود:

واللّه ما ینتفع بهذا امراؤ کم ، و انَّکم تشقُّون علی انفسکم و تشقون به فی آخرتکم .

به خدا سوگند! امیران شما از این کار سودی نبرند و شما در دنیا با آن خود را به زحمت می افکنید و در آخرت دچار رنج و زحمت می گردید.

7 ـ 2. صداقت و صراحت

امـام علی (ع ) بعد از آن که زمام امور را به دست گرفت ، در نخستین خطبه حکومتی خود با مردم چنین فرمود:

ذمَّتی بما اقول رهینة و انا به زعیمً.

پیمان من به آنچه می گویم در گرو است و به درستی گفتارم متکفلم .

حـضـرت بـه زمـامـداران مـی آمـوزد کـه نـبـایـد وعـده هـایـی داد و خـلاف آن را عـمـل نـمـود، بلکه باید در گرو پیمان خویش با مردم بمانند و به آنچه گفته اند پای بند باشند و هرگز از صداقت و صراحت دور نشوند.

واللّه ما کتمت وشمةً و لا کذبت کذبةً.

به خدا سوگند هرگز به اندازه سر سوزنی حقیقت را پنهان نداشته ام و دروغ نگفته ام .

و در دو جای نهج البلاغه از جمله وظایف حاکم را صداقت با مردم دانسته ، می فرماید:

ولیصدق ر ائدٌ اهله .

حاکم باید راهنمای مردم خود بوده ، با آنان راست بگوید.

8 ـ 2. ساده زیستی

ساده زیستی ضرورتی است که حاکمان باید در پی کسب آن باشند. امام علیه السلام در بـیـان و تـبـیـیـن ارزش ایـن صـفـت والا، سـاده زیـسـتـی رسول خدا(ص ) را گوشزد کرده ، پس از ذکر نمونه هایی از آن می فرماید:

خرج من الدُّنیا خمیصاً، و ورد الاْ خرة سلیماً. لمْ یضعْ حجراً علی حجرٍ، حتّی مضی لسبیله ، و اجاب داعی ربّه .

[رسـول خـدا(ص )] با شکمی گرسنه از دنیا رفت و با سلامت جسم و جان وارد آخرت شد. سنگی بر سنگی نگذاشت ، تا جهان را ترک گفت و دعوت پروردگارش را پذیرفت .

امـیـر مـؤ منان (ع ) خود نیز زندگی را بر اصل سادگی بنا کرده و سیره عملی خود را در زندگی این گونه بیان فرموده است :

... الا و انَّ امـامـکم قد اکتفی من دنیاه بطمریه ، و من طعمه بقرصیه ... فو اللّه ما کنزت من دنـیـاکـم تـبـراً، و لا ادَّخـرت من غنائمها وفراً، و لا اعددت لبالی ثوبی طمراً و لا حزت من ارضها بشراً... .

آگاه باش ، امام شما از دنیای خود به دو جامه فرسوده ، و دو قرص نان رضایت داده است ، سـوگند به خدا، من از دنیای شما طلا و نقره ای نیندوخته ، و از غنیمت های آن چیزی ذخیره نـکـرده ام ، بـر دو جـامـه کـهـنـه ام جـامـه ای نـیـفزودم ، و از زمین دنیا حتی یک وجب در اختیار نگرفتم .

9 ـ 2. خوش بینی به مردم

خـوش بـیـنـی والیـان عـامل سهولت امور و رافع دشواریهای حکومت و باعث آسایش و عزت مردم است . امام علی (ع ) می فرماید:

انَّ حسن الظَّنّ یقطع عنک نصباً طویلاً.

حسن ظنّ، مشقت طولانی را از تو برطرف می سازد.

10 ـ 2. جلب رضایت عمومی

در سـیـره عـمـلی و انـدیـشـه سـیاسی امام علیه السلام ، فراهم ساختن خرسندی عمومی از پـایـه هـای رضـایـت الهـی دانـسـتـه شـده اسـت . از ایـن رو، زمـامدار موظف است از آنچه این اصـل را خـدشـه دار می کند، اجتناب نماید؛ از جمله باید خود را از بدگمانیهای مردمی دور نماید و تلاش کند که به زبان آنان نسبت به خود خیر و خوبی جاری گردد.

11 ـ 2. خود را حافظ مردم دانستن

در نظر امیرالمؤ منین (ع ) مردم به منزله گوسفند و حاکم به منزله چوپان نیست و رابطه آنـهـا همانند رابطه ارباب و بردگان نمی باشد بلکه حضرت همه امور را از منظر ((حق مـردم )) مـی نـگرد و در زمانی که مردم به حاشیه رانده شده و حاکمان مدار حق وانمود شده بـودنـد، از حـقـوق مـتـقـابـل سـخـن بـمـیان آورد و اهمیت موضوع را تا جایی دانست که حاکم بـایـستی وظیفه خود را در قبال مردم انجام داده و چنانچه از عهده آن برآمد و شایستگی خود را در خدمت به مردم عینیت بخشید، می تواند از مردم انتظار همراهی و اطاعت داشته باشد.

حـق عـلی الامـام ان یـحـکـم بـمـا انـزل اللّه و ان یـؤ دی الامـانـة فـاذا فعل ذلک فحق علی الناس ان یسمعوا اللّه و ان یطیعوا و ان یجیبوا اذا دعوا.

بـر امـام لازم اسـت کـه آنـچـنـان در مـیـان مـردم حـکـومـت کـنـد کـه خـداونـد دسـتـور آن را نـازل فـرمـوده اسـت و امـانتی را که خداوند به او سپرده است ادا کند. هرگاه چنین کند، بر مردم است که فرمان خدا را بشنوند و اطاعتش را بپذیرند و دعوتش را اجابت کنند.

همچنین در نامه ای خطاب به فرماندهان سپاهش پس از ذکر برخی وظایف حاکم می فرماید:

فاذا فعلت ذلک وجبت اللّه علیکم النِّعمة ، ولِی علیکم الطّاعة و الا تنکصوا عن دعوة .

وقـتـی مـن مـسـئولیـتـهـای یـاد شـده را انـجام دهم ، بر خداست که نعمت های خود را بر شما ارزانی دارد، و اطاعت من بر شما لازم است و نباید از فرمان من سرپیچی کنید.

12 ـ 2. تغافل

زمـامـدار بـایـسـتـی از امـور زشـت و گـنـاهـان شـخـصـی افـراد کـه پـشـت پـرده اسـت تغافل نماید، چنانکه امام می فرماید:

و تغاب عن کلّ ما لا یضج لک .

نـسـبـت بـه آنـچـه کـه حـقـیـقـت آن بـرایـت آشـکـار نـگـشـتـه تغافل پیشه کن .

13 ـ 2. نصیحت و ارشاد مردم

نـصـیـحت و موعظه جلوه رحمت و مایه نرمی دلها و گسستن از کجیها می شود. از این رو، امیر مؤ منان آن را جزو اصلی ترین وظایف حاکم نسبت به مردم دانسته می فرماید:

امـام و پـیـشـوا... بـا پـنـد و اندرز فرمان خدا را اعلام دارد، کوشش در خیرخواهی مردم کند، احـیـای سـنـت و اقـامـه حـدود بـر آن کـس که مستحق کیفر است نماید و حق مظلومان را به آنها بازگرداند.

و در جـای دیـگـر خـیـرخـواهـی حـاکـم را جـزو حـقـوق مسلم مردم به عهده زمامدار دانسته ، می فرماید:

فامّا حقُّکم علیَّ فالنَّصیحة لکم .

حق شما بر من است که از خیرخواهی شما دریغ نورزم .

14 ـ 2. جهل زدایی

زدودن جـهـالت و رسـانـدن مـردم بـه حکمت و دانایی از انتظاراتی است که مردم از حاکمان دارند و وظایفی است که کارگزاران متعهد به آن می باشند که بستر تحقق مقاصد متعالی دولت اسـلامـی را فـراهـم و مـودت و مـحـبـتـها را افزون می کند و از جلوه های مردمی بودن زمامداران محسوب می شود. امام علیه السلام می فرماید:

فامّا حقُّکم علیَّ... تعلیمکم کیلا تجهلوا.

حـق شـمـا بـر مـن آن اسـت کـه شـمـا را تـعـلیـم دهـد تـا از جهل و نادانی نجات یابید.

و نیز می فرماید:

و علی الاْ مام انْ یعلّم اهْل ولایته حدود الاْ سْلام والاْ یمان .

به عهده حاکم است که حدود اسلام و ایمان را به مردم تعلیم دهد.

15 ـ 2. تعالی اخلاقی مردم

تـعـالی جـامـعـه و الهـی کـردن آن کـه غـایـت بـرنامه ها و اقدامات حکومت دینی است جز با تـربـیـت و رشـد دادن اخـلاق و فـضـایل اخلاقی در مردم فراهم نمی شود. در جامعه ای که فضایل اخلاقی حاکم باشد سلامت و تعالی در آن حکمفرما خواهد شد و در نتیجه پایدار و باقی خواهد ماند.

اقوام روزگار به اخلاق زنده اند

قومی که گشت فاقد اخلاق مردنی است

از این رو، جزو انتظارات مردم از حاکمان و وظایف حاکمان نسبت به امت ، همت گماشتن بر این مهم است . از این رو، امام (ع ) می فرماید:

فامّا حقَّکم علیَّ... تاءدیبکم کیما تعلموا.

حق شما به من آن است که ... شما را تربیت کنم تا فرا گیرید.

3. پیشگام بودن حاکم

تـوقع بجای مردم از زمامدارانشان آن است که قولاً و عملاً خود پیشقدم بوده ، بجای شعار بـه عـمـل بـپـردازنـد. و اگـر از قـانـون سـخـن بـه مـیـان مـی آورنـد خـود در عمل و التزام به قوانین پیشگام باشند. چنانکه امیر مؤ منان علیه السلام در توصیف خود فرمود:

ایُّهـا النَّاس انـّی واللّه مـا احـثُّکـم عـلی طـاعـةٍ الاّ و اسبقکم الیها و لا انهاکم عن معصیةٍ الا وا تناهی قبلکم عنها.

ای مـردم بـه خـدا سـوگند من شما را به هیچ طاعتی وادار نمی کنم مگر آن که پیش از شما خـودم به آن عمل می کنم و شما را از معصیتی نهی نمی کنم مگر اینکه خودم پیش از شما از آن کناره گیری می نمایم .

مـردمـی کـه از کـارگـزاران شـعـار قـانـون گـرایـی را مـی شـنـونـد ولی در عمل می بینند که با آشنایی با گریزگاه های قوانین بیشترین قانون گریزی را دارند چـه انتظاری وجود دارد که پاسدار و مجری قوانین باشند و چگونه توقع دارند مردم به حرف و شعارشان اطمینان داشته باشند.

کارگزارانی که دم از مشکلات مردم می زنند ولی در پی کسب درآمد و افزایش ثروت خود هـسـتـنـد و بـجـای پـرداخـتـن بـه فـقـر و فـلاکـت مـردم و رفـع مـشـکـلات آنـان دنـبـال مـنـافـع شـخـصـی و گروهی خود هستند چگونه می توانند انتظارات بجای مردم را فـراهـم نـمـوده و خـود را حـامـی و مـدافـع آنـان بـدانند. طبعاً توقع مردم در پیشگام بودن حاکمانشان در تحمل سختی ها انتظاری معقول و بجا است .

و کـان رسـول اللّه صـلی اللّه عـلیـه و آله اذا احـمـرَّ البـاءس واحـجـم النَّاس قـدَّم اهل بیته فوقی اصحابه حرَّ السُّیوف والاْ سنیَّه .

هـرگـاه آتـش جـنـگ شـعـله مـی کـشـیـد و مـردم حـمـله مـی کـردنـد، پـیـامـبـر اسـلام (ص ) اهـل بـیـت خـود را پـیـشاپیش لشکر قرار می داد که اصحابش از آتش شمشیر و نیزه مصون بمانند.

آیـا مـوضـوع آقـازاده هـا و مـساءله افزایش حقوق قانونگذاران و دفاعهای نابجای برخی زمـامـداران از هـمـفـکـران مـفـسـد اقـتـصـادی و سـیـاسـی خـود و... از مـصـادیـق پـیـشـگامی در تحمل سختی ها و مشکلات مردم است ؟!!

و نـیـز سـخـن از تـهـذیب و اصلاح نفس بدون پیشقدم شدن زمامداران در این مهم ، چیزی جز لوث شدن موضوع و به وجود آوردن جوّ بی اعتمادی به بار خواهد آورد؟

اگـر هـدف حـکـومت دینی تهذیب عمومی است ، قبل از هر کس کارگزاران باید بدان آراسته بـاشـنـد، آنـگـاه دیـگـران را بـدان دعـوت نـمـایـند. امام علیه السلام خطاب به همگان می فرماید:

مـن نـصـب نـفـسـه للنـّاس امـامـاً فـلیـبـداء بـتـعـلیـم نـفـسـه قبل تعلیم غیره ولیکن تاءدیبه بسیرته قبل تاءدیبه بلسانه و معلّم نفسه و مؤ دبها احقُّ بالاْ جْلال منْ معلّم النّاس و مؤ دّبهم .

کـسـی کـه خـود را در مـقـام پـیـشـوایـی و امـام مـردم قـرار مـی دهـد بـایـد قـبـل از آن کـه به تعلیم دیگران بپردازد به تعلیم خویشتن همت گمارد و باید تاءدیب کـردن او بـه عـمـلش پـیش از تاءدیب کردن به زبانش ‍ باشد، کسی که معلم و ادب کننده خویشتن است ، به احترام سزاوارتر است از کسی که معلم و مربی مردم است .

زمـامـداری کـه تـوصـیـه انـصـاف داشـتـن را نسبت به دیگران می کند خود در رعایت آن می بایست پیشگام باشد تا طمعکاران را از خود ماءیوس کند و مردم را از عدالت و انصافش نا امید نسازد.

و آس بـیـنـهـم فـی اللَّحـظـة والنَّظـرة حـتـّی لاَ یـَطمَعَ العظَماء فی حَیفکَ لَهم وَ لا یَیاءسَ الضُّعَفاءمن عدلک علیهم .

در نـگـاهـهایت ، و در نیم نگاه و خیره شدن به مردم به تساوی رفتار کن تا بزرگان در ستمکاری تو طمع نکنند و ناتوانها در عدالت تو ماءیوس نگردند.

چـنـانـکـه باید در عفو و گذشت خطاهای دیگران پیشقدم شود و آنگاه به دیگران سفارش ‍ گذشت و اغماض بنماید، همچون امامی که به کارگزارانش توصیه می فرماید که :

مـهـربـانـی بـا مـردم را پـوشش دل خویش قرار ده ، با همه دوست و مهربان باش ... اگر خـطایی از آنها سر زد، و ناخواسته اشتباهی مرتکب شدند، آنان را ببخش و بر آنها آسان گیر، آنطور که دوست داری خدا تو را ببخشاید و بر تو آسان گیرد.

حـضـرتـش کـه دیـگران را سفارش می کند: ((اگر بر دشمنت دست یافتی ، بخشیدن او را شـکـرانـه پـیـروزی قـرار ده )) و گـذشت از دشمن را زکات قدرت می شمارد، خود به امام مـجـتـبـی (ع ) تـوصیه می فرماید که با قاتلش با انصاف رفتار نماید و تلویحاً به فرزندانش می فرماید که اگر از ضربت ابن ملجم سالم بماند، قاتلش را عفو می کند.

4. درستکار بودن کارگزاران

انـتـظـار مـردم از کـارگـزارانـشـان آن اسـت کـه آنـهـا افـرادی درستکار باشند. درستکاری نمودهایی دارد که بعضی از آنها عبارتند از:

1 ـ 4. استخدام وسیله مشروع برای نیل به اهداف

بـرای بـعـضـی تـنـهـا رسـیـدن به خواسته ها و اهداف اهمیت دارد، بدون آن که در صحت و مشروعیت وسایل و راهها دقت و توجهی داشته باشند ـ و به اصطلاح معتقدند هدف وسیله را تـوجـیـه مـی کـنـد ـ فردی که این گونه دیدگاه داشته باشد اولاً انسان درستکاری نمی تواند باشد و ثانیاً به اهدافش دست نخواهد یافت .

از نـظـر امـیـر المـؤ مـنـیـن (ع ) نـتـیـجـه خـیـری کـه بـر اثـر مـقـدمـات و راهـهـای شـر حاصل شده باشد نمی تواند خیر باشد.

و ما خیر خیر لاَ یَنَال الا بشَرٍّ.

آن خیر و نیکی که جز با شر به دست نیاید نیکی نیست .

چـنـانـکـه پیروزی و غالب شدن بر دیگران چنانچه از روشهای نامشروع باشد پیروزی نخواهد بود.

ما ظفر من ظفر الاْ ثْم به ، والْغ الب بالشَّرّ مغْلوبٌ.

پیروز نشد آن کس که گناه بر او چیرگی یافت ؛ و آن کس که با بدی پیروز شد شکست خورده است .

امام علیه السلام خطاب به یکی از کارگزاران حکومتی می فرماید:

واحذر کلَّ عملٍ اذا سئل عنه صاحبه انکره او اعتذر منه .

از هـر کـاری کـه اگر از انجام دهنده آن سؤ ال شود منکر آن شود و یا عذرخواهی کند دوری کن .

2 ـ 4. پرهیز از انجام کارهای شرم آور

واحذر کلَّ عملٍ یعمل به فی السّرّ و یستحیی منه فی العلانیة .

از هر کار پنهانی که در آشکار شدنش شرم داری پرهیز کن .

3 ـ 4. پرهیز از ناراحتی تراشی

واحذر کلَّ عملٍ یرضاه صاحبه لنفسه ، و یکره لعامَّة المسلمین .

از کاری که تو را خشنود ولی عموم مسلمانان را ناخوشایند است ، بپرهیز.

4 ـ 4. دوری از ریاکاری و ظاهرسازی

واعملوا فی غیر ریاء و لا سمعة ؛

5 ـ 4. پرهیز از مکر و نیرنگ

بـعـضـی افـراد تـصـور می کنند مکار بودن زرنگی است . امام علیه السلام این نوع طرز تفکر را تخطئه کرده و می فرماید:

و لقـد اصـبـحـنـا فـی زمـان قـد اتـخـذ اکـثـر اهـله الغـدر کـیـسـا، و نـسـبـهـم اهل الجهل فیه الی حسن الحیله .

امـروز در مـحـیـط و زمانه ای زندگی می کنیم که بیشتر مردم حیله و نیرنگ را، زیرکی می پندارند و افراد جاهل آنان را اهل تدبیر می خوانند.

ایـنـگـونـه نـبـوده که امام در برابر سیاست بازان مکار دست بسته باشد و نتواند همانند آنـان عمل کند، بلکه این روش را ناصحیح و غیر اصولی دانسته و ضمن توانایی خود در اعـمـال و بـکـارگیری آن ره آوردهای ناگوار آن را گوشزد کرده ، می فرماید: ((سوگند بـه خـدا، مـعـاویـه از مـن سـیاستمدارتر نیست ، اما معاویه حیله گیر و جنایتکار است ، اگر نیرنگ ناپسند نبود من زیرکترین افراد بودم ، ولی هر نیرنگی گناه و هر گناهی نوعی کـفـر و انکار است ، روز رستاخیز در دست هر حیله گری پرچمی است که با آن شناخته می شود.))

5 . عدالت خواهی

هـیـچ ارزشـی جـایگزین عدالت نمی شود.چرا که دارنده آن ، حتی به دشمن خود ستم نمی کـنـد، و نـسبت به دوستانش به گناه آلوده نمی گردد، آنچه به او سپرده شده را ضایع نمی سازد و آنچه رابه او تذکر داده اند، فراموش نمی کند. و حاضر نمی شود با حیف و مـیـل بـیت المال و یا ظلم و ستم به دیگران پایه های حکومت و ریاست خود را مستحکم سازد. بلکه زیبایی حکمرانی را فقط در اجرای عدالت می داند:

جمال السیاسة العدل فی الامرة و العفو مع القدرة .

زیبایی سیاست عدالت در حکمرانی و گذشت از موضوع قدرت است .

و حـکـومـت و مـقـامـی کـه نـتواند اجرای عدالت نماید به اندازه کفش وصله داری و یا عطسه بزغاله ای ارزش ندارد.

حتی دین و شریعت بدون عدالت فاقد روح است و جان دین عدالت است . روشنی اسلام به عـدالت اسـت و بـا خـامـوش شـدن عـدالت ، اسـلام همچون چراغ خاموشی خواهد بود که به وسـیـله آن نـمـی تـوان راه را یافت و مردم را به سامان رساند، زیرا عدالت است که قوام مردم خواهد بود. در جامعه ای که عدالت رخت بر بندد، عرصه جامعه جولانگاه ظلم و ستم و غـارت و چـپـاول می شود و بالطبع فضائل و ارزشها به باد فراموشی سپرده می شود، روزگـار درنـده و گزنده می شود. در این جامعه است که تیره بختی سراغ مردم می آید و حـکـومـتـهـا دچـار انـحـطـاط مـی شـونـد؛ امـور اولویـت بـنـدی نـمـی شـود، بـلکـه اصـول فـدای فروعات و جزئیات می گردد؛ شایسته سالاری کنار می رود و فرومایگان جـای اهـل فهم و فضل را می گیرند. در این گونه جوامع جز حق کشی و تضییع حقوق مردم بویژه محرومان موضوع دیگری وجود ندارد. از این رو، کسی روی سعادت را نخواهد دید.

امیر مؤ منان علیه السلام می فرماید:

فـانی سمعت رسول اللّه (ص ) یقول فی غیر موطن : لن تقدس امة لا یوخذ للضعیف فیها حقه من القوی غیر متتعتع .

مـن از رسـول خـدا بارها شنیدم که می فرمود: ملتی که حق ناتوانان را از زورمندان ، بی اضطراب و بهانه ای باز نستاند، رستگار نخواهد شد.

از این رو، عدالت خواهی و ظلم ستیزی برای والیان و حاکمان اسلامی یک ضرورت است و بدیهی است مردم انتظاری که از آنان دارند اجرای عدالت است .

حـاکـم اسـلامـی بـایـد بداند که در پرتو اجرای عدالت قدرت حکومتش نافذ می گردد و خـداونـد او را یاری می نماید، کارهایش سر و سامان می گیرد و حکومتش دوام پیدا می کند، چـرا کـه هـیـچ چـیـزی هـمچون عدالت ، موجب عمران و آبادی سرزمینها و باعث رضایت همگان نمی گردد. و حکومتها را از آسیبها و آفتها محافظت نمی نماید. چنانکه هیچ چیز همانند ظلم و سـتـم اقـتـدار را سـسـت و زایـل نـمـی کـند. حاکمی که جور و ستم را پیشه خود سازد ظلم و سـتـمـگـریـش چـیـزی جـز ویـرانـی سـرزمـیـنـهـا، شـورش انـسـانـهـا و در نـهـایـت زوال حکومت را به ارمغان نمی آورد. امیر مؤ منان علیه السلام می فرماید:

احـذر الحـیـف والجـور فـان الحـیـف یـدعـو الی السـیـف و الجـور یـعـود بـالجـلاء و یعجل العقوبة و الانتقام .

از ظـلم و سـتـم بـرحـذر باش که مردم را به شورش می کشاند و ستم موجب جدایی از وطن (وبالطبع خرابی مملکت ) می شود و کیفر و انتقام را شتاب می بخشد.

و این همان است که فرموده اند: ((الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم )).

بـا تـوجـه بـه اهـمـیـت عـدالت اسـت کـه امـیـرمـؤ مـنـان عـلیـه السـلام کـه خـود مـجـسـمـه عـدل و مـسـاوات و شـیـفته حق و انصاف بود و به خاطر شدت عدالتش و به سبب سختی و انـعـطـاف نـاپـذیـری اش در عـدالت اجـتـمـاعـی بـه شهادت رسید، اجرای عدالت را برای زمـامـداران بـرتـریـن روشـنـی چـشـم دانـسـتـه ، مـی فـرمـایـد: ((ان افـضـل قـرة عـیـن الولاة اسـتـقـامـة العـدل فی البلاد؛ همانا با فضیلت ترین و برترین روشنی چشم زمامداران ، برقراری عدل در شهرهاست .))

و خطاب به مالک اشتر می فرماید:

انصف اللّه و انصف الناس من نفسک ، و من خاصة اهلک ، و من لک فیه هوی من رعیتک ، فانک الا تـفعل تظلم ، و من ظلم عباد اللّه کان اللّه خصمه دون عباده ، و من خاصمه اللّه ادحض حجّته ، و کان للّه حربا حتی ینزع او یتوب .

بـا خـدا و بـا مـردم و بـا خویشاوندان نزدیک ، و با افرادی از رعیت خود که آنان را دوست داری انـصـاف را رعایت کن ، که اگر چنین نکنی ستم روا داشتی ، و کسی که به بندگان خـدا سـتـم روا دارد خـدا بـه جای بندگانش دشمن او خواهد بود، و آن را که خدا دشمن شود، دلیل او را نپذیرد، که با خدا سر جنگ دارد، تا آنگاه که باز گردد یا توبه کند.

امـیـرمـؤ مـنـان عـلیـه السـلام مـهمترین عامل تحقق عدالت در حاکمان را رهایی آنان از هواهای نفسانی دانسته ، می فرماید:

قد الزم نفسه العدل ، فکان اول عدله نفی القوی عن نفسه .

(مـحـبوبترین بندگان خدا) خود را به عدالت واداشته و آغاز عدالت او آن که هوای نفس را از دل بیرون رانده است .

و عـامـل دیگر از نظر آن حضرت احساس حساسیت و دردمندی حاکمان در برابر بی عدالتی هـاسـت . امـام عـلیـه السـلام عـلت پـذیـرش حـکـومـت را مقابله با شکم بارگی ستمگران و گـرسـنـگـی مـظلومان می داند. و همین احساس و حساسیت است که امام استماع بی عدالتی و تعدی در برابر یک زن ذمیه را سزاوار دق کردن می شناسد.

و مـتـقـابـلاً تـبـعـیـض ، سودجویی ، امتیازطلبی افراد را از موانع اجرای عدالت می داند و حـاکـمـان را در جـهـت مـقـابـله بـا آنـان تـوصـیـه و راه هـای ایجاد عدالت را رفع تبعیض ، پـیـشـگـیـری از پـیـدایـش ثـروتـهـای انـبـوه نـامشروع و تاءمین اجتماعی محرومان و از کار افتادگان معرفی می کند.

6- رعایت مساوات

امـیـر مـؤ مـنـان علیه السلام ، در بیان حقوق مردم نسبت به خود به عنوان حاکم اسلامی می فرماید:

و ان تکونوا عندی فی الحق سواء.

(حق شما بر من آن است که ) همه شما در پیشگاه من مساوی باشید.

در هـمـان آغـازیـن روزهـای بـه دسـت گرفتن زمام امور مسلمانان در جمع آنان خطبه ای ایراد فـرمـود و در آن بـر تـمـامـی تفاخرهای جاهلی و منزلتهای دروغین که موجب تبعیض در بین مردم شده بود، خط بطلان کشید و ضمن آن که برترین مردم و با فضیلت ترین آنان را فرمانبردارترین آنها در فرمانهای الهی دانست فرمود:

لیـس لا حـد مـن خـلق اللّه عـنـدنـا فـضـل الابـطـاعـة اللّه و طـاعـة الرسول .

احدی از بندگان خدا نسبت به دیگری برتری ندارد مگر با فرمانبردن از خدا و پیامبر.

در عـمـل ، بـیـت المال را بین مردم بطور مساوی تقدیم کرد و کسی را بر دیگری برتری نـداد، بلکه به بردگان همان اندازه داد که به دیگران داد و وقتی مورد اعتراض افرادی نظیر طلحه و زبیر واقع شد که چرا همه را یکسان دیده است ، فرمود:

فـان ذلک امـر لم احـکـم انـا فـیـه بـرایـی ، و لا ولیـتـه هـوی مـنـی ، بل وجدت انا و انتما ما جاء رسول اللّه (ص ) قد فرغ منه .

ایـن حـکـمی نبود که من به راءی خود صادر کرده و بر طبق خواسته دلم انجام داده باشم ، بـلکـه من و شما می دانیم که این همان دستورالعملی است که پیامبر خدا(ص ) آورده و انجام داده است .

وقـتـی خـبـردار مـی شـود کـه یـکـی از کـارگـزارانـش اموال مسلمین را بین خویشاوندان خود تقسیم نموده ، وی را نکوهش می کند و می فرماید:

الا و ان حق من قبلک و قبلنا من المسلمین فی قسمه هذا الفی ء سواء.

آگـاه بـاش حـق مـسـلمـانـانـی کـه نـزد مـن و یـا پـیـش تـو هـسـتـنـد در تـقـسـیـم ایـن اموال مساوی است .

و هـنـگـامـی کـه فـزون طـلبان به بهانه استحکام پایه های حکومت تبعیض در تقسیم بیت المال را به امام پیشنهاد می کنند حضرت می فرماید به من دستور می دهید برای پیروزی خـود از جـور و سـتـم در حـق آنهایی که بر آنها ولایت دارم استمداد جویم هرگز این کار را نمی کنم و آنگاه می فرماید:

لو کـان المـال لی لسـویـت بـیـنـهـم ، فـکـیـف و انـمـا المال مال اللّه .

اگـر امـوال از خـودم بود بطور مساوی بین آنها تقسیم می کردم تا چه رسد به اینکه این اموال ، اموال خداوند است .

رعـایـت تـسـاوی از نـاحـیـه امـام عـلیـه السـلام مـنـحـصـر بـه تـقـسـیـم بـیـت المـال نـبـود بـلکـه در هـمه شؤ ونات اجتماعی رعایت تساوی در نظر امام علیه السلام یک ضرورت بود. مثلا در امر مدیریتی و اداری کشور به یکی از کارگزارانش فرمود:

و آس بینهم فی اللحظه والنظره حتی لا یطمع العظماء فی حیفک لهم و لا ییاس الضعفاء من عدلک علیهم .

تـسـاوی بـیـن مـردم را حـتـی در نـگـاهـهـایـت مـراعـات کن تا بزرگان کشور در حمایت بی دلیل تو طمع نورزند و ناتوانان در انجام عدالت از تو، ماءیوس نشوند.

7-مراعات اخلاق اسلامی

از جـمـله حـقـوقـی کـه مـردم نـسـبـت به والی اسلامی دارند، آن است که از نظر اخلاقی یک الگوی تمام عیار برای همگان باشد، نگرش انسانی و فرا مذهبی به شهروندان داشته بـاشـد و حـتـی نـسـبـت بـه غـیـر مـسـلمـانـان بـه عـنـوان انـسـان ، آنـان را زیـر بال خود گرفته ، مورد تکریم و احترام قرار دهد.

امیر مؤ منان علیه السلام ضمن توصیه به مالک اشتر در برخورد همراه با محبت و لطف و اجتناب از برخوردهای نامناسب می فرماید:

فانهم صنفان : اما اخ لک فی الدین ، او نظیر لک فی الخلق .

مردم دو گروه بیش نیستند، یا برادران دینی تواند، و یا انسانهایی هستند همچون تو.

و حـاکـم مـوظـف اسـت نـسـبـت بـه هـمه مردم موضع پدرانه داشته باشد، از لغزشهای آنان اغماض ‍ نماید، خود را از آنان برتر نبیند و با رحمت و عطوفت با آنان برخورد نماید.

ب . حقوق زمامدار نسبت به مردم

1- فرمانبرداری

مـسـاءله فـرمـانـبـرداری از حـاکـم ، در بـیـن هـمـه عـقـلای عـالم اصـل پـذیـرفـتـه شـده ای اسـت ؛ چـرا کـه تـحقق حاکمیت و ثبات نظام بدون آن امکان نمی پذیرد.

در بین زمامداران ، اطاعت از ولی امر و دستورات وی بر همگان تقدم دارد و این حقی است که شـارع مـقدس آن را لازم شمرده است . امام علیه السلام در بیان حقوقی که به عهده امت دارد می فرماید:

... والطاعة حین امرکم .

هرگاه فرمان دادم اطاعت کنید.

بـه هـر حـال اگـر چـنـین روحیه ای در تمامی رده های حکومتی و سازمانی حکمفرما شود، یک نظام هماهنگ و موفق و قدرتمند و کارساز تحقق می یابد. امام علیه السلام می فرماید:

اطع من فوقک یطعک من دونک و اصلح سریرتک یصلح اللّه علانیتک .

از مـافوق خود اطاعت کن تا زیر دستانت از تو اطاعت کنند و نهان و درون خود را اصلاح کن تا خدا ظاهرت را اصلاح نماید.

البـته اطاعت از زمامدار می بایست اولا بدور از تمایلات گروهی و معیارهای مادی صورت گـیـرد. ثانیا اطاعت از مخلوق در معصیت خالق نباشد. امام علیه السلام پس از انتخاب مالک اشـتـر، بـا وجـود آن هـمـه تـعـریـف و تـمـجـیـد از وی ، طـی نـامـه ای بـه اهل مصر، اطاعت مالک را مشروط به مطابقت اوامر با حق دانسته ، می فرماید:

فاسمعوا له و اطیعوا امره فیما طابق الحق .

آنجا که با حق است ، سخن او را بشنوید و از او اطاعت کنید.

و اهل شام را مذمت می کند که :

یطیعون المخلوق فی معصیة الخالق .

بنده را در نافرمانی از خدا، فرمان می برند.

و در یک اصل کلی می فرماید:

لا طاعه لمخلوق فی معصیه الخالق .

هیچ اطاعتی از مخلوق ، در نافرمانی پروردگار روا نیست .

2 -نصیحت و خیرخواهی

در نظام اسلامی کارگزاران همچنان که خیر خواه همه مردم هستند باید خیر خواه زمامداران هم بـاشـنـد و بـا پـیـشـنـهـادات راه گـشـا و انـتـقـادات سـازنـده آنـان را در نیل به مقاصدشان یاری نمایند.

امـام عـلیـه السـلام در عـهـد نامه مالک اشتر ده ویژگی برای فرماندهان ذکر کرده و خیر خواهی را بر دیگر ویژگیها مقدم داشته است :

فول من جنودک انصحهم فی نفسک للّه و لرسوله و لامامک .

بـرای فـرمـاندهی سپاه کسی را برگزین که خیر خواهی او برای خدا و پیامبر و امام تو بیشتر باشد.

و در بـیـان حقوق زمامدار نسبت به مردم به خیر خواهی آشکار و نهان مردمی نسبت به حاکم اشاره کرده و می فرماید:

والنّصیحة فی المشهد والمغیب .

در آشکار و نهان خیرخواهی را از دست ندهید.

هـمـچـنـیـن در بـیـانـی ، ضـمـن مـذمت ستایش های غلوآمیز در مورد خود، مردم را از کوتاهی در گوشزد کردن انحراف و کجیهای زمامداران هشدار داده ، می فرماید:

فـلا تـکـفوا عن مقاله بحق ، او مشوره بعدل . فانی لست فی نفسی بفوق ان اخطی ء، و لا امن ذلک من فعلی ، الا ان یکفی اللّه من نفسی .

از گفتن حق ، یا مشورت در عدالت خودداری نکنید، زیرا خود را برتر از آن که اشتباه کنم و از آن ایمن باشم نمی دانم ، مگر آن که خداوند مرا حفظ فرماید.

نـصـیـحـت مـمـکـن اسـت از راه ارائه پـیشنهادات راه گشا و یا طرح انتقادات سازنده صورت پذیرد. امام (ع ) در توصیه به مالک اشتر در برگزیدن خواص می فرماید:

ثم لیکن اثرهم عندک اقولهم بمر الحق لک .

انتخاب کن افرادی را که در حق گویی از همه صریحترند.

مـردم از ایـن طـریـق مـی تـوانـنـد مـسـایـل خـود را بـه زمـامـدار اسـلامـی منتقل و آنچه را در جامعه می گذرد آزادانه با او مطرح کنند. از طرفی وقتی زمامدار خود را در مـعـرض دیـد و انـتـقـاد مـردم بـدانـد و بـرای آنـهـا در اظـهـار نـظـر حـقـی قایل شود، طوری عمل می کند که بتواند پاسخگوی آنها باشد. امیر مؤ منان علیه السلام به مالک اشتر یادآور می شود که :

و ان النّاس ینظرون من امورک فی مثل ما کنت تنظر فیه من امور الولاه قبلک ، و یقولون فیک ما کنت تقول فیهم .

مـردم در کـارهـای تـو چـنـان مـی نگرند که تو در کارهای حاکمان پیش از خود می نگری و درباره تو آن می گویند که تو نسبت به زمامداران گذشته می گویی .

۳-اکرام و احترام

رعـایـت آداب و بـرخورد تواءم با احترام و ادب با همگان و بویژه در برابر زمامداران از امـوری است که مورد تاءکید واقع شده است . امام علیه السلام رعایت ادب را همچون لباس فاخر و زینتی دانسته ، می فرماید:

والاداب حلل مجدده .

و نیز می فرماید:

((الادب یغنی عن الحسب )).

اداب انسان را از حسب مستغنی می سازد.

۴- ترک تملق

چاپلوسی برای زمامدار خطرآفرین است چرا که :

ان کثره الاطراء تحدث الزهو، و تدنی من العزه .

ستایش بی اندازه ، خودپسندی می آورد و انسان را به سرکشی وا می دارد.

زمـامـداران نـقـش عـمده ای در خشکاندن ریشه تملق دارند. امام علیه السلام خطاب به مالک اشتر می فرماید:

و ایـاک و الاعجاب بنفسک ، و الثقه بما یعجبک منها و حب الاطراء، فان ذلک من اوثق فرص ‍ الشیطان فی نفسه لیمحق ما یکون من احسان المحسنین .

مبادا هرگز دچار خودپسندی گردی ، و به خوبی های خود اطمینان کنی و ستایش را دوست داشته باشی ، که اینها همه از بهترین فرصت های شیطان برای هجوم آوردن به توست ، و کردار نیک ، نیکوکاران را نابود سازد.

۵- وفاداری به رهبر

از آنـجـایـی کـه مـوفـقـیت حاکم در گرو اطاعت مردم از اوست بدون یاری مردمی هرگز به اهداف متعالی خود نائل نخواهد شد. بنابراین بر مردم لازم است همواره اعلام وفاداری نسبت به رهبر نموده و نسبت به بیعتی که با وی داشته اند وفادار باشند:

و اما حقی علیکم فالوفاء بالبیعة .

حق من بر شما آن است که در بیعت خود با من وفادار باشید.

مقصود از بیعت ، نوعی تعهد در مقابل بیعت شونده مبنی بر اطاعت از وی است .

ابن خلدون در مقدمه می گوید:

بـیـعـت پـیـمان بستن برای فرمان بری و اطاعت است ، بیعت کننده با امیر خویش پیمان می بندد که در امور مربوط به خود و مسلمانان ، تسلیم نظر وی باشد و در هیچ چیز از امور مـزبـور بـا او بـه سـتـیـز بـرنخیزد و تکالیفی که بر عهده وی می گذارد و وی را به انجام دادن آن مکلف می سازد اطاعت کند، خواه تکالیف به دلخواه او باشد یا مخالف میلش .

پس می توان نتیجه گرفت که بیعت در عصر غیبت ، عاملی برای تحکیم پایه های ولایت ، هـمـدلی و هـم سـویـی بـیـن ولی امر و امت است و اگر بیعت برای امام معصوم علیه السلام زمـیـنـه سـاز اعـمـال امـامـت وی بـاشـد، بـرای فـقـیـه نـیـز زمـیـنـه سـاز اعمال ولایت و اعلام پذیرش از سوی مردم خواهد بود.                                                                                                                                                       مـوضـوع وفـاداری به عقد و پیمانها یکی از مباحث بین المللی اسلام است و ضرورت دارد که مسلمانان پایبند به تمام عهد و پیمانها باشند:

اعتصموا بالذّمم فی اوتادها.

عهد و پیمانها را پاس بدارید بخصوص با وفاداران .

مسلمان حتی اگر با دشمن خود پیمانی را منعقد ساخت ملزم به وفاداری به آن است .

امام علیه السلام خطاب به مالک می فرماید:                                                                                                                              «و ان عـقـدت بـیـنـک و بـیـن عدوّک عقده ، او البسته منک ذمّه ، فحط عهدک بالوفاء، وارع ذمتک بـالامـانـه واجـعـل نـفـسک جنه دون ما اعطیت ، فانه لیس من فرائض اللّه شی ء الناس اشدّ علیه اجتماعا، مع تفرق اهوائهم و تشتّت ارائهم من تعظیم الوفاء بالعهود... .»

اگر پیمانی بین تو و دشمن منعقد گردید، یا در پناه خود او را امان دادی ، به عقد خویش وفـادار بـاش ‍ و بر آنچه بر عهده گرفتی امانت دار باش و جان خود را سپر پیمان خود گـردان ، زیـرا هـیـچ یـک از واجـبات الهی همانند وفای به عهد نیست که همه مردم جهان با تمام اختلافاتی که در افکار و تمایلات دارند در آن اتفاق نظر دارند.

وقـتـی اهـمـیت وفای به عهد در مورد دشمن اینگونه است اهمیت آن در مورد رهبران و زمامداران حـیـاتـی اسـت و طـبعاً نقض آن بشدت مورد نکوهش می باشد تا جایی که امام علیه السلام نقض بیعت با رهبری را مساوی با خروج از دین اسلام می داند و خطاب به آنانی که نقض پیمان بیعت با وی کردند می فرماید:

ایـهـا النـاس انـکم بایعتمونی علی ما بویع علیه من کان قبلی ... و هذه بیعه من رغب عنها، رغب عن دین الاسلام و اتّبع غیر سبیل اهله .

ای مردم ! شما با من بیعت کردید بر آنچه با پیش از من بودید... و این بیعتی است عمومی کـه هـر کـس ‍ از آن سـر بـاز زند، از دین اسلام سر باز زده و راه دیگری جز راه مسلمانان پیموده است .

چـنـانـکـه طـلحـه و زبیر بخاطر نقض بیعت با امام بشدت مورد نکوهش آن بزرگوار واقع شـدنـد. و در مقابل وفاداران به پیمان و بیعت با خود را مورد ستایش قرار داده ، با عظمت از آنان یاد می کند.

6 -یاری رهبر بصیرت کامل

از آنـجـایـی کـه تـعـهـدات طـرفـین امت و امام به منظور رشد و ترقی جامعه و رسیدن به کمال است اطاعت و همکاری مردم با رهبری می بایست از روی شناخت و آگاهی بوده و در جهت سـازنـدگـی و پـیـشـرفت نظام و مملکت به کار بسته شود. بدیهی است عدم آشنایی به وظایف و بصیرت نداشتن به تکالیف موجب رواج فساد، ظلم و بی عدالتی می شود.

امـیـر مـؤ مـنـان عـلیـه السـلام پـس از آن کـه بـزرگـتـریـن حـق را حـقـوق مـتـقـابـل امـام و امـت مـی داند بی توجهی به آن را از ناحیه هر کدام موجب پدید آمدن تبعات ناگوار غیرقابل جبران دانسته و از جمله آن تبعات ، نابودی وحدت کلمه و بروز ستمهای آشکار و خوار شدن نیکان است .( گردآورنده : محمدحسین منتظری )

 

ولایت وحکومت ازمنظر علامه طباطبایی(بخش1)

معنای ولایت

ما افراد انسان که بر روى همین زمین روزگاران دراز سکونت گزیده، به توالد و تناسل پرداخته، روزگار مى ‏گذرانیم، در عین حال که طبعاً زندگى دسته‏ جمعى و حیات اجتماعى را براى خود انتخاب نموده ‏ایم، در حد امکان دست به دست هم داده و به کار و کوشش دسته‏ جمعى پرداخته، محصول دست‏رنجِ خود را روى هم ریخته، هر یک از ما تقریباً به اندازه وزن اجتماعى خود از محصول نامبرده بهره‏ مند مى ‏شویم و البته چنین روشى بى ‏این‏که استقلال تام فردى از میان برود سر نمى‏ گیرد، هرگز انسانى که جزو جمعى شده و روش تعاون و تشریک مساعى را در پیش گرفته و تصمیم خود را به تصمیم دیگران آمیخته است نمى ‏تواند از هر جهت مطلق ‏العنان و آزاد بوده، فعال مایشاء گردد، با این همه، زندگى انسانى بى‏ این‏که کم و یا زیاد استقلال فردى داشته باشد، تحقق‏ پذیر نیست. شخصیت‏ هاى انسانى که به منزله ماده اجتماع و اجتماع به منزله صورت آن است، بر شعور و اراده‏ هاى جزئى و شخصى متکى است که با از میان رفتن آنها بى ‏تردید از بین رفته و در نتیجه بنیان اجتماعى (هرگونه اجتماعى فرض شود) منهدم شده؛ ارکانش از هم خواهد پاشید. 

هر فرد از افراد انسان در عین حال در آغوش اجتماعى (راقى یا وحشى) زندگى مى‏نماید، در کارهاى مربوط به شخص خود شخصاً شعور خود را به کارانداخته در هر مورد، مناسب همان مورد با اراده شخصى خود تصمیم مى ‏گیرد، ولى بسیار اتفاق مى ‏افتد که با شخصیت فردى از اداره امور زندگى خود که با به کار انداختن شعور و اراده انجام مى‏ گیرد عاجز مى ‏باشد و نمى ‏تواند بار زندگى را با اتکاى به نفس به مقصد برساند. مانند اشخاصى که اختلال حواس داشته یا اساساً ادراک و اراده ‏شان کمتر از مقدار لازم است و طبعاً دیگران باید به اداره امور زندگى ‏شان بپردازند.

هم‏چنین طبقه نوزادان تا موقعى که به حد بلوغ و رشد برسند، همین حال را داشته؛ دیگران یعنى بزرگان باید به اداره امور زندگى‏ شان پرداخته، تدریجاً با تعلیم و تربیت به همراهى مرور زمان آنان را به حدّ مردان و زنان معمولى برسانند. هم‏چنین در هر جامعه از جوامع بشرى ممکن است مواردى از فواید و منافع پیدا شود که شخص یا اشخاص معینى نامزد استفاده از آنها نباشند و طبعاً متصدى معین هم نخواهند داشت، مانند اوقاف عامه و نظایر آنها.

بالاتر از همه اینها نگهبانى و نگهدارى خود جامعه‏اى است که از هر راه بوده، در میان افراد انسان یا گروهى از افراد انسان به وجود آمده باشد، زیرا هر اجتماعى که فرض شود، بدون یک سلسله رسوم و مقررات که اتفاق یا اکثریت افراد آنها را رعایت کرده، مقدس و محترم بشمارند قابل بقا نیست.

مثلًا معامله‏ اى که در میان دو نفر انجام مى‏ یابد اگر بنا شود که طرفین معامله (خریدار و فروشنده) به هیچ یک از آثار و خواص معامله هیچ‏گونه الزام نداشته باشند، هیچ عاقلى گرد چنین معامله‏ اى نمى ‏گردد. هم‏چنین وسایل بى ‏شمار دیگرى که انسان اجتماعى به وسیله آنها شرایط زندگى خود را جمع و جور مى ‏نماید، باید اتفاق یا اکثریت جامعه در اطراف آنها به یک سلسله احکام و مقرراتى ملزم بوده، نسبت به اعتبار آنها صحه گذاشته باشند. در نتیجه، هیچ اجتماعى بدون یک سلسله رسوم و مقررات و سنن و قوانین نمى ‏تواند به زندگى خود ادامه دهد. با این همه مجرد داشتن‏ یک سلسله رسوم و مقررات در بقاى جامعه‏ اى هرگز کافى نیست، زیرا چنان که به ثبوت رسیده است، هرگز دو انسان در طرز ساختمان وجودى و بالتبع در شعور و اراده و همچنین در طرز عمل از همه جهات مماثل همدیگر نیستند. و بالنتیجه افراد انسان با این‏که در کلیات افکار خود ممکن است اتحاد و اشتراک داشته باشند در جزئیات افکار اختلاف قطعى داشته، مسلماً در تصمیم مساوى هم نخواهند بود و بر اثر همین اختلاف قطعى در همان اول هر یک به سویى تاخته، مقررات و رسوم مشترکه از میان خواهد رفت.

علاوه بر این چنان که تاریخ زندگى انسانیت (تا آن‏جا که در دست ماست) نشان مى‏ دهد و مشاهده جامعه ‏هاى گوناگون بشرى با رژیم‏ هاى مختلفى که دارند تأیید مى نماید، هر جامعه‏ اى در بقاى خود نیازمند به شخص یا مقامى است که شعور و اراده وى فوق شعورها و اراده‏ هاى افراد حکومت بوده، شعور و اراده دیگران را کنترل نموده، به نگهبانى و نگهدارى نظامى که در جامعه گسترده شده است بپردازد.

موارد و جهاتى که ذکر شده، در اجتماعات بدون استثنا خودنمایى مى ‏کنند و بشر با فطرت و نهاد خدادادى خود، نسبت به آنها بى ‏اعتنا نبوده و آرام نمى‏ نشیند و خواه و ناخواه در هر یک از آنها شخص یا مقامى را نامزد سرپرستى آنها نموده، اداره امور مربوط به آنها را به عهده وى گذاشته، از وى مى‏ خواهد.

چنان که مثلًا قیّم سرپرست یتیم است و رئیس خانواده مسئول اداره اطفال خردسال آن خانواده مى ‏باشد و وزارت یا اداره اوقاف، اوقاف عامه را اداره مى ‏کند و شاه یا رئیس جمهور مثلًا در میان مردم حکومت مى‏ نمایند. ما این سمت را که به موجب آن شخص یا مقامى متصدى امور دیگران شده، مانند یک شخصیت واقعى کارهاى زندگى آنها را اداره مى ‏نماید به نام ولایت مى ‏نامیم (تقریباً داراى معنایى است که در فارسى از کلمه سرپرستى مى ‏فهمیم).

 جعل واعتبارولایت فطری است

چنان که توضیح داده شد، قلمرو ولایت یک سلسله امور ضرورى است که در جامعه از آنِ شخص معینى نبوده و متصدى معینى ندارد و خواه شخصیت صاحب‏ کار عرضه و کفایت اداره آنها را نداشته باشد مانند مال ایتام و امور مربوط به مجانین و محجورین و غیر آنها و خواه اساساً ارتباط به شخصیت معینه نداشته باشد مانند اوقاف عامه و امور عامه اجتماعى مربوط به حکومت و به عبارت دیگر نوع کارهایى که به واسطه نداشتن متصدى معین بر زمین مانده و هرگز نمى ‏شود در سر پا نگه داشتن آنها فروگذارى کرد.
و چنان که گذشت، هر جامعه از جوامع بشرى در گذشته و حال حاضر از جامعه ‏هاى مترقّى یا وحشى، بزرگ و کوچک نسبت به این‏گونه امور هرگز بى ‏اعتنا نبوده و نمى ‏باشد و هر جامعه ‏اى نسبت به موقعیت خود در این باب دست و پایى کرده، ولایت و سرپرستى به وجود مى‏ آورد و این خود بهترین گواه است بر این‏که مسئله ولایت فطرى است.
هر انسانى با نهاد خدادادى خود درک مى ‏کند که کار ضرورى، که متصدى معینى ندارد، باید براى آن سرپرستى گماشت.

ولایت وحکومت ازمنظرعلامه طباطبایی(بخش2)

نظر اسلام درباره ولایت‏
اسلام نیز که دینى است فطرى و پایه احکام و قوانین آن بر روى اساس آفرینش گذاشته شده است، مسئله ولایت را که مسئله ‏اى است فطرى الغا و اهمال ننموده، بلکه به اعتبار دادن به آن یک حکم فطرى انسانى را امضا کرده، به جریان انداخته است.
خداى متعال در کتاب آسمانى خود مى‏ فرماید:
 «فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْها لا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ». روم، آیه 30
خلاصه ترجمه: دین اسلام را با مراعات اعتدال استقبال‏ نماى، همان دینى که منطبق است بر آفرینش مخصوص خدایى که مردم را آفریده و روى آن استوار ساخته.
خلقت خدایى تبدیل پیدا نمى ‏کند که همان دین منطبق به فطرت و آفرینش است که مى ‏تواند مردم را اداره نماید، ولى اکثر مردم نمى ‏دانند

توضیح آیه بر سبیل اختصار

جهان پهناور هستى با وسعت و عظمت حیرت‏ انگیز خود چنان که در چندین مورد از آیات کریمه واقع است یک واحد واقعى را تشکیل مى ‏دهد که اجزا و ابعاض آن از کوچک‏ترین ذرّه گرفته تا بزرگ‏ترین اجرام فضایى و انبوه ‏ترین گروه ستارگانى که کهکشان‏ هاى عظیم را به وجود آورده ‏اند، همه با هم ارتباط وجودى داشته، بر همدیگر تأثیر گذاشته و از همدیگر متأثرند و در نتیجه هر پدیده ‏اى کوچک و بزرگ که پاى به دایره هستى مى‏ گذارد و یا هرگونه تحولى که در مسیر هستى پیدا مى‏ کند،همه اجزاى جهان آفرینش ‏اند و هر یک از آنها در آن سهیم و دخیل هستند. البته انسان نیز یکى از اجزاى جهان بوده، و از دیگران برکنار نیست و مانند قطره آبى که به نهر بزرگى چکانیده شود و محکوم جریان و جنب و جوش نهر بوده، هیچ‏گونه استقلال فردى و فعالیتى ممتاز از پیش خود ندارد.
این سازمان پهناور جهانى، با سعى و حرکت و جنب و جوش عمومى که در مسیر وجود خود دارد، تحولاتى عمومى به وجود مى‏ آورد و ضمناً هر یک از انواع گوناگون و اجناس مختلف موجودات را به کمالات هستیش رسانیده و به هدف‏ هاى وجودش رهبرى مى ‏نماید و چنان که مشاهده مى ‏کنیم، هر یک از این انواع از راه آفرینش و تکوین با یک سلسله قوا و ابزارى مجهز است که با مقاصد وجودى و هدف‏هاى زندگى ‏اش کمال مناسبت را دارد و تنها با فعالیتى که با به کار انداختن همان قوا و ادوات انجام مى ‏دهد حوایج وجودى خود را رفع نموده و نواقص خود را تبدیل به کمال مى ‏کند.
بهترین تأیید این مطلب را در آیه ذیل به طور بیان عمومى مى ‏توان یافت: «الَّذِی أَعْطى‏ کُلَّ شَیْ‏ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى‏» آن‏که هر موجودى را نعمت هستى بخشیده و سپس هدایتش نمود. (طه، آیه 50)، «الَّذِی خَلَقَ فَسَوَّى* وَ الَّذِی قَدَّرَ فَهَدى‏». آن‏که بیافرید و راست و هموار ساخت و آن‏که اندازه داد و نهاد پس راه نمود. (اعلى، آیه 3)
و از همین‏جا مى ‏توان نتیجه گرفت که انسان پیوسته خیر و شرّ و نفع و ضرر خود را از راه الهام تکوینى و هدایت وجودى باید بداند، زیرا انسان جزء غیر مستقلى است که از آفرینش عمومى منفصل نیست و طبیعت عمومى آفرینش هر یک از اجزاى خود را به هدف و کمال وجودى لایق خود مى ‏رساند و رهبرى مى‏ نماید و چون انسان نوعى است که به سوى مقاصد زندگى و هدف کمالى خود با شعور و اراده رهسپار مى ‏شود ناچار هدایت و الهام تکوینى مزبور در مورد وى به صورت علوم و افکارجلوه خواهد کرد، چنان که آیه کریمه تذکر مى‏دهد: «وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها* فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها* قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکَّاها* وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسَّاها. و سوگند به جان آدمى و آن‏که بى ‏کژى و کاستى ساختش پس بزه‏کارى ‏اش و پرهیزگارى ‏اش را به وى الهام فرمود. (شمس، آیه 10)از بیان گذشته روشن مى ‏شود که انسان از راه الهام تکوینى و هدایت فطرت و خلقت با یک سلسله معلومات و افکارى مجهز است که در تکاپوى زندگى ضامن سعادت وى مى ‏باشد و با به کار بستن آنها با سازمان آفرینش توافق پیدا کرده، هیچ‏گونه تضاد یا تنافى و یا برخوردى با حرکت عمومى و کاملى جهان پیدا نخواهد کرد تا منجر به انهدام سازمان کمالى خود بشود.
همین معناست که حق سبحانه در آیه بالا- «فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْها لا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِکَ الدِّینُ»- تذکر داده، بیان مى ‏کند که:
اولًا: چون سعادت و خوش‏بختى انسان در زندگى‏ اش واقعیت تکوینى دارد باید در میان مردم روشى حکفرما بوده باشد که از آفرینش عمومى جهان و حقیقت خصوصى انسان سرچشمه گیرد.
ثانیاً، چون سازمان آفرینش ثابت و پابرجاست، دین کامل و روش زندگى که از آن سرچشمه مى ‏گیرد نیز باید ثابت و پاى برجا بوده باشد، نه اینکه تابع هوى و هوس بوده، هر روز به یک رنگ به درآید و در نتیجه انسان در حین این که با نهاد خدادادى خود راه صواب را مى ‏داند دچار خطا کرده و عالماً و عامداً به منجلاب پستى و بدبختى بکشد، چنان که در آیه دیگر مى‏فرماید:
 «أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلى‏ عِلْمٍ». آیا نگریستى آن را که هوس خویش را خداى خویش گرفته و خدایش از روى علم به گمراهى کشیده. (جاثیه، آیه 23)
و هم‏چنین در آیات بسیارى تذکر مى ‏دهد که انسان باید در روش زندگى تابع حق بوده باشد نه تابع هوا و هوس، حکم عقل سلیم را بپذیرد نه حکم امیال و عواطف نفسانى را: «فَما ذا بَعْدَ الْحَقِّ إِلَّا الضَّلالُ» از حق که بگذرى جز ضلالت چیست؟ (یونس، آیه 32)ثانیاً: چون مخالفت احکام و قوانین فطرت در حقیقت تضاد و مقاومت علیه دستگاه آفرینش جهانى است و ناچار این دستگاه عظیم با نیروى شگرف خود با همین انسان ناچیز مخالف دست و پنجه نرم کرده، خواه و ناخواه او را با نابود ساختن یا مطیع نمودن به جریان موافق خواهد انداخت، باید انسان مخالف دین فطرت منتظر روزى سخت و عذابى ناگوار و دردناک بوده باشد؛ چنان که آیات پس از آیه مذکور در سوره روم به همین مطلب اشاره مى‏نماید.
***
 برمى ‏گردیم به سوى اصل مطلب: روى همین اصل کلى (پایه اسلام روى فطرت گذاشته شده است) احکام ضرورى فطرت، در اسلام امضا شده و یکى از ضروریات و واضحات احکام فطرت به معنایى که بیان کردیم، همان مسئله ولایت است و به واسطه نهایت وضوح مطلب بوده که در زمان حیات رسول اکرم صلى الله علیه و آله و خاصه پس از هجرت به این‏که همه طرق و شعب ولایت از قبیل اداره امور مردم و نصب ولات و قضات و اداره صدقات و اوقاف و تعلیم و تربیت عمومى و ارسال مبلغین و غیر آنها عملى مى ‏شد مسلمین از اصل لزوم این معنا، سؤالى نکردند به این‏که از بسیارى از امور غیر مهمه مانند حیض و اهله و انفاق سؤال شده و آیاتى از قرآن کریم در خصوص آنها موجود است و هم‏چنین جریان واقعه سقیفه بهترین گواه این مطلب است. در روز رحلت که هنوز جسد مقدس رسول اکرم صلى الله علیه و آله به خاک سپرده نشده بود، عده ‏اى از مهاجرین و انصار صحابه، جسد مقدس را رها کرده و در سقیفه بنى ‏ساعده‏ براى انتخاب خلیفه تجمع کردند و طرح‏هاى بسیار ریخته، پیشنهاد مى کردند. یکى مى‏ گفت: از ما یک امیر و از شما یک امیر و هم‏چنین در میان همه این گویندگان کسى پیدا نشد که بگوید اصل انتصاب خلیفه لزوم ندارد یا دلیلى به لزومش نداریم و البته وجهى جز این نداشت که همه با فطرت خود درک مى ‏کردند که چرخ جامعه اسلامى بى ‏گرداننده ‏اى خود به خود گردش نخواهد کرد و دین اسلام این معنا را که «در میان مسلمین باید حکومتى وجود داشته باشد» امضاى قطعى نموده است. دلیل دیگر، آیه شریفه‏ «وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى‏ أَعْقابِکُمْ وَ مَنْ یَنْقَلِبْ عَلى‏ عَقِبَیْهِ فَلَنْ یَضُرَّ اللَّهَ شَیْئاً وَ سَیَجْزِی اللَّهُ الشَّاکِرِینَ» «1» است.و محمد جز فرستاده ‏اى نیست که پیش از او فرستادگان در گذشته ‏اند، آیا اگر بمیرد یا کشته شود عقب‏گرد مى ‏کنید و هر که عقب‏گرد کند ضررى به خدا نمى ‏زند و خدا سپاس‏داران را پاداش خواهد داد. (آل عمران، آیه 144)از دیدگاه اسباب نزول، مسلم است که آیه شریفه در خصوص واقعه احد و هزیمت یافتن مسلمین نازل گردیده است بر اثر صدمه ناگاهى که روز احد از ناحیه دشمن به شخص رسول اکرم صلى الله علیه و آله وارد آمد دفعتاً شیوع یافت که محمد صلى الله علیه و آله کشته شد و در دنبال همین شایعه لشکر اسلام جز معدودى به این عذر که پس از کشته شدن رسول اکرم موجبى براى ادامه جنگ نیست، دست از قتال کشیده و منهزم شده و فرار را بر قرار ترجیح دادند.
خداى متعال آیه شریفه را در این خصوص نازل فرمود، مسلمین را مخاطب نموده و جهت هزیمتى که یافتند مورد ملامت و مذمّت و توبیخ قرارداده، مى ‏فرماید:
 «محمد پیامبرى است مانند پیامبران دیگرى که پیش از وى آمده و دعوت کرده، سپس درگذشته ‏اند. وى نیز گذرا بوده و همیشه میان شما نخواهد بود و دین نیز دین خداست، نه دین محمد که با از میان رفتن وى از میان برود، او فقط سِمت وساطت و رسالت را دارد، آیا اگر روزى بمیرد یا کشته شود از دین روى گردان خواهید شد؟»
چنان که معلوم است، جماعت در این هزیمت به پرستش بت‏ها برنگشتند و مثلًا نماز و روزه را رد نکردند، تنها چیزى که گفتند این بود که پس از کشته شدن رسول اکرم صلى الله علیه و آله دیگر براى چه جنگ نماییم. یعنى اگر فرایض دین را که نیازمند به سازمان اداره کننده تشکیل است و در زمان حیات رسول اکرم بوده مى ‏خواستند پس از وى ترک نمایند، خداى تعالى در خصوص همین نکته توبیخ و ملامتشان مى ‏نماید و تنها قتل را مورد گفت‏وگو قرار نمى‏ دهد بلکه پاى موت طبیعى را به میان کشیده، تنبیه مى ‏فرماید که پس از درگذشت رسول اکرم صلى الله علیه و آله (خواه با موت، خواه با قتل) سیرت و سنتى که با بعثت ایشان به وجود آمده است مطلقاً باید محفوظ مانده، به هیچ وجه ترک نشود، زیرا آن حضرت رسولى بیش نیست و دین از آن خداست و تا خدا خداست دینش نیز از آن اوست.
پس از رسول اکرم سازمان ولایت على ماکان باید زنده بماند و جامعه اسلامى حکومتى برپا داشته باشد. سازمان‏ هاى ادارى تعلیم و تربیت و تبلیغ و سازمان مالى و دفاعى و اقتصادى و قضایى و غیره جریان خود را ادامه دهند.
چنان که روشن است آیه شریفه به دلالت التزام مسلمین ولایت مى ‏دهد که شئون اجتماعى اسلام را چنان که در زمان رسول اکرم زنده بوده، به همان نحو زنده نگاه دارند؛ یعنى مقام ولایت، احکام قوانین ثابته دین را که شریعت اسلام نامیده مى ‏شود و هرگز تغییر بردار نیست اجرا نموده و متخلفین را طبق دستورات روشن دینى مجازات کند و براى اداره امور کلیه شئون اجتماعى جامعه اسلامى به نحوى که مصلحت اسلام و مسلمین مقتضى است، احکام و فرامینى که به حسب تغییر مصالح اوقات قابل تغییر است صادر نماید.

ولایت وحکومت ازمنظرعلامه طباطبایی(بخش3)

احکامى که در محیط ولایت جارى مى ‏شود
چنان که پایان بیان گذشته نشان مى ‏دهد، احکام و مقرراتى که در جامعه اسلامى‏ اجرا مى ‏شود دو قسمت مختلف است: احکام ثابته غیرقابل تغییر و احکام و مقررات قابل تغییر، براى توضیح این مطلب مى ‏توانیم شخصى را فرض کنیم که ملیت کشورى از کشورها را داشته، مثلًا رئیس خانواده‏ اى بوده باشد. وى طبق موقعیت اجتماعى خود موظف است که دستگاه کوچک خانوادگى خود را به راه انداخته، به سوى مقاصد زندگى سوق دهد. وى مى ‏تواند در سایه مقررات غیر قابل تخلّف کشور خود، در گوشه و کنار محیط زندگى به حسب مصلحت از حقوق ملّى خود استفاده کرده و تصمیماتى گرفته به موقع اجرا گذارد.
مى ‏تواند هر یک از اعضاى خانواده خود را به کار مناسبى بگمارد یا از کار برکنار کند. مى ‏تواند در خصوص خوراک، پوشاک و مسکن و غیره دستور خاصى بدهد یا روزى ساعات کار را مضاعف کند. مى ‏تواند در مقابل کسى که به مال یا شرافت وى تعدى نموده، به دفاع پردازد یا ساکت نشسته، صلاح را در سکوت و عدم دفاع تشخیص دهد و غیره. ولى هرگز نمى ‏تواند مقررات لازم‏الاجرا در جریان کشور را انجام ندهد و از وظایف قانونى خود سر باز زند.
چنان که روشن است، احکام و مقرراتى که در محیط این خانواده کوچک اجرا مى ‏شود، دو قسم است: یکى مقررات لازم ‏الاجراى کشورى که ثابت است و در هیچ حال تغییر آنها در صلاحیت این سازمان نیست و دیگرى مقررات لازم‏ الاجرایى که از مقام ریاست و ولایت این خانواده سرچشمه گرفته، به حسب مصلحت قابلیت تغییر و تبدیل آنها منوط به اقتضاى مصلحت اراده رئیس خانواده مى ‏باشد.
نسبت مقام ولایت و حکومت اسلامى به سازمان دینى و جامعه اسلامى همان نسبتى است که رئیس خانواده نامبرده به سازمان خانوادگى و افراد خانواده خود دارد.
احکام و قوانین آسمانى اسلام که به واسطه وحى به رسول اکرم صلى الله علیه و آله نازل شده و ما آنها را شریعت اسلام و احکام ‏اللَّه مى ‏نامیم به موجب مدارک قطعیه که در کتاب و سنت‏ است، مقرراتى است ثابت و غیرقابل تغییر و اجراى آنها و مجازات متخلفین آنها به دست مقام ولایت اسلامى انجام مى ‏گیرد و در سایه قوانین شریعت و رعایت موافقت آنها ولى امر مى ‏تواند یک سلسله تصمیماتى مقتضى به حسب مصلحت وقت گرفته، طبق آنها مقرراتى وضع نموده و به موقع اجرا گذارد. مقررات نامبرده لازم‏ الاجرا و مانند شریعت داراى اعتبار است. با این تفاوت که قوانین آسمانى ثابت و غیرقابل تغییر و مقررات وضعى قابل تغییر و در ثبات و بقا تابع مصلحتى مى‏ باشند که آنها را به وجود آورده است. و چون پیوسته زندگى جامعه انسانى در تحول و روى به تکامل است، طبعاً این مقررات تدریجاً تبدل پیدا کرده، جاى خود را به بهتر از خود خواهند داد.
از بیانات گذشته چند نکته دست‏گیر مى‏ شود:
مقررات ثابت و متغیّر
نکته اول: چنان که معلوم شد مقررات اسلامى بر دو قسم‏ اند و به عبارت دیگر در جامعه اسلامى دو نوع مقررات اجرا مى ‏شود: نوع اول احکام آسمانى و قوانین شریعت که موادى ثابت و احکام غیرقابل تغییرند. اینها یک سلسله احکامى هستند که به وحى آسمانى به عنوان دین فطرى غیرقابل نسخ بر رسول ‏اکرم صلى الله علیه و آله نازل شده‏ اند و براى همیشه در میان بشر واجب ‏الاجرا معرفى گردیده، چنان که در آیه گذشته اشاره شد:
 «فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْها لا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ» و در سنت نیز وارد شده:
 «حلال محمد حلالٌ الى یوم ‏القیامه و حرام محمد حرام الى یوم ‏القیامه.»
البته به مخیله بسیارى از متفکرین امروزى خطور مى ‏کند که جامعه انسانى به متابعت از ناموس عمومى و تحول و تکامل پیوسته معرض تغییرات است و بنابراین مقررات جاریه نیز عموماً به حسب پیشرفت تمدن باید تغییر پذیرند.
پاسخ تفصیلى این اشکال و تشریح روح دوام و ابدیّت در هر یک از مواد شریعت اسلام از عهده این مقاله بیرون است، ولى اجمالًا باید متذکر بود که قوانین و مقررات مدنى هر چه و به هر نحو باشد، بالاخره روى اساس احتیاجات تکوینى و واقعى انسانى مستقر مى ‏باشد و بدیهى است که همه احتیاجات انسانى قابل تغییر و در معرض تحول نیست، بلکه یک رشته احتیاجات واقعى ثابت نیز داریم در میان همین قوانین و اصل دفاع از مقدسات و اصل اختصاص مالى و تأسیس حکومت و نظایر آنها. پس در هر قانون و روش اجتماعى که فرض شود، از یک رشته مواد ثابته چاره‏اى نیست و مواد و قوانین ثابت که اسلام تشخیص مى‏دهد احکامى است که مجموعاً شریعت نامیده مى‏شود.
نوع دوم، مقرراتى است که از کرسى ولایت سرچشمه گرفته، به حسب مصلحت وقت وضع شده و اجرا مى ‏شود. البته چنان که روشن شد این نوع از مقررات در بقا و زوال خود تابع مقتضیات و موجبات وقت است و حتماً با پیشرفت مدنیّت و تغییر مصالح و مفاسد تغییر و تبدل پیدا مى ‏کند. آرى! خودِ اصل ولایت، چنان که خواهد آمد، چون یک حکم آسمانى و از مواد شریعت است قابل تغییر و نسخ نیست.

ولایت وحکومت ازمنظرعلامه طباطبایی(بخش4)

ولایت، اصل ثابت فطرى‏

احکام و مقرراتى که در جامعه اسلامى از مقام ولایت صادر مى ‏شود عموماً قابل تغییر بوده، در بقا و زوال تابع مصلحت وقت مى ‏باشند و از این جهت شریعت نامیده نمى ‏شوند، ولى خود مسئله ولایت وحکومت این ‏طور نیست. مسئله ولایت مسئله ‏اى است که هیچ اجتماعى در هیچ شرایطى نمى ‏تواند از آن بى ‏نیاز باشد و هر انسانى با ذهن عادى خود نیازمندى جامعه را- هرچه کوچک هم بوده باشد- به وجود ولایت درک مى ‏نماید و از این روى حکم ولایت یک حکم ثابت و غیرقابل تغییر و فطرى است و موضوعى است که هر روش اجتماعى استبدادى و قانونى وحشى و مترقّى بزرگ و کوچک و حتى جامعه خانوادگى در سرپا بودن خود به وى تکیه دارد.
اسلام نیز که پایه و اساس خود را روى فطرت گذاشته، نهاد خدادادى اسلام را مرجع کلیات احکام خود قرارداده است اولیات احکام فطرت را هرگز و بى ‏تردید الغا نکرده، در اعتبار مسئله ولایت که مورد نیاز بودن آن را هر کودک خردسالى نیز مى ‏فهمد مسامحه روا نخواهد داشت. مسئله ولایت و این‏که جهات اجتماعى زندگى انسانى اداره کننده و سرپرستى مى ‏خواهد از بدیهیات فطرت است و چنان که گذشت آیات قرآنى که بناى دین را بر روى فطرت مى‏ گذارد، در اثبات این‏که ولایت یک مسئله ثابت و غیر متغیّر دینى و به اصطلاح از مواد شریعت است، کافى است.
گذشته از آن، رسول اکرم صلى الله علیه و آله در حال حیات خود شخصاً به سرپرستى جامعه اسلامى پرداخته و در همه شئون مختلفه زندگى مسلمین والى ‏ها و سرپرست‏ هایى از قبیل ولات و حکام براى شهرها، قضات از براى خصومت‏ها و دعاوى، مبلغین و معلمین براى نشر دین و تعلیم و تربیت مردم، جباه و مأمورین براى جمع ‏آورى اموال بیت ‏المال و امرا براى جنگ‏ها مى‏ گماشت. حتى گاهى که براى چند روز به همراه لشکر اسلام به عزم جهاد از شهر مدینه بیرون مى ‏رفت، براى ولایت و سرپرستى مردم جانشینى به جاى خود مى ‏نشانید (اینها چیزهایى است که از راه تاریخ قطعى به ثبوت رسیده است).
با بررسى این رویه چگونه مى ‏شود باور کرد که از بیان مسئله ولایت و این‏که دین اسلام که به نص قرآن شریف و اعتقاد خود آن حضرت جهانى و همیشگى است وهزار جهات اجتماعى و عمومى دارد که نیازمند سرپرستى است، سرباز زند؟! یا به واضحات زندگى مانند أکل و شرب عنایت داشته، امر کند و کارهاى غیر معتنابهى که به صورت طبیعت انجام مى‏ گیرد مانند تخلّى تشریح نموده و صدها حکم براى آن بیان کند، ولى همین که به مسئله ولایت (که تنها روحى است که اجتماع از آن زنده است) رسید، از بیان آن لب ببندد؟! گذشته از آن، آیات زیادى در قرآن شریف این مسئله را تثبیت مى ‏کند، مانند:
 «النَّبِیُّ أَوْلى‏ بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ» پیغمبر به مؤمنان از خودشان اولى و سزاوارتر است. (احزاب، آیه 6) و یا «إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ» همانا ولى امر و سرپرست شما تنها خداست و پیغمبر او و آن مؤمنانى که نماز را به پا مى ‏دارند و در آن حال که ‏رکوع مى‏ گزارند، زکات مى ‏دهند. (مائده، آیه 55 و یا «أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ» خدا را فرمان برید و پیغمبر و کارداران خویش را فرمان برید. (نساء، آیه 59) و یا «وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ». مردان مؤمن و زنان مؤمن بعضى ولى بعضى دیگرند، به نیکى وامى ‏دارند و از بدى باز مى ‏دارند. (توبه، آیه 71)
و آیات دیگرى که نظایر اینها مى ‏باشند. البته جماعتى ولایت را در این آیات به معناى دوستى یا معناى یارى گرفته‏ اند، ولى جز این‏که کلمه را از معناى حقیقى ماده اصلى آن سلخ نموده ‏اند کارى انجام نداده ‏اند.

ولایت وحکومت ازمنظرعلامه طباطبایی(بخش5)

منصب ولایت داراى مسئولى است یا نه؟
نکته چهارم: نتیجه بحث‏هاى گذشته این است که مسئله ولایت یکى از مواد شریعت است که مانند سایر مواد مشروعه دینى براى همیشه در جامعه اسلامى باید زنده باشد. و البته در این صورت مسئول اقامه و سرپا نگه داشتن این مقام عموم مسلمین خواهند بود. درحالى که پیوسته این مقام با یک یا چند فرد اشغال مى ‏شود.
اکنون باید دید آیا براى اشغال این مقام در اسلام افرادى تعیین شده ‏اند یا نه، پایه‏ گذار اسلام این مسئله را با سکوت گذرانده است؟ و لازمه آن این است که جامعه مسلمین هر جور خواستند و صلاح دیدند چرخ اجتماع دینى را بگردانند. و در عین حال براى شعب خاصى از ولایت در شرع اسلام اشخاص معینى توصیف شده که از محل نزاع بیرون است، مانند ولایت پدر به اولاد صغار و ولایت عمومى مسلمین نسبت به همدیگر در امر به معروف و نهى از منکر.
عقیده ‏شیعه امامیه این است که رسول اکرم صلى الله علیه و آله امیرالمؤمنین على ‏ابن‏ ابى ‏طالب علیه السلام را براى این مقام تعیین نموده ‏اند. شیعه براى اثبات عقیده خود در برابر اهل سنّت که منکر این حقیقت ‏اند، به حجت‏ هایى از راه عقل و به آیات زیاد و اخبار متواترى که از طرق فریقین نقل شده، تمسّک جسته است که تعرّض به آنها از غرض بحث ما کنار مى ‏باشد.

آیا ولایت وحکومت مختص زمان حضورمعصوم است؟

آنچه تذکر دادن آن در این مقام لازم است، این است که نتیجه عقیده اختصاصیى که شیعه دارد این نمى ‏باشد که در صورت غیبت امام علیه السلام- مانند عصرى که ما در آن زندگى مى‏ کنیم- جامعه اسلامى بى ‏سرپرست مانده، مانند گله بى ‏شبان متفرق شده، با سرگردانى به سر برند، زیرا ما دلایلى به ثبوت اصل مقام داشتیم و دلایلى به انتصاب اشخاصى براى این مقام و البته شخص غیر مقام است و در نتیجه نبودن یا از میان رفتن شخص، مقام از بین نمى ‏رود و چگونه متصور است که روزى این مقام به علل و عواملى الغا شود و حال آن‏که این مقام از راه پایه‏ گذارى فطرى اسلامى به ثبوت رسیده است و الغاى آن الغاى فطرت است و الغاى فطرت، الغاى اصل اسلامیت است.
علاوه بر این، احکام بسیارى به حدود و تعزیرات و انفال و نظایر آنها در شریعت اسلام موجود است که منطوق ادله کتاب و سنّت دوام و ابدیّت آنهاست و متصدى اجراى آنها همان مقام ولایت مى ‏باشد. در هر حال مسئله ولایت در حال غیبت زنده است، چنان که در حال حضور.


منصب ولایت از آن کیست؟
نکته پنجم: آیا ولایت از آن همه مسلمین است یا عدول مسلمین یا متعلق است به فقیه (به اصطلاح امروزى)؟ در صدر اسلام فقیه به کسى اطلاق مى ‏شد که بر همه علوم دینى در اصول و فروع و اخلاق مجهز باشد نه تنها به مسائل فروع دین، چنان که اکنون مصطلح است. در صورت سوم، آیا متعلق به هر فقیه است که در صورت تعدد و کثرت هر کدام از آنها به هر اندازه اقتدار پیدا کند تصرفاتش نافذ و غیرقابل نقض مى ‏باشد؟ یا متعلق است به فقیه اعلم؟ اینها مسائلى است که از طرز بحث فعلى ما بیرون است و در فقه باید حل شود.
آنچه از دیدگاه بحث این مقاله مى ‏توان استنتاج نمود این است که حکم فطرت به لزوم وجود مقام ولایت در هر جامعه ‏اى بر اساس حفظ مصالح عالیه جامعه مبتنى است. اسلام نیز پا به پاى فطرت پیش مى ‏رود. نتیجه این دو مقدمه این است که فردى که در تقواى دینى و حسن تدبیر و اطلاع بر اوضاع از همه مقدم است، براى این مقام متعیّن است و در این‏که اولیاى حکومت باید زبده‏ ترین و برجسته ‏ترین افراد جامعه بوده باشند کسى تردید به خود راه نمى ‏دهد.
اکنون باید دید آیا جامعه اسلامى در صورتى که وسعت پیدا کرده و داراى منطقه ‏هاى مختلف و ملیت‏ ها و قومیت‏ هاى متنوّع بوده باشد (چنان که در این اعصار همین طور است) باید تحت یک ولایت و حکومت اداره شود؟ یا حکومت‏هاى مؤتلف و متحدى که تحت نظر یک حکومت مرکزى یا سازمانى نظیر سازمان ملل متحد اداره شوند باید تشکیل داد؟
اینها طرح‏هایى است که در شریعت اسلام دستورى مربوط به تعیین یکى از آنها وارد نشده است و حقاً هم نباید وارد شود، زیرا شریعت تنها متضمن مواد ثابته دین است و طرز حکومت با تغییر و تبدّل جامعه ‏ها به حسب پیشرفت تمدن قابل تغییراست، بنابر این آنچه در این خصوص مى ‏توان گفت این است که طرز حکومت ‏هاى اسلامى را در هر عصر با در نظر گرفتن سه ماده ثابت شرع اسلام باید تعیین نمود:
1. مسلمین تا آخرین حدّ ممکن باید در اتحاد و اتفاق بکوشند؛
2. حفظ مصلحت اسلام و مسلمین براى همه واجب است؛
3. مرز جامعه اسلامى اعتقاد است و بس، نه مرزهاى طبیعى یا قراردادى.
مسئله مهمى که این‏جاست و هرگز مقام ولایت و کرسى حکومت اسلامى به هر شکل به اداره امور مسلمین بپردازد نمى ‏تواند از آن تخطى نموده، قدمى فراتر گذارد، این است که در جامعه اسلامى سیرت و سنّت رسول‏ اکرم صلى الله علیه و آله باید اجرا شود و روش ولایت چند ساله آن حضرت معمول گردد، زیرا نظر به این‏که اصل مسئله ولایت- چنان که گذشت- در جامعه اسلامى جنبه ثابت دارد و به همین جهت جزء شریعت است، از جهت اصل ثبوت و کیفیت آن نیازمند به حکم خدا مى‏ باشد و خداى متعال سیرت آن حضرت را به منطوق آیات کثیره قرآنى پسندیده و امضا نموده است و نسبت به مسلمین به بیشتر از اینکه از روش رسول اکرم صلى الله علیه و آله تبعیت کنند اذن نداده، چنان که مى ‏فرماید:«لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ». همانا پیغمبر خدا براى شما مقتدایى نیکوست. (احزاب، آیه 21)و به طرق معتبره از خود آن حضرت نقل شده است که «من رغب عن سنتى فلیس منّی» و در همین مضمون روایات زیادى از اهل‏ بیت داریم.
توضیح سیرت رسول اکرم صلى الله علیه و آله و تشریح خصوصیات آن خود بحث جداگانه ‏اى مى‏ خواهد و آنچه به عنوان خلاصه و نتیجه‏ گیرى مى‏ شود در این‏جا یاد نمود، این است که اولًا: در اسلام امتیازى جز تقوا نیست و همه امتیازات طبقاتى ملغا مى ‏باشد.در عین حال که طبقات مختلف اجتماع مانند رئیس و مرئوس خادم و مخدوم کارگر وکارفرما، مرد و زن محفوظ است، همه با هم برابرند و هیچ‏گونه پس و پیشى در کار نیست. تنها خداست که بى‏ چون و چرا باید در برابر بزرگى او کرنش کرد، سر فرود آورد:
 «قُلْ یا أَهْلَ الْکِتابِ تَعالَوْا إِلى‏ کَلِمَةٍ سَواءٍ بَیْنَنا وَ بَیْنَکُمْ أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللَّهَ وَ لا نُشْرِکَ بِهِ شَیْئاً وَ لا یَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ» بگو اى اهل کتاب بیایید کلمه‏ اى را که میانه ما و شماست بپذیرید که به جز خدا را نپرستیم و کسى را با او شریک‏ نکنیم و بعضى از ما بعضى را به جاى خدا به خدایى نگیرید، پس اگر پشت کردند بگویید: گواه باشید که ما گردن نهادگانیم. (آل‏ عمران، آیه 64) و «یا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ أُنْثى‏ وَ جَعَلْناکُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ». اى مردم! ما شما را از مرد و زن بیافریدیم و جماعت‏ ها و قبیله‏ هایتان کردیم تا همدیگر را بشناسید (ورنه) گرامى‏ ترین شما نزد خداى پرهیزگارترین شماست. (حجرات، آیه 13)

و ثانیاً: مردم در برابر قانون مساوات کامل داشته و در اجراى مقررات کمترین استثنایى در کار نیست: «لَیْسَ بِأَمانِیِّکُمْ وَ لا أَمانِیِّ أَهْلِ الْکِتابِ مَنْ یَعْمَلْ سُوءاً یُجْزَ بِهِ».
و ثالثاً: احکامى که از مقام ولایت صادر مى‏ شود از راه شورا و با رعایت صلاح اسلام و مسلمین صادر خواهد شد: «وَ شاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ».
و بسیار روشن است که این سیرت مقدسه سیرت و روشى است که در هیچ جامعه‏ اى از جوامع به خلاف مصلحت آن جامعه تمام نمى ‏شود و از این روى به هیچ وجه قابل تغییر نیست و از احکام ثابته فطرت است که اسلام آن را امضا مى ‏نماید.گذشته از آن خود این سیرت از جزئیات روش رسول اکرم صلى الله علیه و آله به دست مى آید و به همه موارد اعمال آن حضرت قابل انطباق است.

 منبع:طباطبایى، محمد حسین، بررسى هاى اسلامى، 2جلد، موسسه بوستان کتاب (مرکز چاپ و نشر دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم) - قم، چاپ: دوم، 1388.

آموزش‌ نهج‌ البلاغه(10)

 رسالت و پيام نهج‌البلاغه

رسالت و پيام نهج‌البلاغه رامی توان براساس ارتباطات انسان تقسيم بندي كرد.

انسان داراي چهار گونه ارتباط است. ارتباط با خويشتن، ارتباط با خداوند، ارتباط با جهان هستي. و ارتباط با انسان‌هاي ديگر:

رابطه انسان با خويشتن:  انسان در برابر خود چه مسئوليت و تعهدي دارد؟ تصوير كلي نهج‌البلاغه در اين باب دو مطلب را درباره مسئوليت انسان در برابر خودش بيان مي‌كند:

الف) شناخت خويشتن:  گفته‌هاي فراواني از امام علي در باب لزوم معرفت نفس و اهميت آن آمده است مانند: بزرگترين حكمت‌ها براي انسان، نفس خود را شناختن است. بزرگترين جهلها جهل انسان به خويشتن است، رستگاري و فوز اكبر براي كسي است كه به معرفت نفس موفق شود. معرفت نفس نافع‌ترين معرفت‌ها است[نهج‌البلاغه، خ 87]. واضح است تصور از معرفت نفس، شناخت تن نيست بلكه شناخت روح و روان آدمي است و نيز تصور از شناخت روان، شناخت روان‌شناسانه نيست، بلكه يك نوع شناخت فيلسوفانه و عارفانه است. از كجا آمده‌ام، و به كجا مي‌روم و آمدنم بهرچه بود. و اين نوع از شناخت است كه مرتبط با معرفت پروردگار است.

ب) خود را ساختن:  خودشناسي مقدمه‌اي براي خودسازي است، با خودشناسي انسان بيدار مي‌شود و با خودسازي جوهر آدمي ديگر مي‌شود. لذا امام علي(ع) مي‌گويد: عبادالله! محبوبترين بندگان در پيشگاه خداوند بنده‌اي است كه خدا او را در شناخت و ساختن خودش ياري كند، آنگاه او لباسي از اندوه مقدس برتن، و پوشاكي از بيم بر خود پوشيد و در نتيجه چراغ هدايت در دلش برافروخت و براي آن روز كه مانند مهمان بر او وارد مي‌شود آماده گشت.[ خ 152]

ارتباط انسان با خدا: در ارتباط انسان با خداوند به طور كلي سه نكته كلي به نظر مي‌رسد:

الف) ايمان به خداوند:  يعني انسان بايد بپذيرد كه موجود كامل و مكلِفي وجود دارد كه انسان و ساير موجودات هستي وابسته به اويند و او خالق جهان هستي مي‌باشد. امام علي(ع) مي‌گويد: ستايش خدايي را كه با آفرينش بندگان بر هستي خود راهنمايي فرمود و آفرينش پديده‌هاي نو بر ازلي بودن او گواه است

[خ 126]. و «در شگفتم از آن كه آفرينش پديده‌ها را مي‌نگرد ولي در وجود خدا ترديد مي‌كند»[ خ1].

ب) احساس جدي احاطه و نظارت خداوند بر انسان:

در ساحت توحيدي نهج‌البلاغه روي وصف اطلاق ذاتي و لاحدي خدواند تأكيد فراواني صورت گرفته است و از اين وصف به« هو الاول و الآخر و الظاهر و الباطن» تعبير شده است و نتايج فراواني بر آن مترتب گرديده است.                                                                                        

1. معيت با اشياء نه به صورت حلول:  از آن‌جايي كه خداوند مطلق و نامتناهي و بدون حد است، با همه اشياء هست، ولي در عين حال در آن‌ها حلول نمي‌كند و با آن‌ها متحد نمي‌شود، زيرا اگر مقرون و متحد با آن‌ها شود، بسان آن‌ها محدود خواهد شد (مع كل شئ لا مقارنة و غير كل شئ لا مزايلة)[ خ 155] . البته تذكر اين نكته لازم است كه متألهاني چون ملاصدرا اين اطلاق را مربوط به فعل الله مي‌دانند نه مربوط به ذات حق، و ذات پروردگار را فوق اين منظر مي‌دانند.

2. شناخت خداوند:  اگر خداوند نامتناهي است و در همه جا حضور دارد، پس اگر چيزي را مي‌شناسيم به نور الهي مي‌شناسيم، ابتدا خداوند را و سپس آن چيز را مي‌شناسيم هر چند ممكن است نسبت به شناخت‌مان غفلت داشته باشيم. امام علي(ع) مي‌فرمايند: او از آن‌چه به چشم ما مي‌آيد ثابت‌تر و روشن‌تر است [جوادي آملي، حكمت عملي و نظري در نهج‌البلاغه، ص 98- 67]

3. در محضر الله بودن:   چون خداوند داراي اطلاق ذاتي است و در همه جا حضور دارد و جايي خالي از حضور او نيست، توان ما، انديشه ما، قدرت بدني و فكري ما همه تحت قدرت اوست. و مخفي‌ترين انديشه ما را او مي‌داند، برهمه محيط است، فلذا ما همواره در محضر خداييم. امام علي (ع) مي‌فرمايد: بندگان الله! بدانيد تمام اعضاي شما سربازان حقند خلوت و تنهايي شما در حضور حق است [خ 26.].

واضح است كه اگر اين احساس در انسان به وجود آيد كه همه موجوديت او در تمام احوال در حيطه علم خداوند و در حضور حق است، راه انحراف از مسير حق را نمي‌پيمايد.

4. هدف داشتن خداوند در آفرينش:  انسان لازم است بداند خداوند او را بدون آن‌كه نيازمند به او باشد آفريده است اما در عين حال انسان را بدون هدف نيافريده است. امام علي(ع) مي‌فرمايند: بندگان اله، از خدا بپرهيزيد و با اعمال نيكو به استقبال اجل برويد و با چيزهاي فاني شدني دنيا آن‌چه كه جاويدان مي‌ماند خريداري كنيد ... خداي سبحان شما را بيهوده نيافريد و به حال خود وانگذاشت، ميان شما تا بهشت و يا دوزخ فاصله اندكي جز رسيدن مرگ نيست[نامه 31.]. با هدف‌مند بودن حيات آدمي پوچي از زندگي آدمي رخت برمي‌بندد و احساس لذت و ابتهاج و انبساط در درون آدمي پديد مي‌آيد. و اگر انسان بداند براي وصول به كمال و جمال ديگري آفريده شده است به جمال و زخارف دنيوي دل نمي‌بندد.

رابطه انسان و اجتماع:رابطه انسان و جامعه در سه محور ارتباط انسان با خانواده، و ارتباط انسان با ديگران، و رابطه ملت و حكومت قابل بررسي است. ما در اين بخش صرفاً به رابطه انسان و جامعه و وظايف حكومت در برابر ملت اشاره مي‌كنيم؛

الف) رابطه انسان و ديگران: امام علي(ع) وصيت بسيار جامع و با ارزش اخلاقي به فرزندش امام حسن(ع) هنگام بازگشت از صفين دارند كه در آن‌جا براي معيار ارتباطات انسان‌ها، وجدان اخلاقي انسان را به عنوان مرجع خوبي جهت ارتباط با ديگران معرفي مي‌نمايند: اي پسرم! نفس خود را ميزان ميان خود و ديگران قرار بده. آن‌چه را براي خود دوست داري براي ديگران هم دوست بدار.                                   

و آن‌چه را براي خود نمي‌پسندي براي ديگران نيز مپسند. ستم روا مدار آن‌گونه كه دوست نداري بر تو ستم شود، نيكوكار باش آن‌گونه كه دوست داري بر تو نيكي كنند. آن‌چه براي ديگران زشت مي‌داري براي خود نيز زشت بشمار و چيزي را براي مردم رضايت بده كه براي خود مي‌پسندي، آن‌چه نمي‌داني نگو، آن‌چه دوست نداري به تو نسبت دهند درباره ديگران مگو[خ131.].

ب) مسئوليت حكومت:

1. اقامه دين الهي؛  امام علي(ع) مي‌فرمايند خدايا تو مي‌داني جنگ و درگيري ما براي به دست آوردن قدرت و حكومت دنيا و ثروت نبود، بلكه مي‌خواستيم نشانه‌هاي دين تو را به جايگاه آن بازگردانيم و در سرزمين‌هاي تو اصلاح را ظاهر كنيم تا بندگان ستمديده‌ات در امن و امان زندگي كنند. قوانين و مقررات فراموش شده تو دوباره اجرا گردد[نامه 53. ].

2. تعهد به اصول اخلاقي؛  امام علي(ع) در اوج قدرت به ارزش‌هاي اخلاقي متعهد است و حتي حس انتقام و مقابله به مثل، او را وادار به ناديده گرفتن اين اصول نمي‌‌كند و لذا در صفين بعد از آن‌كه لشكريان معاويه را از رودخانه فرات دور مي‌كند به طرف مقابل اجازه استفاده از آب را مي‌دهد و مقابله به مثل نمي‌كند.

3. انسان محوري؛  پيام ديگر نهج‌البلاغه در شيوه حكومت، نگريستن به انسان‌ها از ديد كرامت انساني است، يعني انسان به عنوان انسان، با قطع نظر از علايق مذهبي و ديني داراي كرامت ذاتي است و دولت ‌بايستي سياست‌هاي داخلي خود را بر اساس محترم داشتن تمامي انسان‌ها و به خصوص شهروندان يك كشور و بر اساس اين كرامت انساني، بنا سازد. لذا امام علي(ع) در سفارش خود به مالك اشتر مي‌گويد: نسبت به رعيت بسان گرگ نباش كه خوردن اموال آنان را غنيمت بشماري، زيرا مردم يا برادران ديني توأند و با بسان تو در خلق‌اند[همان].

4. شايسته محوري؛  از ديگر اركان سياست امام علي(ع) شايسته محوري است و لذا پس از زمامداري،به  عزل تمام كارگزاران ارشد عثمان  اقدام فرمود ، و به جاي آنان افراد شايسته‌اي را منصوب كرد.

5. مردم سالاري؛  از اصول ديگر سياست امام علي(ع)، توجه به رضايت عامه است يعني امام علي(ع) نسبت به ارزش‌هاي والاي اخلاقي و احكام و حدود اسلامي اهل معامله نيست، اما در منظقة الفراغ شريعت و در شيوه‌هاي حفظ اصول و ارزش‌هاي انساني، رضايت عامه را لازم مي‌شمارد، لذا در به مالك اشتر مي‌گويد: بايد از بين كارها آن را بيشتر دوست بداري كه از حق نگذرد و عدالت را فراگيرد و دلپذير توده مردم باشد

[اصول سياست در سيره امام علي(ع)، جعفر سبحاني، ص 25-41 ].

ج)رابطه انسان و جهان هستي:در ارتباط انسان با جهان هستي دو مطلب به طور اختصار قابل ذكر است؛

الف ـ شناخت اين جهان در حد امكان و حقوق اشياء نسبت به انسان                                                          ب ـ احساس ملكوت جهان:اين بود اشاره اي به رسالت عظيم نهج البلاغه و در حقيقت تا انسان هست و زمين صحنة زندگي اجتماعي انسانهاست، نهج البلاغه جاويدان بوده و پس از قرآن هدايتگر بشريت و مسير سعادت مي باشد.                                                                                        

آموزش‌ نهج‌البلاغه‌ (9)

جاذبه‌هاي‌ نهج‌البلاغه‌

يكي‌ از پرچاذبه‌ترين‌ كتاب‌هاي‌ جهان‌ اسلام‌ در هزاره‌ گذشته‌ نهج‌البلاغه‌ بوده‌ است. زیرا:- نهج‌البلاغه مرهمى است بر دردهاى جان‌كاه بشريت.  نهج‌البلاغه داروى موثر براى تلطيف روح انسان‌ها و مبارزه با خشونت‌ها.  نهج‌البلاغه درختى است بى خزان وپرباراز هرگونه ميوه‌اى بر شاخسارش در هر وقت و زمان.ـ نهج‏البلاغه کتاب دل است، نردبان تعالى روح، بال معراج جان و سکوى پرواز در ملکوت است.

- نهج‏البلاغه، رواق اشراق معارف حقه و الهيه، در ضمير يک انسان و ابزار معرفت خداست. آيينه شناخت خود و محک آزمودن اخلاص است و رسواگر چهره نفاق و افشاگر زواياى پنهان شرک است.

ـ نهج‏البلاغه «دنيا» را تحقير مى کند تا «آخرت» را بزرگ بدارد. «عدل» را تجليل مى کند تا دنائت «ستم» را ترسيم کند «جان» را مى گيرد تا «جانان» بدهد. «دل» را مى ستاند»، تا «دلدار» بدهد.

ـ نهج‏البلاغه، چشم را در زمزم «بصيرت» مى شويد. گوش را از آهنگ زيباى هستى پر مى کند. مشام جان را با «عطر معرفت» معطر مى سازد. دل را از زلال «يقين» مى آکند. زبان را به گفتن «حق» مى گشايد. راه را از چاه بازمى شناسد. هدف رسالت انبياء را بازمى گويد. فلسفه آفرينش را مى شکافد. «نفاق» را بى پرده و عريان مى نماياند. «تقوا» را در عرصه «عمل» نشان مى دهد. «متقين» را معرفى مى کند. «منافقين» را مى شناساند. صبرآموز و ابلاغگر و مبشر و منذر است.

ـ نهج‏البلاغه، ديدگاه امام على عليه‏السلام درباره خدا، انسان، جهان و مبدأ و معاد است. در اين کتاب با طبيعتى روبرو مى شويم جاندار، با شعور، درّاک و گويا. با حياتى هدفدار، با مرگى که دالان عبور به جهان شگفت‏انگيز و ناشناخته برزخ و قيامت است. با بهشتى که پاداش نيکان و با دوزخى سوزان که جزاى تبهکاران است و با «قرب» و «رضايى» که اوج اجر صابران و تقواپيشگان است. با «زهدى» که برداشت کم براى بازدهى بسيار است. با «عشق»ى که بنده را به پرستش مى کشد. با «تقوا»يى که رداى مصونيت از آلودگى به «گناه» است. با «ذکر»ى که بازدارنده از «غفلت» است. با «عبادت»ى که ثمره «معرفت» است. با «عدالت»ى که بهادهنده به «حکومت» است. با «جهاد»ى که درى از درهاى بهشت است. با «شهادت»ى که بهترين مرگ و «خيرالموت» است. با «سکوت» پرفرياد و تلخ. با «فرياد» شکوهمند و دشمن‏شکن.

خلاصه: نهج‏البلاغه مشابه منشورى است چندبُعدى، که هر زمان يک چهره‏اش مى درخشد و براى هر کس يک بعد و يک برش آن، متجلى مى شود.

اين کتاب از هر مقوله‏اى، مقاله‏اى دارد و براى هر دردى، درمانى و براى هر نيازى، پاسخى.

و البته که بى دردان از نهج‏البلاغه درمانى هم نخواهند يافت.

چون ندارى درد، درمان هم مخواه درد پيدا کن که درمانت کنند.

اما چرا اين‌ همه‌ جاذبه‌ دارد؟
عوامل‌ جاذبه‌ نهج‌البلاغه‌

1 - شخصيت‌ برجسته‌ و والاي‌ اميرالمؤ‌منين‌ علي(ع) مهم‌ترين‌ سبب‌ جاودانگي‌ نهج‌البلاغه‌ است.
2 - فصاحت‌ و بلاغت‌ كلام‌ امام‌ علي(ع).
عبدالحميد بن‌ يحيي‌ عامري‌ (م‌ 132ه-) گفته‌ است:« حفظت سبعين خطبة من خطب الاصلع ، ففاضت ثم فاضت .»"هفتاد خطبه‌ از خطبه‌هاي‌ امام‌ علي(ع) را از بر كردم‌ و اين‌ خطبه‌ها چون‌ چشمه‌اي‌ همچنان‌ پي‌درپي‌ درذهن‌ من‌ مي‌جوشيد." (شرح نهج البلاغه ،ج1،ص24)
جرج‌ جرداق‌ مسيحي‌ مي‌گويد: "نهج‌البلاغه‌ در بلاغت، فوق‌ بلاغت‌ها است. قرآني‌ است‌ كه‌ از مقام‌ خود اندكي‌ فرود آمده. سخني‌ است‌ كه‌ تمام‌ زيبايي‌هاي‌ زبان‌ عرب‌ را در گذشته‌ و آينده‌ در خود جاي‌ داده‌ است."
3 - جامعيت‌ كلام‌ علي(ع).
امام‌ علي(ع) پيرامون‌ تمام‌ ابعاد يك‌ انسان‌ كامل‌ سخن‌ گفته‌ است. در هر‌میدانی گام می‌نهد، چنان حق‌سخن را اداء می‌کند و دقایق را مو‌به‌مو شرح‌می‌دهد که گویی گوینده‌ی‌ آن ، تمامی عمر را به بحث و بررسی روی همان موضوع مشغول‌بوده و تخصصش منحصراً همان است
وقتي‌ از مردان‌ خدا سخن‌ مي‌گويد (خطبه‌ متقين)، وقتي‌ از آيين‌ كشورداري‌ سخن‌ مي‌گويد (عهدنامه‌ مالك‌ اشتر، نامه‌ 53) و وقتي‌ از روابط‌ فردي‌ و اجتماعي‌ و مسئله‌ تربيت‌ سخن‌ مي‌گويد (نامه‌ 31 نهج‌البلاغه) و... حق‌ مطلب‌ را به‌ بهترين‌ وجه‌ ادا مي‌كند.                      هنگامی که امام خطبه‌ای در زمینه‌ی توحید آغاز‌می‌کند و به شرح اسماء و صفات جمال و جلال خدا می‌پردازد، چهره‌ی یک فیلسوف‌بزرگ‌الهی در نظر انسان مجسم‌می‌گردد که سالیان دراز همه‌وقت سخن از توحید گفته و درّهای گران‌بها در این زمینه سفته و غیر از آن گفتاری نداشته‌است؛ آنچنان خدا را معرفی‌می‌کند که انسان با چشم‌دل او را همه‌جا، در آسمان‌ها، در زمین و درون‌جان‌خود حاضر می‌بیند، به‌گونه‌ای که روحش سرشار از انوار معرفت‌الهی می‌گردد.

وقتی روی خطبه‌ی «جهاد» متوقف‌می‌گردد که ضمن آن، فرمانده‌شجاع و دلاوری را می‌بینیم که لباس‌رزم به‌تن کرده و دقیق‌ترین دستورها و تاکتیک‌های جنگی را برای افسران و لشکریان خود تشریح‌می‌کند، آنچنان که گویی در تمام عمر جز با میدان‌جنگ و فنون‌نبرد سر و کار نداشته‌است.                                                                                                                                    ووقتی امام را بر کرسی‌حکومت و رهبری‌امت می‌بینیم که آیین‌کشورداری را برای استانداران و فرمانداران خود شرح‌می‌دهد و رموز انحطاط و اوج‌گرفتن تمدن‌ها، سرنوشت اقوام ظالم و ستمگر و راه‌وصول به‌یک آرامش اجتماعی و سیاسی و نظامی را با پخته‌ترین عبارات بیان‌می‌کند، آنچنان که گویی در سرتاسر‌عمر کاری جز حکومت‌کردن نداشته‌است.                                                                         

دگر‌بار آن‌را ورق می‌زنیم و امام را بر‌مسند درس اخلاق و تهذیب‌نفوس و تربیت ارواح و افکار می‌بینیم که مرد وارسته‌ای به‌نام «همام» از او تقاضای درس جدیدی در زمینه‌ی صفات‌پرهیزگاران کرده و آنچنان تشنه‌است که با یکی دو پیمانه سیراب نمی‌گردد. در‌اینجا امام منافذ‌چشمه‌های دانش‌سرشار خویش را بر روی او می‌گشاید و آنچنان درس پارسایی و وارستگی و پرهیزگاری به او می‌دهد و حدود یکصد صفت از صفات پرهیزگاران را در عباراتی‌ محکم، عمیق و نافذ برای سالکان‌راه‌حق برمی‌شمرد که گویی قرن‌ها بر‌همین مسند و همین جایگاه به ارشاد‌خلق و تربیت‌نفوس و تدریس‌اخلاق مشغول‌بوده‌است، چندان که سؤال‌کننده «همام» پس‌از شنیدن این‌گفتار، صیحه‌ای‌می‌زند و نقش بر زمین می‌شود. این‌گونه نفوذ سخن چیزی است که در تاریخ سابقه ندارد.

به‌راستی این صحنه‌های مختلف نهج‌البلاغه که هر‌کدام در نوع‌خود بی نظیر است، از اعجاب انگیزترین ویژگی‌های این کتاب‌بزرگ محسوب‌می‌شود
4-در نهج‌البلاغه‌ همه‌ جا سخن‌ از همدري‌ با طبقات‌ محروم‌ و ستمديده‌ و مبارزه‌ با ظلم‌ و بي‌عدالتي‌ و طاغوت‌ است. همه جا سخن از بسط و گسترش عدالت اجتماعى و رفع هرگونه ظلم و تبعيض است ، همه جا سخن از قسمت عادلانه و بالسويه بيت المال و برتر نبودن خويشاوندان در آن است ، تا آنجا كه در خطبه (224) مى خوانيم هنگامى كه عقيل تقاضاى يك صاع (= 3 كيلو) از گندم بيت المال بيش از حقش را نمود با آهن گداخته شده پاسخ شنيد.  امام هشدار مى دهد كه هر جا نعمتهاى فراوانى روى هم انباشته شده است حقوق از دست رفته اى در كنار آن به چشم مى خورد   ما رايت نعمه موفوره الا و بجنبها حقا مضيعا»
5- حضرت‌ علي(ع) در نهج‌البلاغه‌ همه‌ جا در مسير آزادي‌ انسان‌ سخن‌ مي‌گويد.
ولاتكن‌ عبد غيرك‌ و قد جعلك‌ الله‌ حرا. بنده‌ ديگران‌ مباش‌ كه‌ خداوند تو را آزاد آفريده‌ است.

6- ويژگى هاى منحصربه فرد :

1/6- كلامى فوق كلام انسانها و پايين تر از كلام خدا و در حقيقت، كلماتى گهربار از امام معصوم حضرت مولى الموحدين امام على(عليه السلام)

2/6- جامعيت نهج البلاغه، به گونه اى كه همانند قرآن، به عنوان انوارى از آن، به تمام مسائل دنيوى  و اخروى پرداخته است

3/6-اوج فصاحت و بلاغت بى نظير

4/6-در بردارنده رسالتى جاودانه و جهانى پس از قرآن، جهت هدايت بشريت

5/6- جاذبه خاص نهج البلاغه براى همگان

6/6- مصون از هرگونه ضعف، خطا وتحريف

7/6- ارزش والاى پيام هاى نهج البلاغه

8/6- عدالت خواهى و ظلم ستيزى منحصر به فرد 9. و... .                                         7ـ جذبه‌هاى عرفانى نهج‌البلاغه چنان است كه ارواح تشنه را بازلال خود آن‌چنان سيراب و مست مى كند كه نشئة شراب طهورش از تمام ذرات وجود آدمى آشكار مى گردد.

8ـ يكى ديگر از جاذبه‌هاى نيرومند نهج‌البلاغه آن است كه در هر ميدانى گام مى نهد چنان حق سخن را   ادا مى كند و دقايق را موبه مو شرح مى دهد كه گوئى گوينده اين سخن تمامى عمر را بحث و بررسى روى همين موضوع داشته و نه غير از آن. به‌راستى اين صحنه‌هاى مختلف نهج‌البلاغه كه هر كدام در نوع خود كم ـ نظير يا بى نظير است از اعجاب انگيزترين ويژگى هاى اين كتاب بزرگ محسوب مى شود.

9- نهج البلاغه همه جا در مسير آزادى انسان از زنجيرهاى اسارت هوا و هوس كه او را به ذلت و بدبختى مى كشاند، و همچنين اسارت ستمگران خودكامه و طبقات مرفه و پر توقع ، گام برمى دارد و از هر فرصتى براى اين هدف مقدس استفاده مى كند و در خطبه شقشقيه (خطبه 3) هشدار مى دهد كه در باز گرداندن روح آزادى و مساوات و عدالت كمترين انعطافى نبايد نشان داد بلكه براى همين امر مقام والاى حكومت را پذيرفته است.

آری، یکی از مهم‌ترین هدف‌های انسانی پیامبران،‌آزاد‌ساختن انسان‌ها از زنجیرهای‌اسارت است که به مقتضای «ویضع عنهم اصرهم والاغلال التی کانت علیهم» در سطحی‌وسیع و گسترده انجام‌می‌گیرد. در نهج‌البلاغه این برنامه‌ی اساسی پیامبران به عالی‌ترین وجه تعقیب‌شده و آزادی انسان‌ها از اسارت در ابعاد مختلف آن مورد توجه‌دقیق قرار‌گرفته‌است؛ آزادی از زنجیر ستمگران‌خودکامه که همواره مردم محروم

و زحمتکش را آزار می‌داده‌است؛ آزادی از زنجیر اسارت جهل و بی‌خبری که سرچشمه‌ی‌جسارت خودکامگان و توانایی آنها بر ادامه‌ی ظلم‌ها و ستم‌هاست؛ آزادی از زنجیر هوا و هوس، حرص و آز، شهوت و کبر، غرور

و نخوت و سایر رذایل‌اخلاقی که بدتر از هر زنجیر اسارت دیگری است و مبارزه در راه آن در منطق اسلام «جهاد‌اکبر» شناخته‌شده‌است.

مخصوصاً در خطبه‌ها، نامه‌ها و کلمات‌قصار همه‌جا روی مسأله‌ی جهاد‌با‌نفس آنچنان تأکید‌شده که در کمتر موضوعی اینچنین تأکید‌شده‌است و بر‌خلاف آنچه بعضی می‌پندارند، این‌گونه خطبه‌ها و کلمات تنها یک بحث اخلاقی را تعقیب‌نمی‌کند بلکه مستقیماً با موضع‌گیری‌های‌اجتماعی در برخورد با مسائل سر و کار دارد، چرا‌که می‌بینیم انگیزه‌ی بسیاری از شکست‌ها، عقبگرد‌ها، توطئه‌ها و نابسامانی‌ها و هرج و مرج‌های‌اجتماعی همان نقطه‌ضعف‌های‌اخلاقی، همچون خودمحوری، حسادت، خودخواهی، انحصارطلبی، کبر و غرور و خودبینی و خودپسندی است.

10- نهج‌البلاغه، بیانگر مسائل عینی و ملموس زندگی در بخش‌های سه‌گانه‌ی نهج‌البلاغه (خطبه‌ها، نامه‌ها، کلمات‌قصار)است؛ انگشت روی دردها، آلام، مشکلات و رنج‌های انسان‌ها گذاشته‌شده و طرق درمان نیز ارائه‌گردیده‌است. نهج‌البلاغه به سراغ کلی‌گویی و فلسفه‌بافی و مسائل پنداری نمی‌رود. علی(ع) مرد مبارزه و عمل، مرد زندگی و حیات و مرد هدف و پیروزی بود و سخنانش همه‌جا همین آهنگ را دارد.  (42)

11- نهج‌البلاغه، مرهمی بر دردهای جانکاه بشریت

کدام کتاب را پیدا می‌کنید که این‌گونه برای انسان‌های‌محروم فریاد برآورد؟ فریادی آمیخته با آگاه‌ساختن توده‌ها و حرکت‌دادن آنها به‌سوی هدف.

در کجای تاریخ‌جهان دیده‌اید که پیشوایی فرماندارش را تنها به‌خاطر شرکت در یک مجلس‌میهمانی‌مجلل توبیخ و سرزنش کند که علی(ع) در نامه‌ی عثمان‌بن‌حنیف فرموده‌است؟ آن هم تنها به‌این‌دلیل که اغنیا بر‌سر آن سفره حاضر بودند و گرسنگان محروم و ممنوع. کجا شنیده‌اید که پیشوایی بدترین درد را برای یک زمامدار این بشمارد که او شب سیر‌بخوابد و در اطرافش گرسنگان باشند و به فرماندارش بگوید:

و حسبک داء ان تبیت ببطنه‌ و حولک اکباد تحن الی القد

علی(ع) در نهج‌البلاغه ناراحتی شدید خود را از اینکه لشکریان به‌هنگام عبور از آبادی‌ها مزاحم مردم شوند، اظهار‌می‌دارد و بدون‌توجه به سیاست‌های معمول دنیا که به هنگام نیاز به ارتش، در برابر تندروی‌های آنها اغماض روا‌می‌دارند، در نامه‌ی شصتم خود دستور‌می‌دهد که هر کدام از این لشکریان به هنگام عبور از شهرها و روستاها از هر‌گونه مزاحمت و غصب حقوق مردم و اموال آنها خودداری‌کنند، مگر آنکه بقدری مضطر و گرسنه باشند که جانشان به‌خطر بیفتد که در این هنگام تنها به مقدار حفظ جان می‌توانند استفاده‌کنند و مخصوصاً در این نامه تأکید‌می‌کند که من به دنبال لشکر در حرکتم، هر‌گونه شکایتی از آنها داشته‌باشید به من برسانید تا اقدام‌کنم.

زندگی‌شخصی امیر‌مؤمنان که در لابلای سطور نهج‌البلاغه به‌روشنی ترسیم‌شده، خود‌الگویی است برای همه‌ی‌کسانی که می‌خواهند راه و رسم همدردی با مستضعفان را دریابند، چرا که حضرتش همه‌جا با آنها و در کنار آنها است.

کوتاه‌سخن اینکه نهج‌البلاغه حامی رنجدیدگان، پشتیبان مستضعفان، یار و غمخوار محرومان و دشمن‌سرسخت ظالمان و ستمگران و مستکبران است. به‌همین دلیل یکی از مهم‌ترین شرایطی را که برای فرماندهان لشکر ضروری می‌شمرد آن است که در برابر زورمندان، ‌قوی و محکم و در برابر ضعیفان مهربان

و ملایم باشند. «ویراف بالضعفاء وینبو علی الاقویا».

12- نهج‌البلاغه، منادی عدالت‌اجتماعی

در دنیایی که ظلم و جور و تبعیض و بی عدالتی همه‌جا را فرا‌گرفته‌است و ظالمان مکیدن خون‌مظلومان را برای خود افتخار‌می‌دانند، هر نغمه‌ی عدالت‌خواهی که برخیزد، گیرا و جذاب و امیدانگیز است تا چه‌رسد به‌اینکه طرحی همه‌جانبه در زمینه‌ی برقرار‌ساختن عدل و داد در همه‌ی ابعادش ارائه‌شود.

درخشندگی نهج‌البلاغه نیز یک دلیلش همین است که همه‌جا منادی عدالت و حمایت از مظلومان و ستمدیدگان و پیکار با ظالمان و ستمگران است.

نام پر‌افتخار علی(ع) همه‌جا یادآور اصول عدالت و دادگری است و نام پرابهت نهج‌البلاغه تنظیم خطوط آن را در خاطره‌ها مجسم‌می‌کند،‌چرا‌که در خطبه‌ها، نامه‌ها و کلمات‌قصار آن به هر مناسبت سخن از حمایت از مظلومان و پیکار با ستم‌پیشگان به‌میان آمده‌است.

بنابراین جای تعجب نیست که در محیط پر ظلم و فساد دنیای‌کنونی، نهج‌البلاغه مرامنامه و آیین‌نامه‌ی مستضعفان را تشکیل‌دهد و آنها همواره چون تشنگان گرد این چشمه‌ی‌زلال عدالت‌پرور جمع‌شوند.

13-نهج البلاغه مایه افتخارجامعه اسلامی؛                                                                                               حضرت امام خمينى رحمه الله علیه: « ما مفتخريم كه كتاب نهج البلاغه كه بعد از قرآن بزرگترين دستور زندگى مادى و معنوى و بالاترين كتاب رهايى بخش بشر است و دستورات معنوى و حكومتى آن بالاترين راه نجات است، از امام معصوم ما "اميرالمومنين على بن ابى طالب على عليه السلام" است. "وصيتنامه امام خمينى رحمه الله ص 3، چاپ ارشاد"

14ضرورت برگشت مسلمین به نهج البلاغه

- رهبر معظم انقلاب حضرت آيه الله خامنه اى مى فرمايد:«... امروز شرايطى مشابه شرايط حكومت دوران اميرالمومنين على عليه السلام است. پس روزگار، روزگار نهج البلاغه است. امروز مى شود از ديدگاه دقيق و نافذ اميرالمومنين على عليه السلام به واقعيتهاى جهان و جامعه نگاه كرد و بسيارى از حقايق را ديد و شناخت و علاج دردها را پيدا كرد. همين است كه به نظر ما امروز از هميشه به نهج البلاغه محتاج تريم... آرزويى كه داشته ايم و داريم اين است كه جامعه ى ما با اين كتاب عزيز الفت و انس پيدا كند... من درباره توجهى كه ما بايد به نهج البلاغه پيدا كنيم، مى خواهم هشدار بدهم. ما اين توجه را امروزه كم داريم، مثل اينكه نمى دانيم چه گنجينه معرفت بى پايانى در اين كتاب هست، يا هنوز براى مردم ما، حتى براى محققين ما، اهميت دستيابى به منبع عظيم اين كتاب بى نظير به طور كامل كشف نشده است.»                                                                                                                              "كتاب ''بازگشت به نهج البلاغه'' ص 38 -28"

15- نهج البلاغه و نفوذ در اعماق جان سالكان راه حق ، مانند (همام ) که پس از شنيدن آن خطبه

صيحه اى زد و بر زمين افتاد و از دنيا رفت ، اينگونه نفوذ سخن چيزى است كه در تاريخ سابقه ندارد.آنگاه امام على عليه السلام فرمود:

« اما والله لقد كنت اخافها عليه - ثم قال - اهكذا تصنع المواعظ البالغه باهلها؟»

آه به خدا سوگند من از اين حادثه بر او مى ترسيدم ! آيا موعظه هاى رسا و نيكو به كسانى كه اهلبيت دارند اين چنين تاثير مى گذارد؟

جریان همام نمونه روشنی ازتاثیر و نفوذ کلام امام

متن خطبه همام(193)؛ رُوی أنّ صاحِباً لأَمیرالمُؤمنِینَ(علیه السلام) یُقالَ لَهُ هَمّامُ کانَ رَجُلاً عابِداً، فَقالَ لَهُ: یا أَمیرالمُؤمنینَ، صِفْ لِی الْمُتَّقینَ حَتّى کَأَنى أَنظُرُ إِلَیْهِمْ. فَتَثاقَلَ(علیه السلام) عَنْ جَوابِهِ ثُمَّ قالَ: یا همَّام ! اِتَّقِ اللهَ وَ أَحْسِنْ: فَـ (ـإِنَّ اللهَ مَعَ الَّذِینَ اتَّقَوْا وَّ الَّذینَ هُمْ مُّحْسِنُونَ). فَلَمْ یَقْنَعْ هَمّامُ بِهذَا الْقَولُ حَتّى عَزَمَ عَلَیْه، فَحَمِداللهَ و أَثنى عَلَیهِ، وَ صلّى عَلَى النَّبِىِّ(صلى الله علیه وآله) ثُمَّ قالَ(علیه السلام):             أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ اللّهَ ـ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى ـ خَلَقَ الْخَلْقَ حِینَ خَلَقَهُمْ غَنِیًّا عَنْ طَاعَتِهِمْ، آمِناً مِنْ مَعْصِیَتِهِمْ، لاَِنَّهُ لاَ تَضُرُّهُ مَعْصِیَةُ مَنْ عَصَاهُ، وَ لاَ تَنْفَعُهُ طَاعَةُ مَنْ أَطَاعَهُ. فَقَسَمَ بَیْنَهُمْ مَعَایِشَهُمْ، وَ وَضَعَهُمْ مِنَ الدُّنْیَا مَوَاضِعَهُمْ. فَالْمُتَّقُونَ فِیهَا هُمْ أَهْلُ الْفَضَائِلِ: مَنْطِقُهُمُ الصَّوَابُ، وَ مَلْبَسُهُمُ الاِقْتِصَادُ، وَ مَشْیُهُمُ التَّوَاضُعُ. غَضُّوا أَبْصَارَهُمْ عَمَّا حَرَّمَ اللّهُ عَلَیْهِمْ، وَ وَقَفَوا أَسْمَاعَهُمْ عَلَى الْعِلْمِ النَّافِعِ لَهُمْ. نُزِّلَتْ أَنْفُسُهُمْ مِنْهُمْ فِی الْبَلاَءِ کَالَّتِی نُزِّلَتْ فِی الرَّخَاءِ. وَ لَوْلاَ الاَْجَلُ الَّذِی کَتَبَ اللّهُ عَلَیْهِمْ لَمْ تَسْتَقِرَّ أَرْوَاحُهُمْ فِی أَجْسَادِهِمْ طَرْفَةَ عَیْن، شَوْقاً إِلَى الثَّوَابِ، وَ خَوْفاً مِنَ الْعِقَابِ. عَظُمَ الْخَالِقُ فِی أَنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ مَادُونَهُ فِی أَعْیُنِهِمْ، فَهُمْ وَ الْجَنَّةُ کَمَنْ قَدْرَآهَا،فَهُمْ فِیهَا مُنَعَّمُونَ، وَ هُمْ وَ النَّارُ کَمَنْ قَدْ رَآهَا، فَهُمْ فِیهَا مُعَذَّبُونَ. قُلُوبُهُمْ مَحْزُونَةٌ، وَ شُرُورُهُمْ مَأْمُونَةٌ، وَ أَجْسَادُهُمْ نَحِیفَةٌ،وَحَاجَاتُهُمْ خَفِیفَةٌ،وَأَنْفُسُهُمْ عَفِیفَةٌ.صَبَرُواأَیَّاماً قَصِیرَةً أَعْقَبَتْهُمْ رَاحَةً طَوِیلَةً.تِجَارَةٌ مُرْبِحَةٌ یَسَّرَهَا لَهُمْ رَبُّهُمْ.أَرَادَتْهُمُ الدُّنْیَا فَلَمْ یُرِیدُوهَا،وَ أَسَرَتْهُمْ فَفَدَوْا أَنْفُسَهُمْ مِنْهَا. اَمَّا اللَّیْلُ فَصَافُّونَ أَقْدَامَهُمْ، تَالِینَ لاَِجْزَاءِ الْقُرْآنِ یُرَتِّلُونَهَا تَرْتِیلاً. یُحَزِّنُونَ بِهِ أَنْفُسَهُمْ وَ یَسْتَثِیرُونَ بِهِ دَوَاءَ دَائِهِمْ. فَإِذَا مَرُّوا بِآیَة فِیهَا تَشْوِیقٌ رَکَنُوا إِلَیْهَا طَمَعاً، وَ تَطَلَّعَتْ نُفُوسُهُمْ إِلَیْهَا شَوْقاً، وَ ظَنُّوا أَنَّها نُصْبَ أَعْیُنِهِمْ. وَ إِذَا مَرُّوا بِآیَة فِیهَا تَخْوِیفٌ أَصْغَوْا إِلَیْهَا مَسَامِعَ قُلُوبِهِمْ، وَ ظَنُّوا أَنَّ زَفِیرَ جَهَنَّمَ وَ شَهِیقَهَا فِی أُصُولِ آذَانِهِمْ، فَهُمْ حَانُونَ عَلَى أَوْسَاطِهِمْ، مُفْتَرِشُونَ لِجِبَاهِهِمْ وَ أَکُفِّهِمْ وَ رُکَبِهِمْ، وَ أَطْرَافِ أَقْدَامِهِمْ، یَطْلُبُونَ إِلَى اللّهِ تَعَالَى فِی فَکَاکِ رِقَابِهِمْ ؛فَمِنْ عَلاَمَةِ أَحَدِهِمْ أَنَّکَ تَرَى لَهُ قُوَّةً فِی دِین، وَ حَزْماً فِی لِین، وَ إِیماناً فِی یَقِین، وَ حِرْصاً فِی عِلْم، وَ عِلْماً فِی حِلْم، وَ قَصْداً فی غِنىً، وَ خُشُوعاً فِی عِبَادَة، وَ تَجَمُّلاً فِی فَاقَة، وَ صَبْراً فِی شِدَّة، وَ طَلَباً فِی حَلاَل، وَ نَشَاطاً فِی هُدًى، وَ تَحَرُّجاً عَنْ طَمَع. یَعْمَلُ الاَْعْمَالَ الصَّالِحَةَ وَ هُوَ عَلَى وَجَل. یُمْسِی وَ هَمُّهُ الشُّکْرُ، وَ یُصْبِحُ وَهَمُّهُ الذِّکْرُ. یَبِیتُ حَذِراً وَ یُصْبِحُ فَرِحاً; حَذِراً لَمَّا حُذِّرَ مِنَ الْغَفْلَةِ، وَ فَرِحاً بِمَا أَصَابَ مِنَ الْفَضْلِ وَ الرَّحْمَةِ. إِنِ اسْتَصْعَبَتْ عَلَیْهِ نَفْسُهُ فِیما تَکْرَهُ لَمْ یُعْطِهَا سُؤْلَهَا فِیمَا تُحِبُّ. قُرَّةُ عَیْنِهِ فِیمَا لاَ یَزُولُ، وَ زَهَادَتُهُ فِیمَا لاَ یَبْقَى، یَمْزُجُ الْحِلْمَ بِالْعِلْمِ، وَ الْقَوْلَ بِالْعَمَلِ.تَرَاهُ قَرِیباً أَمَلُهُ، قَلِیلاً زَلَلُهُ، خَاشِعاً قَلْبُهُ، قَانِعَةً نَفْسُهُ، مَنْزُوراًأَکْلُهُ، سَهْلاً أَمْرُهُ، حَرِیزاً دِینُهُ، مَیِّتَةً شَهْوَتُهُ، مَکْظُوماًغَیْظُهُ. ؛اَلْخَیْرُ مِنْهُ مَأْمُولٌ، وَ الشَّرُّ مِنْهُ مَأْمُونٌ، إِنْ کانَ فِی الْغَافِلِینَ کُتِبَ فِی الذَّاکِرِینَ، وَ إِنْ کانَ فی الذَّاکِرِینَ لَمْ یُکْتَبْ مِنَ الْغَافِلِینَ.یَعْفُو عَمَّنْ ظَلَمَهُ، وَ یُعْطِی مَنْ حَرَمَهُ، وَ یَصِلُ مَنْ قَطَعَهُ،بَعِیداً فُحْشُهُ، لَیِّناً قَوْلُهُ، غَائِباً مُنْکَرُهُ، حَاضِراً مَعْرُوفُهُ، مُقْبِلاً خَیْرُهُ، مُدْبِراً شَرُّهُ  ؛فِی الزَّلاَزِلِ وَقُورٌ، وَ فِی الْمَکَارِهِ صَبُورٌ، وَ فِی الرَّخَاءِ شَکُورٌ ؛لاَ یَحِیفُ عَلَى مَنْ یُبْغِضُ، وَ لاَ یَأْثَمُ فِیمَنْ یُحِبُّ. یَعْتَرِفُ بِالْحَقِّ قَبْلَ أَنْ یُشْهَدَ عَلَیْهِلاَ یُضِیعُ مَا اسْتُحْفِظَ، وَ لاَ یَنْسَى مَا ذُکِّرَ، وَ لاَ یُنَابِزُبِالاَْلْقَابِ، وَ لاَ یُضَارُّ بِالْجَارِ، وَ لاَ یَشْمَتُ بِالْمَصَائِبِ، وَ لاَ یَدْخُلُ فِی الْبَاطِلِ، وَ لاَ یَخْرُجُ مِنَ الْحَقِّ،إِنْ صَمَتَ لَمْ یَغُمَّهُ صَمْتُهُ، وَ إِنْ ضَحِکَ لَمْ یَعْلُ صَوْتُهُ، وَ إِنْ بُغِیَ عَلَیْهِ صَبَرَ حَتَّى یَکُونَ اللّهُ هُوَ الَّذِی یَنْتَقِمُ لَهُ نَفْسُهُ مِنْهُ فِی عَنَاء. وَ النَّاسُ مِنْهُ فِی رَاحَة،أَتْعَبَ نَفْسَهُ لاِخِرَتِهِ، وَ أَرَاحَ النَّاسَ مِنْ نَفْسِهِ. بُعْدُهُ عَمَّنْ تَبَاعَدَ عَنْهُ زُهْدٌ وَ نَزَاهَةٌ; وَ دُنُوُّهُ مِمَّنْ دَنَا مِنْهُ لِینٌ وَ رَحْمَةٌ، لَیْسَ تَبَاعُدُهُ بِکِبْر وَ عَظَمَة، وَلاَ دُنُوُّهُ بِمَکْر وَ خَدِیعَةقَالَ: فَصَعِقَ هَمَّامٌ صَعْقَةً کانَتْ نَفْسُهُ فِیهَا.أَمَا وَ اللّهِ لَقَدْ کُنْتُ أَخَافُهَا عَلَیْهِ. ثُمَّ قَالَ: أَهکَذَاتَصْنَعُ الْمَوَاعِظُ الْبَالِغَةُ بِأَهْلِهَافَقَالَ لَهُ قَائِلٌ: فَمَا بَالُکَ یَا أَمِیرَالْمُؤْمِنِینَ!.قال علیه السلام: وَیْحَکَ، إِنَّ لِکُلِّ أَجَل وَقْتاً لاَ یَعْدُوهُ، وَ سَبَباً لاَ یَتَجَاوَزُهُ. فَمَهْلاً ! لاَ تَعُدْ لِمِثْلِهَا، فَإِنَّمَا نَفَثَ الشَّیْطَانُ عَلَى لِسَانِکَ!                                                                                                         

16- زیبایی

نهج البلاغه پس از نزدیك چهارده قرن برای شنونده امروز همان لطف و حلاوت و گیرندگی و جذابیت را دارد كه برای مردم آنروز داشته‏ است.  تا جایی كه معاویه بن ابی سفیان كه سرسخت ترین دشمنان وی بود به زیبایی و فصاحت‏ خارق العاده سخن او معترف بود. محقن بن ابی محقن به علی (علیه السلام) پشت می‏كند و به معاویه رو می‏آورد و برای این كه دل معاویه را كه از كینه علی (علیه السلام) می‏جوشد خرسند سازد گفت:« جئتك من عند أعيا الناس ، قال له : ويحك ! كيف يكون أعيا الناس ! فو الله ما سن الفصاحة لقريش غيره» از نزد بی زبانترین مردم به نزد تو آمدم. آنچنان این چاپلوسی مشمئز كننده بود كه خود معاویه او را ادب كرد. گفت: وای بر تو! علی بی زبانترین افراد است؟! قریش پیش از علی از فصاحت آگاهی نداشت ، علی به قریش درس فصاحت آموخت.

نمونه هایی ارزیبایی های نهج البلاغه اززبان زیباشناسان نهج البلاغه

1-« الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَا يَبْلُغُ مِدْحَتَهُ الْقَائِلُونَ وَ لَا يُحْصِي نَعْمَاءَهُ الْعَادُّونَ وَ لَا يُؤَدِّي حَقَّهُ الْمُجْتَهِدُونَ الَّذِي لَا يُدْرِكُهُ بُعْدُ الْهِمَمِ وَ لَا يَنَالُهُ غَوْصُ الْفِطَنِ الَّذِي لَيْسَ لِصِفَتِهِ حَدٌّ مَحْدُودٌ وَ لَا نَعْتٌ مَوْجُودٌ وَ لَا وَقْتٌ مَعْدُودٌ وَ لَا أَجَلٌ مَمْدُودٌ فَطَرَ الْخَلَائِقَ بِقُدْرَتِهِ وَ نَشَرَ الرِّيَاحَ بِرَحْمَتِهِ وَ وَتَّدَ بِالصُّخُورِ مَيَدَانَ أَرْضِهِ »خطبه 1

سپاس خداوندي را كه سخنوران از ستودن او عاجزند، و حسابگران از شمارش نعمت‏هاي او ناتوان، و تلاشگران از اداي حق او درمانده‏اند.خدايي كه افكار ژرف انديش، ذات او را درك نمي‏كنند و دست غوّاصان درياي علوم به او نخواهد رسيد.پروردگاري كه براي صفات او حدّ و مرزي وجود ندارد، و تعريف كاملي نمي‏توان يافت و براي خدا وقتي معيّن، و سر آمدي مشخّص نمي‏توان تعيين كرد.مخلوقات را با قدرت خود آفريد، و با رحمت خود بادها را به حركت در آورد و به وسيله كوه‏ها اضطراب و لرزش زمين را به آرامش تبديل كرد.

امام خمينى رحمه الله علیه:  « در عظمت اين خطبه مى فرمايد: هان! فيلسوفان و حكمت اندوزان بيايند و در جملات خطبه اول اين كتاب الهى به تحقيق نشيند و افكار بلندپايه خود را به كار گيرند و با كمك اصحاب معرفت و ارباب عرفان، اين جمله ى كوتاه را به تفسير بپردازند... تا ميدان ديد فرزند وحى را دريافته و به قصور خود و ديگران اعتراف كنند و اين است آن جمله:''مع كل شى ء لا بمقارنه و غير كل شى ء لا بمزايله''

"پيام امام به كنگره نهج البلاغه 27/ 2/ 1360 شمسى"

2- «أَطَاعُوا الشَّيْطَانَ فَسَلَكُوا مَسَالِكَهُ وَ وَرَدُوا مَنَاهِلَهُ بِهِمْ سَارَتْ أَعْلَامُهُ وَ قَامَ لِوَاؤُهُ فِي فِتَنٍ دَاسَتْهُمْ بِأَخْفَافِهَا وَ وَطِئَتْهُمْ بِأَظْلَافِهَا وَ قَامَتْ عَلَى سَنَابِكِهَا فَهُمْ فِيهَا تَائِهُونَ حَائِرُونَ جَاهِلُونَ مَفْتُونُونَ فِي خَيْرِ دَارٍ وَ شَرِّ جِيرَانٍ نَوْمُهُمْ سُهُودٌ وَ كُحْلُهُمْ دُمُوعٌ بِأَرْضٍ عَالِمُهَا مُلْجَمٌ وَ جَاهِلُهَا مُكْرَمٌ » خطبه 2

امّا مردم در شبانگاه طلوع محمّد (ص) گرفتار فتنه‏هايي بودند كه ... از شيطان فرمان مي‏گرفتند، و در بيراهه‏هاي او پاي مي‏كوبيدند، و در گندابزار او پرسه مي‏زدند.                                                   

آنها مظهر شيطان و پرچمدار او بودند. فتنه همچنان بيداد مي‏كرد و مردم را لگد كوب مي‏ساخت و هر دم آماده حمله و هجوم بود، و فضايي مه آلود از سرگرداني و ناداني و گرفتاري بر سينه‏ها سنگيني مي‏نمود. »رهبر معظم آيت الله خامنه اى مى فرمايند: اين جمله، از همان جملاتى است كه واقعا قابل ترجمه نيست، شعرا و اهل ذوق بايد بنشيند و براى هر كلمه يك معادل پيدا كنند، و براى هر تركيبى يك تركيب پيدا كنند''"سخنرانى آيت الله خامنه اى سال 1364

3-« أَمَا وَ اللَّهِ لَقَدْ تَقَمَّصَهَا ُ ...» خطبه 3

فَقَالَ هَيْهَاتَ يَا ابْنَ عَبَّاسٍ تِلْكَ شِقْشِقَةٌ هَدَرَتْ ثُمَّ قَرَّتْ قَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ فَوَاللَّهِ مَا أَسَفْتُ عَلَى كَلَامٍ قَطُّ كَأَسَفِي عَلَى هَذَا الْكَلَامِ أن لا يَكُونَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام بَلَغَ مِنْهُ حَيْثُ أَرَادَ حضرت على عليه السلام در پاسخ ابن عباس كه گفت: اي امير مؤمنان، خطبه‏ات را از ما دريغ مدار و از آنجا كه قطع فرمودي، ادامه ده. امام فرمود: دريغا چه دور است اي پسر عبّاس آتشفشاني بود كه خاموش شد.ابن عبّاس گويد: به خدا سوگند، هرگز بر هيچ كلامي چون اين كلام‏ علي - عليه‏السّلام - تأسّف نخوردم كه بدانجا كه مي‏خواست، نرسيد

4-«ذِمَّتِي بِمَا أَقُولُ رَهِينَةٌ وَ أَنَا بِهِ زَعِيمٌ إِنَّ مَنْ صَرَّحَتْ لَهُ الْعِبَرُ عَمَّا بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْمَثُلَاتِ حَجَزَتْهُ التَّقْوَى عَنْ تَقَحُّمِ الشُّبُهَاتِ أَلَا وَ إِن‏ بَلِيَّتَكُمْ قَدْ عَادَتْ كَهَيْئَتِهَا يَوْمَ بَعَثَ اللَّهُ نبيكم صلى الله عليه و اله وَ الَّذِي بَعَثَهُ بِالْحَقِّ لَتُبَلْبَلُنَّ بَلْبَلَةً وَ لَتُغَرْبَلُنَّ غَرْبَلَةً وَ لَتُسَاطُنَّ سَوْطَ الْقِدْرِ حَتَّى يَعُودَ أَسفلکمُ أَعْلَاكُمْ وَ أَعْلَاكُمْ أَسْفَلَكُمْ وَ لَيَسْبِقَنَّ سَابِقُونَ كَانُوا قَصَّرُوا وَ لَيُقْصِرَنَّ سَبَّاقُونَ كَانُوا سَبَقُوا» خطبه 16

آن چه مي‏گويم به عهده مي‏گيرم، و خود به آن پاي بندم كسي كه عبرت‏ها براي او آشكار شود، و از عذاب آن پند گيرد، تقوا و خويشتن داري او را از سقوط در شبهات نگه مي‏دارد.آگاه باشيد، تيره روزي‏ها و آزمايش‏ها، همانند زمان بعثت پيامبر صلّي اللّه عليه و آله و سلّم بار ديگر به شما روي آورد.سوگند به خدايي كه پيامبر صلّي اللّه عليه و آله و سلّم را به حق مبعوث كرد، سخت آزمايش مي‏شويد، چون دانه‏اي كه در غربال ريزند، يا غذايي كه در ديگ گذارند به هم خواهيد ريخت، زير و رو خواهيد شد، تا آن كه پايين به بالا، و بالا به پايين رود، آنان كه سابقه‏اي در اسلام داشتند، و تاكنون منزوي بودند، بر سر كار مي‏آيند، و آنها كه به ناحق، پيشي گرفتند، عقب زده خواهند شد.

سيدرضى رحمه الله در عظمت اين خطبه به خصوص جمله آخر آن، مى فرمايد: أقول إن في هذا الكلام الأدنى من مواقع الإحسان ما لا تبلغه مواقع الاستحسان و إن حظ العجب منه أكثر من حظ العجب به و فيه مع الحال التي وصفنا زوائد من الفصاحة لا يقوم بها لسان و لا يطلع فجها إنسان و لا يعرف ما أقول إلا من ضرب في هذه الصناعة بحق و جرى فيها على عرق وَ ما يَعْقِلُها إِلَّا الْعالِمُونَ مي‏گويم:«كلمات امام عليه السّلام پيرامون حق و باطل، از سخنان نيكويي است كه كلام كسي از سخن سرايان به آن نخواهد رسيد، و بيش از آن چه كه ما در شگفت شويم، شگفتي، برابر آن فرو مانده است،

در اين كلمات امام عليه السّلام ريزه كاريهايي از فصاحت است كه نه زبان قدرت شرح آن را دارد، و نه انساني مي‏تواند از درّه‏هاي عميق آن بگذرد، اين اعتراف مرا كساني كه در فصاحت پيشگامند و با سابقه، درك مي‏كنند.»

5-« فَإِنَّ الْغَايَةَ أَمَامَكُمْ وَ إِنَّ وَرَاءَكُمُ السَّاعَةَ تَحْدُوكُمْ تَخَفَّفُوا تَلْحَقُوا فَإِنَّمَا يُنْتَظَرُ بِأَوَّلِكُمْ آخِرُكُمْ ( خطبه21 ) قيامت پيش روي شما و مرگ در پشت سر، شما را مي‏راند.سبكبار شويد تا برسيد.همانا آنان كه رفتند در انتظار رسيدن شمايند.

سيدرضى رحمه الله مى گويد: «إن هذا الكلام لو وزن بعد كلام الله سبحانه و بعد كلام رسول الله صلى الله عليه و اله بكل كلام لمال به راجحا و برز عليه سابقا فأما قوله عليه السلام تخففوا تلحقوا فما سمع كلام أقل منه مسموعا و لا أكثر محصولا و ما أبعد غورها من كلمة و أنقع نطفتها من حكمة و قد نبهنا في كتاب الخصائص على عظم قدرها و شرف جوهرها»

اين سخن امام عليه السّلام پس از سخن خدا و پيامبر صلّي اللّه عليه و آله و سلّم با هر سخني سنجيده شود بر آن برتري دارد و از آن پيشي مي‏گيرد و جمله «سبكبار شويد تا برسيد» كلامي كوتاهتر و پر معني‏تر از آن شنيده نشده چه كلمه ژرف و بلندي چه جمله پر معني و حكمت آميزي است كه تشنگي را با آب حكمت مي‏زدايد ما عظمت و شرافت اين جمله را در كتاب خود به نام «الخصائص» بيان كرده‏ايم

6- در سال 40 هجري ،گزارش‏هاي پياپي از شكست ياران امام عليه السّلام به كوفه مي‏رسيد و فرمانداران امام در يمن از بسر بن ابي ارطاة، شكست خورده به كوفه برگشتند.امام در سرزنش ياران فرمود :

«... مَا هِيَ إِلَّا الْكُوفَةُ أَقْبِضُهَا وَ أَبْسُطُهَا إِنْ لَمْ تَكُونِي إِلَّا أَنْتِ تَهُبُ‏ أَعَاصِيرُكِ فَقَبَّحَكِ اللَّهُ....»خطبه 025                                                                                 ...اكنون جز شهر كوفه در دست من باقي نمانده است، كه آن را بگشايم يا ببندم اي كوفه اگر فقط تو براي من باشي، آنهم برابر اين همه مصيبت‏ها و طوفان‏ها چهره‏ات زشت باد.                                                                                                         جرج جرداق مسيحى مى گويد: اين تعبير «ما هى الاالكوفه....» به اوج زيبايى هنرى رسيده است....»

7-« أَلَا وَ إِنَّ الْيَوْمَ الْمِضْمَارَ وَ غَداً السِّبَاقَ‏ وَ السَّبْقَةُ الْجَنَّةُ وَ الْغَايَةُ النَّارُ ...» خطبه 028

آگاه باشيد امروز، روز تمرين و آمادگي، و فردا روز مسابقه است، پاداش برندگان، بهشت، و كيفر عقب ماندگان آتش است.

سيدرضى رحمه الله در خصوص جمله فوق می گوید:« فإن فيه مع فخامة اللفظ و عظم قدر المعنى و صادق التمثيل و واقع التشبيه سرا عجيبا و معنى لطيفا»از شگفت آورترين جمله‏ها است ؛زيرا با اينكه در اين كلام الفاظ بلند و معاني گران قدر و تمثيل صحيح، و تشبيه واقعي مي‏باشد سرّي عجيب و معنايي لطيف در آن نهفته شده است

8- في الخوارج لما سمع قولهم لا حكم إلا لله «قَالَ عليه السلام كَلِمَةُ حَقٍّ يُرَادُ بِهَا بَاطِلٌ...» خطبه 040 سيدرضى رحمه الله مى فرمايد:«اين عبارت (كَلِمَةُ حَقٍّ يُرَادُ بِهَا بَاطِلٌ) بليغ ترين و رساترين جمله اى است كه از كار خوارج پرده برمى دارد.

9- خطبه 083 معروف به خطبه غرا

سيدرضى رحمه الله مى نويسد: تسمى بالغراء و هى من الخطب العجيبة                                                               اين خطبه، از خطبه هاى شگفت انگيز اوست...                                                                                               خطبه طولانی ودارای هیجده بخش است دربخش پایانی آمده است« الْآنَ عِبَادَ اللَّهِ وَ الْخِنَاقُ مُهْمَلٌ وَ الرُّوحُ مُرْسَلٌ فِي فَيْنَةِ الْإِرْشَادِ وَ رَاحَةِ الْأَجْسَادِ (وَ بَاحَةِ الِاحْتِشَادِ وَ مَهَلِ الْبَقِيَّةِ وَ أُنُفِ الْمَشِيَّةِ وَ إِنْظَارِ التَّوْبَةِ وَ انْفِسَاحِ الْحَوْبَةِ قَبْلَ الضَّنْكِ وَ الْمَضِيقِ وَ الرَّوْعِ وَ الزُّهُوقِ وَ قَبْلَ قُدُومِ الْغَائِبِ الْمُنْتَظَرِ وَ إِخْذَةِ الْعَزِيزِ الْمُقْتَدِرِ» اي بندگان خدا هم اكنون به اعمال نيكو پردازيد، تا ريسمان‏هاي مرگ بر گلوي شما سخت نشده، و روح شما براي كسب كمالات آزاد است، و بدن‏ها راحت، و در حالتي قرار داريد كه مي‏توانيد مشكلات يكديگر را حل كنيد.هنوز مهلت داريد، و جاي تصميم و توبه و باز گشت از گناه باقي مانده است.عمل كنيد پيش از آن كه در شدّت تنگناي وحشت و ترس و نابودي قرار گيريد، پيش از آن كه مرگ در انتظار مانده، فرا رسد، و دست قدرتمند خداي توانا شما را برگيرد.

ودرپایان مرحوم سیدرضی می فرماید: «و في الخبر أنه عليه السلام لما خطب بهذه الخطبة اقشعرت لها الجلود و بكت العيون و رجفت القلوب و من الناس من يسمي هذه الخطبة الغراء» وقتي كه امام اين خطبه را ايراد فرمود، بدنها به لرزه در آمد، اشكها سرازير و دل‏ها ترسان شد، كه جمعي آن را غرّاء ناميدند

10-خطبه 109؛بیان عظمت خداوند؛درفرازپایانی آن می فرماید:

«النبي صلى الله عليه واله قَدْ حَقَّرَ الدُّنْيَا وَ صَغَّرَهَا وَ أَهْوَنَ بِهَا وَ هَوَّنَهَا وَ عَلِمَ أَنَّ اللَّهَ زَوَاهَا عَنْهُ اخْتِيَاراً وَ بَسَطَهَا لِغَيْرِهِ احْتِقَاراً فَأَعْرَضَ عَنِ الدُّنْيَا بِقَلْبِهِ وَ أَمَاتَ ذِكْرَهَا عَنْ نَفْسِهِ وَ أَحَبَّ أَنْ تَغِيبَ زِينَتُهَا عَنْ عَيْنِهِ لِكَيْلَا يَتَّخِذَ مِنْهَا رِيَاشاً أَوْ يَرْجُوَ فِيهَا مُقَامًا بَلَّغَ عَنْ رَبِّهِ مُعْذِراً وَ نَصَحَ لِأُمَّتِهِ مُنْذِراً وَ دَعَا إِلَى الْجَنَّةِ مُبَشِّراً نَحْنُ شَجَرَةُ النُّبُوَّةِ وَ مَحَطُّ الرِّسَالَةِ وَ مُخْتَلَفُ الْمَلَائِكَةِ وَ مَعَادِنُ الْعِلْمِ وَ يَنَابِيعُ الْحُكْمِ نَاصِرُنَا وَ مُحِبُّنَا يَنْتَظِرُ الرَّحْمَةَ وَ عَدُوُّنَا وَ مُبْغِضُنَا يَنْتَظِرُ السَّطْوَةَ »

پيامبر صلّي اللّه عليه و آله و سلّم دنيا را كوچك شمرد و در چشم ديگران آن را ناچيز جلوه داد.آن را خوار مي‏شمرد و در نزد ديگران خوار و بي مقدار معرّفي فرمود.و مي‏دانست كه خداوند براي احترام به ارزش او دنيا را از او دور ساخت و آن را براي ناچيز بودنش به ديگران بخشيد.پيامبر صلّي اللّه عليه و آله و سلّم از جان و دل به دنيا پشت كرد، و ياد آن را در دلش ميراند.دوست مي‏داشت كه زينت‏هاي دنيا از چشم او دور نگهداشته شود، تا از آن لباس فاخري تهيّه نسازد، يا اقامت در آن را آرزو نكند، و براي تبليغ احكامي كه قطع كننده عذرهاست تلاش كرد،                                                                                     

و امّت اسلامي را با هشدارهاي لازم نصيحت كرد، و با بشارت‏ها مردم را به سوي بهشت فراخواند، و از آتش جهنّم پرهيز داد. ما از درخت سرسبز رسالتيم، و از جايگاه رسالت و محل آمد و شد فرشتگان برخاستيم، ما معدنهاي دانش و چشمه سارهاي حكمت الهي هستيم.ياران و دوستان ما در انتظار رحمت پروردگارند و دشمنان وكينه توزان ما در انتظار كيفر و لعنت خداوند به سر مي‏برند.                                                                                                                                            ابن ابى الحديد معتزلى در ذيل جمله اى از اين خطبه- بعد از بيان اين حقيقت كه :«من ارادان یتعلم الفصاحه والبلاغه،ویعرف فضل الکلام بعضه علی بعض ؛فلیتامل هذه الخطبه »هر كسى مى خواهد فنون فصاحت و بلاغت را بياموزد و ارزش كلمات را نسبت به يكديگر درك كند در اين خطبه بينديشد، مى گويد:«لوتلیت علی  زندیق ملحدمصمم علی اعتقادنفی البعث والنشورلهدّت قواه،وارعبت قلبه ،واضعفت علی نفسه،وزلزلت اعتقاده...» تاثير و جاذبه اين خطبه چنان است كه اگر آن را بر انسان بى دين ملحدى كه مصمم است رستاخيز را با تمام قدرت نفى كند بخوانند قدرتش درهم مى شكند، دلش را در وحشت فرود مى برد و اراده ى منفى او را تضعيف مى كند و تزلزل در بنياد اعتقاد او ايجاد مى نمايد. پس خداوند بزرگ گوينده اش را از اين خدمت به اسلام جزاى خير دهد، بهترين جزايى كه به وليى از اوليايش داده است. چه جالب بود ياريش براى اسلام، گاه با دست و شمشير و گاه با زبان و بيان و گاه با قلب و فكرش آرى او ''سيد المجاهدين و ابلغ الواعظين و رئيس الفقهاء و المفسرين و امام اهل العدل و الموحدين'' است.                        (شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد،ج7ص 202)

11- خطبه 193معروف به خطبه همام: علامه الهى قمشه اى مى فرمايد: ''اين خطبه به حقيقت گنجينه پر از گوهرهاى حكمت و معرفت است و در آن، دوره كامل درس فلسفه الهى و علم اخلاق و علم النفس و پرورش روان، مندرج است. اين خطبه براى موفقيت آسايش ابدى و شادكامى جاودانى، دستورى جامع و رهبرى كامل است. اين خطبه دريائى است كه غوص و غوركنندگان در آن به گوهرها و جواهرات گرانبهاى معنوى و كمالات روحانى دست يابند... اين خطبه در هر يك از قرون اسلامى نزد اهل دانش، بزرگترين كتاب از نظر اخلاقى بشمار رفته و خطباى بزرگ در محافل سخنرانى به اندرزهاى آن براى راهنمايى مردم تمثل مى جستند، آرى هيچ سخن را به پايه قوت تاثير اين خطبه نتوان يافت....؛(كليات ديوان حكيم الهى قمشه اى، ص 1)

12- خطبه 221:    ابن ابى الحديد درعظمت این خطبه مى نويسد:« وينبغى لو اجتمع فصحاء العرب قاطبة في مجلس وتلى عليهم أن يسجدوا له»  ودرادامه می گوید:« واقسم بمن تقسم الامم كلها به لقد قرات هذه الخطبة منذ خمسين سنة والى الان اكثر من الف مرة ما قراتها قط الا واحدثت عندي روعة وخوفا وعظة واثرت في قلبى وجيبا وفي اعضائي رعدة ولا تأملتها الا وذكرت الموتى من اهلي واقاربي وارباب ودى وخيلت في نفسي انى انا ذلك الشخص الذى وصف عليه السلام حاله وكم قد قال الواعظون والخطباء والفصحاء في هذا المعنى وكم وقفت على ما قالوه وتكرر وقوفي عليه فلم اجد لشئ منه مثل تأثير هذا الكلام في نفسي»  شرح نهج البلاغه ،ج11،ص153)                                                                                         

من سوگند مى خورم به همان كسى كه تمام امتها به او سوگند ياد مى كنند كه من اين خطبه را از پنجاه سال قبل تاكنون بيش از هزار بار خوانده ام و هر زمان آن را مى خواندم، خوف و وحشت و بيدارى عميقى تمام وجود مرا در برمى گرفت و در قلب من اثرى شگفت مى گذاشت و در اعضاى پيكرم لرزشى عجيب. هر زمان در مضامين آن دقت مى كردم، به ياد مردگان از خانواده و بستگان و دوستانم مى افتادم و چنان مى پنداشتم كه من همان كسى هستم كه امام در لابلاى اين خطبه توصيف مى كند. چقدر واعظان و خطيبان و فصيحان در اين خصوص گفته اند و چقدر من در برابر سخنان آنها به طور مكرر قرار گرفته ام اما در هيچ كدام تاثيرى را كه اين كلام در دل و روح من مى گذارد، نديده ام.

آموزش‌ نهج‌البلاغه‌ (8)

عظمت‌ نهج‌البلاغه‌
عظمت‌ نهج‌البلاغه‌ - اين‌ ميراث‌ جاويدان‌ اميرالمؤ‌منين‌ علي(ع) - بدان‌ پايه‌ است‌ كه‌ برخي‌ آن‌ را                            "دون‌ كلام‌ الخالق‌ و فوق‌ كلام‌ المخلوق" ناميده‌اند و برخي‌ ديگر آن‌ را "اَخ‌ القرآن" خوانده‌اند و اين‌ بدان‌ معناست‌ كه‌ نهج‌البلاغه‌ همان‌ راهي‌ را ارايه‌ مي‌دهد كه‌ قرآن‌ هدايت‌ گر آن‌ است.
اين‌ كتاب‌ در طول‌ تاريخ‌ هميشه‌ مورد توجه‌ علما و دانشمندان‌ مسلمان‌ و غيرمسلمان‌ بوده‌ است.                                  "ابن‌ ابي‌الحديد" دانشمند بزرگ‌ اهل‌ سنت‌ و شارح‌ نهج‌البلاغه‌ در ذيل‌ خطبه‌ 221 نهج‌البلاغه‌ مي‌نويسد:

« واقسم بمن تقسم الامم كلها به لقد قرات هذه الخطبة منذ خمسين سنة والى الان اكثر من الف مرة ما قراتها قط الا واحدثت عندي روعة وخوفا وعظة واثرت في قلبى وجيبا وفي اعضائي رعدة ولا تأملتها الا وذكرت الموتى      من اهلي واقاربي وارباب ودى وخيلت في نفسي انى انا ذلك الشخص الذى وصف عليه السلام حاله وكم قد قال الواعظون والخطباء والفصحاء في هذا المعنى وكم وقفت على ما قالوه وتكرر وقوفي عليه فلم اجد لشئ منه مثل تأثير هذا الكلام في نفسي»  
"من‌ سوگند مي‌خورم‌ به‌ همان‌ كسي‌ كه‌ تمام‌ امت‌ها به‌ او سوگند ياد مي‌كنند اين‌ خطبه‌ را از پنجاه‌ سال‌ قبل‌ تاكنون‌ بيش‌ از هزار بار خوانده‌ام‌ و هر زمان‌ آن‌ را مي‌خوانم، خوف‌ و وحشت‌ و بيداري‌ عميقي‌ تمام‌ وجود مرا در برمي‌گيرد و در قلب‌ من‌ اثري‌ شگفت‌ مي‌گذارد و در اعضاي‌ پيكرم‌ لرزشي‌ پديد مي‌آورد. هر زمان‌ در مضامين‌ آن‌ دقت‌ مي‌كنم‌ به‌ ياد مردگان‌ از خانواده‌ و بستگان‌ و دوستانم‌ مي‌افتم‌ و چنان‌ مي‌پندارم‌ كه‌ من‌ همان‌ كسي‌ هستم‌ كه‌ امام‌ در لابه‌ لاي‌ اين‌ خطبه‌ توصيف‌ مي‌كند. چقدر واعظان‌ و خطيبان‌ و فصيحان‌ در اين‌ خصوص‌ گفته‌اند و چقدر من‌ در برابر سخنان‌ آنان‌ به‌ طور مكرر قرار گرفته‌ام. اما در هيچ‌ كدام‌ تاثيري‌ را كه‌ اين‌ كلام‌ در دل‌ و روح‌ من‌ مي‌گذارد، نديده‌ام.   ( شرح‌ نهج‌البلاغه‌ ابن‌ ابي‌الحديد، ج‌ 11، ص‌ 153)
جرج‌ جرداق" دانشمند بزرگ‌ مسيحي‌ در عظمت‌ نهج‌البلاغه‌ مي‌گويد:
"جاذبه‌هاي‌ نهج‌البلاغه‌ امام‌ علي(ع) شوري‌ در من‌ ايجاد كرد كه‌ 200 بار نهج‌البلاغه‌ را مطالعه‌ كردم". يك‌ دانشمند مسيحي‌ 200 بار نهج‌البلاغه‌ را مي‌خواند اما ما كه‌ خود را از شيعيان‌ اميرالمؤ‌منين‌ علي(ع) مي‌شماريم‌ و ادعاي‌ محبت‌ و ولايت‌ او را داريم‌ به‌ راستي‌ چند بار نهج‌البلاغه‌ را خوانده‌ايم؟ و با مفاهيم‌ ارزشمند آن‌ به‌ چه‌ ميزان‌ آشنايي‌ داريم؟
ماكه‌ در خانواده‌ شيعه‌ كشور شيعيان‌ زندگي‌ مي‌كنيم‌ چرا بايد با نهج‌البلاغه‌ بيگانه‌ باشيم؟

شهیدمطهری نقل می کند:«شکیب ارسلان ملقب به «امیرالبیان»یکی ازنویسندگان زبردست عرب درجلسه ای که به افتخاراودرمصرتشکیل شده بود،یکی ازحضارپشت تریبون می رودوضمن سخنانش می گوید:دونفردرتاریخ اسلام پیداشده اندکه بحق شایسته اند«امیرسخن »نامیده شوند؛یکی علی بن ابی طالب ودیگری شکیب

شکیب ارسلان باناراحتی برکی حیزدوپشت تریبون قرارمی گیردواردوسیش که چنین مقایسه ای به عمل  اورده گله می کندومی گوید

«من کجا وعلی بن ابی طالب کجا؟من بندکفش علی هم به حساب نمی آیم»

مجموعه آثاراستادشهیدمطهری،ج16،ص366)

آری بسياري از اهل بصيرت و دقت كه سيري در ساحل درياي بي‎كران نهج‎البلاغه داشته و قدحي از زمزم زلال معارف آن بر داشته انددرتوصیف آن، سخني گفته و نكته‎اي نگاشته‎اند كه در اين جا به چند نمونه از آنها اشاره مي‎شود:

1-سيد رضي:«هذا الکتاب اذ کان يفتح للناظر فيه ابوابها و يقرب عليه طلابها و فيه حاجة العالم و المتعلم و بغية البليغ و الزاهد و يمضى فى اثنائه من عجيب الکلام... ما هو بلال کل غلةٍ و شفاء کل علّةٍ و جلاء کل شبهةٍ...»اين کتاب، درهاى شيوايى گفتار و زيبايى پندار را بر روى خواننده خود مى گشايد و او را آماده بهره‏ورى از آن لطايف لفظى و معنوى مى کند. ضمن اين مجموعه سخنان شگفت‏آورى است که تشنه کام دانش و معرفت از آن سيراب مى شود و براى هر بيمارى شفا و هر شبهه و تيرگى را روشنى و صفاست.

2ـ شيخ محمد عبده، مقدمه شرح نهج البلاغه، صفحة 10 :  «من به هنگام مطالعه اين كتاب گاه خود را در جهاني مي‎يافتم كه ارواح بلند معاني، با زيور عبارت‎هاي پرفروغ آن را آباد ساخته است، و گاهي مي‎يافتم كه عقل نوراني از عالم الوهيت جدا گشته است و به روح انساني اتصال يافته او را از لابه‎لاي پرده‎هاي طبيعت بيرون آورده و تا سراپردة ملكوت اعلي بالا برده است و تا شهودگاه فروغ فروزندة آفرينش رسانده است.

3ـ علامه حسن‎زاده آملي،( انسان كامل از ديدگاه نهج البلاغه، صفحة 5 ):«نهج البلاغه كتابي است كه نسيم دل‎انگيز آن اگر به قبري بوزد، صاحب قبر از عطر جان‎فزاي آن زنده مي‎شود.»

4ـ ابن‎ابي‎ الحديد: « وأما الفصاحة : فهو عليه السلام إمام الفصحاء ، وسيد البلغاء ، وفي كلامه قيل : دون كلام الخالق ، وفوق كلام المخلوقين . وقال ابن نباتة  : حفظت من الخطابة كنزا لا يزيده الانفاق الا سعة وكثرة ، حفظت مائة فصل من مواعظ علي بن أبى طالب .

نهج البلاغه فروتر از كلام خالق و فراتر از كلام مخلوق است. »  شرح نهج البلاغه ،ج1،ص24)

5- امين نخله، نويسنده و دانشمند مسيحى معاصر لبنان«... از من خواسته‏اند که صد کلمه از گفتار بليغ‏ترين نژاد عرب، «ابوالحسن» را انتخاب کنم... من با مسرّت، نهج‏البلاغه، اين کتاب باعظمت يا انجيل بلاغت را ورق زدم، اما به خدا نمى دانم چگونه از ميان صدها کلمه على عليه‏السلام فقط صد کلمه را برگزينم، و روشن‏تر بگويم، نمى دانم چگونه واژه‏اى را از کلمه ديگر جدا سازم،           

اين کار درست به آن مى ماند که دانه ياقوتى را از کنار دانه‏هاى ديگر بردارم. سرانجام من اين کار را کردم، در حالى که دستم ياقوتهاى درخشنده را پس و پيش مى کرد و ديدگانم از تابش نور آنها خيره مى گشت... تو اين صد کلمه را از من بگير و به ياد داشته باش که اينها اشعه‏اى از نور بلاغت و غنچه‏هايى از شکوفه‏هاى فصاحت است.»

6- علاّمه بزرگوار، مرحوم شيخ آقا بزرگ تهرانى که از کتاب شناسان بزرگ معاصر و صاحب اثر گران سنگ الذريعه است، در جملاتى چند درباره نهج البلاغه چنين مى نويسد: «بعد از انقطاع وحى الهى، کتابى از نظر اعتماد مانند نهج البلاغه تدوين نشده است. کتابى که راه صحيح علم و عمل را به انسان نشان مى دهد و پرتويى از علم الهى بر آن تابيده و بوى عطر سخنان پيغمبر اکرم صلى الله عليه و آله از آن مى تراود. نهج البلاغه صدف مرواريدهاى حکمت و گنجينه ياقوت هاى سخن است. مواعظى که در طى خطبه هاى آن ديده مى شود، تار و پود دل ها را به سوى خود مى کشد. کلمات قصار آن نيز ضامن سعادت دنيا و آخرت است که طالبان حقايق را به ديدن گمشده خود ارشاد مى کند و فرزانگان را به راه سياست و سيادتشان رهبرى مى نمايد. کتابى که داراى چنين ارزشى است، جا دارد که انديشمندان در پيشگاهش زانو زنند و کاوش گران آن را مورد مطالعه و بررسى قرار دهند».   ( الذريعه الى تصانيف الشيعه، صفحات 161-111)

7-علامه سيد هبة الدين شهرستانى (ه.ق) فقيه و اسلام‏شناس نامدار شيعه:«... دانشمندان بسيارى نهج‏البلاغه را ستوده‏اند و اعتراف کرده‏اند که مطالب عاليه آن در حد اعجاز است، چنانکه عقول ايشان از عظمت برق لامعى که از خطبه‏ها و جملات آن مى درخشد به حيرت مى افتد.تعجب ادبا تنها به ملاحظه انسجام الفاظ نهج‏البلاغه نيست و دهشت و تحير دانشمندان نيز به اين نيست که معانى بليغ آن به سر حد اعجاز رسيده، بلکه شگفتى و تحير آنان همه و همه در تنوع مقاصد و منظورهاى گوناگونى است که در خطبه‏ها و کلام آن وجود دارد، و امام عليه‏السلام از عهده بيان آنها به خوبى برآمده و برترى شخصيت خويش را بر همگان آشکار کرده است.»( ماهو نهج‏البلاغه، صفحات 23 و 24)

8- علامه شيخ عبدالحسين امينى نجفى (1390-1320ه.ق) دانشمند مجاهد شيعه، صاحب کتاب عظيم الغدير:«... اسلام بدون شمشير على بن ابيطالب عليه‏السلام برپاى نايستاد، و لشکر شرک جز بر اثر قدرت و صولت او منهزم نگرديده است و خداى بزرگ کعبه بيت‏الحرام را از آلودگى بتها جز به دست او پاک نفرموده و زنگارهاى شبهه و کفر جز به بيانات و براهين او ـ که در نهج‏البلاغه شريفش مندرج است ـ زدوده نشده است».( الغدير، ج 5، ص 281.)

9- استاد شهيد مرتضى مطهرى :«... نهج‏البلاغه، شاهکار است اما نه تنها در يک زمينه، مثلاً موعظه يا حماسه يا فرضا عشق و غزل، يا مدح هجا، بلکه در زمينه‏هاى گوناگون. على عليه‏السلام با آنکه در نهج‏البلاغه همواره از معنويات سخن رانده است. در عين حال فصاحت را به اوج کمال رسانيده. در اين کتاب، از مى و معشوق و يا مفاخرات و امثال اينها که ميدانهايى باز براى سخن هستند، بحث نشده و سخن براى سخن و اظهار هنر سخنورى ايراد نگرديده است.سخن على عليه‏السلام براى او وسيله بوده، نه هدف. او نمى خواسته است به اين وسيله يک اثر هنرى و يا يک شاهکار ادبى از خود باقى گذارد.         

                  بالاتر از همه اين که سخنش کليت دارد و محدود به زمان و مکان و افراد معين نيست. مخاطب او انسان است و به همين جهت، نه مرز مى شناسد و نه زمان... نهج‏البلاغه از همه جهات متأثر از قرآن و در حقيقت فرزند قرآن است».                 سيرى در نهج‏البلاغه، صفحات 26، 29 و 30.

10-حضرت  امام خمينى :«... کتاب نهج‏البلاغه که نازله روح على عليه‏السلام ـ آن عبد وارسته از غير و پيوسته به دوست، که حجب نور و ظلمت را دريده و به معدن عظمت رسيده است ـ براى ما خفتگان در بستر منيّت و در حجاب خود و خودخواهى، معجونى است شفابخش و مرهمى است براى دردهاى فردى و اجتماعى. و مجموعه‏اى است داراى ابعادى به اندازه ابعاد يک انسان و يک جامعه بزرگ انسانى، از زمان صدور آن تا هر چه تاريخ به پيش رود و هر چه جامعه‏ها به وجود آيند و دولتها و ملتها متحقق شوند».                                                                                             ( پيام امام خمينى قدس‏سره ، براى اولين کنگره هزاره نهج‏البلاغه 1401 صفحات 18 و 19.)

آموزش‌ نهج‌ البلاغه(7)

جلوه‎اي از موضوع و محتواي نهج البلاغه

نهج البلاغه گزيده‎اي از سخنان اميرمؤمنان ـ عليه‎السلام ـ است كه در موقعيت‎ها و مناسبت‎هاي گوناگون بيان گرديده است و سيد شريف رضي بيشتر به جنبه فصاحت و بلاغت آنها نظر داشته است، آنچه به عنوان سرفصل و خطوط كلي نهج البلاغه مي‎توان مطرح كرد عبارت است از:                                                                                                                                     1- توحيد و معرفت: شامل توحيد ذاتي، صفاتي، افعالي، عبادي و بيان علم، قدرت، عدالت و مانند آن‎ها .                                                                                                                               2- نبوّت و هدايت: هدف از بعثت انبياء شيوة عمل و تبليغ پيامبران، امامت، ولايت، هدايت، اسلام، قرآن، تعليم و تبليغ.

3- كائنات و خلقت: هدفداري در خلقت، حركت در مخلوقات، آفرينش جهان، آفرينش انسان و ويژگي‎‎هاي آفرينشي انسان.

4- رهبري و سياست: شرايط و وظايف و حقوق و شايستگي‎هاي رهبري، حقوق مردم ، روابط اجتماعي، عدالت اجتماعي، جهاد، صلح و مانند آن.

5- موعظه و حكمت: شناسانيدن اين جهان، زهد، تقوي، آموزش‎هاي اخلاقي، زيان‎هاي فردي و اجتماعي، بخل، حسد، ترس، شجاعت، تشويق، و خلاصه تمام فضايل و رذايل اخلاقي.

6- تاريخ و عبرت: آموزش ديدن از حوادث تاريخي، درك قوانين حاكم بر حركت، مجتمع‎هاي انساني،‌بيان اوضاع اجتماعي، جهان در روزگار بعثت، آينده‎نگري شخصيت‎ها، مردم‎شناسي، همبستگي انساني، فتنه‎ها و بلاها، موضع‎گيري‎هاي شايسته در فتنه‎ها.

7- احكام و عبادات: ايمان و هجرت و جهاد، اركان دين، آثار اعمال، نماز و زكات و امر به معروف و نهي از منكر، و ... و فلسفه احكام.

8- معاد و قيامت: حشر، حساب، بهشت، دوزخ و زندگي اخروي.                                                                                  9- دعا و تضرع: استغفار، نمونه‎هاي از دعاها و استغفار و تعليم صلوة براي پيامبر (ص) و امثال آن.                                                                                                                                                  نكته جالب اين  كه هر كس با هر نوع گرايش، خواسته و سليقه‎اي كه پا به درياي بيكران نهج البلاغه مي‎نهد، در حد فهم و توان خود از آن بهره مي‎برد و مستفيض مي‎شود.

محتواى نهج البلاغه  :نهج‌البلاغه از نظر محتوايى به مسائل گوناگون اعتقادى، اقتصادى، سياسى، اخلاقى پرداخته است و در قالب خطبه‌ها، نامه‌ها و حكمت‌ها به پرسش‌ها و مسائل عرصه‌هاى مذكور پاسخ داده است. نهج‌البلاغه در مسائل اعتقادى به آفرينش جهان و انسان و جانوران، هدفدار بودن خلقت انسان،[ خطبه‌ى 1و 165 و 185] معرفت حق تعالي[خطبه‌ 186] وحدت حق تعالي[خطبه‌ 152، 45.]، هدف فرستادن پيامبران[خطبه‌ 144 و 1.]    

هدف بعثت پيامبر اكرم(ص) [خطبه 1]، استمرار رسالت با قرآن و عترت[خطبه‌ 198 و 152 و 97.] و فرجام و  رستاخيز،[ خطبه‌ 132، حكمت 456 و 44 و خطبه‌ 222.] پرداخته است. امام على(ع) در نهج‌البلاغه، به مسائل اقتصادى نيز پرداخته است و مسئوليت انسان را نسبت به سرزمين‌ها و چهارپايان[خطبه‌ 167.] و ارج نهادن به كار و تلاش انسان و بهره‌مندى از حاصل دست‌رنج خويش[خطبه‌ 160] و ضرورت آبادانى سرزمين‌ها[نامه‌ 53] و ذخيره‌سازى ثروت[حكمت 123 و خطبه‌ 183.] و توصيه‌‌هايى مربوط به بيت‌المال و عدالت اجتماعى و فقر زدايى و ره‌نمودهاى اخلاقى به ثروت‌مندان و برنامه‌هاى اقتصادى و وظايف فردى نيازمندان و وظايف دولت و جامعه را بيان كرده است.[ نامه‌ 53 و 40 و 67 و حكمت 229 و 68 و 390 و 366 و 140 و 141 و 328 و 230 و 93، خطبه‌ 15 و 127 و 205 و 224] بخش ديگرى از فرمايشات امام على(ع) به مسائل سياسى و حكومتى اختصاص دارد. امام(ع) در اين ساحت، به وظايف كارگزاران و استانداران، نويسندگان، ارتش و نيروها و سران نظامى، روش‌هاى دريافت ماليات و اصول كشوردارى پرداخته است.[ نامه‌ هاى 53 و 45 و 5 و 18 و 19 و 20 و 27 و 40 و 43 و 71 و 8 و 14 و 12 و 11 و 16 و 50 و 60 و 25 و 26 و 51 و 77. ] ساحت ديگر نهج البلاغه، مسائل اخلاقى و تربيتى است. كه امام(ع) بر مبناى جهان‌بينى توحيدى، آن‌را استوار ساخته است. اخلاق فردى در نهج‌البلاغه، دانش اندوزى توأم با عمل، بى اعتنايى به زخارف دنيوى، آزادگى و ظلم ستيزى، نظم و حساب‌رسى در امور را تبيين نموده است و اخلاق اجتماعى نيز به خوش خلقى و انسان دوستى، انصاف‌ورزى با مردم و مانند اين‌ها اشاره كرده است.[ خطبه‌های 192 و 110 و 230 و 53 و 47 و نامه ها‌ى 31 و 47 و 53؛ حكمت 147و 439 ] مسائل عبادى و معنوى مانند سيماى عابدان شب زنده‌دار، انگيزه‌هاى گوناگون در عبادت، حالات و مقامات عابدان و تأثير عبادت در زوال گناه نيز در نهج‌البلاغه مورد توجه جدى قرار گرفته است[خطبه ها‌ى 222 و 193 و 220 و 230 و 199 و 192، حكمت 290 و 237، نامه‌ى 45. ]. روى كرد على(ع) در سراسر سخنانش بر مبناى عدالت است؛ همان‌گونه كه فرمود: عدالت، زندگى است. [غررالحكم] على(ع) از آن بسيار افرادى نبود كه در سخن، از حق دم مى زنند، ولى در عمل از آن سرمى پيچند؛ ]غرر الحكم، ج 6، ص 62 [ زيرا حق، در مقام سخن گسترده‌ترين پهنا را داراست ولى در مقام اجرا و عمل بدان، در تنگنايى بى مانند است؛[ خطبه‌ 216.] يعنى در مقام سخن، به آسانى مى توان حق و عدل را ستود و از آن دم زد، ولى عمل كردن بدان، بسيار دشوار و مشكل است.اما على(ع) در برابر ستم‌كاران چونان تندرى مى غرّد و براى مظلومان پناهى استوار و اميدبخش است. على(ع) حريم مقدّس عدالت است و با انسانيتى والا و شمشير و قلم، حريم آن را پاس مى دارد. سرزمين‌هايى را كه ستم بر آن‌ها غلبه يافته و مكان‌هايى كه كابوس فقر بر آن‌ها چيره شده است، چه كسى مى تواند نجات دهد جز نهج‌البلاغه كه برنامه‌ى حاكميتى عادل است كه بنياد ستم را در هر مكان و زمان، از ريشه برمى آورد.( جرداق ، صوت العدالة الانسانية، ج 5، ص 210)

ابن ابى الحديددراثبات علوی بودن محتوای نهج البلاغه می نویسد :

« گروهى از هوى پرستان مى گويند: بسيارى از نهج البلاغه گفتارهايى برساخته است كه گروهى از سخنوران شيعه آنها را پديد آورده اند و شايد هم برخى از آنها را به سيد رضى نسبت داده اند. اينان كسانى اند كه تعصّب ديده هايشان را كور كرده و از سر كجروى و ناآگاهى به سخن و شيوه هاى سخنورى ، از راه روشن روى برتافته، و كجراهه در پيش گرفته اند ». ادلّه صحّت نهج البلاغه  عبارتنداز :                                                                                                     الف ) سبك و شيوه كلام                                                                                                                                هر كس اندكى با ادبیات  عرب  آشناباشد، و تأمّلى در نهج البلاغه نماید، درمى يابد كه نهج البلاغه  چيزى نيست كه از يك شاعر و سخنور عادى برآيد و براى كسى جز امير سخنوران عرب ميسّر شود.                                                                                                                             ابن ابى الحديد در جايى از شرح خود از «ابن خشاب» نقل مى كند كه:(چون او را گفتند: بسيارى از كسان مى گويند خطبه [شقشقيه] اثر طبع خود سيد رضى است در پاسخ گفت: رضى و غير رضى كجا و اين نَفَس و اين شيوه از سخن و سخنورى كجا؟ ما از نوشته هاى رضى آگاهى داريم و با شيوه و سبك و هنر او در نثر آشناييم و مى دانيم كه اين نثر نمى تواند هيچ رابطه دور يا نزديكى با سخن اميرمؤمنان داشته باشد)                                                                        ب ) همنواختى درونى : همنواختى و سازگارى درونى در يك مجموعه خود، يكى از مهمترين دلايل اعتبار و اصالت آن است. قرآن كريم آن هنگام كه به شبهه كافران مبنى بر اين كه قرآن را پيامبر پديد آورده است اشاره مى كند در پاسخ اين شبهه مى گويد: «اگر از نزد غيرخدا بود در آن اختلافى فراوان مى يافتند» (نساء / 82

اين دليل يكى از مهمترين دلايلى است كه ابن ابى الحديد بدان مى پردازد. او در اين باره مى گويد :يا بايد گفت همه نهج البلاغه ساختگى است و يا بايد گفت بخشى از آن چنين است .     فرض اول باطل است؛ چراکه همه يا بيشتر محدّثان و مورّخان  اهل سنت بسيارى از بخشهاى اين كتاب را نقل كرده اند.

اما اگر احتمال دوم گفته شود، هر کس بهره اى از علم بيان و بلاغت داشته باشد ناگزير باید بتواند ميان گفتار فصيح وغیرفصیح تفاوت نهد و اگر به دست نوشته ای دست یابدکه نویسندگان متعددی داشته باشد،به تفاوت محتوی پی خواهدبرد.

تأمل در نهج البلاغه این نتیجه رامی دهدکه اين كتاب داراى يك سبك و سياق از يك سرچشمه است، درست به مانند قرآن كريم كه آغاز و انجام و ميانه اش همسان و همنواخت است و هر سوره و هر آيه آن از نظر سبك و شيوه و ريختار با ديگر سوره ها و آيه ها همانند است. اين در حالى است كه اگر قسمتى از نهج البلاغه ساختگى و قسمتى ديگر صحيح بود چنين وضعى فراهم نبود .بدين سان براى شما روشن شد آنان كه مدّعى شده اند همه يا بخشى از نهج البلاغه به دروغ به اميرمؤمنان عليه السّلام نسبت داده شده است گمراه و برخطايند .                                                                                                                                                                              

ج ) همنواختى مضمونى با ديگر احاديث :بسيارى از محتوای نهج البلاغه، با آنچه از رسول خدا وائمه اطهار عليهم السّلام روايت شده، همسويى و هماهنگ است و اين گواه بر اين حقيقت است كه آنچه در نهج البلاغه آمده با روايات معصومين از یک سرچشمه است .

د ) اعتبار تاريخى روايات مذكور در نهج البلاغه :

آنچه در نهج البلاغه آمده، پيش و پس از اين كتاب در ديگر منابع شيعه و سنّى نيز ديده مى شود..

ابن ابى الحديد در در ذيل خطبه شقشقيه از ابن خشاب نقل مى كند كه گفت : ( به خداوند سوگند، من اين خطبه را در كتابهايى ديده ام كه دويست سال پيش از ولادت سيد رضى تأليف شده است. من اين خطبه را به خطهايى نگاشته ديده ام كه آنها را مى شناسم. من در ميان اين خطها خط كسانى از عالمان و اديبان سراغ دارم كه پيش از ولادت پدر سيد رضى مى زيسته اند )به نظر مى رسد علل متعددى دست به دست هم داده و نهج البلاغه را جاودانه و ماندگار، پرجاذبه و دلنشين ساخته است.

1- شخصيت برجسته و والاى اميرالمؤمنين "ع"، مهمترين سبب در اين امر است. جامعيت وى در خصال و صفات كه در كلامش نيز تجلى يافته، نقش ويژه اى داشته است.

2- فصاحت و بلاغت كلمات امام على "ع" كه به اعتراف اديبان و سخنوران و سخنرانان پس از قرآن جاى گرفته است. عبدالحميدبن يحيى عامرى "م132 ق" گفته است: هفتاد خطبه از خطبه هاى اصلع| امام على "ع| را از بركردم و اين خطبه ها چون چشمه اى همچنان پى در پى در ذهن من مى جوشيد. [ شرح ابن الحديد، ج1، ص8. ]

3- تنوع مفاهيم و جامعيت كلمات، به گونه اى كه احساس نمى شود با يك كتاب سياسى، اخلاقى، عقيدتى، يا تاريخ روبرو هستيم، بلكه همه اين عرصه ها را اميرالمؤمنين "ع" با سخنانش در نورديده، و از اعماق و ژرفاى هر كدام گوهرهايى گرانبها به خواننده ارمغان مى دهد.

4- نهج البلاغه نشان دهنده يك دوره كوتاه حكومت مردى الهى است كه با بحرانهاى داخلى و طيفهاى گوناگون اجتماعى، از قاسطين، مارقين و ناكثين روبرو بود و سرافراز از اداى رسالت زمامدارى بيرون آمد.

5- نهج البلاغه گوياى تاريخ تطورات سياسى جامعه پس از جاهليت بويژه پس از رحلت رسول خدا "ص" است.

6- اين كتاب نشان دهنده روحيه هاى گوناگون مردمان و به تعبير ديگرى حاوى نوعى روانشناسى اجتماعى است.

7- اين كتاب در هر عرصه اى كه وارد شده اوج و قله هاى آن را نشان مى دهد:

در ترسيم زندگى مردان خدا و پارسايان، خطبه همام و قاصعه را دارد.

در زمامدارى و آيين كشوردارى، عهدنامه مالك اشتر را دارد.

در وصاياى زندگى و سلوك اجتماعى و فردى، نامه به امام حسن "ع" را دارد.

در معرفى خداوند و عجائب خلقت، خطبه اول را داراست.

در حوادث تلخ پس از پيامبر "ص" و رنجهاى اهل بيت پيامبر "ص"، خطبه ى شقشقيه را دارد.در معرفى قرآن كتاب الهى، خطبه يك صد و هفتاد و شش را دارد.                                                           

موضوعات نهج البلاغه

محققان نهج البلاغه تلاشهاى بسيارى كرده اند تا به اندازه ى توانايى خويش موضوعات نهج البلاغه را استخراج نموده و تبويت كنند.

به عنوان نمونه به بعضى از تلاشها اشاره مى شود:

1- شهيد مرتضى مطهرى در كتاب ارزشمند ''سيرى در نهج البلاغه'' با اعتراف به اينكه مباحث و موضوعات نهج البلاغه بسيار است، آنها را در اين عناوين كلى جاى مى دهد: [ سيرى در نهج البلاغه، ص31 -30. ]

1- الهيات و ماوراء الطبيعة،  2- سلوك و عبادت،    3- حكومت و عدالت،    4- دنيا و دنياپرستى،     5- حماسه و شجاعت،

6- ملاحم و مغيبات،    7- دعا و مناجات،    8- شكايت و انتقاد از مردم زمان،    9- اصول اجتماعى،    10- اسلام و قرآن،(منبع: آموزش‌ نهج‌البلاغه‌ ،‌محمدمهدي‌ عليقلي‌)

آموزش نهج البلاغه(6)

                         آشنايي‌ با معارف‌ نهج‌ البلاغه                        
مقدمه‌ :   قبل ازشنا،بابد دريا را شناخت‌ و از ژرفاي‌ آن‌ آگاه‌ شد وميزان‌ عمق‌ آب‌ را در كرانه‌ها و ساحل‌ زيباي‌ آن‌ دانست. بافوت وفن شنا گری آشنابود؛درياي‌ معارف‌ نهج‌البلاغه‌ نيز چنين‌ است.
بشر خاكي‌ كجا مي‌تواند در ژرفاي‌ بي‌همانند علوم‌ علوي‌ به‌ ارزيابي‌ و شناگري‌ بپردازد؟
بايد قبل‌ از هرگونه‌ تحقيق‌ و ارزيابي، مطالعه‌ و شناگري، جايگاه‌ متفاوت‌ خطبه‌ها را به‌ درستي‌ شناخت‌ و از گوناگوني‌ و تنوع‌ معاني‌ نامه‌ها آگاه‌ شد و سمت‌ و سوي‌ حكمت‌ها را بازشناسي‌ كرد.
تعدادي‌ از خطبه‌ها و نامه‌ها و حكمت‌ها را تنها مي‌توان‌ با داشتن‌ يك‌ ترجمه‌ گويا، مطالعه‌ كرد و مفاهيم‌ آن‌ را شناخت‌ و پيام‌ حضرت‌ اميرالمؤ‌منين(ع) را دريافت‌ كرد.

برخي‌ از خطبه‌ها و نامه‌ها و حكمت‌ها را كه‌ به‌ علوم‌ و فنون‌ و مباحث‌ تخصصي‌ ارتباط‌ دارند بدون‌ تخصص‌ لازم‌ نمي‌توان‌ شناخت‌ و معارف‌ آن‌ را به‌ سادگي‌ فهميد.                                                                                          تعدادي‌ از خطبه‌ها و معارف‌ والاي‌ نهج‌البلاغه‌ چنان‌ دقيق‌ و عميق‌ و بيكرانه‌اند كه‌ بدون‌ تخصص‌هاي‌ لازم‌ و راهنمايي‌هاي‌ مداوم‌ اساتيد حديث‌ شناس‌ درك‌ آنها امكان‌پذير نيست.
پس‌ قبل‌ از مطالعه‌ و تحقيق‌ در نهج‌البلاغه‌ بايد به‌ تقسيم‌ بندي‌ معارف آن‌ توجه‌ داشت‌ و ابزار و وسايل‌ لازم‌ آن‌ را فراهم‌ كرد و با شيوه‌هاي‌ تحقيق‌ و بررسي‌ آن‌ آشنا شد.
اقسام‌ معارف‌ نهج‌ البلاغه‌: 1 - معارف‌ عمومي‌ 2 - معارف‌ تخصصي‌   3 - معارف‌ فوق‌ تخصصي‌ نهج‌البلاغه‌
اما معارف‌ عمومي‌ نهج‌البلاغه‌
برخي‌ از معارف‌ موجود در خطبه‌ها و نامه‌ها و حكمت‌ها براي‌ عموم‌ اقشار جامعه‌ قابل‌ درك‌ و ارزيابي‌ است.
همه‌ مي‌توانند تنها با داشتن‌ يك‌ ترجمه‌ مناسب، از اين‌ معارف‌ عمومي‌ بهره‌مند شوند و پندها و اندرزها، پيام‌ها و هشدارهاي‌ امام(ع) را به‌ كار گيرند. در زندگي‌ فردي‌ و اجتماعي‌ به‌ آنها عمل‌ كنند .
دراین نوع از معارف‌ ، به‌ علوم‌ و فنون‌ و تخصص‌هاي‌ گوناگون‌ نيازي‌ نيست. زيرا بسياري‌ از سخنان‌ امام‌ درجمع‌ مردم‌ كوچه‌ و بازار و در مسجد و جلسات‌ عمومي‌ سامان‌ يافته‌ و مورد خطاب‌ آن‌ حضرت، عموم‌ مردم‌ هستند.
روش‌ مطالعه‌ و برداشت‌ از معارف‌ عمومي‌ :

 1-انتخاب‌ يك‌ ترجمه‌ گويا

2- مطالعه‌ دوره‌اي‌ نهج‌البلاغه‌
نهج‌البلاغه‌ را بايد فراوان‌ خواند و معارف‌ عمومي‌ آن‌ را شناخت‌ و بارها و بارها مورد ارزيابي‌ قرارداد. مطالعه‌ و اُنس‌ با نهج‌البلاغه‌ بايد چنان‌ تداوم‌ يابد كه‌ همواره‌ در آبشار زلال‌ معنويت‌ آن‌ غرق‌ باشيم.
اما معارف‌ تخصصي‌ نهج‌البلاغه‌
بخشي‌ از مباحث‌ خطبه‌ها و نامه‌ها و حكمت‌هاي‌ نهج‌البلاغه‌ (حدود 20%) تخصصي‌ است‌ و به‌ علوم‌ مختلف‌ و رشته‌هاي‌ تخصصي‌ گوناگون‌ ارتباط‌ دارد.                                                                                         
اين‌ بخش‌ به‌ موضوعات‌ خاصي‌ اختصاص‌ دارد و شناخت‌ آنها به‌ بررسي‌هاي‌ موضوعي‌ و تخصصي‌ نيازمند است‌ مانند:

1 - مباحث‌ جامعه‌شناسي‌ نهج‌البلاغه.
2 - مباحت‌ روان‌شناسي‌ نهج‌البلاغه‌ (شامل‌ روان‌شناسي‌ انساني، روان‌ كاوي، روان‌ درماني).
3 - مباحث‌ اقتصادي‌ نهج‌البلاغه.
4 - مباحث‌ مربوط‌ به‌ نجوم‌ و ستاره‌شناسي.
5 - مباحث‌ عرفاني.
6 - مباحث‌ گسترده‌ و عميق‌ فقهي.
7 - مباجث‌ سياسي‌ نهج‌البلاغه‌
8 - مباحث‌ مربوط‌ به‌ فلسفه‌ تاريخ.
9 - مباحث‌ مديريتي‌ نهج‌البلاغه‌
10 - مباحث‌ عميق‌ فلسفي‌ و ده‌ها علوم‌ و فنون‌ ديگر.
تاكنون‌ 140رشته‌ علمي‌ در نهج‌البلاغه‌ شناسايي‌ شده‌ است‌ و براي‌ درك‌ و فهم‌ اين‌ دسته‌ از مفاهيم‌ و مباحث‌ تخصصي‌ بايد به‌ علوم‌ و فنون‌ و ابزار و شيوه‌هاي‌ تحقيق‌ اين‌ رشته‌ها آگاهي‌ داشت.
هر متخصص‌ آگاهي‌ مي‌تواند تنها در رشته‌ تخصصي‌ خود به‌ مطالعه‌ و ارزيابي‌ بنشيند و با كاوش‌هاي‌ مداوم‌ از ديدگاه‌ خويش‌ و با ابزار و امكانات‌ تخصصي‌ تحقيق‌ نمايد و به‌ ديدگاه‌هاي‌ مناسب‌ دسترسي‌ پيدا كند.
سياستمداري‌ كه‌ در علوم‌ سياسي‌ تخصص‌ دارد با مطالعه‌ مباحث‌ سياسي‌ نهج‌البلاغه‌ مي‌تواند مباني‌ سياست‌ توحيدي‌ و اصول‌گرايي‌ و اخلاق‌ سياسي‌ امام‌ را در موضع‌گيري‌هاي‌ گوناگون‌ به‌ درستي‌ درك‌ كند. علل‌ و عوامل‌ خشم‌ و يا قهر با دشمنان، تواضع‌ و فروتني‌ با دوستان، جنگ‌ و صلح‌ و رمز و راز سكوت‌ و فرياد امام‌ علي(ع) را بشناسد.
اما در مسايل‌ فقهي‌ نهج‌البلاغه‌ نمي‌تواند دخالت‌ كند چون‌ فقيه‌ جامع‌ الشرايط‌ نيست‌ و از مباني‌ فقهي‌ بي‌ اطلاع‌ است. و فقيهي‌ كه‌ همه‌ شرايط‌ اجتهاد و فتوا را دارد، مي‌تواند مباحث‌ فني‌ و فقهي‌ نهج‌البلاغه‌ را به‌ درستي‌ تحليل‌ و استنباط‌ كند و علل‌ و عوامل‌ بايدها و نبايدها را دريابد.
اما اگر در تاريخ‌ فلسفه، اطلاعات‌ تخصصي‌ ندارد نمي‌تواند نسبت‌ به‌ مباحث‌ تاريخي‌ نهج‌البلاغه‌ اظهار نظر كند.
از اين‌ رو ترجمه‌ و تحقيق‌ در نهج‌البلاغه‌ به‌ انواع‌ تخصص‌ها نياز دارد و يك‌ متخصص‌ نمي‌تواند به‌ همة‌ جوانب‌ گوناگون‌ و گستردة‌ علوم‌ و فنون‌ نهج‌البلاغه‌ دسترسي‌ پيدا كند و به‌ همين‌ دليل‌ مي‌گوييم‌ كه‌ ترجمه‌ و شرح‌ و تفسير نهج‌البلاغه‌ بايد زيرنظر كارشناسان‌ و متخصصان‌ گوناگون‌ و متناسب‌ با علوم‌ نهفته‌ در آن‌ صورت‌ پذيرد     تا از جامعيت‌ مطلوبي‌ برخوردار باشد.                               

اما معارف‌ فوق‌ تخصصي‌ نهج‌البلاغه‌
برخي‌ از مباحث‌ و معارف‌ بلند و گران‌سنگ‌ نهج‌البلاغه‌ فوق‌ تخصصي‌ است. نه‌ عوام‌ اقشار جامعه‌ قدرت‌ فهم‌ آن‌ را دارند و نه‌ متخصصين‌ رشته‌هاي‌ گوناگون‌ علوم‌ و فنون‌ بشري‌ مي‌توانند به‌ نقد و ارزيابي‌ آن‌ بپردازند. (به‌ جز افرادي‌ كه‌ تخصص‌هاي‌ لازم‌ را در همان‌ زمينه‌ها دارند.) 5% مطالب‌ نهج‌البلاغه‌ فوق‌ تخصصي‌ است‌ مانند:
1 - قسمت‌هاي‌ فني‌ و مشكل‌ نهج‌البلاغه‌ 2 - متشابهات‌ نهج‌البلاغه‌ 3- مطالبي‌ كه‌ به‌ ظاهر با آيات‌ قران‌ تضاد دارند 4- مطالبي‌ كه‌ به‌ ظاهر با احاديث‌ نبوي‌ تضاد دارند 5- مطالبي‌ كه‌ به‌ ظاهر با ديگر مطالب‌ نهج‌البلاغه‌ تضاد دارند 6- مطالبي‌ كه‌ به‌ ظاهر با اصول‌ اعتقادي‌ شيعه‌ در تضاد است.
روش‌ تحقيق‌ در معارف‌ فوق‌ تخصصي‌
مباحث‌ فوق‌ تخصصي‌ نهج‌البلاغه‌ به‌ عقايد و فلسفه‌ و جهان‌بيني‌ اسلام‌ ارتباط دارد و بايد با آيات‌ قرآن‌ و روايات‌ صحيح‌ اسلامي‌ ارزيابي‌ شود و به‌ مراحل‌ مهم‌ علمي‌ و زمينه‌هاي‌ مناسب‌ تحقيقاتي‌ نياز دارد مانند:
1 - كسب‌ علوم‌ مقدماتي‌ حوزه‌هاي‌ علميه.
2 - فن‌ تحقيق‌ و اجتهاد (آگاهي‌ به‌ شيوه‌هاي‌ اجتهاد.)
3 - اصول‌ تعادل‌ و تراجيح‌
4 - اسلام‌شناسي.
5 - آگاهي‌ به‌ فلسفه‌ و كلام.
زمينه‌هاي‌ لازم‌ و شرايط‌ مناسب‌ براي‌ تحقيق‌ و ارزيابي‌ پيرامون‌ مباحث‌ فوق‌ تخصصي‌ پس‌ از ساليان‌ طولاني‌ و تدريس‌ و تعليم‌ مداوم‌ و كسب‌ تخصص‌هاي‌ متناسب‌ با موارد ياد شده‌ و به‌ دست‌ آوردن‌ تجربه‌هاي‌ ارزشمند پديد مي‌آيد.
در اين‌ وادي‌ نوراني‌ و والا فقيهان‌ و مجتهدان‌ جامع‌الشرايط‌ مي‌توانند به‌ شناگري‌ بپردازند.
3 - روش‌شناسي‌ نهج‌البلاغه‌
براي‌ مرور و مطالعه‌ نهج‌البلاغه‌ و سير در معارف‌ والاي‌ آن‌ مي‌توان‌ به‌ يكي‌ از سه‌ روش‌ زير عمل‌ كرد:
1- روش‌ تربيتي‌ -2 روش‌ تجزيه‌اي‌ -3 روش‌ موضوعي.
هريك‌ از اين‌ روش‌ها، ويژگي‌ها و مزيت‌هايي‌ خاص‌ خود را دارد كه‌ در زير به‌ آنها اشاره‌ مي‌شود.
1 - روش‌ ترتيبي‌
روش‌ ترتيبي‌ همان‌ گونه‌ كه‌ از نامش‌ پيداست‌ عبارت‌ است‌ از مطالعه‌ و بررسي‌ كتاب‌ نهج‌البلاغه‌ از آغاز تا پايان.
هدف‌ از روش‌ ترتيبي‌ مرور آن‌ از ابتداي‌ نهج‌البلاغه‌ تا انتهاي‌ آن‌ و بررسي‌ ترتيبي‌ خطبه‌ها، نامه‌ها و حكمت‌هاست. با اين‌ روش‌ با كليات‌ محتواي‌ نهج‌البلاغه‌ آشنا مي‌شويم.
شارحان‌ بزرگ‌ نهج‌البلاغه‌ اكثراً‌ از روش‌ ترتيبي‌ استفاده‌ كرده‌اند.
شارحاني‌ مانند:1 - قطب‌ الدين‌ راوندي، وفات‌ 573 هجري‌ در منهاج‌ البراعه‌ في‌ شرح‌ نهج‌البلاغه.        

2 - قطب‌ الدين‌ كيذري، از عالمان‌ قرن‌ ششم، در حدائق‌ الحقائق‌ في‌ شرح‌ نهج‌البلاغه.
3 - ابن‌ ابي‌الحديد معتزلي، وفات‌ 656 هجري، در شرح‌ نهج‌ البلاغه‌ 20جلد.
4 - ابن‌ ميثم‌ بحراني، وفات‌ 679هجري‌ قمري، در شرح‌ نهج‌البلاغه.
5 - ميرزا حبيب‌الله‌ خوئي، وفات‌ 1324 قمري، در منهاج‌ البراعه‌ في‌ شرح‌ نهج‌البلاغه، 2جلد.
6 - علامه‌ محمدتقي‌ جعفري، وفات‌ 1374 هجري‌ شمسي، در شرح‌ و تفسير نهج‌البلاغه‌ 27جلد.
7 - پيام‌ امام‌ "شرحي‌ جامع‌ بر نهج‌البلاغه" زيرنظر آيت‌ الله‌ مكارم‌ شيرازي، (13جلد )                                                اين‌ شارحان‌ گران‌قدر هريك‌ به‌ شرح‌ و تفسير وجوهي‌ از اين‌ مجموعه‌ بي‌بديل‌ پرداخته‌اند و با توجه‌ به‌ بينش، گرايش‌ و قوت‌هاي‌ علمي‌ خود برخي‌ از وجوه‌ را گسترده‌تر مطرح‌ نموده‌اند. بعضي‌ به‌ جنبه‌هاي‌ اخلاقي، كلامي‌ و فلسفي‌ بيشتر عنايت‌ كرده‌ و بعضي‌ بيشتر به‌ جنبه‌هاي‌ تاريخي، سياسي‌ و حكومتي‌ پرداخته‌اند.
2 - روش‌ تجزيه‌اي‌
در روش‌ تجريه‌اي‌ بخشي‌ از نهج‌البلاغه‌ يا برخي‌ از خطبه‌ها، نامه‌ها و حكمت‌ها مورد بررسي‌ و شرح‌ قرار مي‌گيرد. اين‌ روش، جزئي‌نگر است. طبيعي‌ است‌ كه‌ بخش‌ انتخاب‌ شده‌ را مي‌توان‌ از وجوه‌ گوناگون‌ و جهات‌ مختلف‌ بررسي‌ كرد و هدايت‌ يافت.
مزيت‌ عمده‌ اين‌ روش‌ آن‌ است‌ كه‌ مي‌توان‌ خطبه، نامه، حكمت‌ و يا بخش‌ مورد نياز را مطالعه‌ و بررسي‌ كرد و زمان‌ طولاني‌ براي‌ مرور كامل‌ نهج‌البلاغه‌ نياز نيست.
اين‌ روش‌ پيوسته‌ مورد توجه‌ انديشمندان‌ و هدايت‌جويان‌ بوده‌ است‌ چنان‌ كه‌ بسياري‌ به‌ شرح‌ عهدنامه‌ مالك‌ اشتر، نامه‌ امام(ع) به‌ فرزندش‌ امام‌ حسن(ع)، خطبه‌ همام‌ (متقين)، خطبه‌ قاصعه، خطبه‌ شقشقيه، حكمت‌ امام(ع) خطاب‌ به‌ كميل‌ بن‌ زياد و... پرداخته‌اند.
3 - روش‌ موضوعي‌
در اين‌ روش، موضوعي‌ خاص‌ مورد نظر قرار مي‌گيرد و به‌ نهج‌ البلاغه‌ عرضه‌ مي‌شود و كلية‌ مطالبي‌ كه‌ مستقيم‌ يا غيرمستقيم‌ موضوع‌ مورد نظر را تبيين‌ مي‌كند، استخراج‌ مي‌شود و پس‌ از بررسي‌ دسته‌بندي‌ و سپس‌ جمع‌بندي‌ آن‌ مطالب‌ ارائه‌ مي‌شود. بدين‌ ترتيب‌ مباحث‌ مختلف‌ اجتماعي، اقتصادي، سياسي، تربيتي، اعتقادي‌ و جز اينها را مي‌توان‌ بررسي‌ نمود.
از مزيت‌هاي‌ اين‌ روش‌ آن‌ است‌ كه‌ بحث‌ ،كمتر دچار پراكندگي‌ مي‌شود و يك كلي‌نگري‌ نسبت‌ به‌ موضوع‌ مورد بررسي‌ به‌ دست‌ مي‌آيد. جوانب‌ مختلف‌ يك‌ امر لحاظ‌ مي‌شود و تبيين‌ كاملي‌ نسبت‌ بدان‌ صورت‌ مي‌پذيرد.
در اين‌ روش‌ مي‌توان‌ به‌ نظريات‌ امام(ع) درباره‌ يك‌ موضوع‌ خاص‌ يا سيرة‌ آن‌ حضرت‌ در موارد مشخص‌ دست‌ يافت.
منابع :                                                                                                                                                                       1 - روش‌ تحقيق‌ و برداشت‌ از نهج‌ البلاغه، ص‌ 27،ترجمه‌ نهج‌البلاغه‌ مرحوم‌ محمد دشتي، مقدمه‌ كتاب، ص‌ 10-13.
3 - چشمه‌ خورشيد (آشنايي‌ با نهج‌البلاغه، ص‌ 339-341 .

آموزش‌ نهج‌البلاغه‌ (5)

آشنايي‌ با حكمت‌هاي نهج‌البلاغه‌(3)

حكمت‌هاي‌ نهج‌البلاغه، سخنان‌ امير بيان‌ و خورشيد حكمت‌ و هدايت‌ و پيشواي‌ عدالت، اميرمؤ‌منان، علي(ع) از درخشندگي‌ و بلاغت‌ و جلوة‌ خاصي‌ برخوردار است‌ و بسياري‌ از بزرگان‌ دانش‌ و ادب، در طول‌ چهارده‌ قرن، از چشمة‌ زلال‌ "حكمت‌هاي‌ نهج‌البلاغه" سيراب‌ شده‌اند و به‌ انتقال‌ آن‌ جرعه‌هاي‌ جان‌ بخش‌ به‌ كام‌ تشنگان‌ معارف‌ پرداخته‌اند.

حكمت‌هاي‌ نهج‌البلاغه‌ چنان‌ عميق، زيبا و كاربردي‌ و فصيح‌ است‌ كه‌ چشم‌ دل‌ را مبهوت‌ مي‌كند. اميرالمؤ‌منين‌ به‌ تناسب‌ مخاطبان‌ و دردها و نيازها، راه‌ حل‌ و درمان‌ ارائه‌ فرموده‌ است.

از اين‌ رو حكمت‌هاي‌ حضرتش‌ دلنشين‌ و روح‌ پرور و ماية‌ عبرت‌ و سرمشق‌ زندگي‌ است.

تعريف‌ حكمت:

حكمت‌ يعني‌ رسيدن‌ به‌ حق‌ از طريق‌ علم‌ و آگاهي‌ و تعليم‌ آگاهي‌ و مبارزه‌ با جهل.

تعداد حكمت‌ها

در بخش‌ سوم‌ نهج‌البلاغه‌ 480 جمله‌ كوتاه‌ و بلند حكمت‌آميز وجود دارد كه‌ از آنها به‌ كلمات‌ قصار و حكمت‌ها تعبير مي‌شود. اين‌ بخش‌ با كلماتي‌ اندك، ولي‌ مضاميني‌ بسيار بلند، زيبايي‌ خاصي‌ به‌ نهج‌البلاغه‌ داده‌ است.

اين‌ بخش‌ با عنوان‌ "(قصار الحكم) و (باب‌ المختار من‌ حكم‌ اميرالمؤ‌منين(ع") آمده‌ است.

حكمت‌هاي‌ شگفت‌ آور

در ميان‌ كلمات‌ كوتاه‌ بين‌ شماره‌هاي‌ 260 و 261 فصلي‌ مشاهده‌ مي‌شود كه‌ در آن‌ 9 كلمة‌ كوتاه‌ و حكيمانه‌ قرار دارد كه‌ سيدرضي(ره) از آنها به‌ كلام‌ غريب‌ و دشوار تعبير كرده‌ كه‌ به‌ تفسير و توضيح‌ نياز د ارند. اين‌ سيد بزرگوار(ره) خود دربارة‌ آنها توضيح‌ داده‌ است. در مجموع‌ با توجه‌ به‌ اين‌ 9كلمه، مجموعه‌ كلمات‌ قصار در نهج‌البلاغه‌ 489 كلمه‌ مي‌شود.

طولاني‌ترين‌ و كوتاه‌ترين‌ كلمات‌ قصار

از 480 كلمات‌ قصار در نهج‌البلاغه، طولاني‌ترين‌ آنها حكمت‌ شماره‌ 147 (در 27سطر)، حكمت‌ شماره‌ 31 (در 26 سطر)، حكمت‌ شماره‌ 150 (در 22سطر)، حكمت‌ شماره‌ 131 (در 17سطر)، حكمت‌ شماره‌ 289 (در 12سطر) و حكمت‌ شماره‌ 367 (در 11سطر) است.كوتاه‌ترين‌ آنها حكمت‌هاي‌ شماره‌ 187، 418 و 434 (هركدام‌ دو كلمه) هستند.

محتواي‌ حكمت‌ها:حكمت‌هاي‌ نهج‌البلاغه‌ اكثراً‌ اخلاقي‌ است‌ و حضرت‌ علي(ع) درباره‌ خودسازي، انسان‌سازي‌ و... سخن‌ گفته‌اند.

بخش‌ خطبه‌ها بيشتر پيرامون‌ معارف‌ اسلامي‌ و عرفان‌ و در بخش‌ نامه‌ها مديريت‌ دولت‌ اسلامي‌ مطرح‌ است. اما در بخش‌ سوم‌ اصول‌ خودسازي‌ و انسان‌ سازي‌ در حكمت‌هاي‌ كوتاه‌ مطرح‌ شده‌ است.                         

موضوع‌ حكمت‌ها

در بخش‌ سوم‌ نهج‌البلاغه‌ بيش‌ از صد موضوع‌ مطرح‌ شده‌ كه‌ ما در اينجا جهت‌ اطلاع‌ فقط‌ به‌ ده‌ موضوع‌ آن‌ با ذكر شماره‌ حكمت‌ها اشاره‌ مي‌كنيم.

1 - علمي‌ (شماره‌هاي‌ 400-206-128 و...).

2 - روانشناسي‌ (شماره‌هاي‌ -91 -118 -143 -167 175).

3 - جامعه‌شناسي‌ (شماره‌هاي‌ -102 -114 -369 468).

4 - تحليل‌ سياسي‌ (شماره‌هاي‌ 183 - -194 -209 -263 -317 396).

5 - بهداشتي‌ (شماره‌هاي‌ 128 – 397).

6 - نظامي‌ (شماره‌هاي‌ -11 -52 -233 -307 318).

7- روابط‌ اجتماعي‌ (شماره‌هاي‌ -1 -33 -34 -35 50).

8 - ارزش‌ علم‌ (شماره‌هاي‌ 338 – 366)

9 - مردم‌شناسي‌ (شماره‌هاي‌ -120 -123 -172 -295 -199 -269 -350 372)

10 - شناخت‌ اهل‌بيت(ع) (شماره‌هاي‌ -109 -111 112).

جمع‌ آوري‌ حكمت‌ها

هدف‌ سيد رضي(ره) جمع‌ آوري‌ همه‌ حكمت‌هاي‌ آن‌ حضرت‌ نبوده، بلكه‌ تنها تعدادي‌ از حكمت‌ها را جمع‌ آوري‌ كرده‌ است. سخنان‌ و كلمات‌ حكيمانه‌ امام‌ علي(ع) بيش‌ از 489 كلمه‌اي‌ است‌ كه‌ در نهج‌البلاغه‌ گردآوري‌ شده. علامه‌ آمِدي(1) يازده‌ هزار و پنجاه‌ كلمه‌ حكمت‌آميز امام‌ علي(ع) را در كتاب‌ "غررالحكم" جمع‌ آوري‌ نموده‌ است. اگر تمام‌ حكمت‌هاي‌ حضرت‌ جمع‌آوري‌ شود حدود 20هزار كلام‌ حكمت‌آميز خواهد شد.

حكمت‌هاي‌ نهج‌ البلاغه‌ از نگاه‌ يك‌ دانشمند مسيحي‌:  استاد "امين‌ نخله" دانشمند مسيحي‌ در جواب‌ شخصي‌ كه‌ از او درخواست‌ كرده‌ بود كه‌ صد كلمه‌ از حكمت‌هاي‌ نهج‌البلاغه‌ را براي‌ او انتخاب‌ كند مي‌گويد:

«  به‌ خدا قسم‌ نمي‌دانم‌ كه‌ چگونه‌ از ميان‌ صدها كلمة‌ گهربار صد كلمة‌ آن‌ را انتخاب‌ كنم. من‌ از انتخاب‌ يك‌ كلمه‌ آن‌ هم‌ عاجزم. زيرا اين‌ كار درست‌ به‌ اين‌ مي‌ماند كه‌ دانة‌ ياقوتي‌ را از كنار دانه‌هاي‌ ديگر بردارم. به‌ هرحال‌ اين‌ كار را كردم، در حالي‌ كه‌ دستم‌ ياقوت‌هاي‌ درخشنده‌ را زير و رو مي‌كرد و چشمانم‌ از پرتو نور آنها خيره‌ مي‌شد. نمي‌تواني‌ باور كني‌ كه‌ به‌ علت‌ تحير و سرگرداني‌ كه‌ در انتخاب‌ هريك‌ از اين‌ كلمه‌ها داشتم، با چه‌ مشكلي‌ هر كلمه‌اي‌ را از اين‌ معدن‌ بلاغت‌ بيرون‌ آوردم. اين‌ صد كلمه‌ را بگير و متوجه‌ باش‌ كه‌ آنها پرتوهايي‌ از نور بلاغت‌ و جلوه‌هايي‌ از انوار فصاحت‌ هستند.»تفاوت‌ موعظه‌ و حكمت‌ :تفاوت‌ موعظه‌ و حكمت‌ در اين‌ است‌ كه‌ حكمت‌ تعليم‌ است‌ و موعظه‌ تذكار. حكمت‌ براي‌ آگاهي‌ است‌ و موعظه‌ براي‌ بيداري. حكمت‌ مبارزه‌ با جهل‌ است‌ و موعظه‌ مبارزه‌ با غفلت.                             

سر و كار حكمت‌ با عقل‌ و فكر است‌ و سر و كار موعظه‌ با دل‌ و عاطفه.

حكمت‌ ياد مي‌دهد و موعظه‌ يادآوري‌ مي‌كند.

حكمت‌ بر موجودي‌ ذهني‌ مي‌افزايد و موعظه‌ ذهن‌ را براي‌ بهره‌برداري‌ از موجودي‌ خودآماده‌ مي‌كند.

حكمت‌ چراغ‌ است‌ و موعظه‌ بازكردن‌ چشم‌ است‌ براي‌ ديدن.

حكمت‌ براي‌ انديشيدن‌ است‌ و موعظه‌ براي‌ به‌ خود آمدن‌                                                                                         و در يك‌ جمله؛ حكمت‌ زبان‌ عقل‌ است‌ و موعظه‌ پيام‌ روح.

زيباترين‌ حكمت‌ها

يكي‌ از ويژگي‌هاي‌ حكمت‌هاي‌ نهج‌البلاغه، فصاحت، بلاغت‌ و بيان‌ شيوا و پرمحتوا و عميق‌ آن‌ است‌ كه‌ به‌ راستي‌ همچون‌ يك‌ گنجينه‌ بي‌مانند، ماندگار و بسيار زيبا در فرهنگ‌ علوي‌ مي‌درخشد.

شيوه‌ بيان‌ حكمت‌هاي‌ علوي‌ پس‌ از قرآن، عالي‌ترين‌ نمونه‌ بلاغت‌ و شيوايي‌ است. تو گويي‌ جبرئيل‌ امين‌ كلمه‌ كلمة‌ آن‌ را بر زبان‌ علي(ع) جاري‌ ساخته‌ است.

در اينجا چند سخن‌ كوتاه‌ به‌ عنوان‌ قطره‌اي‌ از اقيانوس‌ حكمت‌هاي‌ علوي‌ مي‌آوريم.                                                1- خَالِطُوا النَّاسَ مُخَالَطَةً إِنْ مُتُّمْ مَعَهَا بَكَوْا عَلَيْكُمْ وَ إِنْ عِشْتُمْ حَنُّوا إِلَيْكُمْ (حكمت‌ 9)

بامردم‌ چنان‌ معاشرت‌ كنيد كه‌ اگر بميريد بر مرگ‌ شما اشك‌ ريزند و اگر زنده‌ بمانيد به‌ شما عشق‌ ورزند."          

   2- أَعْجَزُ النَّاسِ مَنْ عَجَزَ عَنِ اكْتِسَابِ الْإِخْوَانِ وَ أَعْجَزُ مِنْهُ مَنْ ضَيَّعَ مَنْ ظَفِرَ بِهِ مِنْهُمْ(حکمت11)

"عاجزترين‌ مردم‌ كسي‌ است‌ كه‌ از به‌ دست‌ آوردن‌ دوست‌ عاجز بماند و از او عاجزتر كسي‌ است‌ كه‌ دوستان‌ به‌ دست‌ آورده‌ را از دست‌ بدهد.»                                                                                                                                3- مَنْ ضَيَّعَهُ الْأَقْرَبُ أُتِيحَ لَهُ الْأَبْعَدُ(حکمت 14)

كسي را كه نزديكانش واگذارند، بيگانه او را پذيرا مي‏گردد.           

   4-وَ قَالَ عليه السلام مَا أَضْمَرَ أَحَدٌ شَيْئاً إِلَّا ظَهَرَ فِي فَلَتَاتِ لِسَانِهِ وَ صَفَحَاتِ وَجْهِهِ (حكمت 25)                     

     كسي چيزي را در دل پنهان نكرد جز آن كه در لغزش‏هاي زبان و رنگ رخسارش، آشكار خواهد گشت.                       

      5- وَ قَالَ عليه السلام الْقَنَاعَةُ مَالٌ لَا يَنْفَدُ (حكمت 54)

قناعت ثروتي است پايان‏ناپذير

6- كُنْ سَمْحاً وَ لَا تَكُنْ مُبَذِّراً وَ كُنْ مُقَدِّراً وَ لَا تَكُنْ مُقَتِّراً(حكمت‌ 33)

سخاوتمند باش، ولي‌ اسراف‌ كننده‌ مباش. در زندگي‌ حسابگر باش، ولي‌ سخت‌ گير مباش.

7- لَا قُرْبَةَ بِالنَّوَافِلِ إِذَا أَضَرَّتْ بِالْفَرَائِض(حكمت‌ 39)

كارهاي‌ مستحب‌ اگر به‌ واجبات‌ زيان‌ رساند موجب‌ قرب‌ خدا نمي‌شود.                                                                                                                                                                         8- لَا يُرَى الْجَاهِلُ إِلَّا مُفْرِطاً أَوْ مُفَرِّطاً(حكمت 67)

 نادان را يا تندرو يا كند رو مي‏بيني.                                                     

    9-إِذَا تَمَّ الْعَقْلُ نَقَصَ الْكَلَامُ (حكمت 68 )

چون عقل كامل گردد، سخن اندك شود.                                                   

           10- كُلُّ مَعْدُودٍ مُنْقَضٍ وَ كُلُّ مُتَوَقَّعٍ آتٍ (حكمت 72 )

 هر چيز كه شمردني است پايان مي‏پذيرد، و هر چه را كه انتظار مي‏كشيدي، خواهد رسيد.                                                                                                         11- قِيمَةُ كُلِّ امْرِئٍ مَا يُحْسِنُهُ  (حکمت 81)

 ارزش هر كس به مقدار دانايى و تخصّص اوست .                

   12- أُوصِيكُمْ بِخَمْسٍ لَوْ ضَرَبْتُمْ إِلَيْهَا آبَاطَ الْإِبِلِ لَكَانَتْ لِذَلِكَ أَهْلًا لَا يَرْجُوَنَّ أَحَدٌ مِنْكُمْ إِلَّا رَبَّهُ وَ لَا يَخَافَنَّ إِلَّا ذَنْبَهُ وَ لَا يَسْتَحِيَنَّ أَحَدٌ مِنْكُمْ إِذَا سُئِلَ عَمَّا لَا يَعْلَمُ أَنْ يَقُولَ لَا أَعْلَمُ وَ لَا يَسْتَحِيَنَّ أَحَدٌ إِذَا لَمْ يَعْلَمِ الشَّيْ‏ءَ أَنْ يَتَعَلَّمَهُ وَ عَلَيْكُمْ بِالصَّبْرِ فَإِنَّ الصَّبْرَ مِنَ الْإِيمَانِ كَالرَّأْسِ مِنَ الْجَسَدِ وَ لَا خَيْرَ فِى جَسَدٍ لَا رَأْسَ مَعَهُ وَ لَا فِى إِيمَانٍ لَا صَبْرَ مَعَهُ . (حکمت 82)

 شما را به پنج چيز سفارش مى كنم كه اگر براى آن ها شتران را پر شتاب برانيد و رنج سفر را تحمل كنيد سزاوار است : كسى از شما جز به پروردگار خود اميدوار نباشد، و جز از گناه خود نترسد، و اگر از يكى سؤال كردند و نمى داند ، شرم نكند و بگويد نمى دانم ، و كسى در آموختن آنچه نمى داند شرم نكند و بر شما باد به شكيبايى كه شكيبايى ، ايمان را چون سر است بر بدن و ايمان بدون شكيبايى چونان بدن بى سر ، ارزشى ندارد.                                                                                        13- إِضَاعَةُ الْفُرْصَةِ غُصَّةٌ .(حکمت 118)

از دست دادن فرصت ها ، اندوهبار است .                       

                   14- لَا يَكُونُ الصَّدِيقُ صَدِيقاً حَتَّى يَحْفَظَ أَخَاهُ فِى ثَلَاثٍ فِى نَكْبَتِهِ وَ غَيْبَتِهِ وَ وَفَاتِهِ (حکمت 134)

دوست ، دوست نيست مگر آن كه حقوق برادرش را در سه جايگاه نگهبان باشد : در روزگار گرفتارى ، آن هنگام كه حضور ندارد ، و پس از مرگ.                                                                                                                       15- الْهَمُّ نِصْفُ الْهَرَمِ .(حکمت 143)

اندوه خوردن ، نيمى از پيرى است.                                                   

    16- الْمَرْءُ مَخْبُوءٌ تَحْتَ لِسَانِهِ .(148)

انسان زير زبان خود پنهان است .                                            

            17- كَمْ مِنْ أَكْلَةٍ مَنَعَتْ أَكَلَاتٍ .(171)

بسا لقمه اى گلوگير كه لقمه هاى فراوانى را محروم مى كند.           

    18- إِذَا هِبْتَ أَمْراً فَقَعْ فِيهِ فَإِنَّ شِدَّةَ تَوَقِّيهِ أَعْظَمُ مِمَّا تَخَافُ مِنْهُ .(175)

 هنگامى كه از چيزى مى ترسى ، خود را در آن بيفكن ، زيرا گاهى ترسيدن از چيزي، از خود آن سخت تر است.                                      

     19- آلَةُ الرِّيَاسَةِ سَعَةُ الصَّدْرِ .(176)

بردبارى و تحمل سختى ها ، ابزار رياست است.                          

       20- الرَّحِيلُ وَشِيكٌ .(187)

كوچ كردن نزديك است!                                                                      

        21- مَنْ أَبْدَى صَفْحَتَهُ لِلْحَقِّ هَلَكَ .(188)

هر كس كه با حق در آويزد نابود مى گردد.                         

    22- إِنْ لَمْ تَكُنْ حَلِيماً فَتَحَلَّمْ فَإِنَّهُ قَلَّ مَنْ تَشَبَّهَ بِقَوْمٍ إِلَّا أَوْشَكَ أَنْ يَكُونَ مِنْهُمْ . 207)                   اگر بردبار نيستي، خود را به بردبارى بنماى ، زيرا اندك است كه خود را همانند مردمى كند و از جملة آنان به حساب نيايد.            

23- لَتَعْطِفَنَّ الدُّنْيَا عَلَيْنَا بَعْدَ شِمَاسِهَا عَطْفَ الضَّرُوسِ عَلَى وَلَدِهَا وَ تَلَا عَقِيبَ ذَلِكَ وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِى الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ .(209)

دنيا پس از سركشي، به ما روى مى كند ، چونان شتر مادة بدخو كه به بچه خود مهربان گردد.(سپس اين آيه را خواند)"و اراده كرديم كه بر مستضعفين زمين، منّت گذارده آنان را امامان و وارثان حكومت ها گردانيم".            

 24- فِى تَقَلُّبِ الْأَحْوَالِ عِلْمُ جَوَاهِرِ الرِّجَالِ .(217)

در دگرگونى روزگار، گوهر شخصيت مردان شناخته مى شود.                                                                                                                                                       25- بِئْسَ الزَّادُ إِلَى الْمَعَادِ الْعُدْوَانُ عَلَى الْعِبَادِ .(221)

 بدترين توشه براى قيامت ، ستم بر بندگان است.     

   26- يَا ابْنَ آدَمَ كُنْ وَصِيَّ نَفْسِكَ فِى مَالِكَ وَ اعْمَلْ فِيهِ مَا تُؤْثِرُ أَنْ يُعْمَلَ فِيهِ مِنْ بَعْدِكَ .(254) اى فرزند آدم ! خودت وصى مال خويش باش، امروز به گونه اى عمل كن كه دوست دارى پس از مرگت عم                   

  27- أَحْسِنُوا فِى عَقِبِ غَيْرِكُمْ تُحْفَظُوا فِى عَقِبِكُمْ .(264)

 به بازماندگان ديگران نيكى كنيد، تا حرمت بازماندگان شما را نگاه دارند.                                     

28- مَنْ تَذَكَّرَ بُعْدَ السَّفَرِ اسْتَعَدَّ .(حکمت 280)

كسى كه به ياد سفر طولانى آخرت باشد خود را آماده ميسازد

 29-مَا أَكْثَرَ الْعِبَرَ وَ أَقَلَّ الِاعْتِبَارَ .(297)

 عبرت ها چقدر فراوانند و عبرت پذيران چه اندك                            

     30-مَا زَنَى غَيُورٌ قَطُّ .(305)

غيرتمند هرگز زنا نمى كند. 

آموزش‌ نهج‌ البلاغه(4)

نهج‌ البلاغه‌ و معارف‌ اسلامي‌(2)

آشنايي‌ با نامه‌هاي‌ نهج‌ البلاغه‌
اگرچه‌ همة‌ محتواي‌ نهج‌البلاغه‌ زيباست‌ اما بخش‌هايي‌ از آن‌ زيباتر است.
اگرچه‌ تمامي‌ اين‌ كتاب‌ شريف، تابناك‌ است‌ اما بخش‌هايي‌ از آن‌ تابناك‌تر است.
از سوي‌ ديگر، همگان‌ فرصت‌ خواندن‌ همه‌ نهج‌البلاغه‌ را ندارند و با بخش‌هاي‌ مختلف‌ نهج‌البلاغه‌ (خطبه‌ها، نامه‌ها، حكمت‌ها) آشنا نيستند. از اين‌ روست‌ كه‌ ما زيباترين، درخشان‌ترين‌ و ارج‌دارترين‌ بخش‌ نهج‌البلاغه‌ يعني‌ نامه‌هاي‌ نوراني‌ و حكمت‌آموز و راهگشاي‌ مولا را كه‌ براي‌ كارگزاران‌ حكومت‌ اسلامي‌ نوشتند برگزيديم‌ تا تشنگان‌ زلال‌ معرفت‌ و ولايت، جان‌ها را طراوت‌ بخشند.
تعداد نامه‌ها
بخش‌ دوم‌ نهج‌البلاغه‌ شامل‌ 79 پيام‌ و نامة‌ مكتوب‌ اميرمؤ‌منان(ع) به‌ استانداران، فرمانداران، دوستان، بستگان، دشمنان، قضات، فرماندهان‌ نظامي، ماموران‌ جمع‌ آوري‌ زكات‌ و ماليات‌ و... است.
اين‌ بخش‌ با عنوان‌ (الكتب) و (الرسائل) و (باب‌ المختار من‌ كتب‌ مولانا اميرالمؤ‌منين(ع" آمده‌ است.
زمان‌ صدور نامه‌ها
تمام‌ نامه‌ها در دوران‌ حكومت‌ حضرت‌ علي(ع) و از آغاز سال‌ 36 هجري‌ (با عزل‌ استانداران‌ عثمان‌ و فرستادن‌ استانداران‌ جديد براي‌ پنج‌ ايالت‌ (منطقه)، شبه‌ جزيره‌ حجاز، مصر، عراق، ايران‌ و شام) تا سال‌ 40 هجري‌ است.
طولاني‌ترين‌ و كوتاه‌ترين‌ نامه‌ها
از 79نامه‌ گردآوري‌ شده‌ در نهج‌البلاغه‌ طولاني‌ترين‌ آنها عهدنامه‌ امام‌ علي(ع) به‌ مالك‌ اشتر (نامه‌ 53) در 13صفحه‌ است‌ كه‌ در آن‌ اصول‌ مُلك‌ داري‌ و عدالت‌ گستري‌ بيان‌ شده‌ و همچنين‌ وصيت‌نامه‌ امام‌ علي(ع) به‌ امام‌ حسن(ع) (نامه‌ 31) در 10صفحه‌ است.
كوتاه‌ترين‌ نامه‌ نهج‌البلاغه‌ نامه‌ 79 (در يك‌ سطر و 3كلمه) به‌ فرماندهان‌ سپاه‌ نوشته‌ شده‌ و نامه‌ 77 (در يك‌ سطر و 7كلمه) كه‌ به‌ ابن‌عباس‌ نوشته‌ شده‌ است.
اولين‌ و آخرين‌ نامه‌ها
اولين‌ نامه‌ از نظر زماني‌ نامه‌ 57 است. حضرت(ع) اين‌ نامه‌ را به‌ مردم‌ كوفه‌ هنگام‌ حركت‌ از مدينه‌ به‌ سوي‌ بصره‌ نوشته‌ است. آخرين‌ نامه‌ از نظر زماني‌ نامه‌ 23 و وصيت‌نامه‌ حضرت‌ است. نامه‌هاي‌ نهج‌البلاغه‌ در حال‌ حاضر ترتيب‌ زماني‌ ندارند به‌ عبارت‌ ديگر نهج‌البلاغه‌ براساس‌ زمان‌ صدور نامه‌ها تنظيم‌ نشده‌ است.
نكته: شارحين‌ نهج‌البلاغه‌ نوشته‌اند نامه‌ امام‌ علي(ع) به‌ سلمان‌ فارسي(س) (نامه‌ 68) قبل‌ از دوران‌ خلافت‌ آن‌ حضرت‌ بوده‌ است.                                                                                                                                                                  مكان‌ صدور نامه‌ها
نامه‌هاي‌ امام‌ علي(ع) ابتدا در شهر مدينه‌ (در آغاز حكومت) سپس‌ در مسير بصره‌ و در بصره‌ هنگام‌ جنگ‌ جمل، و اكثر نامه‌هاي‌ آن‌ حضرت‌ در كوفه‌ و در جنگ‌ صفين‌ و نهروان‌ نوشته‌ شده‌ است.
موضوع‌ نامه‌ها
نامه‌ها (بخش‌ دوم‌ نهج‌البلاغه) كه‌ مهمترين‌ دستورها و برنامه‌هاي‌ حكومتي‌ آن‌ حضرت‌ است، حاوي‌ مطالب‌ بسيار مهم‌ و سودمند اجتماعي، سياسي‌ و كشورداري‌ براي‌ انسان‌هاي‌ بيدار است.
دست‌ اندركاران‌ مسائل‌ سياسي، اجتماعي‌ و كشورداري‌ بايد نامه‌هاي‌ نهج‌البلاغه‌ را مطالعه‌ كنند و آن‌ را در كار روزمره‌ و زندگي‌ فردي‌ و اجتماعي‌ خود پياده‌ كنند و مطمئن‌ باشند كه‌ مسائل‌ سياسي، اجتماعي‌ و كشورداري‌ آن‌ به‌ قدري‌ قوي‌ و نيرومند است‌ كه‌ طالب‌ را از هر چيز ديگري‌ بي‌نياز مي‌كند.
نكته: اخيراً‌ رسانه‌هاي‌ خبري‌ جهان‌ اعلام‌ كردند كه‌ عهدنامه‌ امام‌ علي(ع) به‌ مالك‌ اشتر (نامه53) به‌ عنوان‌ تنها مرجع‌ عدالت‌گستر تاريخ، در سازمان‌ ملل‌ متحد به‌ ثبت‌ رسيد.(1)
مخاطبين‌ نامه‌ها
مخاطبين‌ نامه‌هاي‌ اميرالمؤ‌منين‌ علي(ع) در بخش‌ دوم‌ نهج‌البلاغه‌ عبارتند از:
1 - استانداران‌ و فرمانداران؛ 32 نامه‌ (شماره‌هاي‌ 5 18- 19- 20- 21- 27- 33- 34- 35- 41- و...)
2 - معاويه‌ 16نامه؛ (شماره‌هاي‌ 6 7- 9- 10- 17- 28- 30- 32- 37- 48- 49- 55- 64- 65- 73- 75-)
3 - فرماندهان‌ نظامي؛ 9نامه‌ (شماره‌هاي‌ 4 8- 11- 12- 13- 14- 16- 50- - 79)
4 - مردم‌ شهرها 6نامه؛ (به‌ مردم‌ كوفه: نامه‌هاي‌ شماره‌ 57-2-1، به‌ مردم‌ مصر: نامه‌هاي‌ 62-38 و مردم‌ بصره: نامه‌ 29)
5 - وصيت‌ نامه؛ 4 نامه‌ (شماره‌هاي‌ 47-31-24-23)
6 - اخلاقي؛ 4نامه‌ (شماره‌هاي‌ 47-31-22-3)
7 - دشمنان؛ 3نامه‌ (شماره‌ 39 به‌ عمروعاص، 44 به‌ زياد بن‌ ابيه‌ و 54 به‌ طلحه‌ و زبير)
8 - ماموران‌ ماليات؛ 3نامه‌ (شماره‌هاي‌ 51-26-25)
9 - پيمان‌ نامه؛ 1نامه‌ (شماره‌ 74، عهدنامه‌اي‌ كه‌ به‌ خط‌ هشام‌ بن‌ كلبي‌ براي‌ صلح‌ ميان‌ قبيله‌ ربيعه‌ و يمن‌ نوشته‌ شده‌ است)
10 - دعا؛ 1نامه‌ (شماره‌ 15، دعاي‌ امام(ع) در ميدان‌ جنگ)
جمع‌ آوري‌ نامه‌ها
هدف‌ سيدرضي(ره) جمع‌آوري‌ همه‌ نامه‌هاي‌ آن‌ حضرت‌ نبوده، بلكه‌ تنها تعدادي‌ از نامه‌ها را جمع‌آوري‌ كرده‌ است. در بخش‌ نامه‌ها 79ثبت‌ شده‌ است. در حالي‌ كه‌ نامه‌هاي‌ امام‌ علي(ع) بسيار بيش‌ از اين‌ است. اگر تمام‌ نامه‌ها جمع‌آوري‌ شود حدود 300 نامه‌ خواهد شد.                                                                                 
اسامي‌ استانداران‌ و فرمانداران‌ امام‌ علي(ع) در بخش‌ نامه‌ها
1 - مالك‌ اشتر - استاندار مصر - (نامه‌ 46-53)
2 - محمد بن‌ ابي‌بكر - استاندار مصر - (نامه‌ 34-27)
3 - عبدالله‌ بن‌ عباس‌ - فرماندار بصره‌ - (نامه‌ 18 22- 35- 66- 72- 76- 77-)
4 - كميل‌ بن‌ زياد - فرماندار هيت‌ - (نامه‌ 61)
5 - عثمان‌ بن‌ حُنيف‌ - فرماندار بصره‌ - (نامه‌ 45)
6 - سهل‌ بن‌ حنيف‌ - فرماندار مدينه‌ - (نامه‌ 70)
7 - قثم‌ بن‌ عباس‌ - فرماندار مكه‌ - (نامه‌ 67-33)
8 - عمر بن‌ ابي‌سلمه‌ - فرماندار بحرين‌ - (نامه‌ 19 – 42)
9 - مطقله‌ بن‌ هبيره‌ شيباني‌ - فرماندار اردشير خره‌ "فيروزآباد فارس" - (نامه‌ 43)
10 - مخنف‌ بن‌ سليم‌ - فرماندار اصفهان‌ - (نامه‌ 26)
اسامي‌ مخالفان‌ امام‌ علي(ع)
مخالفان‌ دوران‌ حكومت‌ اميرالمؤ‌منين‌ علي(ع) عبارتند از:
1- معاويه‌ بن‌ ابوسفيان‌ (نامه‌هاي‌ 6 9- 10- 17- 28- 30- 32- و...)
2 - عمروعاص‌ (خطبه‌ 26 84- و نامه‌ 39)
3 - زيادبن‌ ابيه‌ (نامه‌هاي‌ 20 21- 44-)
4 - اشعث‌ بن‌ قيس‌ (خطبه‌ 19)
5 - مروان‌ ابن‌ حكم‌ (خطبه‌ 73)
6 - ابوموسي‌ اشعري‌ (نامه‌هاي‌ 78-63)
7 - طلحه‌ (خطبه‌ 137 و نامه‌هاي‌ 1 و 54)
8 - زبير (خطبه‌ 137 و نامه‌هاي‌ 1 و 54)
9 - عايشه‌ (خطبه‌ 13)
10 - بسربن‌ ارطاه‌ (خطبه‌ 25)
نكته‌ هايي‌ از بخشنامه‌هاي‌ نهج‌البلاغه‌
از 79 نامه‌اي‌ كه‌ در نهج‌البلاغه‌ ثبت‌ شده‌ است، جنبه‌هاي‌ رهنمودي‌ آنها بيش‌ از ساير نبه‌ها به‌ چشم‌ مي‌خورد. در اين‌ نامه‌ها حضرت‌ به‌ استانداران، فرمانداران، فرماندهان‌ نظامي، قضات، ماموران‌ ماليات‌ و... موارد زير را تذكر داده‌اند:
1 - نظارت‌ كامل‌ امام(ع) بر عملكرد كارگزاران‌ حكومت‌ (نامه‌هاي‌ 3، 45، 40، 43)
2 - سفارش‌ به‌ حقوق‌ مردم‌ و حقوق‌ حيوانات‌ (نامه‌هاي‌ 25، 26، 51)                                                   
3 - شايسته‌سالاري‌ (كساني‌ را مسئول‌ امور كارها برگزيده‌ كه‌ شايسته‌ بودند نه‌ آشنايان‌ و فاميل‌ را)
4 - توجه‌ به‌ مردم‌ و اطلاع‌رساني‌ و آگاه‌ كردن‌ مردم‌ (گزارش‌ كار دادن‌ به‌ مردم) (نامه‌هاي‌ 1، 38، 62)
5 - در صدور فرامين‌ و وضع‌ ماليات‌ خود را به‌ جاي‌ ناتوان‌ترين‌ افراد قرار دهيد.
6 - به‌ كارگزاران‌ خود مي‌نويسد: "در عين‌ حال‌ كه‌ انجام‌ وظيفه‌ مي‌كنيد، مظهر رافت‌ و عدالت‌ باشيد."
7 - به‌ مسئولين‌ حكومت‌ مي‌نويسد: "از هواپرستي، مال‌ اندوزي، تكبر و جاه‌طلبي‌ و... دوري‌ كنيد."
8 - كشورداري‌ را از دين‌داري‌ جدا ندانيد و شغل‌ خود را جزء وظايف‌ عبادي‌ بشماريد.
9 - بر ضعيفان‌ ببخشاييد و بر زخم‌هاي‌ آنان‌ مرهم‌ گذاريد.
10 - به‌ فرماندهان‌ نظامي‌ سفارشات‌ اخلاقي‌ مي‌كند:
الف‌ - هيچ‌ وقت‌ جنگ‌ را شما آغاز نكنيد، اول‌ هدايت‌ كنيد و... (نامه‌ 1)
ب: مجروحان‌ را به‌ قتل‌ نرسانيد (نامه‌ 14)
ج: فراريان‌ و آنها كه‌ قدرت‌ دفاع‌ ندارند نكشيد (نامه‌ 14)
د: زنان‌ را اذيت‌ نكنيد. هرچند آنها به‌ شما بد بگويند (نامه‌ 14).به‌ عكس‌ معاويه‌ به‌ فرماندهان‌ خود اختيار تام‌ داد.
نگاهي‌ به‌ نامه‌هاي‌ امام‌ علي(ع) و معاويه‌
نويسنده‌ و مورخ‌ معروف‌ مسيحي‌ "جرجي‌ زيدان" در كتاب‌ "تاريخ‌ تمدن‌ اسلام" مي‌نويسد: "ما علي‌ بن‌ ابيطالب‌ و معاويه‌ بن‌ ابي‌سفيان‌ را نديده‌ايم. تنها وسيله‌اي‌ كه‌ ما را به‌ ميزان‌ ارزش‌ وجودي‌ آنها راهنمايي‌ كند، نامه‌هاي‌ باقي‌ مانده‌ است‌ كه‌ امروز بهترين‌ معرف‌ شخصيت‌ گوينده‌ و نويسنده‌ خويش‌ است.
در نامه‌هايي‌ كه‌ معاويه‌ به‌ عمال‌ خود نوشته، هدف‌ اساسي‌اش‌ اين‌ بوده‌ كه‌ به‌ آنها دستور دهد بهتر به‌ مردم‌ تسلط‌ پيدا كنند و اموال‌ آنها را چپاول‌ كرده‌ و زر و سيم‌ بيشتري‌ جمع‌آوري‌ نمايند. سهم‌ خود را بردارند و بقيه‌ را براي‌ او بفرستند، زيرا او از زر و سيم‌ معجزات‌ فراواني‌ ديده‌ است!
ولي‌ علي‌ بن‌ ابيطالب(ع) در تمام‌ نامه‌هاي‌ خود كه‌ به‌ فرمانداران‌ و استانداران‌ خود نوشته‌ است، بيش‌ از همه‌ چيز آنها را به‌ پرهيزگاري‌ و ايمان‌ استوار و برگزاري‌ نماز و روزه‌ و امر به‌ معروف‌ و نهي‌ از منكر سفارش‌ مي‌كند و تاكيد مي‌نمايد كه‌ نسبت‌ به‌ زيردستان‌ و فقيران‌ و نيازمندان‌ و قرض‌ دادن‌ ترحم‌ و توجه‌ بيشتري‌ داشته‌ باشند. اصرار مي‌ورزد كه‌ خدا را در همه‌ حال‌ ناظر اعمال‌ خود بدانند و اين‌ حقيقت‌ را مدنظر قرار دهند كه‌ دنيا ناپايدار است‌ و شايسته‌ دلبستگي‌ نيست.
منابع

:1 - دشتي، محمد، شناخت‌ نهج‌البلاغه.2 - اسرار، مصطفي، دانستني‌هاي‌ نهج‌البلاغه.                                                   3 - عليقلي، محمدمهدي، سيماي‌ نهج‌البلاغه.          4 - زيدان، جرجي، تاريخ‌ تمدن‌ اسلام                                                                                                                                                                                 

آموزش‌ نهج‌البلاغه‌ (3)

            آشنايي‌ با خطبه‌هاي‌ نهج‌البلاغه‌
خطبه‌هاي‌ اميرالمؤ‌منين‌ علي(ع) از گذشته‌ها همواره‌ با ويژگي‌هايي‌ همراه‌ بوده‌ كه‌ با آنها شناخته‌ مي‌شده‌ است؛ فصاحت‌ و بلاغت، چند بُعدي‌ بودن، زيبايي‌ها، تاثير و نفوذ خطبه‌ها در جان‌هاي‌ مستعد و...
هريك‌ از اينها به‌ تنهايي‌ كافي‌ است‌ كه‌ به‌ خطبه‌هاي‌ اميرالمؤ‌منين‌ علي(ع) ارزش‌ فراواني‌ بدهد، ولي‌ همراه‌ شدن‌ اين‌ امتيازها با يكديگر خطبه‌هاي‌ آن‌ حضرت‌ را تا به‌ سرحد اعجاز رسانده‌ است‌ و درباره‌اش‌ گفته‌اند: "فوق‌ كلام‌ المخلوق‌ و دون‌ كلام‌ الخالق."
درباره‌ شيوايي‌ و زيبايي‌ سخنان‌ حضرت(ع) همين‌ بس‌ كه‌ سخن‌ شناسان‌ و تا عصر حاضر همه‌ به‌ عظمت‌ و زيبايي‌ آن‌ اعتراف‌ كرده‌اند. خطبه‌هاي‌ نهج‌البلاغه‌ پس‌ از چهارده‌ قرن‌ از زمان‌ اميرالمؤ‌منين‌ علي(ع)، براي‌ شنونده‌ همان‌ لطف‌ و حلاوت‌ و گيرايي‌ را دارد كه‌ براي‌ مردم‌ روزگار خود آن‌ بزرگوار داشته‌ است. مواعظ‌ آن‌ حضرت‌ دل‌ها را مي‌لرزاند و اشك‌ها را از ديده‌ها سرازير مي‌كند.
با خطبه‌هاي‌ نهج‌البلاغه‌ بيشتر آشنا ‌شويم.
تعريف‌ خطبه:
در روزگاران‌ گذشته‌ سخنراني‌هاي‌ ارزشمند و جالب‌ را خطبه، و سخنور توانا را خطيب‌ مي‌گفتند. ايراد خطبه، نوعي‌ هنر و توانايي‌ عقلي‌ و عملي‌ و سياسي‌ يك‌ سخنور به‌ حساب‌ مي‌آمد.
تعداد خطبه‌ها
اولين‌ و مهم‌ترين‌ بخش‌ نهج‌البلاغه‌ را سخنراني‌هاي‌ مختلف‌ اميرالمؤ‌منين‌ علي(ع) تشكيل‌ مي‌دهد كه‌ حضرت‌ آنها را در شرايط‌ گوناگون‌ بيان‌ كرده‌ است‌ و اصطلاحاً‌ به‌ آن‌ خطبه‌ گفته‌ مي‌شود.
اين‌ بخش‌ با عنوان‌ (باب‌ الخُطب) يا (باب‌ المختار من‌ خطب‌ اميرالمؤ‌منين(ع" داراي‌ 241 خطبه‌ است.
زمان‌ صدور خطبه‌ها
زمان‌ صدور خطبه‌هاي‌ امام‌ علي(ع) را مي‌توان‌ به‌ صورت‌ زير بيان‌ نمود:
الف: دوران‌ قبل‌ از خلافت‌ و زمامداري‌ (25سال‌ خانه‌نشيني، در مدينه)
ب: هنگامه‌ خلافت‌ (مدينه)
ج: دوران‌ 4سال‌ و 9ماه‌ حكومت‌ (98% خطبه‌هاي‌ نهج‌البلاغه‌ در دوران‌ حكومت‌ امام‌ علي(ع) ايراد شده‌ است.)
محتواي‌ خطبه‌ها
1 - خطبه‌هاي‌ اميرالمؤ‌منين‌ علي(ع)، سرشار از مطالب‌ و نكات‌ و اصول‌ اخلاقي، اجتماعي، سياسي، نظامي، اقتصادي، معنوي‌ و عرفاني‌ است‌ كه‌ خواننده‌ را در مسير صحيح‌ و درست‌ و بر محور حق‌ و صراط‌ مستقيم‌ به‌ سوي‌ كمال‌ و هدايت‌ رهنمون‌ مي‌شود.                                                                                         
2 - خطبه‌هاي‌ امام(ع) براي‌ همه‌ انسان‌ها بيان‌ شده‌ است. جامعه‌اي‌ كه‌ با خطبه‌هاي‌ حضرت‌ انس‌ بگيرد و به‌ آن‌ عمل‌ كند، به‌ يقين‌ تمام‌ موانع‌ را از سر راه‌ برمي‌دارد و تا عالي‌ترين‌ مدارج‌ رشد و ترقي‌ پيش‌ خواهد رفت.
3 - خطبه‌هاي‌ علي(ع) براي‌ همة‌ افراد و اقشار جامعه، اعم‌ از رجال‌ سياسي، بزرگان، علما، دانشمندان، نويسندگان، كسبه، قضات، دانشجويان‌ و... قابل‌ استفاده‌ است‌ و جا دارد كه‌ همة‌ مسلمانان‌ مخصوصاً‌ شيعيان‌ و دوستان‌ ايشان‌ مطالب‌ اين‌ كتاب‌ ارزشمند و يادگار جاويد امامت‌ را سرلوحه‌ زندگي‌ مادي‌ و معنوي‌ خود قرار دهند.
4 - صاحب‌ خطبه‌ها اميرالمؤ‌منين‌ علي(ع) است‌ كه‌ در خطبه‌ 189 مي‌فرمايد:
"ايها الناس‌ سلوني‌ قبل‌ ان‌ تفقدوني‌ فلانا بطرق‌ السمأ اعلم‌ مني‌ بطرق‌ الارض"
"اي‌ مردم‌ پيش‌ از آن‌ كه‌ از ميان‌ شما بروم‌ و مرا نيابيد آنچه‌ مي‌خواهيد از من‌ بپرسيد كه‌ من‌ به‌ راه‌هاي‌ آسمان‌ آشناتر از راه‌هاي‌ زمين‌ هستم."
طولاني‌ترين‌ و كوتاه‌ترين‌ خطبه‌ها
از 241 خطبه‌ گرد آمده‌ در نهج‌البلاغه، طولاني‌ترين‌ آنها خطبه‌ قاصعه‌ (192) در 11صفحه، خطبه‌ اشباح‌ (91) در 9صفحه‌ و خطبه‌ الغرا(83) در 6صفحه‌ است. كوتاه‌ترين‌ خطبه‌هاي‌ نهج‌البلاغه‌ خطبه‌ 59 در يك‌ سطر و يك‌ كلمه‌ و خطبه‌هاي‌ 61 و 236 در يك‌ سطر و 3كلمه‌ هستند.
نام‌ گذاري‌ خطبه‌ها
از ميان‌ خطبه‌هاي‌ نهج‌البلاغه‌ فقط‌ چهار خطبه‌ توسط‌ سيدرضي(ره) نام‌ گذاري‌ شده‌ است‌ كه‌ عبارتند از:
1 - خطبه‌ شقشقيه‌ (3)
2 - خطبه‌ الغر‌أ (83)
3 - خطبه‌ الاشباح‌ (91)
4 - خطبه‌ القاصعه‌ (192)
جمع‌ آوري‌ خطبه‌ها
هدف‌ سيدرضي(ره) جمع‌ آوري‌ همه‌ خطبه‌ها، نامه‌ها و كلمات‌ كوتاه‌ آن‌ حضرت‌ نبوده، بلكه‌ تنها بخش‌هايي‌ كه‌ فصاحت‌ و بلاغت‌ آن‌ در سطح‌ عالي‌ بوده‌ گردآورده‌ است. به‌ همين‌ دليل، مشاهده‌ مي‌شود كه‌ گاه‌ يك‌ خطبه‌ را چند قسمت‌ كرده‌ و برخي‌ از قسمت‌هاي‌ آن‌ را آورده‌ است.
در نهج‌البلاغه‌ ، 241 خطبه‌ ثبت‌ شده‌ است‌ در حالي‌ كه‌ خطبه‌ها و سخنراني‌هاي‌ امام‌ علي(ع) بسيار بيش‌ از اين‌ است. مسعودي، مورخ‌ معروف‌ كه‌ 100سال‌ پيش‌ از سيدرضي(ره) زندگي‌ مي‌كرده، مي‌نويسد: "مردم‌ بيش‌ از چهارصد و هشتاد و اندي‌ از خطبه‌هاي‌ امام(ع) را حفظ‌ كرده‌اند و از آنها استفاده‌ مي‌كنند."
از دوران‌ زندگي‌ امام‌ علي(ع) با رسول‌ خدا(ص)، خطبه‌اي‌ از آن‌ حضرت‌ در نهج‌البلاغه‌ نقل‌ نشده‌ است. در اين‌ دوران‌ امام‌ علي(ع)، بيشتر پيام‌ رسول‌ خدا(ص) را به‌ مردم‌ مي‌رساند و يا از قول‌ آن‌ حضرت‌ سخن‌ مي‌گفت.
تاثير و نفوذ خطبه‌ها
خطبه‌هاي‌ اميرالمؤ‌منين‌ در اعماق‌ جان‌ سالكان‌ راه‌ حق‌ نفوذ مي‌كند و تاثير وصف‌ناپذيري‌ به‌ وجود مي‌آورد. مانند: خطبه‌ متقين(183) و خطبه‌ غر‌ا(83).
"همام" مرد زاهد و عارفي‌ كه‌ از امام(ع) بيان‌ اوصاف‌ متقين‌ را تقاضا نمود، ابتدا حضرت‌ امتناع‌ ورزيد ولي‌ او اصرار نمود. امام‌ علي(ع) آن‌ خطبة‌ عجيب‌ و بي‌ نظير و بي‌ مانند را بيان‌ فرمود و بيش‌ از يكصد صفت‌ از صفات‌ متقين‌ را براي‌ او برشمرد. او پس‌ از شنيدن‌ آن‌ خطبه‌ صيحه‌اي‌ زد و بر زمين‌ افتاد و از دنيا رفت. اين‌ گونه‌ نفوذ سخن‌ در تاريخ‌ سابقه‌ ندارد.
سيدرضي(ره) در ذيل‌ خطبه‌ غر‌ا(83) مي‌گويد: "هنگامي‌ كه‌ علي(ع) اين‌ خطبه‌ را ايراد فرمود، بدن‌ها به لرزه‌ درآمده، چشم‌ها گريان‌ شدند و دل‌ها به‌ اضطراب‌ و تپش‌ افتادند."
اولين‌ و آخرين‌ خطبه‌ها
خطبه‌هاي‌ نهج‌البلاغه‌ درحال‌ حاضر ترتيب‌ زماني‌ ندارند و براساس‌ صدور خطبه‌ها تنظيم‌ نشده‌اند. اولين‌ خطبه‌ها از نظر زماني‌ خطبه‌ 235 است‌ كه‌ حضرت‌ به‌ هنگام‌ غسل‌ دادن‌ پيامبر(ص) بيان‌ فرمودند.
آخرين‌ خطبه‌ از نظر زماني‌ خطبه‌ 149 است‌ كه‌ حضرت‌ در سال‌ 40 هجري‌ در بيستم‌ رمضان‌ قبل‌ از شهادت‌ بيان‌ فرمودند.
علت‌ اختلاف‌ در تعداد خطبه‌ها
در حال‌ حاضر دو نوع‌ نسخه‌ از نهج‌البلاغه‌ توسط‌ ناشران‌ منتشر مي‌شود.
1 - نسخه‌ فيض‌ الاسلام‌ كه‌ شامل‌ 239 خطبه‌ مي‌باشد (خطبه‌ 52 و 53 در نسخه‌ فيض‌الاسلام‌ يك‌ خطبه‌ است.)
2 - نسخه‌ صبحي‌ صالح‌ كه‌ شامل‌ 241 خطبه‌ مي‌باشد.
اين‌ دو نسخه‌ از نظر محتوا هيچ‌ فرقي‌ با هم‌ ندارند و فقط‌ در شماره‌گذاري‌ متفاوت‌ هستند.
مكان‌ صدور خطبه‌ها
مكان‌ خطبه‌هاي‌ امام‌ علي(ع) ابتدا در شهر مدينه‌ در دوران‌ 25ساله‌ خانه‌ نشيني‌ و اوايل‌ حكومت‌ ايشان‌ و سپس‌ در مسير بصره‌ و در بصره‌ (هنگام‌ جنگ‌ جمل) بوده‌ و اكثر خطبه‌هاي‌ آن‌ حضرت‌ در كوفه‌ و در جنگ‌ صفين‌ و نهروان‌ بوده‌ است.
موضوع‌ خطبه‌ها
در خطبه‌هاي‌ نهج‌البلاغه‌ موضوعات‌ و ميدان‌هاي‌ متفاوتي‌ مطرح‌ شده‌ است. در تقسيم‌بندي‌ موضوعي‌ مي‌توان‌ به‌ نمونه‌هاي‌ زير اشاره‌ كرد:
1 - توحيد و خداشناسي‌ 2 - نظم‌ جهان‌ ووظيفه‌ انسان‌ در اين‌ جهان‌ 3 - پيامبر اسلام‌ و اهميت‌ رهبري‌ او 4 - نقش‌ قرآن‌ در رهبري‌ امت‌ اسلام‌ 5 - حكومت‌ و عدالت‌ 6 - انسان‌ و ابعاد مختلف‌ آن‌ 7 - تقوا و پرهيزكاري‌         8 - دنيا و دنياپرستي‌ 9 - اهل‌بيت‌ و خلافت‌ 10 - اصول‌ اجتماعي‌ و...                                                       
خطبه‌هاي‌ نهج‌البلاغه‌ از نگاه‌ دانشمندان‌
1 - امام‌ خميني‌ در عظمت‌ خطبه‌ اول‌ نهج‌البلاغه‌ مي‌فرمايد: "هان! فيلسوفان‌ و حكمت‌ اندوزان‌ بيايند و در جملات‌ خطبه‌ اول‌ اين‌ كتاب‌ الهي‌ به‌ تحقيق‌ بنشينند و افكاربلندپايه‌ خود را به‌ كار گيرند و با كمك‌ اصحاب‌ معرفت‌ و ارباب‌ عرفان، اين‌ جملة‌ كوتاه‌ را به‌ تفسير بپردازند... تا ميدان‌ ديد فرزند وحي‌ را دريافته‌ و به‌ قصور خود و ديگران‌ اعتراف‌ كنند و اين‌ است‌ آن‌ جمله‌ "مع‌ كل‌ شي‌ لا بمقارنه‌ و غير كل‌ شي‌ لا بمزايله"
2 - علامه‌ دكتر مهدي‌ الهي‌ قمشه‌اي‌ در عظمت‌ خطبه‌ متقين‌ مي‌فرمايد: "خطبه‌ متقين‌ به‌ حقيقت‌ گنجينه‌اي‌ از گوهرهاي‌ حكمت و معرفت‌ است‌ و در آن، دوره‌ كامل‌ درس‌ فلسفه‌ الهي، علم‌ اخلاق‌ و علم‌ النفس‌ و پرورش‌ روان‌ مندرج‌ است.
اين‌ خطبه‌ براي‌ آسايش‌ ابدي‌ و شادكامي‌ جاوداني، يك‌ دستور جامع‌ و يك‌ رهبر كامل‌ است، اين‌ خطبه‌ دريايي‌ است‌ كه‌ غوص‌ و غور كنندگان‌ در آن‌ به‌ گوهرها و جواهرات‌ گرانبهاي‌ معنوي‌ و كمالات‌ روحاني‌ دست‌ يابند...
اين‌ خطبه‌ درهريك‌ از قرون‌ اسلامي‌ نزد اهل‌ دانش، بزرگترين‌ كتاب‌ از نظر اخلاقي‌ بشمار رفته‌ و خطباي‌ بزرگ‌ در محافل‌ سخنراني‌ به‌ اندرزهاي‌ آن‌ براي‌ راهنمايي‌ مردم‌ تمسك‌ مي‌جستند. آدمي هيچ‌ سخن‌ را به‌ پايه‌ قوت‌ و تاثير اين‌ خطبه‌ نتوان‌ يافت..."
3 - شيخ‌ محمد عبده، شارح‌ نهج‌البلاغه، مي‌گويد: "در ميان‌ همة‌ مردم‌ عرب‌ زبان‌ يك‌ نفر نيست‌ مگر اينكه‌ معتقد است‌ خطبه‌هاي‌ علي(ع) بعد از قرآن‌ وسخن‌ نبوي‌ شريف‌ترين‌ و بليغ‌ترين‌ و پرمعناترين‌ و جامع‌ترين‌ سخنان‌ است."
4 - شكيب‌ ارسلان‌ كه‌ به‌ او لقب‌ "اميرالبيان" داده‌اند در نشستي‌ كه‌ به‌ افتخار او در مصر تشكيل‌ شده‌ بود از سخنران‌ مجلس‌ مي‌شنود كه‌ مي‌گويد در تاريخ‌ اسلام‌ دو نفر به‌ حق‌ شايسته‌ نام‌ "اميرالبيان" هستند، يكي‌ علي‌ بن‌ ابيطالب(ع) و ديگري‌ شكيب‌ ارسلان، وي‌ با ناراحتي‌ پشت‌ تريبون‌ مي‌رود و لب‌ به‌ گله‌ مي‌گشايد و مي‌گويد: "من‌ كجا و خطبه‌هاي‌ علي‌ بن‌ ابيطالب(ع) كجا! من‌ بند كفش‌ علي‌ هم‌ به‌ حساب‌ نمي‌آيم.
مطلب‌ را با سخني‌ از آن‌ حضرت‌ به‌ پايان‌ مي‌بريم‌
اميرالمؤ‌منين‌ علي(ع) در خطبه‌اي‌ از نهج‌البلاغه‌ درباره‌ خودش‌ مي‌فرمايد: "همانا ما فرماندهان‌ سپاه‌ سخنيم، ريشة‌ درخت‌ سخن‌ در ميان‌ ما دويده‌ و شاخه‌هايش‌ بر سر ما آويخته‌ است."
منابع:1 - سيري‌ در نهج‌ البلاغه، شهيد مرتضي‌ مطهري‌
2 - در محضر خورشيد، سيدجمال‌ الدين‌ دين‌پرور
3 - سيماي‌ نهج‌ البلاغه، محمدمهدي‌ عليقلي‌
4- پژوهشي‌ در اسناد و مدارك‌ نهج‌البلاغه، دكتر سيدمحمد مهدي‌ جعفري‌
5 - پيام‌ امام‌ خميني(ره) به‌ كنگره‌ هزاره‌ نهج‌البلاغه، 27/2/1360ه-.ش‌
6 - شناخت‌ نهج‌البلاغه، مرحوم‌ محمد دشتي(ره)                                                                                       

آموزش‌ نهج‌البلاغه‌ (2)

بافت‌ كلي‌ نهج‌البلاغه‌

يكي‌ از زمينه‌هاي‌ شناخت‌ نهج‌البلاغه، آشنايي‌ با ظاهر كتاب‌ و بافت‌ كلي‌ آن‌ است.
سيدرضي(ره) نهج‌البلاغه‌ را در سه‌ بخش‌ جداگانه‌ تنظيم‌ كرد كه‌ عبارت‌ است‌ از خطبه‌ها، نامه‌ها و كلمات‌ كوتاه.

فصل اول: خطبه ها

(جمعاً 239 خطبه، طبق نقل فیض السلام و 241 خطبه، طبق نقل صبحی صالح)

این خطبه ها،  مجموعه ای سخنرانی های امام(ع) بوده است. در اغلب موارد مرحوم سید رضی بخشی از یک خطبه را نقل می کند. در نهج البلاغه این فصل با عنوان «باب المختار من خطب امیرالمؤمنین(ع)» آمده است.                                                                                                                                 دوران صدور، شأن نزول، سخنرانی های آن حضرت را می تواند در موارد زیر خلاصه کرد:

الف- سخنرانی های قبل از خلافت و زمامداری (دوران سکونت و پیدایش توطئه ها پس از پیامبر(ص) و اختلاف نظر در رابطه با مسأله ی امامت و توطئه ی سقیفه: خطبه های 172،139،67و5)(2).

ب- هنگام خلافت و زمامداری، شامل تعیین خط مشی حکومت عادلانه ی اسلامی (خطبه های 62،15،16 و229).

سخنرانی های اخلاقی در جمع مردم (230،145،195،193،192،191،141،140،132،129،117،110،42،28،23،21،20،10،8و...).

سخنرانی های سیاسی (خطبه74،71،233،105،98،39،3،37،41،50،3،26 و...)

سخنرانی ها در جهت افشاگری های ضروری(خطبه3،4،7،30،35،125،127،148،162 و...)

نیز سخنرانی هایی در زمینه ی جامعه شناسی، آینده نگری (الملاحم) موضع گیری امام(ع) در برابر تهدیدها، سخنرانی قبل از شهادت، قبل از جنگ، آموزش نظامی، دعاها و اعتقادات، که بخش اعظم نهج البلاغه را شامل می شود.

فصل دوم: نامه ها  :تعدادی از نامه های امام(ع) به دوستان، دشمنان، فرمانداران نظامی، استانداران و دیگر مسؤولان کشوری، که با عنوان «الکتب» یا «الرسائل» آمده و در مجموع 79 نامه است.

با نگاهی اجمالی به مضمون این نامه ها، که همراه با برخی از وصیت نامه های حضرت است، عناوین زیر را می توان استخراج کرد:  - نامه های اخلاقی، پند و اندرز: نامه 47 ،31 ،22و3.  - نامه های افشاگری و آگهی بخشی به مردم: نامه 55،54،48،44،39،37، 32،30، 28، 17،10،9،7،6،75،73،65و64.  - نامه های به مسئولان گردآوری مالیات: نامه 26و25.

- نامه ی قدردانی از مردم: نامه2.    نامه های به مردم شهرها: نامه 57،58،62، 74، 38 و 29.

- وصیت به خویشان: نامه23.                            

 - نامه های به فرماندهان نظامی: نامه 4 ،13 ،8 ،24و51.

- نامه های به سربازان اسلام و آموزش نظامی: نامه 11و14   - نامه های جهت مشخص کردن شیوه ی کشورداری: نامه 5و53.  - نامه به فرمانداران و استانداران: نامه5 ،18 ،19 ،20 ،21 ،27 ،33 ،34 ،35 ،41،40، 42 ،45 ،46 ،52 ،53 ،56 ،59 ، 60 ،61و63.)

فصل سوم: کلمات کوتاه و حکمت آمیز نهج البلاغه

مرحوم سید رضی در این فصل 480 کلمه کوتاه و احیاناً مفصل و شبیه به یک خطبه را گردآوری کرده است. اما همه ی کلمات قصار حضرت همین ها نیست، زیرا تنها علامه آمدی (متوفی 588 هـ، 183 سال پس از تألیف نهج البلاغه) پس از بررسی منابع روایی، حدود 15 هزار کلمه حکمت آمیز از امام(ع) را شناسایی و در کتب غرر الحکم جمع آوری نموده است.

هر یک از کلمات قصار گنجینه ای از معرفت و چراغی فراراه بشریت است. این سخنان حاوی صدها مطلب و عنوان مفید و مهم می باشد که به نیازهای فکری فرد و جامعه پاسخ می دهد. برخی از آنان عبارتند از:

1) عقیدتی: حکمت 78 ،79 ،250 ،178،و...؛

2) سیاسی: حکمت 1 ،6 ،215 ،340 ،363 ،441 ،183 ،194 ،209، 263و...؛

3) علمی: حکمت 128 ،206 ،400و...؛

4) روان شناسی: حکمت 91 ،118، 143 ،167، 175، و...؛

5) جامعه شناسی: حکمت 102، 114، 369، 468، و...؛

6) اخلاقی: حکمت 2 ،3، 4 ،5 ،12، 28 ،33 ،126، 410، 161، 223، 234؛

7) بهداشتی: حکمت 128 ،397؛

8) نظامی: حکمت 11، 52، 233، 307 ،318؛

9) روابط اجتماعی: حکمت 34 ،35 ،1 ،33 ،50؛

10) مردم داری: حکمت 268، 293 ،346، 360 ،410؛

11) مردم شناسی: حکمت 120، 123، 172، 372، 295، 199، 269، 350؛

12) شیوه حکومت داری: حکمت37، 387 ،332 ،263 ،222و176؛

13) آینده نگری: حکمت 102، 369، 464، 468؛

14) ارزش علم: حکمت 338 و366؛

15) خودسازی: حکمت25 ،24 ،23، 87، 326، 349 ،417؛

16) اهل بیت(ع): حکمت109 ،111 ،112؛

17) تفسیر قرآن: حکمت 270، 313، 93، 99و31؛       

        18) خطاطی: حکمت315.                                                                                              مطالب متنوع و ارزشمند نهج البلاغه منحصر به عصر و زمان خاصی نیست و هرچند سید رضی(قدس سره) آن را نهج البلاغه، یعنی راه بلاغت یا راه های بلاغت نامیده است، اما با سیری کوتاه در معارف بلند آن در می یابیم که این مجموعه ی بی نظیر را همچنین باید نهج الحیاه، نهج الحکومه، نهج الفلاح، نهج السعاده و السلامه نامید. نهج البلاغه اخ القرآن است. در مورد پیامبر(ص) گفته اند: «کان خلقه القرآن»، درباره ی علی(ع) نیز باید گفت:» کان خلقه نهج البلاغه». آری این کتاب تفسیر دین، راه گشای فصاحت و بلاغت، کتاب ارشاد و آموزش سنت و سیاست، حکمت و حکومت، کتاب اخلاق و تهذیب نفس، رهبری و رهروی، دستورالعمل چگونه بودن، مرامنامه ی هستی، قانون حمایت، طراز زیستن، نردبان تعالی، ابراز معرفت خدا و خود، رسواگر چهره ی نفاق، و افشاگر شرک است.

نهج البلاغه، دلبستگی به دنیا را تحقیر می کند تا آخرت را بزرگ بدارد. راه را از چاه می شناساند، و از هر مقوله مقاله ای دارد، برای هر دردی درمانی و برای هر نیازی پاسخی، و کتاب همیشه و همه است                                                          

    (دشتی،1375، 9- 17) .(منبع: نشریه اندیشه حوزه، شماره85)

اطلاعاتی از نهج البلاغه

1. نهج‌البلاغه داراي 241 خطبه 79 نامه  و480 حكمت مي‌باشد.

2- طولاني‌ترين خطبه، خطبه 192 مي‌باشد كه به خطبه قاصعه مشهور است. و كوتاهترين خطبه، خطبه 61 نهج‌البلاغه است، كه در مورد خوارج مي‌باشد(لا تقاتلوا الخوارج ...)

3- طولاني‌ترين نامه، نامه53 وكوتاهترين نامه، نامه 79 است .طولاني‌ترين حكمت، حكمت 147 خطاب به كميل بن زياد نخعي و كوتاهترين حكمت، حكمت 187 مي‌باشد كه درباره كوچ كردن از دنيا است. «الرحيل و شيك» كوچ كردن(از دنيا) نزديك است! و حكمت 418 كه درباره صبر و بردباري مي‌باشد«الحلم عشيره» حلم و بردباري قوم و عشيره است. نخستين خطبه على عليه السلام در فرمانداريش در مدينه، نام: خطبه ى 87.آخرين سخنان على عليه السلام در بستر شهادت، نام: نامه 47 نهج البلاغه.

4-آخرين جمله نهج‌البلاغه درباره دوست مي‌باشد كه مي‌فرمايد: «اذا احتشم المؤمن اخاه فقد فارقه». به خشم آوردن و شرمنده ساختن دوست مقدمه جدايي از دوست است.

5-نام«قرآن» 41 بار در نهج‌البلاغه ذكر شده (توضيح اينكه مراد فقط كلمه قرآن است) البته در نهج‌البلاغه ازقرآن تعبيرات ديگري شده است مثلا «كتاب»، «كتاب الله»، «كتابه» و غيره.

6- از مجموع 241 خطبه نهج‌البلاغه 86 خطبه موعظه و يا لااقل مشتمل بر يك سلسله مواعظ است مانند خطبه 176 كه با جمله «انتفعوا ببيان الله» آغاز مي‌شود و خطبه 192 كه به خطبه قاصعه و خطبه 193 كه به خطبه متقين معروف است. و از مجموع 79 نامه در نهج‌البلاغه، 25 نامه تماما موعظه و يا متضمن جمله‌هايي در نصيحت و اندرز و موعظه است. مانند نامه 31 به فرزند عزيزش امام مجتبي ـ عليه السلام .                                                  

و فرمان معروف آن حضرت به مالك اشتر كه طولاني ترين نامه‌ها است(نامه 53) و نامه 45 كه همان نامه معروف آن حضرت به عثمان بن حنيف والي بصره است. و از مجموع 480 حكمت موجود در نهج البلاغه تماما مشتمل بر پند، اندرز و نصيحت و موعظه مي‌باشد.

7- 87 آيه از 43 سوره قرآن در نهج البلاغه آمده. ونیز 16 حديث نبوي درآن ذكر شده است.

8- پنجاه و يك بار كلمه«محمد ـ صلي الله عليه وآله ـ درنهج آمده است.

9-اسامی پیامبران:حضرت محمد ـ صلي الله عليه وآله ـ ، سليمان بن داود. در خطبه 182 ؛حضرت داود عليه السلام { خطبه 160 } حضرت عيسي عليه السلام

حضرت موسي با بردارش هارون { خطبه 192، شماره 42 } و خطبه 160، شماره 16 }

10. نام شهرهایی که در نهج البلاغه ذكر شده است؟ . *انبار،: شهرى در شرق فرات و غرب بغداد، خطبه 27، حكمت 37 و 261 * اهواز، نامه 20* بحرين، نامه 42*بصره * حجاز، كلام 31، نامه 41 و 45، *دجله، خطبه 48*ذوقار، محلى ميان كوفه و واسط، خطبه 33*ربذه، صحراى بى آب و علف در نزديكى مدينه، كلام 130* سقيفه بنى ساعده، كلام 67، نامه 28*ساحل فرات، خطبه 48*سواد، يكى از نامهاى  عراق خطبه3* كوفه، بصره، شام، يمن، حجاز، عراق، مكه، مدينه، مصر. آذربايجان،و...

11- نام سه استان از استانهاي ايران كه حضرت علي ـ عليه السلام ـ فرماندار براي آنجا اعزام نمود؛ استانهاي فارس، كرمان، اهواز، كه فرماندار حضرت علي (عليه السلام )در اين شهرها عبدالله بن عباس بود.

12- نام هشت پرنده در نهج‌البلاغه ذكر شده است كه عبارتند از: كركس، خفاش، طاووس، كلاغ، خروس، عقاب، كبوتر، شترمرغ.

و نام سيزده حيوان در نهج‌البلاغه ذكر شده است كه عبارتند از: فيل، گرگ، اسب، گوسفند، شتر، سوسمار، نهنگ، افعي، كفتار، شير، گورخر، مار، بز.

ونام سه حشره در نهج‌البلاغه ذكر شده است كه عبارتند از: خنفساء(سوسك)، ملخ، عنكبوت.

13-در نهج البلاغه از جمله كلماتى كه زياد به آن تكيه شده كلمه تقوى است كه حتى خطبه اى طولانى به نام متقين وجود دارد كه على "ع" بيش از صد صفت و بيش از صد رسم از خصوصيات معنوى و مشخصات فكرى و اخلاقى و عملى متقيان را ذكر كرده است.

14- بزرگترين شرح فارسى بر نهج البلاغه:

نام: شرح استاد محمد تقى جعفرى، توضيحات: تا خطبه 151، بيست و چهار جلد شده است

وبزرگترين شرح عربى بر نهج البلاغه، نام: شرح ابن ابى الحديد، در 20 جلد .وخويى با مستدرك آن 21 جلد

آموزش‌ نهج‌البلاغه(1)

‌آشنايي‌ با نهج‌البلاغه‌

نهج‌البلاغه، كتاب‌ زند گي‌
اقیانوسی پردِّروگهر دراختیار ماست بنام "نهج‌البلاغه" که آن‌ كس که‌ مي‌خواهد امام شناس شود و با انديشه‌ علوي‌ انس‌ بگيرد، بايدارتباط باآن رابیشترو جان‌ را در زيرآبشار خطبه‌هايش‌ قراردهد تا به‌ طهارت‌ و طراوت‌ برسد. و دل‌ را در چشمه‌سار حكمت‌ اين‌ صحيفه‌ لقماني‌ سيراب‌ كند تا به‌ حيات‌ القلوب‌ دست‌ يابد.                        راههای چهارگانه امام شناسی(آثارعلمی،سیره عملی، دوستان ودشمنان)
شناخت  "اسلام" در چهره‌ و سخن‌ و عمل‌ امام وضرورت انس با نهج‌البلاغه‌                                   نهج‌البلاغه‌  ترجمان‌ ‌ قرآن‌ است و آيينه‌اي‌ است‌ كه‌ سيماي‌ قرآن‌ را نشان‌ مي‌دهد ، برادر "قرآن" و تفسير دين‌ است. سخن‌ امیربیان و رهگشاي‌ فصاحت‌ و بلاغت‌ است. كتاب‌ "ارشاد و آموزش"، "تشويق‌ و توبيخ"، "بعثت‌ و بشارت" و "برهان‌ و بصيرت" است. كتاب‌ "سنت‌ و سياست"، "حكمت‌ و حكومت"، "قرآن‌ و قيامت" و "معاش‌ و معاد" است، كتاب‌ اخلاق‌ و تهذيب‌ نفس‌ و "رهبري" و "رهروي" است.
پيوند دهنده‌ "حيات‌ و ممات"، رابط‌ "دين‌ و دانش" و نظام‌ "علم‌ و عمل" است.
كتاب‌ زندگي‌ و نسخه‌ شفابخش‌ دردها و بيماري‌هاست. دستورالعمل‌ "چگونه‌ بودن" و مرامنامه‌ "هستي" است. قطب ‌نماي‌ "توحيد"، طراز "زيستن" و منشور "حكومت" است‌
نهج‌البلاغه، يك‌ "معلم" است، يك‌ مدرسه‌ است‌ و يك‌ "مكتب".
به‌ "مالك‌ اشتر" آيين‌ زمامداري‌ مي‌آموزد. (نامه‌ 53)
به‌ "عثمان‌ بن‌ حنيف" شيوه‌ حكومت‌ مردمي‌ ياد مي‌دهد (نامه‌ 45).
به‌ "محمد حنفيه" از فنون‌ رزم‌ و پيكار مي‌گويد (خطبه‌ 11).
به‌ "كميل‌ بن‌ زياد" از مردم‌شناسي‌ مي‌گويد (حكمت‌ 147).
به‌ "حارث‌ همداني" درس‌ اخلاق‌ مي‌دهد (نامه‌ 69).
به‌ "ابوذر غفاري" استقامت‌ در راه‌ هدف‌ را توصيه‌ مي‌كند. (خطبه‌ 130)
"عقيل" را در آستان‌ عدالت، بر سر "عقل" مي‌آورد (خطبه‌ 224)
"ابوموسي‌ اشعري" را در پيشگاه‌ شعور و وجدان‌ و منطق، به‌ محاكمه‌ مي‌كشد (نامه‌ 63،78). شيطنت‌ "معاويه" و رياست‌طلبي‌ طلحه‌ و زبير را برملا مي‌كند (نامه‌ 10،                                                            کتابیانسان ساز                                                                                                                         نهج‌البلاغه، علاوه بربیان معارف، انسان تربیت می کند؛وانس و حشر مداوم با آن، گذشته از درك معارف الهي، به انسان روحية ايثار، فداكاري، عدالت‎خواهي، آزادمنشي، جوان‎مردي، شجاعت، سخاوت، ستم‎ستيزي، گرايشات معنوي، تقواطلبي، و صدها صفت برجسته‎اي ديگر مي‎بخشد.                                                                  دكتر زكي مبارك از محققان برجسته معاصر گفته است: «ما معتقديم انديشه و نظر نهج البلاغه شهامت و مردانگي و عظمتِ روح به انسان مي‎دهد، زيرا اين كتاب از روح بزرگ و نيرومندي صادر شده كه با همه مشكلات و مصائب هم چون شيري پولادين اراده روبه‎رو گرديده است»

و شهيد مطهري از استاد نهج البلاغه خود نقل كرده است «... بزرگ مردي كه مرا اولين‎بار با نهج البلاغه آشنا ساخت، ميرزا علي آقاي شيرازي اصفهاني بود، نهج البلاغه به او حال مي‎داد و روي بال و پر خود مي‎نشاند و در عوالمي كه ما نمي‎توانيم درست درك كنيم سير مي‎داد، او با نهج البلاغه مي‎زيست، با نَفَس نهج البلاغه تنفس مي‎كرد، روح او با اين كتاب همدم بود، نبضش با اين كتاب مي‎زد و قلبش با اين كتاب مي‎طپيد، جمله‎هاي اين كتاب ورد زبانش بود و به آنها استشهاد مي‎نمود، غالباً جريان كلمات نهج البلاغه بر زبانش با جريان سرشك از چشمانش به محاسن سپيدش همراه بود، او وقتي به نهج البلاغه مي‎پرداخت از همه چيز بريده مي‎شود منظره‎اي تماشائي و لذت‎بخش و آموزنده بود.( سيري در نهج البلاغه، صفحة 10)

مؤلف وکیفیت گردآوری نهج البلاغه

(سيّد رضى کيست؟)

مولف و گردآورنده نهج البلاغه، عالم فرهیخته و ادیب برجسته «محمد بن حسین بن احمد» ملقب به                     «سید رضی (قدس سره)»، از شخصیت های نامدار شیعی در قرن چهارم هجری است. در سال 359 هجری در بغداد به دنیا آمد و در سال 406 هجری قمری درگذشت. خاندان سید رضی از خاندان های بزرگ علمی و دینی و پارسای شیعه امامیه است که نسبت آنها به پیامبر(ص) و امیرالمؤمنین(ع) و فاطمه زهرا(س) می رسد. پدرش حسین بن احمد، معروف به ظاهر ذوالمناقب، شخصیت علوی بزرگ و بلند آوازه بود و با پنج واسطه به امام موسی بن جعفر(ع) می رسد.

مادر او: فاطمه ،بانويى است علوى، دانشمند و آنگونه معزز که گويند: شيخ مفيد (413-338) فقيه بزرگوار شيعه، کتاب «احکام النساء» خود را به خاطر او تأليف کرده است.

برادرش، سيد مرتضى (436-355) ملقب به علم‏الهدى از فحول علماى تشيع و از زمره دانشمندان طراز اول اسلام يا به تعبير علامه بحرالعلوم: «سرور علماى امت اسلام و پس از ائمه‏اطهار عليهم االسلام از همه کس برتر» بوده و تأليفات او در زمينه‏هاى مختلف علوم اسلامى متجاوز از 72 کتاب و رساله است.

ابن ابی الحدید در مقدمه شرح نهج البلاغه درباره عظمت و مقام رفیع این بانوی فاضل و دو فرزند شایسته اش محمد (سید رضی،) و علی (سید مرتضی)، خواب شیخ مفید(قدس سره) را نقل می کند که در عالم رؤیا،   حضرت زهرا(س) را دید در حالی که دست امام حسن(ع) و امام حسین(ع) را گرفته، نزد وی آورد و فرمود:     «ای شیخ، به این دو فرزندم دانش فقه بیاموز.» روز بعد، هنگامی که شیخ مفید(قدس سره) در مسجد براثا شروع به تدریس کرد، این بانوی گرانقدر وارد شد، در حالی که دست سید رضی و سید مرتضی(قدس سره) را گرفته بود و به شیخ فرمود: « یا شیخ علمهما الفقه». شیخ از جای برخاست و به مادر آنان سلام کرد و جریان خواب خود را برای آنان نقل نمود. آن گاه با کمال اشتیاق، تعلیم و تربیت آنها را به عهده گرفت، تا آن که دو برادر از نوابغ بزرگ و علمای نامدار عصر خود شدند.                       

   (ابن ابی الحدید، ج 1ص 41).

سيدرضى تحصيلات خود را در رشته‏هاى ادبيات عرب، حديث، اصول فقه، نزد دانشمندانى چون شيخ مفيد،          به پايان مى رساند و چون از نبوغ و هوشى خارق‏العاده برخوردار است، در بيست سالگى از کليه دانشهاى متداول در عصر خود بى نياز مى شود، و از هفده سالگى اقدام به تدريس و تأليف کتاب مى کند و در اندک مدتى سرآمد دانشمندان روزگارش مى گردد .  وی ، در نویسندگی و نثر و نظم، یکه تاز میدان ادبیات عرب به شمار می رود. و چون در ادب، سیاست، تفسیر، فقه و حدیث صاحب نظر و استاد بود، در عمر کوتاه خویش، آثار و تألیفات بسیار مهم و متنوعی برجای نهاد، که گواه بر ابعاد شخصیت او است (البته بسیاری از آنها از میان رفته اند). برخی از تألیفات او عبارتند از:  1) حقایق التأویل فی متشابه التنزیل ؛  

 2) تلخیص البیان عن مجاز القرآن؛  3) خصائص الائمه:       4 ) مجازات الآثار النبویه؛   

     5 ) الرسائل (مجموعه نامه های وی به ابواسحاق صابی در سه جلد)        6) معانی القرآن؛       7) دیوان شعر در دو جلد؛       8) نهج البلاغه. ، مشهورترین و ماندگارترین اثر سید رضی(قدس سره) است، که آن را در سال 400 هجری قمری، شش سال پیش از وفات خود با استفاده از دانش وسیع و ذوق سرشار و گزینش نیکوی ادبی، از میان خطبه ها، نامه ها، وصیت نامه ها و کلمات کوتاه حکمت آمیز امیرالمؤمنین(ع) گردآوری نموده است.

انگیزه تألیف نهج البلاغه

مرحوم سید رضی(قدس سره) در مقدمه ی نهج البلاغه، با بیانی بلیغ و رسا و عباراتی روان و درخشان، چگونگی و انگیزه ی تألیف این کتاب را این چنین شرح می دهد:

.... من در عنفوان جوانی، و ایام بهار زندگانی، آغاز به تألیف کتابی در فضایل مخصوص ائمه طاهرین(ع) نمودم، که مشتمل بر اخبار گزیده و گوهرهای سخنان آنان بود. منظوری که من از تألیف داشتم در مقدمه کتاب آوردم، و آن را پیشگفتار خود قرار داد.

چون از ذکر فضایل حضرت امیرالمؤمنین علی(ع) فراغت یافتم، پیش آمدهای روزگار و گرفتاری های گوناگون ایام، مرا از تکمیل بقیه ی کتاب باز داشت. من آن کتاب را به ابواب منظم و فصول مرتبی ترتیب داده بودم    

و در آخر فصلی باز کردم که متضمن کلمات قصار (سخنان کوتاه) آن حضرت در مواعظ و حکم و امثال و ادب بود، خطبه های طولانی و نامه های مفصل را نیاوردم.

گروهی از دوستانم، چون این کتاب را نگریستند، از آن جا که مشتمل بر فصل یاد شده بود، آن را پسندیدند، و از تازگی های آن تعجب کردند. به همین جهت از من خواستند کتابی تألیف کنم که شامل سخنان برگزیده ی حضرت امیرالمؤمنین(ع) اعم از خطبه ها، نامه ها، رساله ها، موعظه ها و کلمات قصار باشد، و عقیده داشتند که سخنان آن حضرت(ع) متضمن عجایب بلاغت و شگفتی های فصاحت و گوهرهای عربیت، و کلمات نغز دینی و دنیوی است، که در هیچ سخنی دیده نشده، و در کتابی گرد نیامده است؛ زیرا که امیرالمؤمنین(ع) سرچشمه ی فصاحت و بلاغت است. فصاحت (شیوا سخن گفتن) و بلاغت (به جا و مناسب سخن گفتن) و قوانین آن از او گرفته شده است. هر گوینده ای به روش او راه یافته، و هر واعظ بلیغی از سخنان آن حضرت استعانت جسته است، مع الوصف او بر همه تقدم و برتری دارد؛ زیرا سخنان آن حضرت پرتوی از علم الهی و بوی عطر روح پروری از سخنان پیامبر اکرم(ص) دارد.

من درخواست ایشان را پذیرفتم، و اقدام به تألیف این کتاب نمودم و می دانستم که تألیف آن بهره وری عظیمی در بردارد و جاویدان خواهد ماند و پاداش همیشگی خواهد داشت. بدین وسیله خواستم از عظمت شخصیت علی(ع) شمه ای بیاورم و آن بر فضایل بی شماری که از آن حضرت میان پشتیبان و آیندگان، که دارای سخنان ارجدار و امثال بی نظیر بوده و می باشند، یگانه مردی است که به عالی ترین مراحل مجد و عظمت رسیده است. سخنان آن حضرت دریای بی پایانی است که با لحن سخن و طرز گفتار هیچ کس قابل مقایسه نیست. دیدم سخنان امیرالمؤمنین(ع) بر محور سه موضوع دور می زند: خطبه ها و فرمان ها، نامه ها و رساله ها و حکمت ها و موعظه ها. به یاری پروردگار توانا، نخست شروع کردم به جمع آوری بهترین خطبه ها، سپس نامه ها و از آن پس حکمت ها و آداب، و برای هر یک باب جداگانه ای قرار دادم.

.... با این همه، من ادعا نمی کنم که به تمامی سخنان آن حضرت دست یافته ام، بلکه دور نیست بگویم آن چه از سخنان آن حضرت نیاورده ام، از آن چه آورده ام زیادتر بوده و آن چه در دامنم گرد آمده از آن چه گرد نیامده کم تر است.

وجه تسمیه کتاب:سید رضی در وجه تسمیه این گنجینه گرانقدر به «نهج البلاغه» (راه روشن بلاغت) می گوید:پس از تمام شدن کتاب بهتر دیدم که نام آن را نهج البلاغه بگذارم، زیرا این کتاب درهای بلاغت و سخنوری را به روی بیننده خود می گشاید و جویندگان فصاحت را به دانستن آن نزدیک می سازد، و خواسته ی معلم و متعلم و آرزوی مبلغان و زاهدان در آن است                                                                                       زمان وفات ومحل دفن سیدرضى در بامداد يکشنبه ششم محرم سال 406 هجرى در بغداد دارفانى را وداع مى گويد. پيکر پاکش ابتدا در خانه خود او واقع در محله کرخ بغداد دفن مى گردد و سپس به جوار مرقد مطهر حضرت سيدالشهداء عليه‏السلام به کربلا منتقل و در آنجا به خاک سپرده مى شود. رضوان الله تعالى عليه.           

مراکزمورداستفاده سیددرتدوین نهج البلاغه

مهمترين کتابخانه‏هاى آن عصر ـ که مى‏توانسته مرجع استفاده سيد رضى در جمع‏آورى «نهج‏البلاغه» قرار گيرد ـ عبارتنداز:1ـ کتابخانه «دارالعلم» با  (هشتاد هزار) نسخه که به برادرش سيد مرتضى «علم الهدي» تعلق داشته است.2ـ کتابخانه عمومى «بيت الحکمة» در يکى از محله‏هاى «کرخ» بغداد ،که با بيش از  (ده هزار) کتاب از کتب عربى و فارسى و چينى و هندى و رومى 3ـ کتابخانه «قرطبه» در سرزمين اندلس، که در آن (چهارصد هزار) جلد کتاب بوده است.ودیگرکتابخانه  هابی عمومى مانند«خزانة الکتب» در مصر با  (يک ميليون و ششصد هزار) جلد کتاب ونیز کتابخانه‏هاى خصوصى و شخصى‏اى است که معمولاً دانشمندان براى استفاده خود تهيه مى‏کرده‏اند، مانند:کتابخانه «صاحب بن عباد» که به اندازه 400 (چهارصد) بار شتر بوده است  حدوداً (چهل هزار) کتاب مى‏شود.ویاکتابخانه «ابن ابى بعرة» که در آن ،مدارک و نامه‏ها و عهدنامه‏هايى به خط حضرت على و امام حسن و امام حسين عليه‏السلام موجود بوده است.به هرحال، از نظر منابع و مدارک، امکانات فراوانى براى سيد رضى وجود داشته که براى ما در اين زمان ميسر نيست زيرا در اثر گذشت زمان و حمله‏هاى بيرحمانه دشمنان، بسيارى از آن اسناد و مدارک نابود گشته است.گويند: وقتى که هلاکوخان مغول وارد بغداد شد از کتابهاى کتابخانه‏ها بر روى رود بغداد پلى ساخت که لشکريانش از آن عبور کنند و دستور داد کتابهاى باقيمانده را در آتش سوزاندند!و نيز تاريخ‏نگاران نقل کرده‏اند: زمانى که اروپائيان، به سرزمين طرابلس شام ـ اکنون از شهرهاى لبنان است ـ حمله کردند سه ميليون، کتاب را آتش زدند!و حتى به علت درگيريهاى سياسى و مذهبى و تهمت هايى که گاهى به رجال علم و فلسفه وارد مى‏گرديد بسيارى از کتابها توقيف و نابود گشت.«سلطان محمود» غزنوى در نامه‏اى که به «القادر بالله» خليفه عباسى به بغداد فرستاد چنين گزارش داد که: «در سال 420 هجرى پس از جنگ با فرقه‏هاى باطنيه، معتزله، رافضيه، شيعه، و اعدام گروهى از ايشان به قدر پنجاه بار شتر از کتابهاى آنان را تغيير داده است و کتابهايى که درباره مرام و مذهب فلاسفه و معتزله و شيعه بوده، به دليل بدعت بودن، همه را پاى چوبه دار اعداميان سوزانيده است.»با اين حال انتظار نمی رودکه تمام يا نيمى از منابع و مدارکى که در اختيار سيد رضى بوده بدست ما نيز رسيده باشد.البته تاکنون عده‏اى از دانشمندان با تحمل کوشش و رنج فراوان درصدد استخراج مدارک «نهج‏البلاغه» برآمده و در اين زمينه کتابها و مقاله‏هايى نگاشته‏اند که سه کتاب زير از مهمترين آنها است:1ـ «ماهو نهج‏البلاغه» نوشته سيد «هبة‏الدين شهرستاني» که به فارسى نيز تحت عنوان «نهج‏البلاغه چيست؟» ترجمه شده است.2ـ «مدارک نهج‏البلاغه» تأليف «شيخ هادى کاشف الغطاء».

 3ـ «مصادر نهج‏البلاغه» نگارش محقق توانا سيد «عبدالزهراء حسينى خطيب» و اين کتاب بهترين و جامع‏ترين کتاب در موضوع خويش است. و ما در نگارش اين رساله بيشتر از آن استفاده کرده‏ايم.                   

 سير تدوين و گسترش نهج‏البلاغه

1 - مرحله انشاء و صدور

2 - مرحله تدوين، نقل، نسخه‏نويسى، كتابت و اجازه

3 - مرحله تدريس و تحفيظ

4 - مرحله تفسير و ترجمه

5 - مرحله ظهور در رسانه‏ها و فرهنگ جامعه

6 - مرحله دستورالعمل و ورود در نظام اجتماعى سياسى

مرحله انشاء و صدور

اميرالمؤمنين عليه‏السلام خطبه‏ها و سخنان خود را در موارد و شكل‏هاى مختلف بيان مى‏فرمود، بيشتر اوقات برفراز منبر و در مسجد بود وگاه بر زمينى بلند و زمانى هم بر روى سنگى (نهج‏البلاغه، خطبه 181) كه براى آنحضرت نصب مى‏كردند سخن مى‏فرمود و گاهى هم كه سوار بر شتر (الذريعه: 7/204 . ) و يا اسب خويش بودو با مردم سخن مى‏گفت، و بعضى از اوقات ميان ميهمانان خود پس از صرف غذا مى‏ايستاد و به القاء خطابه اقدام مى‏نمود . و زمانى هم جايگاهى براى او ترتيب مى‏دادند و بدان تكيه مى‏فرمود به موعظه مى‏پرداخت و در مواردى هم كه مانعى از سخنرانى و ايراد خطبه براى آنحضرت بوجود مى‏آمد مطالب خود را به يكى از «حسنين‏» عليهماالسلام انتقال مى‏داد و آنها از سوى پدر نيابت مى‏كرده و به سخن مى‏پرداختند، و گاهى هم براى كسانيكه در خانه حضرت حضور داشتند خطبه مى‏خواند و آنگاه دستور مى‏داد آنرا بنويسند و براى ديگران بخوانند .                                  (مصادر نهج‏البلاغه: 1/389 . )

نکانی پیرامون خطبه ها

1)منشا  كلام امام علم الهی بود ؛از خود آن حضرت نقل شده است كه: «والله ما نزلت آية الا و قد علمت فيم نزلت و على من نزلت، ان ربي وهب لي قلبا عقولا و لسانا ناطقا» .

به خدا سوگند هيچ آيه‏اى نازل نشد مگر آن‏كه دانستم در چه موردى و بر چه كسى فرود آمده است، خداوند به من قلبى فهيم و زبانى گويا بخشيده است .

پيامبر درباره آن‏حضرت فرمود، «قسمت‏الحكمة عشرة اجزاء فاعطي على (ع) تسعة اجزاء و الناس جزا واحدا» .

حكمت و دانش ده جزء است و به على (ع) نه جزء آن داده شد و يك جزء ديگر به تمامى مردم                         ابن عباس مى‏گفت علم پيامبر از علم خداوند بود، و علم على عليه‏السلام از علم پيامبر، و علم من از علم على (ع)، و دانش من و تمام اصحاب پيامبر در مقايسه با دانش على (ع) مانند قطره در برابر درياهاى هفتگانه است                                                                                                                   

معاويه از آن حضرت سؤال مى‏كرد و مى‏نوشت، پس وقتى امام ارتحال نمود گفت فقه و دانش با مرگ على‏بن ابى‏طالب عليه‏السلام از بين رفت . (الغدير: 2/45)2) امام از نظر فصاحت و بلاغت و فن خطابه و ايراد سخنرانى در اوج بود و كسى به پايه آنحضرت نمى‏رسيد و به قول علامه امينى رحمة‏الله عليه كلمات و خطبه‏هاى امير مؤمنان على عليه‏السلام، خود شاهد صادقى است كه آنحضرت امير كلام و فرمانده و فرمانرواى سخن بود همان‏طور كه در جهاد و شجاعت پيشتاز بود . پس اوست‏خطيب بنام و قدرتمند انصار، و زبان فصيح و شيرين «خزرج‏» و متكلم و سخنگوى بزرگ شيعه، و زبان گوياى عترت پاك و يكتا مجاهد در راه هدف مقدس خود با شمشير و بيان، او خطيب‏تر از «سحبان وائل‏» ، آن خطيب معروف عرب، و سخنورتر از «قس ايادى‏» و راستگوتر در كلامش از «قطاة‏» بود . (الغدير: 2/88)لذا نويسندگان و خبرنگاران و محدثان درصدد و كمين بودند كه آن خطبه‏ها و سخنان را يادداشت كرده و در ذهن بسپارند و حفظ كنند.

2 - مرحله تدوين، نقل نسخه‏نويسى، كتابت و اجازه       سخنان اميرمؤمنان على عليه‏السلام از آن زمان كه صادر مى‏گشت و به گوش مردم مى‏رسيد در سينه‏ها جاى مى‏گرفت و بر زبان‏ها جارى مى‏گشت و در خطبه‏ها و مجالس، رونق‏دهنده بود و در محافل علمى و قضائى، قانون و اصل بود، تا زمان تدوين و تاليف فرا رسيد و خطبه‏ها و نامه‏هاى حضرت در كتاب‏هاى تاريخ و سيره و جنگ‏ها و محاضرات و بطور كلى ادب منتشر گرديد. و از آنجا كه سخنان امام عليه‏السلام از چهارچوب ويژه‏اى برخوردار است كه آنرا از ديگر خطيبان ممتاز و جدا مى‏گرداند و روش خاص روشنى كه با ديگر اديبان و نويسندگان تفاوت دارد . گروه زيادى از دانشمندان و ادبا در طول تاريخ كتاب‏هاى جداگانه و نوشتارهاى مستقلى در اين باره تاليف كرده‏اند كه برخى از آنها باقى مانده و بسيارى از آنها در گردونه تاريخ از دست‏شده است نسخه‏نويسى و صدور اجازه در عصر تدوين نهج‏البلاغه ذكر دو نكته حائز اهميت‏بيشترى است كه بدان اشاره مى‏شود:

2/1 - نسخه‏نويسى:زمانى كه شريف‏رضى از تاليف و گردآورى كتاب ارزشمند نهج‏البلاغه فراغت‏يافت و با خط خود آنرا نوشت، تعليقاتى بر آن افزود و بعضى از الفاظ و كلمات كمياب و مشكل را تفسير و آنرا بر شاگردانش قرائت مى‏كرد .نسخه‏اى كه به خط علامه شريف‏رضى نگاشته شد در كتابخانه‏هاى بغداد موجود بود و آن نسخه ارزشمند را عده‏اى از علما و شارحان نهج‏البلاغه چون ضياءالدين فضل‏الله راوندى، قطب‏الدين راوندى، ابن ابى الحديد و ابن ميثم بحرانى ديده و از آن استفاده كرده‏اند .بنابراين، مى‏توان گفت قبل از پيدايش صنعت چاپ، دستنويس‏هاى نهج‏البلاغه يكى از پرتيراژترين كتاب‏ها بوده است و خوشبختانه تعداد زيادى از نسخه‏هاى خطى عتيق ارزشمند نهج‏البلاغه تا زمان ما باقيمانده و زينت‏بخش كتابخانه‏ها و مورد استفاده قرار مى‏گرفته است .

مانند:1 - نسخه‏اى كه به خط شريف رضى نوشته شده و تا زمان ابن ابى الحديد (م 655 ه) و ابن ميثم بحرانى (م 679 ه) موجود بوده و مورد استفاده و نقل هر دو شارح قرار گرفته است . (شرح نهج‏البلاغه، ابن ميثم: ج 4، ص 147                               2 - علامه امينى نسخه‏اى از نهج‏البلاغه را نزد يكى از بزرگان نجف اشرف ديده كه بر آن اجازه سيدمرتضى براى بعضى از شاگردانش نوشته شده بود . (شرح نهج‏البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 3، ص 59)

3-نسخه‏اى كه در سال 485 ه . كتابت‏شده و اكنون در كتابخانه آقاى روضاتى نگهدارى مى‏شود . (تراثنا، ش 5، ص 65)و..
2/2- سنت اجازه حديث و اجازات نهج‏البلاغه : يكى از رموز و نكته‏هاى مهم در علم حديث‏سنت اجازه‏نويسى است و آنان كه حديثى را دريافت مى‏كرده و يا نقل مى‏نمودند در يك نظام شناخته شده و مستند آنرا تدوين و القا مى‏كردند، زيرا هر كتاب و هر حديثى كه از هر كس نقل شود مورد استناد نخواهد بود. ..
درباره نهج‏البلاغه خوشبختانه نسخه‏هاى خطى زيادى به جاى مانده است و در هر قرنى نسخه‏هاى متعددى از آن نوشته شده است و هم‏اكنون در كتابخانه‏هاى معتبر دنيا حداقل نسخه‏اى از آن وجود دارد .
اجازاتى كه بر نسخه‏هاى خطى نهج‏البلاغه نوشته شده است در واقع اين كتاب را بطور مستند به مؤلف اصلى آن مى‏رساند و آنرا بعنوان يك سند قطعى نشان مى‏دهد مرحوم سيدعبدالزهراء خطيب در كتاب مصادر نهج‏البلاغه نوزده اجازه را بر نهج‏البلاغه نقل مى‏كند...
مرحله سوم، تدريس و تحفيظ:     از همان آغاز انتشار نهج‏البلاغه در زمان مؤلف، اين كتاب در بين مردم شناخته شد و مورد تدريس قرار گرفت زيرا هم از لفظ و ادبيات ممتازى برخوردار بود و هم از نظر مفهوم و محتوى و علوم و حكمت، بى‏نظير بود و در شكل و شيوه در اوج از نثر عربى زيبا و ارزشمند قرار داشت .
حفظ نهج‏البلاغه:  حفظ نهج‏البلاغه از آغاز بعنوان يك سنت و روش متداول دانش‏آموزى و دانش‏جويى شروع شد و بر زبان علماء و خطيبان جارى مى‏گشت و در مجالس و محافل به‏عنوان بهترين كلام و محتوى مورد استفاده و گفتگو قرار مى‏گرفت .و در طول تاريخ عده‏اى از علاقمندان حديث‏به حفظ آن اهتمام داشته‏اند و بدان تبرك مى‏جستند همان‏طور كه قرآن را حفظ و بدان افتخار مى‏كردند براى روشن شدن اين كه خواندن و حفظ نهج‏البلاغه چقدر مورد توجه بوده و مخصوصا اهل فضل و ادب با چه علاقه و اصرارى بدان روى كرده و از آن استفاده مى‏نمودند .
مرحله چهارم، تفسير و ترجمه :از همان آغاز انتشار نسخه‏هاى خطى نهج‏البلاغه و استقبال علما و خطبا از آن، عده‏اى از نويسندگان و محققان به فكر نوشتن شرح و تفسير آن برآمدند و حوالى عصر شريف‏رضى اين كار شروع شد و در زمان نسبتا كوتاهى حدود هفتاد شرح بر آن نگاشتند.
ترجمه‏هاى نهج‏البلاغه :يكى از نمونه‏هاى رويكرد نويسندگان و پژوهشگران به نهج‏البلاغه ترجمه‏هاى نهج‏البلاغه در طول تاريخ است . طبق گزارشى تا سال 1359 ، حدود 80 ترجمه نهج‏البلاغه نگاشته شده كه از اين تعداد چهار ترجمه به زبان اردو، چهار ترجمه به زبان انگليسى و يك ترجمه به زبان گجراتى و بقيه به زبان فارسى است                          
البته، پس از تاريخ فوق ترجمه‏هاى زيادى به زبان‏هاى مختلف منتشر شده است كه بنياد نهج‏البلاغه به جمع و بررسى آنها اقدام كرده و در فرصت مناسب منتشر خواهد شد .                                                                                                                                    مرحله     پنجم، ظهور در رسانه‏ها و فرهنگ جامعه :
قبل از پيروزى انقلاب اسلامى - شيدالله اركانه - قرآن و نهج‏البلاغه در جامعه مهجور و مغفول بود و جز در موارد خاص و مجالس و محافل محدود، در ميان توده مردم و بستر فرهنگ كشور مطرح نبود، اما بحمدالله پس از پيروزى انقلاب اسلامى برهبرى امام خمينى رضوان‏الله تعالى عليه، اين دو گوهر گرانبها از انزوا و مهجوريت‏به درآمد و كم و بيش در رسانه‏ها ظهور كرد و همايش‏هاى داخلى و مسابقات بين‏المللى قرآن و نهج‏البلاغه از قشرها و نهادهاى مختلف دانشجويان، نيروهاى مسلح، بانوان و كودكان حتى كودكان خردسال زير هفت‏سال از آن منعكس شدن و مؤسساتى كه به تحقيق و آموزش و انتشار قرآن مى‏پردازند معرفى گرديدند و «راديو قرآن‏» و «سيماى قرآن‏» تاسيس گرديد و در مجموع تا حدود زيادى از مظلوميت نهج‏البلاغه و صاحب اصلى آن كاست .و نيز علاوه بر حوزه‏ها در دانشگاه‏ها بعنوان يك درس رسمى مورد توجه قرار گرفت و حصار محدوديت و ممنوعيت‏شكست و زمينه اقبال و استقبال اساتيد و دانشجويان فراهم آمد و همايش و كنگره‏هايى در اين رابطه برگزار شد .با همه اين تفصيلات گرچه از وضع موجود تا وضع مطلوب فاصله زيادى داريم و هنوز كارهاى اساسى و فراوانى بايد انجام شود تا فرهنگ جامعه تبديل به فرهنگ قرآنى و علوى گردد، ولى بايد پذيرفت كه كارهاى مهمى بويژه درباره نهج‏البلاغه كه صورت گرفته و مى‏توان گفت گام‏هاى نخستين برداشته شده و آشنايى اجمالى نسل معاصر با اين مجموعه نفيس حكمت و دانش دست داده است . مجموعه‏اى كه پس از گذشت هزار سال همواره عظمت علمى و ادبى آن در اوج اقتدار است .
مرحله ششم، دستورالعمل و ورود در نظام اجتماعى سياسى   :
اينك زمان آن فرا رسيده است كه همگان در يك حركت قاطع و شجاعانه، نهج‏البلاغه بويژه عهدنامه مالك اشتر را با كارشناسى‏هاى دقيق و عالمانه  واردعرصه های عمل نمایند.

و به وصيت‏نامه سياسى الهى امام راحل جامه عمل بپوشند كه فرمودند:

«ما مفتخريم كه كتاب نهج‏البلاغه كه بعد از قرآن بزرگترين دستور زندگى مادى و معنوى و بالاترين كتاب رهايى‏بخش بشر است و دستورات معنوى و حكومتى آن بالاترين راه نجات است از امام معصوم ماست‏»

(سير تدوين و گسترش نهج‏البلاغه     ؛مستفاداز مقاله سيد جمال الدين دين‏پرور)

یَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ ها درقرآن(5)

 80 ) الممتحنة ، آیه 1 * «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا عَدُوِّی وَعَدُوَّکُمْ أَوْلِیَاء تُلْقُونَ إِلَیْهِم بِالْمَوَدَّةِ وَقَدْ کَفَرُوا بِمَا جَاءکُم مِّنَ الْحَقِّ یُخْرِجُونَ الرَّسُولَ وَإِیَّاکُمْ أَن تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ رَبِّکُمْ إِن کُنتُمْ خَرَجْتُمْ جِهَادًا فِی سَبِیلِی وَابْتِغَاء مَرْضَاتِی تُسِرُّونَ إِلَیْهِم بِالْمَوَدَّةِ وَأَنَا أَعْلَمُ بِمَا أَخْفَیْتُمْ وَمَا أَعْلَنتُمْ وَمَن یَفْعَلْهُ مِنکُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَوَاء السَّبِیلِ » * اى کسانى که ایمان آورده‏اید! دشمن من و دشمن خودتان را دوست نگیرید! شما نسبت به آنان اظهار محبّت مى‏کنید، در حالى که آنها به آنچه از حقّ براى شما آمده کافر شده‏اند و رسول اللّه و شما را به خاطر ایمان به خداوندى که پروردگار همه شماست از شهر و دیارتان بیرون مى‏رانند؛ اگر شما براى جهاد در راه من و جلب خشنودیم هجرت کرده‏اید؛ (پیوند دوستى با آنان برقرار نسازید!) شما مخفیانه با آنها رابطه دوستى برقرار مى‏کنید در حالى که من به آنچه پنهان یا آشکار مى‏سازید از همه داناترم! و هر کس از شما چنین کارى کند، از راه راست گمراه شده است!

 81 ) الممتحنة ، آیه !* « یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذَا جَاءکُمُ الْمُؤْمِنَاتُ مُهَاجِرَاتٍ فَامْتَحِنُوهُنَّ اللَّهُ أَعْلَمُ بِإِیمَانِهِنَّ فَإِنْ عَلِمْتُمُوهُنَّ مُؤْمِنَاتٍ فَلَا تَرْجِعُوهُنَّ إِلَى الْکُفَّارِ لَا هُنَّ حِلٌّ لَّهُمْ وَلَا هُمْ یَحِلُّونَ لَهُنَّ وَآتُوهُم مَّا أَنفَقُوا وَلَا جُنَاحَ عَلَیْکُمْ أَن تَنکِحُوهُنَّ إِذَا آتَیْتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ وَلَا تُمْسِکُوا بِعِصَمِ الْکَوَافِرِ وَاسْأَلُوا مَا أَنفَقْتُمْ وَلْیَسْأَلُوا مَا أَنفَقُوا ذَلِکُمْ حُکْمُ اللَّهِ یَحْکُمُ بَیْنَکُمْ وَاللَّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ » * اى کسانى که ایمان آورده‏اید! هنگامى که زنان باایمان بعنوان هجرت نزد شما آیند، آنها را آزمایش کنید -خداوند به ایمانشان آگاهتر است- هرگاه آنان را مؤمن یافتید، آنها را بسوى کفّار بازنگردانید؛ نه آنها براى کفّار حلالند و نه کفّار براى آنها حلال؛ و آنچه را همسران آنها (براى ازدواج با این زنان) پرداخته‏اند به آنان بپردازید؛ و گناهى بر شما نیست که با آنها ازدواج کنید هرگاه مَهرشان را به آنان بدهید و هرگز زنان کافر را در همسرى خود نگه ندارید (و اگر کسى از زنان شما کافر شد و به بلاد کفر فرار کرد،) حق دارید مَهرى را که پرداخته‏اید مطالبه کنید همان‏گونه که آنها حق دارند مهر زنانشان را که از آنان جدا شده‏اند) از شما مطالبه کنند؛ این حکم خداوند است که در میان شما حکم مى‏کند، و خداوند دانا و حکیم است!

 82 ) الممتحنة ، آیه 13  * « یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تَتَوَلَّوْا قَوْمًا غَضِبَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ قَدْ یَئِسُوا مِنَ الْآخِرَةِ کَمَا یَئِسَ الْکُفَّارُ مِنْ أَصْحَابِ الْقُبُورِ » * اى کسانى که ایمان آورده‏اید! با قومى که خداوند آنان را مورد غضب قرار داده دوستى نکنید؛ آنان از آخرت مأیوسند همان‏گونه که کفار مدفون در قبرها مأیوس مى‏باشند!

 83 ) الصف ، آیه 2  * « یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آَمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَا لَا تَفْعَلُونَ » * اى کسانى که ایمان آورده‏اید! چرا سخنى مى‏گویید که عمل نمى‏کنید؟!

 84) الصف ، 10 * « یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آَمَنُوا هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلَى تِجَارَةٍ تُنجِیکُم مِّنْ عَذَابٍ أَلِیمٍ »اى کسانى که ایمان آورده‏اید! آیا شما را به تجارتى راهنمائى کنم که شما را از عذاب دردناک رهایى مى‏بخشد؟!

 85 ) الصف ، آیه 14 * «  یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آَمَنُوا کُونوا أَنصَارَ اللَّهِ کَمَا قَالَ عِیسَى ابْنُ مَرْیَمَ لِلْحَوَارِیِّینَ مَنْ أَنصَارِی إِلَى اللَّهِ قَالَ الْحَوَارِیُّونَ نَحْنُ أَنصَارُ اللَّهِ فَآَمَنَت طَّائِفَةٌ مِّن بَنِی إِسْرَائِیلَ وَکَفَرَت طَّائِفَةٌ فَأَیَّدْنَا الَّذِینَ آَمَنُوا عَلَى عَدُوِّهِمْ فَأَصْبَحُوا ظَاهِرِینَ » *اى کسانى که ایمان آورده‏اید! یاوران خدا باشید همان‏گونه که عیسى بن مریم به حواریون گفت: «چه کسانى در راه خدا یاوران من هستند؟!» حواریون گفتند: «ما یاوران خدائیم» در این هنگام گروهى از بنى اسرائیل ایمان آوردند و گروهى کافر شدند؛ ما کسانى را که ایمان آورده بودند در برابر دشمنانشان تأیید کردیم و سرانجام بر آنان پیروز شدند!

 86 ) الجمعة ، آیه 9 * « یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذَا نُودِی لِلصَّلَاةِ مِن یَوْمِ الْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا إِلَى ذِکْرِ اللَّهِ وَذَرُوا الْبَیْعَ ذَلِکُمْ خَیْرٌ لَّکُمْ إِن کُنتُمْ تَعْلَمُونَ » * اى کسانى که ایمان آورده‏اید! هنگامى که براى نماز روز جمعه اذان گفته شود، به سوى ذکر خدا بشتابید و خرید و فروش را رها کنید که این براى شما بهتر است اگر مى‏دانستید!

 87 ) المنافقون ، آیه 9 * «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تُلْهِکُمْ أَمْوَالُکُمْ وَلَا أَوْلَادُکُمْ عَن ذِکْرِ اللَّهِ وَمَن یَفْعَلْ ذَلِکَ فَأُوْلَئِکَ هُمُ الْخَاسِرُونَ » * اى کسانى که ایمان آورده‏اید! اموال و فرزندانتان شما را از یاد خدا غافل نکند! و کسانى که چنین کنند، زیانکارانند!

 88 ) التغابن ، آیه 14 * « یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ مِنْ أَزْوَاجِکُمْ وَأَوْلَادِکُمْ عَدُوًّا لَّکُمْ فَاحْذَرُوهُمْ وَإِن تَعْفُوا وَتَصْفَحُوا وَتَغْفِرُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِیمٌ »

اى کسانى که ایمان آورده‏اید! بعضى از همسران و فرزندانتان دشمنان شما هستند، از آنها برحذر باشید؛ و اگر عفو کنید و چشم بپوشید و ببخشید، (خدا شما را مى‏بخشد)؛ چرا که خداوند بخشنده و مهربان است!

 89 ) التحریم ، آیه 6 * « یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا قُوا أَنفُسَکُمْ وَأَهْلِیکُمْ نَارًا وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ عَلَیْهَا مَلَائِکَةٌ غِلَاظٌ شِدَادٌ لَا یَعْصُونَ اللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ وَیَفْعَلُونَ مَا یُؤْمَرُونَ » *اى کسانى که ایمان آورده‏اید خود و خانواده خویش را از آتشى که هیزم آن انسانها و سنگهاست نگه دارید؛ آتشى که فرشتگانى بر آن گمارده شده که خشن و سختگیرند و هرگز فرمان خدا را مخالفت نمى‏کنند و آنچه را فرمان داده شده‏اند (به طور کامل) اجرا مى‏نمایند!

 90 ) التحریم ، آیه 8   *« یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا تُوبُوا إِلَى اللَّهِ تَوْبَةً نَّصُوحًا عَسَى رَبُّکُمْ أَن یُکَفِّرَ عَنکُمْ سَیِّئَاتِکُمْ وَیُدْخِلَکُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ یَوْمَ لَا یُخْزِی اللَّهُ النَّبِیَّ وَالَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ نُورُهُمْ یَسْعَى بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَبِأَیْمَانِهِمْ یَقُولُونَ رَبَّنَا أَتْمِمْ لَنَا نُورَنَا وَاغْفِرْ لَنَا إِنَّکَ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ »*اى کسانى که ایمان آورده‏اید بسوى خدا توبه کنید، توبه‏اى خالص؛ امید است (با این کار) پروردگارتان گناهانتان را ببخشد و شما را در باغهایى از بهشت که نهرها از زیر درختانش جارى است وارد کند، در آن روزى که خداوند پیامبر و کسانى را که با او ایمان آوردند خوار نمى‏کند؛ این در حالى است که نورشان پیشاپیش آنان و از سوى راستشان در حرکت است، و مى‏گویند: «پروردگارا! نور ما را کامل کن و ما را ببخش که تو بر هر چیز توانائى!»

یَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ ها درقرآن(4)

61 ) الأحزاب ، آیه 9  * «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَیْکُمْ إِذْ جَاءَتْکُمْ جُنُودٌ فَأَرْسَلْنَا عَلَیْهِمْ رِیحًا وَجُنُودًا لَّمْ تَرَوْهَا وَکَانَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِیرًا » *اى کسانى که ایمان آورده‏اید! نعمت خدا را بر خود به یاد آورید در آن هنگام که لشکرهایى (عظیم) به سراغ شما آمدند؛ ولى ما باد و طوفان سختى بر آنان فرستادیم و لشکریانى که آنها را نمى‏دیدید (و به این وسیله آنها را در هم شکستیم)؛ و خداوند همیشه به آنچه انجام مى‏دهید بینا بوده است.

62) الأحزاب ، آیه 41 * «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا اللَّهَ ذِکْرًا کَثِیرًا »*اى کسانى که ایمان آورده‏اید! خدا را بسیار یاد کنید،

 63 ) الأحزاب ، آیه 49 * «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذَا نَکَحْتُمُ الْمُؤْمِنَاتِ ثُمَّ طَلَّقْتُمُوهُنَّ مِن قَبْلِ أَن تَمَسُّوهُنَّ فَمَا لَکُمْ عَلَیْهِنَّ مِنْ عِدَّةٍ تَعْتَدُّونَهَا فَمَتِّعُوهُنَّ وَسَرِّحُوهُنَّ سَرَاحًا جَمِیلًا » * اى کسانى که ایمان آورده‏اید! هنگامى که با زنان با ایمان ازدواج کردید و قبل از همبستر شدن طلاق دادید، عدّه‏اى براى شما بر آنها نیست که بخواهید حساب آن را نگاه دارید؛ آنها را با هدیه مناسبى بهره‏مند سازید و بطرز شایسته‏اى رهایشان کنید.

 64 ) الأحزاب ، آیه 53 * « یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تَدْخُلُوا بُیُوتَ النَّبِیِّ إِلَّا أَن یُؤْذَنَ لَکُمْ إِلَى طَعَامٍ غَیْرَ نَاظِرِینَ إِنَاهُ وَلَکِنْ إِذَا دُعِیتُمْ فَادْخُلُوا فَإِذَا طَعِمْتُمْ فَانتَشِرُوا وَلَا مُسْتَأْنِسِینَ لِحَدِیثٍ إِنَّ ذَلِکُمْ کَانَ یُؤْذِی النَّبِیَّ فَیَسْتَحْیِی مِنکُمْ وَاللَّهُ لَا یَسْتَحْیِی مِنَ الْحَقِّ وَإِذَا سَأَلْتُمُوهُنَّ مَتَاعًا فَاسْأَلُوهُنَّ مِن وَرَاءِ حِجَابٍ ذَلِکُمْ أَطْهَرُ لِقُلُوبِکُمْ وَقُلُوبِهِنَّ وَمَا کَانَ لَکُمْ أَن تُؤْذُوا رَسُولَ اللَّهِ وَلَا أَن تَنکِحُوا أَزْوَاجَهُ مِن بَعْدِهِ أَبَدًا إِنَّ ذَلِکُمْ کَانَ عِندَ اللَّهِ عَظِیمًا » *اى کسانى که ایمان آورده‏اید! در خانه‏هاى پیامبر داخل نشوید مگر به شما براى صرف غذا اجازه داده شود، در حالى که (قبل از موعد نیایید و) در انتظار وقت غذا ننشینید؛ امّا هنگامى که دعوت شدید داخل شوید؛ و وقتى غذا خوردید پراکنده شوید، و (بعد از صرف غذا) به بحث و صحبت ننشینید؛ این عمل، پیامبر را ناراحت مى‏نماید، ولى از شما شرم مى‏کند (و چیزى نمى‏گوید)؛ امّا خداوند از (بیان) حق شرم ندارد! و هنگامى که چیزى از وسایل زندگى را (بعنوان عاریت) از آنان [= همسران پیامبر] مى‏خواهید از پشت پرده بخواهید؛ این کار براى پاکى دلهاى شما و آنها بهتر است! و شما حق ندارید رسول خدا را آزار دهید، و نه هرگز همسران او را بعد از او به همسرى خود درآورید که این کار نزد خدا بزرگ است!

 65 ) الأحزاب ، آیه 56  * « إِنَّ اللَّهَ وَمَلَائِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَى النَّبِیِّ یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیْهِ وَسَلِّمُوا تَسْلِیمًا » *خدا و فرشتگانش بر پیامبر درود مى‏فرستد؛ اى کسانى که ایمان آورده‏اید، بر او درود فرستید و سلام گویید و کاملاً تسلیم (فرمان او) باشید.

 66 ) الأحزاب ، آیه 69 * «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تَکُونُوا کَالَّذِینَ آذَوْا مُوسَى فَبَرَّأَهُ اللَّهُ مِمَّا قَالُوا وَکَانَ عِندَ اللَّهِ وَجِیهًا» * اى کسانى که ایمان آورده‏اید! همانند کسانى نباشید که موسى را آزار دادند؛ و خداوند او را از آنچه در حق او مى‏گفتند مبرا ساخت؛ و او نزد خداوند، آبرومند (و گرانقدر) بود!

 67 ) الأحزاب ، آیه 70 *» یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَقُولُوا قَوْلًا سَدِیدًا» *اى کسانى که ایمان آورده‏اید! تقواى الهى پیشه کنید و سخن حق بگویید...

 68) محمد، آیه 7 * « یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِن تَنصُرُوا اللَّهَ یَنصُرْکُمْ وَیُثَبِّتْ أَقْدَامَکُمْ » * اى کسانى که ایمان آورده‏اید! اگر (آیین) خدا را یارى کنید، شما را یارى مى‏کند و گامهایتان را استوار مى‏دارد.

 69) محمد ،آیه 33 * «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَلَا تُبْطِلُوا أَعْمَالَکُمْ » * اى کسانى که ایمان آورده‏اید! اطاعت کنید خدا را، و اطاعت کنید رسول (خدا) را، و اعمال خود را باطل نسازید!

 70 ) الحجرات، آیه 1 * « یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تُقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیِ اللَّهِ وَرَسُولِهِ وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ سَمِیعٌ عَلِیمٌ » * اى کسانى که ایمان آورده‏اید! چیزى را بر خدا و رسولش مقدّم نشمرید (و پیشى مگیرید)، و تقواى الهى پیشه کنید که خداوند شنوا و داناست!

 71) الحجرات ، آیه 2  * «  یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تَرْفَعُوا أَصْوَاتَکُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِیِّ وَلَا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ کَجَهْرِ بَعْضِکُمْ لِبَعْضٍ أَن تَحْبَطَ أَعْمَالُکُمْ وَأَنتُمْ لَا تَشْعُرُونَ »  * اى کسانى که ایمان آورده‏اید! صداى خود را فراتر از صداى پیامبر نکنید، و در برابر او بلند سخن مگویید (و داد و فریاد نزنید) آن گونه که بعضى از شما در برابر بعضى بلند صدا مى‏کنند، مبادا اعمال شما نابود گردد در حالى که نمى‏دانید!

 72 ) الحجرات، آیه 6  8 « یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِن جَاءَکُمْ فَاسِقٌ بِنَبَأٍ فَتَبَیَّنُوا أَن تُصِیبُوا قَوْمًا بِجَهَالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلَى مَا فَعَلْتُمْ نَادِمِینَ » * اى کسانى که ایمان آورده‏اید! اگر شخص فاسقى خبرى براى شما بیاورد، درباره آن تحقیق کنید، مبادا به گروهى از روى نادانى آسیب برسانید و از کرده خود پشیمان شوید!

 73 ) الحجرات ، آیه 11 * « یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا یَسْخَرْ قَومٌ مِّن قَوْمٍ عَسَى أَن یَکُونُوا خَیْرًا مِّنْهُمْ وَلَا نِسَاءٌ مِّن نِّسَاءٍ عَسَى أَن یَکُنَّ خَیْرًا مِّنْهُنَّ وَلَا تَلْمِزُوا أَنفُسَکُمْ وَلَا تَنَابَزُوا بِالْأَلْقَابِ بِئْسَ الاِسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإِیمَانِ وَمَن لَّمْ یَتُبْ فَأُوْلَئِکَ هُمُ الظَّالِمُونَ » *اى کسانى که ایمان آورده‏اید! نباید گروهى از مردان شما گروه دیگر را مسخره کنند، شاید آنها از اینها بهتر باشند؛ و نه زنانى زنان دیگر را، شاید آنان بهتر از اینان باشند؛ و یکدیگر را مورد طعن و عیبجویى قرار ندهید و با القاب زشت و ناپسند یکدیگر را یاد نکنید، بسیار بد است که بر کسى پس از ایمان نام کفرآمیز بگذارید؛ و آنها که توبه نکنند، ظالم و ستمگرند!

 74 ) الحجرات ، آیه 12* «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا کَثِیرًا مِّنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَلَا تَجَسَّسُوا وَلَا یَغْتَب بَّعْضُکُم بَعْضًا أَیُحِبُّ أَحَدُکُمْ أَن یَأْکُلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیْتًا فَکَرِهْتُمُوهُ وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَّحِیمٌ » * اى کسانى که ایمان آورده‏اید! از بسیارى از گمانها بپرهیزید، چرا که بعضى از گمانها گناه است؛ و هرگز (در کار دیگران) تجسّس نکنید؛ و هیچ یک از شما دیگرى را غیبت نکند، آیا کسى از شما دوست دارد که گوشت برادر مرده خود را بخورد؟! (به یقین) همه شما از این امر کراهت دارید؛ تقواى الهى پیشه کنید که خداوند توبه‏پذیر و مهربان است!

 75 ) الحدید ، آیه 28 * «  یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَآمِنُوا بِرَسُولِهِ یُؤْتِکُمْ کِفْلَیْنِ مِن رَّحْمَتِهِ وَیَجْعَل لَّکُمْ نُورًا تَمْشُونَ بِهِ وَیَغْفِرْ لَکُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَّحِیمٌ » * اى کسانى که ایمان آورده‏اید! تقواى الهى پیشه کنید و به رسولش ایمان بیاورید تا دو سهم از رحمتش به شما ببخشد و براى شما نورى قرار دهد که با آن (در میان مردم و در مسیر زندگى خود) راه بروید و گناهان شما را ببخشد؛ و خداوند غفور و رحیم است.

76 ) المجادلة ، آیه 9  * « یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذَا تَنَاجَیْتُمْ فَلَا تَتَنَاجَوْا بِالْإِثْمِ وَالْعُدْوَانِ وَمَعْصِیَتِ الرَّسُولِ وَتَنَاجَوْا بِالْبِرِّ وَالتَّقْوَى وَاتَّقُوا اللَّهَ الَّذِی إِلَیْهِ تُحْشَرُونَ » *اى کسانى که ایمان آورده‏اید! هنگامى که نجوا مى‏کنید، و به گناه و تعدّى و نافرمانى رسول (خدا) نجوا نکنید، و به کار نیک و تقوا نجوا کنید، و از خدایى که همگى نزد او جمع مى‏شوید بپرهیزید!

 77 ) المجادلة  ، آیه 11 * «  یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذَا قِیلَ لَکُمْ تَفَسَّحُوا فِی الْمَجَالِسِ فَافْسَحُوا یَفْسَحِ اللَّهُ لَکُمْ وَإِذَا قِیلَ انشُزُوا فَانشُزُوا یَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُمْ وَالَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ » * اى کسانى که ایمان آورده‏اید! هنگامى که به شما گفته شود: «مجلس را وسعت بخشید (و به تازه‏واردها جا دهید)»، وسعت بخشید، خداوند (بهشت را) براى شما وسعت مى‏بخشد؛ و هنگامى که گفته شود: «برخیزید»، برخیزید؛ اگر چنین کنید، خداوند کسانى را که ایمان آورده‏اند و کسانى را که علم به آنان داده شده درجات عظیمى مى‏بخشد؛ و خداوند به آنچه انجام مى‏دهید آگاه است!

 79 ) المجادلة ، آیه 12 * « یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذَا نَاجَیْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیْ نَجْوَاکُمْ صَدَقَةً ذَلِکَ خَیْرٌ لَّکُمْ وَأَطْهَرُ فَإِن لَّمْ تَجِدُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِیمٌ » *اى کسانى که ایمان آورده‏اید! هنگامى که مى‏خواهید با رسول خدا نجوا کنید (و سخنان درگوشى بگویید)، قبل از آن صدقه‏اى (در راه خدا) بدهید؛ این براى شما بهتر و پاکیزه‏تر است و اگر توانایى نداشته باشید، خداوند غفور و رحیم است!

 80 )  الحشر ، آیه 18 * « یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَلْتَنظُرْ نَفْسٌ مَّا قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبِیرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ » *اى کسانى که ایمان آورده‏اید از (مخالفت) خدا بپرهیزید؛ و هر کس باید بنگرد تا براى فردایش چه چیز از پیش فرستاده؛ و از خدا بپرهیزید که خداوند از آنچه انجام مى‏دهید آگاه است!

یَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ ها درقرآن(3)

 41) المائدة ، آیه 95و**«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ لاَ تَقْتُلُواْ الصَّیْدَ وَأَنتُمْ حُرُمٌ وَمَن قَتَلَهُ مِنکُم مُّتَعَمِّدًا فَجَزَاء مِّثْلُ مَا قَتَلَ مِنَ النَّعَمِ یَحْکُمُ بِهِ ذَوَا عَدْلٍ مِّنکُمْ هَدْیًا بَالِغَ الْکَعْبَةِ أَوْ کَفَّارَةٌ طَعَامُ مَسَاکِینَ أَو عَدْلُ ذَلِکَ صِیَامًا لِّیَذُوقَ وَبَالَ أَمْرِهِ عَفَا اللّهُ عَمَّا سَلَف وَمَنْ عَادَ فَیَنتَقِمُ اللّهُ مِنْهُ وَاللّهُ عَزِیزٌ ذُو انْتِقَامٍ»اى کسانى که ایمان آورده‏اید! در حال احرام، شکار نکنید، و هر کس از شما عمداً آن را به قتل برساند، باید کفاره‏اى معادل آن از چهارپایان بدهد؛ کفاره‏اى که دو نفر عادل از شما، معادل بودن آن را تصدیق کنند؛ و به صورت قربانى به (حریم) کعبه برسد؛ یا (به جاى قربانى،) اطعام مستمندان کند؛ یا معادل آن، روزه بگیرد، تا کیفر کار خود را بچشد. خداوند گذشته را عفو کرده، ولى هر کس تکرار کند، خدا از او انتقام مى‏گیرد؛ و خداوند، توانا و صاحب انتقام است.

 42) المائدة ،آیه 101.**«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ لاَ تَسْأَلُواْ عَنْ أَشْیَاء إِن تُبْدَ لَکُمْ تَسُؤْکُمْ وَإِن تَسْأَلُواْ عَنْهَا حِینَ یُنَزَّلُ الْقُرْآنُ تُبْدَ لَکُمْ عَفَا اللّهُ عَنْهَا وَاللّهُ غَفُورٌ حَلِیمٌ»*اى کسانى که ایمان آورده‏اید! از چیزهایى نپرسید که اگر براى شما آشکار گردد، شما را ناراحت مى‏کند! و اگر به هنگام نزول قرآن، از آنها سؤال کنید، براى شما آشکار مى‏شود؛ خداوند آنها را بخشیده (و نادیده گرفته) است. و خداوند، آمرزنده و بردبار است.

 43) المائدة، آیه 105 .**«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ عَلَیْکُمْ أَنفُسَکُمْ لاَ یَضُرُّکُم مَّن ضَلَّ إِذَا اهْتَدَیْتُمْ إِلَى اللّهِ مَرْجِعُکُمْ جَمِیعًا فَیُنَبِّئُکُم بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ»*اى کسانى که ایمان آورده‏اید! مراقب خود باشید! اگر شما هدایت یافته‏اید، گمراهى کسانى که گمراه شده‏اند، به شما زیانى نمى‏رساند. بازگشت همه شما به سوى خداست؛ و شما را از آنچه عمل مى‏کردید، آگاه مى‏سازد.

 44) المائدة، آیه 106.**«یِا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ شَهَادَةُ بَیْنِکُمْ إِذَا حَضَرَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ حِینَ الْوَصِیَّةِ اثْنَانِ ذَوَا عَدْلٍ مِّنکُمْ أَوْ آخَرَانِ مِنْ غَیْرِکُمْ إِنْ أَنتُمْ ضَرَبْتُمْ فِی الأَرْضِ فَأَصَابَتْکُم مُّصِیبَةُ الْمَوْتِ تَحْبِسُونَهُمَا مِن بَعْدِ الصَّلاَةِ فَیُقْسِمَانِ بِاللّهِ إِنِ ارْتَبْتُمْ لاَ نَشْتَرِی بِهِ ثَمَنًا وَلَوْ کَانَ ذَا قُرْبَى وَلاَ نَکْتُمُ شَهَادَةَ اللّهِ إِنَّا إِذًا لَّمِنَ الآثِمِینَ»*اى کسانى که ایمان آورده‏اید! هنگامى که مرگ یکى از شما فرا رسد، در موقع وصیت باید از میان شما، دو نفر عادل را به شهادت بطلبد؛ یا اگر مسافرت کردید، و مصیبت مرگ شما فرا رسید، (و در آن جا مسلمانى نیافتید،) دو نفر از غیر خودتان را به گواهى بطلبید، و اگر به هنگام اداى شهادت، در صدق آنها شک کردید، آنها را بعد از نماز نگاه مى‏دارید تا سوگند یاد کنند که: «ما حاضر نیستیم حق را به چیزى بفروشیم، هر چند در مورد خویشاوندان ما باشد! و شهادت الهى را کتمان نمى‏کنیم، که از گناهکاران خواهیم بود!»

 45) الأنفال ، آیه 15.**«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ إِذَا لَقِیتُمُ الَّذِینَ کَفَرُواْ زَحْفاً فَلاَ تُوَلُّوهُمُ الأَدْبَارَ»اى کسانى که ایمان آورده‏اید! هنگامى که با انبوه کافران در میدان نبرد روبه‏رو شوید، به آنها پشت نکنید (و فرار ننمایید)!

46) الأنفال، آیه 20.**«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ أَطِیعُواْ اللّهَ وَرَسُولَهُ وَلاَ تَوَلَّوْا عَنْهُ وَأَنتُمْ تَسْمَعُونَ»اى کسانى که ایمان آورده‏اید! خدا و پیامبرش را اطاعت کنید؛ و سرپیچى ننمایید در حالى که (سخنان او را) مى‏شنوید!

 47) الأنفال ، آیه 24>**«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ اسْتَجِیبُواْ لِلّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکُم لِمَا یُحْیِیکُمْ وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ وَأَنَّهُ إِلَیْهِ تُحْشَرُونَ»*اى کسانى که ایمان آورده‏اید! دعوت خدا و پیامبر را اجابت کنید هنگامى که شما را به سوى چیزى مى‏خواند که شما را حیات مى‏بخشد! و بدانید خداوند میان انسان و قلب او حایل مى‏شود، و همه شما (در قیامت) نزد او گردآورى مى‏شوید!

 48) الأنفال، آیه27.«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ لاَ تَخُونُواْ اللّهَ وَالرَّسُولَ وَتَخُونُواْ أَمَانَاتِکُمْ وَأَنتُمْ تَعْلَمُونَ»*اى کسانى که ایمان آورده‏اید! به خدا و پیامبر خیانت نکنید! و (نیز) در امانات خود خیانت روا مدارید، در حالى که میدانید (این کار، گناه بزرگى است)!

 49)الأنفال،آیه 29.**«یِا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ إَن تَتَّقُواْ اللّهَ یَجْعَل لَّکُمْ فُرْقَاناً وَیُکَفِّرْ عَنکُمْ سَیِّئَاتِکُمْ وَیَغْفِرْ لَکُمْ وَاللّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِیمِ»*اى کسانى که ایمان آورده‏اید! اگر از (مخالفت فرمان) خدا بپرهیزید، براى شما وسیله‏اى جهت جدا ساختن حق از باطل قرارمى‏دهد؛ (روشن‏بینى خاصّى که در پرتو آن، حق را از باطل خواهید شناخت؛) و گناهانتان را مى‏پوشاند؛ و شما را مى‏زمرزد؛ و خداوند صاحب فضل و بخشش عظیم است!

 50) الأنفال ،ایه 45**«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ إِذَا لَقِیتُمْ فِئَةً فَاثْبُتُواْ وَاذْکُرُواْ اللّهَ کَثِیرًا لَّعَلَّکُمْ تُفْلَحُونَ»*اى کسانى که ایمان آورده‏اید! هنگامى که (در میدان نبرد) با گروهى رو به رو مى‏شوید، ثابت قدم باشید! و خدا را فراوان یاد کنید، تا رستگار شوید!

 51) التوبة، آیه 23**«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ لاَ تَتَّخِذُواْ آبَاءکُمْ وَإِخْوَانَکُمْ أَوْلِیَاء إَنِ اسْتَحَبُّواْ الْکُفْرَ عَلَى الإِیمَانِ وَمَن یَتَوَلَّهُم مِّنکُمْ فَأُوْلَئِکَ هُمُ الظَّالِمُونَ»*اى کسانى که ایمان آورده‏اید! هرگاه پدران و برادران شما، کفر را بر ایمان ترجیح دهند، آنها را ولىّ (و یار و یاور و تکیه‏گاه) خود قرار ندهید! و کسانى از شما که آنان را ولىّ خود قرار دهند، ستمگرند!

 52 ) التوبة، آیه 28*«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ إِنَّمَا الْمُشْرِکُونَ نَجَسٌ فَلاَ یَقْرَبُواْ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ بَعْدَ عَامِهِمْ هَذَا وَإِنْ خِفْتُمْ عَیْلَةً فَسَوْفَ یُغْنِیکُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ إِن شَاء إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ حَکِیمٌ»*اى کسانى که ایمان آورده‏اید! مشرکان ناپاکند؛ پس نباید بعد از امسال، نزدیک مسجد الحرام شوند! و اگر از فقر مى‏ترسید، خداوند هرگاه بخواهد، شما را به کرمش بى‏نیاز مى‏سازد؛ (و از راه دیگر جبران مى‏کند؛) خداوند دانا و حکیم است.

 53 ) التوبة ،آیه 34*«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ إِنَّ کَثِیرًا مِّنَ الأَحْبَارِ وَالرُّهْبَانِ لَیَأْکُلُونَ أَمْوَالَ النَّاسِ بِالْبَاطِلِ وَیَصُدُّونَ عَن سَبِیلِ اللّهِ وَالَّذِینَ یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَالْفِضَّةَ وَلاَ یُنفِقُونَهَا فِی سَبِیلِ اللّهِ فَبَشِّرْهُم بِعَذَابٍ أَلِیمٍ»*اى کسانى که ایمان آورده‏اید! بسیارى از دانشمندان (اهل کتاب) و راهبان، اموال مردم را بباطل مى‏خورند، و (آنان را) از راه خدا بازمى‏دارند! و کسانى که طلا و نقره را گنجینه (و ذخیره و پنهان) مى‏سازند، و در راه خدا انفاق نمى‏کنند، به مجازات دردناکى بشارت ده!

 54) التوبة ، آیه 38 * «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ مَا لَکُمْ إِذَا قِیلَ لَکُمُ انفِرُواْ فِی سَبِیلِ اللّهِ اثَّاقَلْتُمْ إِلَى الأَرْضِ أَرَضِیتُم بِالْحَیَاةِ الدُّنْیَا مِنَ الآخِرَةِ فَمَا مَتَاعُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا فِی الآخِرَةِ إِلاَّ قَلِیلٌ» *اى کسانى که ایمان آورده‏اید! چرا هنگامى که به شما گفته مى‏شود: «به سوى جهاد در راه خدا حرکت کنید!» بر زمین سنگینى مى‏کنید (و سستى به خرج مى‏دهید)؟! آیا به زندگى دنیا به جاى آخرت راضى شده‏اید؟! با اینکه متاع زندگى دنیا، در برابر آخرت، جز اندکى نیست!

 55 ) التوبة ، آیه 119 *« یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ اتَّقُواْ اللّهَ وَکُونُواْ مَعَ الصَّادِقِینَ »* اى کسانى که ایمان آورده‏اید! از (مخالفت فرمان) خدا بپرهیزید، و با صادقان باشید!

 56 ) التوبة ، آیه 123 * « یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ قَاتِلُواْ الَّذِینَ یَلُونَکُم مِّنَ الْکُفَّارِ وَلْیَجِدُواْ فِیکُمْ غِلْظَةً وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقِینَ » * اى کسانى که ایمان آورده‏اید! با کافرانى که به شما نزدیکترند، پیکار کنید! (و دشمن دورتر، شما را از دشمنان نزدیک غافل نکند!) آنها باید در شما شدّت و خشونت (و قدرت) احساس کنند؛ و بدانید خداوند با پرهیزگاران است

 57 ) الحج ، آیه 77 * « یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا ارْکَعُوا وَاسْجُدُوا وَاعْبُدُوا رَبَّکُمْ وَافْعَلُوا الْخَیْرَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ » *اى کسانى که ایمان آورده‏اید! رکوع کنید، و سجود بجا آورید، و پروردگارتان را عبادت کنید، و کار نیک انجام دهید، شاید رستگار شوید!

 58 ) النور ، آیه 21 * «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ وَمَن یَتَّبِعْ خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ فَإِنَّهُ یَأْمُرُ بِالْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ وَلَوْلَا فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ مَا زَکَا مِنکُم مِّنْ أَحَدٍ أَبَدًا وَلَکِنَّ اللَّهَ یُزَکِّی مَن یَشَاءُ وَاللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ * ى کسانى که ایمان آورده‏اید! از گامهاى شیطان پیروى نکنید! هر کس پیرو شیطان شود (گمراهش مى‏سازد، زیرا) او به فحشا و منکر فرمان مى‏دهد! و اگر فضل و رحمت الهى بر شما نبود، هرگز احدى از شما پاک نمى‏شد؛ ولى خداوند هر که را بخواهد تزکیه مى‏کند، و خدا شنوا و داناست!

 59 ) النور ، آیه 27  * « یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تَدْخُلُوا بُیُوتًا غَیْرَ بُیُوتِکُمْ حَتَّى تَسْتَأْنِسُوا وَتُسَلِّمُوا عَلَى أَهْلِهَا ذَلِکُمْ خَیْرٌ لَّکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ »*اى کسانى که ایمان آورده‏اید! در خانه‏هایى غیر از خانه خود وارد نشوید تا اجازه بگیرید و بر اهل آن خانه سلام کنید؛ این براى شما بهتر است؛ شاید متذکّر شوید!

 60 ) النور، آیه 58 * « یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لِیَسْتَأْذِنکُمُ الَّذِینَ مَلَکَتْ أَیْمَانُکُمْ وَالَّذِینَ لَمْ یَبْلُغُوا الْحُلُمَ مِنکُمْ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ مِن قَبْلِ صَلَاةِ الْفَجْرِ وَحِینَ تَضَعُونَ ثِیَابَکُم مِّنَ الظَّهِیرَةِ وَمِن بَعْدِ صَلَاةِ الْعِشَاءِ ثَلَاثُ عَوْرَاتٍ لَّکُمْ لَیْسَ عَلَیْکُمْ وَلَا عَلَیْهِمْ جُنَاحٌ بَعْدَهُنَّ طَوَّافُونَ عَلَیْکُم بَعْضُکُمْ عَلَى بَعْضٍ کَذَلِکَ یُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمُ الْآیَاتِ وَاللَّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ * اى کسانى که ایمان آورده‏اید! بردگان شما، و همچنین کودکانتان که به حدّ بلوغ نرسیده‏اند، در سه وقت باید از شما اجازه بگیرند: پیش از نماز صبح، و نیمروز هنگامى که لباسهاى (معمولى) خود را بیرون مى‏آورید، و بعد از نماز عشا؛ این سه وقت خصوصى براى شماست؛ امّا بعد از این سه وقت، گناهى بر شما و بر آنان نیست (که بدون اذن وارد شوند) و بر گرد یکدیگر بگردید (و با صفا و صمیمیّت به یکدیگر خدمت نمایید). این گونه خداوند آیات را براى شما بیان مى‏کند، و خداوند دانا و حکیم است!

یَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ ها درقرآن(2)

21 )النساء، آیه43. «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ لاَ تَقْرَبُواْ الصَّلاَةَ وَأَنتُمْ سُکَارَى حَتَّىَ تَعْلَمُواْ مَا تَقُولُونَ وَلاَ جُنُبًا إِلاَّ عَابِرِی سَبِیلٍ حَتَّىَ تَغْتَسِلُواْ وَإِن کُنتُم مَّرْضَى أَوْ عَلَى سَفَرٍ أَوْ جَاء أَحَدٌ مِّنکُم مِّن الْغَآئِطِ أَوْ لاَمَسْتُمُ النِّسَاء فَلَمْ تَجِدُواْ مَاء فَتَیَمَّمُواْ صَعِیدًا طَیِّبًا فَامْسَحُواْ بِوُجُوهِکُمْ وَأَیْدِیکُمْ إِنَّ اللّهَ کَانَ عَفُوًّا غَفُورًا»  اى کسانى که ایمان آورده‏اید! در حال مستى به نماز نزدیک نشوید، تا بدانید چه مى‏گویید! و همچنین هنگامى که جنب هستید -مگر اینکه مسافر باشید- تا غسل کنید. و اگر بیمارید، یا مسافر، و یا «قضاى حاجت» کرده‏اید، و یا با زنان آمیزش جنسى داشته‏اید، و در این حال، آب (براى وضو یا غسل) نیافتید، با خاک پاکى تیمّم کنید! (به این طریق که) صورتها و دستهایتان را با آن مسح نمایید. خداوند، بخشنده و آمرزنده است.

 22) النساء،آیه 47**  «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ أُوتُواْ الْکِتَابَ آمِنُواْ بِمَا نَزَّلْنَا مُصَدِّقًا لِّمَا مَعَکُم مِّن قَبْلِ أَن نَّطْمِسَ وُجُوهًا فَنَرُدَّهَا عَلَى أَدْبَارِهَا أَوْ نَلْعَنَهُمْ کَمَا لَعَنَّا أَصْحَابَ السَّبْتِ وَکَانَ أَمْرُ اللّهِ مَفْعُولاً»

اى کسانى که کتاب (خدا) به شما داده شده! به آنچه (بر پیامبر خود) نازل کردیم -و هماهنگ با نشانه‏هایى است که با شماست- ایمان بیاورید، پیش از آنکه صورتهایى را محو کنیم، سپس به پشت سر بازگردانیم، یا آنها را از رحمت خود دور سازیم، همان گونه که «اصحاب سبت» [= گروهى از تبهکاران بنى اسرائیل‏] را دور ساختیم؛ و فرمان خدا، در هر حال انجام شدنى است!

 23 )النساء،آیه59**« یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ أَطِیعُواْ اللّهَ وَأَطِیعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِی الأَمْرِ مِنکُمْ فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللّهِ وَالرَّسُولِ إِن کُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْیَوْمِ الآخِرِ ذَلِکَ خَیْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِیلاً)*اى کسانى که ایمان آورده‏اید! اطاعت کنید خدا را! و اطاعت کنید پیامبر خدا و اولو الأمر [= اوصیاى پیامبر] را! و هرگاه در چیزى نزاع داشتید، آن را به خدا و پیامبر بازگردانید (و از آنها داورى بطلبید) اگر به خدا و روز رستاخیز ایمان دارید! این (کار) براى شما بهتر، و عاقبت و پایانش نیکوتر است.

 24 ) النساء،آیه71**«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ خُذُواْ حِذْرَکُمْ فَانفِرُواْ ثُبَاتٍ أَوِ انفِرُواْ جَمِیعًا»*اى کسانى که ایمان آورده‏اید! آمادگى خود را (در برابر دشمن) حفظ کنید و در دسته‏هاى متعدّد، یا بصورت دسته واحد، (طبق شرایط هر زمان و هر مکان،) به سوى دشمن حرکت نمایید!

 25)النساء،آیه 94.**«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ إِذَا ضَرَبْتُمْ فِی سَبِیلِ اللّهِ فَتَبَیَّنُواْ وَلاَ تَقُولُواْ لِمَنْ أَلْقَى إِلَیْکُمُ السَّلاَمَ لَسْتَ مُؤْمِنًا تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا فَعِندَ اللّهِ مَغَانِمُ کَثِیرَةٌ کَذَلِکَ کُنتُم مِّن قَبْلُ فَمَنَّ اللّهُ عَلَیْکُمْ فَتَبَیَّنُواْ إِنَّ اللّهَ کَانَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِیرًا

اى کسانى که ایمان آورده‏اید! هنگامى که در راه خدا گام مى‏زنید (و به سفرى براى جهاد مى‏روید)، تحقیق کنید! و بخاطر اینکه سرمایه ناپایدار دنیا (و غنایمى) به دست آورید، به کسى که اظهار صلح و اسلام مى‏کند نگویید: «مسلمان نیستى» زیرا غنیمتهاى فراوانى (براى شما) نزد خداست. شما قبلاً چنین بودید؛ و خداوند بر شما منّت نهاد (و هدایت شدید). پس، (بشکرانه این نعمت بزرگ،) تحقیق کنید! خداوند به آنچه انجام مى‏دهید آگاه است.

 26 ) النساء،آیه 135**«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ کُونُواْ قَوَّامِینَ بِالْقِسْطِ شُهَدَاء لِلّهِ وَلَوْ عَلَى أَنفُسِکُمْ أَوِ الْوَالِدَیْنِ وَالأَقْرَبِینَ إِن یَکُنْ غَنِیًّا أَوْ فَقَیرًا فَاللّهُ أَوْلَى بِهِمَا فَلاَ تَتَّبِعُواْ الْهَوَى أَن تَعْدِلُواْ وَإِن تَلْوُواْ أَوْ تُعْرِضُواْ فَإِنَّ اللّهَ کَانَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِیرًا»

اى کسانى که ایمان آورده‏اید! کاملاً قیام به عدالت کنید! براى خدا شهادت دهید، اگر چه (این گواهى) به زیان خود شما، یا پدر و مادر و نزدیکان شما بوده باشد! (چرا که) اگر آنها غنىّ یا فقیر باشند، خداوند سزاوارتر است که از آنان حمایت کند. بنابراین، از هوى و هوس پیروى نکنید؛ که از حق، منحرف خواهید شد! و اگر حق را تحریف کنید، و یا از اظهار آن، اعراض نمایید، خداوند به آنچه انجام مى‏دهید، آگاه است.

 27 ) النساء،آیه 136**«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ آمِنُواْ بِاللّهِ وَرَسُولِهِ وَالْکِتَابِ الَّذِی نَزَّلَ عَلَى رَسُولِهِ وَالْکِتَابِ الَّذِیَ أَنزَلَ مِن قَبْلُ وَمَن یَکْفُرْ بِاللّهِ وَمَلاَئِکَتِهِ وَکُتُبِهِ وَرُسُلِهِ وَالْیَوْمِ الآخِرِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاَلاً بَعِیدًا»اى کسانى که ایمان آورده‏اید! به خدا و پیامبرش، و کتابى که بر او نازل کرده، و کتب (آسمانى) که پیش از این فرستاده است، ایمان (واقعى) بیاورید کسى که خدا و فرشتگان او و کتابها و پیامبرانش و روز واپسین را انکار کند، در گمراهى دور و درازى افتاده است.

 28 ) النساء،آیه 144  «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ لاَ تَتَّخِذُواْ الْکَافِرِینَ أَوْلِیَاء مِن دُونِ الْمُؤْمِنِینَ أَتُرِیدُونَ أَن تَجْعَلُواْ لِلّهِ عَلَیْکُمْ سُلْطَانًا مُّبِینًا»  اى کسانى که ایمان آورده‏اید! غیر از مؤمنان، کافران را ولّى و تکیه‏گاه خود قرار ندهید! آیا مى‏خواهید (با این عمل،) دلیل آشکارى بر ضدّ خود در پیشگاه خدا قرار دهید؟!

 29 )المائدة، آیه 1.«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ أَوْفُواْ بِالْعُقُودِ أُحِلَّتْ لَکُم بَهِیمَةُ الأَنْعَامِ إِلاَّ مَا یُتْلَى عَلَیْکُمْ غَیْرَ مُحِلِّی الصَّیْدِ وَأَنتُمْ حُرُمٌ إِنَّ اللّهَ یَحْکُمُ مَا یُرِیدُ»اى کسانى که ایمان آورده‏اید! به پیمانها (و قراردادها) وفا کنید! چهارپایان (و جنین آنها) براى شما حلال شده است؛ مگر آنچه بر شما خوانده مى‏شود (و استثنا خواهد شد). و به هنگام احرام، صید را حلال نشمرید! خداوند هر چه بخواهد (و مصلحت باشد) حکم مى‏کند.

 30)المائدة،آیه2  .«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ لاَ تُحِلُّواْ شَعَآئِرَ اللّهِ وَلاَ الشَّهْرَ الْحَرَامَ وَلاَ الْهَدْیَ وَلاَ الْقَلآئِدَ وَلا آمِّینَ الْبَیْتَ الْحَرَامَ یَبْتَغُونَ فَضْلاً مِّن رَّبِّهِمْ وَرِضْوَانًا وَإِذَا حَلَلْتُمْ فَاصْطَادُواْ وَلاَ یَجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ أَن صَدُّوکُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ أَن تَعْتَدُواْ وَتَعَاوَنُواْ عَلَى الْبرِّ وَالتَّقْوَى وَلاَ تَعَاوَنُواْ عَلَى الإِثْمِ وَالْعُدْوَانِ وَاتَّقُواْ اللّهَ إِنَّ اللّهَ شَدِیدُ الْعِقَابِ»اى کسانى که ایمان آورده‏اید! شعائر و حدود الهى (و مراسم حج را محترم بشمرید! و مخالفت با آنها) را حلال ندانید! و نه ماه حرام را، و نه قربانیهاى بى‏نشان و نشاندار را، و نه آنها را که به قصد خانه خدا براى به دست آوردن فضل پروردگار و خشنودى او مى‏آیند! اما هنگامى که از احرام بیرون آمدید، صیدکردن براى شما مانعى ندارد. و خصومت با جمعیّتى که شما را از آمدن به مسجد الحرام (در سال حدیبیه) بازداشتند، نباید شما را وادار به تعدّى و تجاوز کند! و (همواره) در راه نیکى و پرهیزگارى با هم تعاون کنید! و (هرگز) در راه گناه و تعدّى همکارى ننمایید! و از (مخالفت فرمان) خدا بپرهیزید که مجازات خدا شدید است!

31) المائدة،آیه6«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ إِذَا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ فاغْسِلُواْ وُجُوهَکُمْ وَأَیْدِیَکُمْ إِلَى الْمَرَافِقِ وَامْسَحُواْ بِرُؤُوسِکُمْ وَأَرْجُلَکُمْ إِلَى الْکَعْبَینِ وَإِن کُنتُمْ جُنُبًا فَاطَّهَّرُواْ وَإِن کُنتُم مَّرْضَى أَوْ عَلَى سَفَرٍ أَوْ جَاء أَحَدٌ مَّنکُم مِّنَ الْغَائِطِ أَوْ لاَمَسْتُمُ النِّسَاء فَلَمْ تَجِدُواْ مَاء فَتَیَمَّمُواْ صَعِیدًا طَیِّبًا فَامْسَحُواْ بِوُجُوهِکُمْ وَأَیْدِیکُم مِّنْهُ مَا یُرِیدُ اللّهُ لِیَجْعَلَ عَلَیْکُم مِّنْ حَرَجٍ وَلَکِن یُرِیدُ لِیُطَهَّرَکُمْ وَلِیُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکُمْ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ» اى کسانى که ایمان آورده‏اید! هنگامى که به نماز مى‏ایستید، صورت و دستها را تا آرنج بشویید! و سر و پاها را تا مفصل [= برآمدگى پشت پا] مسح کنید! و اگر جنب باشید، خود را بشویید (و غسل کنید)! و اگر بیمار یا مسافر باشید، یا یکى از شما از محل پستى آمده [= قضاى حاجت کرده‏]، یا با آنان تماس گرفته (و آمیزش جنسى کرده‏اید)، و آب (براى غسل یا وضو) نیابید، با خاک پاکى تیمم کنید! و از آن، بر صورت [= پیشانى‏] و دستها بکشید! خداوند نمى‏خواهد مشکلى براى شما ایجاد کند؛ بلکه مى‏خواهد شما را پاک سازد و نعمتش را بر شما تمام نماید؛ شاید شکر او را بجا آورید!

 32)المائدة،آیه8**«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ کُونُواْ قَوَّامِینَ لِلّهِ شُهَدَاء بِالْقِسْطِ وَلاَ یَجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَى أَلاَّ تَعْدِلُواْ اعْدِلُواْ هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى وَاتَّقُواْ اللّهَ إِنَّ اللّهَ خَبِیرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ»*اى کسانى که ایمان آورده‏اید! همواره براى خدا قیام کنید، و از روى عدالت،گواهى دهید! دشمنى با جمعیّتى، شما را به گناه و ترک عدالت نکشاند! عدالت کنید، که به پرهیزگارى نزدیکتر است! و از (معصیت) خدا بپرهیزید، که از آنچه انجام مى‏دهید، با خبر است!

 33)المائدة، آیه 11.**«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ اذْکُرُواْ نِعْمَتَ اللّهِ عَلَیْکُمْ إِذْ هَمَّ قَوْمٌ أَن یَبْسُطُواْ إِلَیْکُمْ أَیْدِیَهُمْ فَکَفَّ أَیْدِیَهُمْ عَنکُمْ وَاتَّقُواْ اللّهَ وَعَلَى اللّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ»اى کسانى که ایمان آورده‏اید! نعمتى را که خدا به شما بخشید، به یاد آورید؛ آن زمان که جمعى (از دشمنان)، قصد داشتند دست به سوى شما دراز کنند (و شما را از میان بردارند)، اما خدا دست آنها را از شما باز داشت! از خدا بپرهیزید! و مؤمنان باید تنها بر خدا توکّل کنند!

 34) المائدة،آیه35.**«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ اتَّقُواْ اللّهَ وَابْتَغُواْ إِلَیهِ الْوَسِیلَةَ وَجَاهِدُواْ فِی سَبِیلِهِ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ»*اى کسانى که ایمان آورده‏اید! از (مخالفت فرمان) خدا بپرهیزید! و وسیله‏اى براى تقرب به او بجوئید! و در راه او جهاد کنید، باشد که رستگار شوید!

 35) المائدة،آیه 51.**«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ لاَ تَتَّخِذُواْ الْیَهُودَ وَالنَّصَارَى أَوْلِیَاء بَعْضُهُمْ أَوْلِیَاء بَعْضٍ وَمَن یَتَوَلَّهُم مِّنکُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اللّهَ لاَ یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ»*اى کسانى که ایمان آورده‏اید! یهود و نصارى را ولّى (و دوست و تکیه‏گاه خود،) انتخاب نکنید! آنها اولیاى یکدیگرند؛ و کسانى که از شما با آنان دوستى کنند، از آنها هستند؛ خداوند، جمعیّت ستمکار را هدایت نمى‏کند.

 36) المائدة،آیه 54.**«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ مَن یَرْتَدَّ مِنکُمْ عَن دِینِهِ فَسَوْفَ یَأْتِی اللّهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَیُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْکَافِرِینَ یُجَاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَلاَ یَخَافُونَ لَوْمَةَ لآئِمٍ ذَلِکَ فَضْلُ اللّهِ یُؤْتِیهِ مَن یَشَاء وَاللّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ»

اى کسانى که ایمان آورده‏اید! هر کس از شما، از آیین خود بازگردد، (به خدا زیانى نمى‏رساند؛ خداوند جمعیّتى را مى‏آورد که آنها را دوست دارد و آنان (نیز) او را دوست دارند، در برابر مؤمنان متواضع، و در برابر کافران سرسخت و نیرومندند؛ آنها در راه خدا جهاد مى‏کنند، و از سرزنش هیچ ملامتگرى هراسى ندارند. این، فضل خداست که به هر کس بخواهد (و شایسته ببیند) مى‏دهد؛ و (فضل) خدا وسیع، و خداوند داناست.

 37) المائدة،آیه 57.**«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ لاَ تَتَّخِذُواْ الَّذِینَ اتَّخَذُواْ دِینَکُمْ هُزُوًا وَلَعِبًا مِّنَ الَّذِینَ أُوتُواْ الْکِتَابَ مِن قَبْلِکُمْ وَالْکُفَّارَ أَوْلِیَاء وَاتَّقُواْ اللّهَ إِن کُنتُم مُّؤْمِنِینَ »اى کسانى که ایمان آورده‏اید! افرادى که آیین شما را به باد استهزاء و بازى مى‏گیرند -از اهل کتاب و مشرکان- ولىّ خود انتخاب نکنید و از خدا بپرهیزید اگر ایمان دارید!

 38) المائدة،آیه 87.**«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ لاَ تُحَرِّمُواْ طَیِّبَاتِ مَا أَحَلَّ اللّهُ لَکُمْ وَلاَ تَعْتَدُواْ إِنَّ اللّهَ لاَ یُحِبُّ الْمُعْتَدِینَ«

اى کسانى که ایمان آورده‏اید! چیزهاى پاکیزه را که خداوند براى شما حلال کرده است، حرام نکنید! و از حدّ، تجاوز ننمایید! زیرا خداوند متجاوزان را دوست نمى‏دارد.

 39) المائدة،آیه 90.**«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ إِنَّمَا الْخَمْرُ وَالْمَیْسِرُ وَالأَنصَابُ وَالأَزْلاَمُ رِجْسٌ مِّنْ عَمَلِ الشَّیْطَانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ»اى کسانى که ایمان آورده‏اید! شراب و قمار و بتها و ازلام [= نوعى بخت‏آزمایى ]، پلید و از عمل شیطان است، از آنها دورى کنید تا رستگار شوید!

 40)المائدة، آیه 94.**«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ لَیَبْلُوَنَّکُمُ اللّهُ بِشَیْءٍ مِّنَ الصَّیْدِ تَنَالُهُ أَیْدِیکُمْ وَرِمَاحُکُمْ لِیَعْلَمَ اللّهُ مَن یَخَافُهُ بِالْغَیْبِ فَمَنِ اعْتَدَى بَعْدَ ذَلِکَ فَلَهُ عَذَابٌ أَلِیمٌ»*اى کسانى که ایمان آورده‏اید! خداوند شما را به چیزى از شکار که (به نزدیکى شما مى‏آید، بطورى که) دستها و نیزه‏هایتان به آن مى‏رسد، مى‏آزماید؛ تا معلوم شود چه کسى باایمان به غیب، از خدا مى‏ترسد؛ و هر کس بعد از آن تجاوز کند، مجازات دردناکى خواهد داشت.

یَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ ها درقرآن)1(

1) سوره  بقرة آیه  104« یَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ لاَ تَقُولُواْ رَاعِنَا وَقُولُواْ انظُرْنَا وَاسْمَعُوا ْوَلِلكَافِرِينَ عَذَابٌ أَلِيمٌ »

ای کسانی که ايمان آورده ايد ، مگوييد راعنا بگوييد انظرنا و گوش فرا داريد که برای کافران عذابی است دردآور

2) –البقرة،آیه153 «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ اسْتَعِینُواْ بِالصَّبْرِ وَالصَّلاَةِ إِنَّ اللّهَ مَعَ الصَّابِرِینَ»

اى افرادى که ایمان آورده‏اید! از صبر (و استقامت) و نماز، کمک بگیرید! (زیرا) خداوند با صابران است.

3) سوره البقرة آیه 172 يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْكُلُواْ مِن طَيِّبَاتِ مَا رَزَقْنَاكُمْ وَاشْكُرُواْ لِلّهِ إِن كُنتُمْ إِيَّاهُ تَعْبُدُونَ
هان اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! از نعمتهاى پاكيزه‏اى كه روزى شما ساخته‏ايم، بخوريد و سپاس خدا را بگزاريد؛ اگر تنها او را مى‏پرستيد.
4) سوره البقرة آیه 178« يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْكُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِصَاصُ فِي الْقَتْلَى الْحُرُّ بِالْحُرِّ وَالْعَبْدُ بِالْعَبْدِ وَالأُنثَى بِالأُنثَى فَمَنْ عُفِيَ لَهُ مِنْ أَخِيهِ شَيْءٌ فَاتِّبَاعٌ بِالْمَعْرُوفِ وَأَدَاء إِلَيْهِ بِإِحْسَانٍ ذَلِكَ تَخْفِيفٌ مِّن رَّبِّكُمْ وَرَحْمَةٌ فَمَنِ اعْتَدَى بَعْدَ ذَلِكَ فَلَهُ عَذَابٌ أَلِيمٌ»

اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد قصاص (جناياتى كه واقع ميشود) بر شما واجب است آزاد در مقابل آزاد و برده در مقابل برده و زن در مقابل زن پس اگر صاحب خون از برادرش (قاتل) بگذرد قاتل بايد كه احسان او را بخوبى تلافى كند و خونبهايى كه بدهكار است به طرز خوبى بپردازد، اين خود تخفيفى است از ناحيه پروردگارتان و هم رحمتى است پس اگر كسى بعد از عفو كردن دبه در آورد و از قاتل قصاص بگيرد عذابى دردناك دارد 

5) سوره البقرة آیه 183« يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْكُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيَامُ كَمَا كُتِبَ عَلَى الَّذِينَ مِن قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ »

اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد روزه بر شما واجب شده همانطور كه بر اقوام قبل از شما واجب شده بود شايد با تقوا شويد. 

6) ( سوره البقرةآيه208)« يَاأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ ادْخُلُواْ فِي السِّلْمِ كَآفَّةً وَلاَتَتَّبِعُواْ خُطُوَاتِ الشَّيْطَانِ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّمُّبِينٌ » اى كسانى كهايمان آورده‏ايدهمگى در صلح و آشتى درآييد! و از گامهاى شيطان‏، پيروىنكنيد؛ كه او دشمن آشكار شماست‏

سوره البقرةآيه254)« يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ أَنفِقُواْ مِمَّا رَزَقْنَاكُم مِّنقَبْلِ أَن يَأْتِيَ يَوْمٌ لاَّ بَيْعٌ فِيهِ وَلاَ خُلَّةٌ وَلاَ شَفَاعَةٌوَالْكَافِرُونَ هُمُ الظَّالِمُونَ »اى كسانى كهايمان آورده‏ايد! از آنچه به شما روزى داده‏ايم‏، انفاق كنيد! پيش از آنكهروزى فرا رسد كه در آن‏، نه خريد و فروش است [تا بتوانيد سعادت و نجات از كيفر رابراى خود خريدارى كنيد]، و نه دوستى [و رفاقتهاى مادى سودى دارد]، و نه شفاعت‏؛ زيرا شما شايسته شفاعت نخواهيد بود.] و كافران‏، خود ستمگرند؛ [هم به خودشان ستممى‏كنند، هم به ديگران‏.

8) سوره البقرةآيه  264 «  يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ لاَ تُبْطِلُواْ صَدَقَاتِكُمبِالْمَنِّ وَالأذَى كَالَّذِي يُنفِقُ مَالَهُ رِئَاء النَّاسِ وَلاَ يُؤْمِنُبِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ صَفْوَانٍ عَلَيْهِ تُرَابٌفَأَصَابَهُ وَابِلٌ فَتَرَكَهُ صَلْدًا لاَّ يَقْدِرُونَ عَلَى شَيْءٍ مِّمَّاكَسَبُواْ وَاللّهُ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ» اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! بخششهاى خود را با منت و آزار، باطل نسازيد! همانند كسى كهمال خود را براى نشان دادن به مردم‏، انفاق مى‏كند؛ و به خدا و روز رستاخيز، ايماننمى‏آورد؛ [كار او] همچون قطعه سنگى است كه بر آن‏، [قشر نازكى از] خاك باشد؛ [وبذرهايى در آن افشانده شود؛] و رگبار باران به آن برسد، [و همه خاكها و بذرها رابشويد،] و آن را صاف [و خالى از خاك و بذر] رها كند. آنها از كارى كه انجامداده‏اند، چيزى به دست نمى‏آورند؛ و خداوند، جمعيت كافران را هدايت نمى‏كند.

9)سوره البقره ،آیه 267«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ أَنفِقُواْ مِن طَيِّبَاتِ مَاكَسَبْتُمْ وَمِمَّا أَخْرَجْنَا لَكُم مِّنَ الأَرْضِ وَلاَ تَيَمَّمُواْالْخَبِيثَ مِنْهُ تُنفِقُونَ وَلَسْتُم بِآخِذِيهِ إِلاَّ أَن تُغْمِضُواْ فِيهِ وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ غَنِيٌّ حَمِيدٌ» اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! از قسمتهاى پاكيزه اموالى كه [از طريق تجارت‏] به دستآورده‏ايد، و از آنچه از زمين براى شما خارج ساخته‏ايم [از منابع و معادن و درختانو گياهان‏]، انفاق كنيد! و براى انفاق‏، به سراغ قسمتهاى ناپاك نرويد در حالى كه خود شما، [به هنگام پذيرش اموال‏،] حاضر نيستيد آنها را بپذيريد؛ مگر از روى اغماضو كراهت‏! و بدانيد خداوند، بى‏نياز و شايسته ستايش است‏.

 10)سوره بقرة،آیه 278«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ اتَّقُواْ اللّهَ وَذَرُواْ مَا بَقِیَ مِنَ الرِّبَا إِن کُنتُم مُّؤْمِنِینَ»  اى کسانى که ایمان آورده‏اید! از (مخالفت فرمان) خدا بپرهیزید، و آنچه از (مطالبات)

11)بقرة ،آیه282«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ إِذَا تَدَایَنتُم بِدَیْنٍ إِلَى أَجَلٍ مُّسَمًّى فَاکْتُبُوهُ وَلْیَکْتُب بَّیْنَکُمْ کَاتِبٌ بِالْعَدْلِ ... وَاللّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ»

اى کسانى که ایمان آورده‏اید! هنگامى که بدهى مدّت‏دارى (به خاطر وام یا داد و ستد) به یکدیگر پیدا کنید، آن را بنویسید! ... خداوند به همه چیز داناست.

12) 100-آل عمران «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوَاْ إِن تُطِیعُواْ فَرِیقًا مِّنَ الَّذِینَ أُوتُواْ الْکِتَابَ یَرُدُّوکُم بَعْدَ إِیمَانِکُمْ کَافِرِینَ»

اى کسانى که ایمان آورده‏اید! اگر از گروهى از اهل کتاب، (که کارشان نفاق‏افکنى و شعله‏ورساختنِ آتش کینه و عداوت است) اطاعت کنید، شما را پس از ایمان، به کفر بازمى‏گردانند.

  13)102-آل عمران«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ اتَّقُواْ اللّهَ حَقَّ تُقَاتِهِ وَلاَ تَمُوتُنَّ إِلاَّ وَأَنتُم مُّسْلِمُونَ»

اى کسانى که ایمان آورده‏اید! آن گونه که حق تقوا و پرهیزکارى است، از خدا بپرهیزید! و از دنیا نروید، مگر اینکه مسلمان باشید! (باید گوهر ایمان را تا پایان عمر، حفظ کنید!)

14) آل عمران،آیه118   «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ لاَ تَتَّخِذُواْ بِطَانَةً مِّن دُونِکُمْ لاَ یَأْلُونَکُمْ خَبَالاً وَدُّواْ مَا عَنِتُّمْ قَدْ بَدَتِ الْبَغْضَاء مِنْ أَفْوَاهِهِمْ وَمَا تُخْفِی صُدُورُهُمْ أَکْبَرُ قَدْ بَیَّنَّا لَکُمُ الآیَاتِ إِن کُنتُمْ تَعْقِلُونَ»  اى کسانى که ایمان آورده‏اید! محرم اسرارى از غیر خود، انتخاب نکنید! آنها از هرگونه شرّ و فسادى در باره شما، کوتاهى نمى‏کنند. آنها دوست دارند شما در رنج و زحمت باشید. (نشانه‏هاى) دشمنى از دهان (و کلام)شان آشکار شده؛ و آنچه در دلهایشان پنهان مى‏دارند، از آن مهمتر است. ما آیات (و راه‏هاى پیشگیرى از شرّ آنها) را براى شما بیان کردیم اگر اندیشه کنید!

 15)آل عمران،آیه130  «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ لاَ تَأْکُلُواْ الرِّبَا أَضْعَافًا مُّضَاعَفَةً وَاتَّقُواْ اللّهَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ»اى کسانى که ایمان آورده‏اید! ربا (و سود پول) را چند برابر نخورید! از خدا بپرهیزید، تا رستگار شوید!

 16)-آل عمران،اِیه149 «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوَاْ إِن تُطِیعُواْ الَّذِینَ کَفَرُواْ یَرُدُّوکُمْ عَلَى أَعْقَابِکُمْ فَتَنقَلِبُواْ خَاسِرِینَ»

اى کسانى که ایمان آورده‏اید! اگر از کسانى که کافر شده‏اند اطاعت کنید، شما را به گذشته‏هایتان بازمى‏گردانند؛ و سرانجام، زیانکار خواهید شد.

17)آل عمران، آیه 156  «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ لاَ تَکُونُواْ کَالَّذِینَ کَفَرُواْ وَقَالُواْ لإِخْوَانِهِمْ إِذَا ضَرَبُواْ فِی الأَرْضِ أَوْ کَانُواْ غُزًّى لَّوْ کَانُواْ عِندَنَا مَا مَاتُواْ وَمَا قُتِلُواْ لِیَجْعَلَ اللّهُ ذَلِکَ حَسْرَةً فِی قُلُوبِهِمْ وَاللّهُ یُحْیِی وَیُمِیتُ وَاللّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ»

اى کسانى که ایمان آورده‏اید! همانند کافران نباشید که چون برادرانشان به مسافرتى مى‏روند، یا در جنگ شرکت مى‏کنند (و از دنیا مى‏روند و یا کشته مى‏شوند)، مى‏گویند: «اگر آنها نزد ما بودند، نمى‏مردند و کشته نمى‏شدند!» (شما از این گونه سخنان نگویید،) تا خدا این حسرت را بر دل آنها [= کافران‏] بگذارد. خداوند، زنده مى‏کند و مى‏میراند؛ (و زندگى و مرگ، به دست اوست؛) و خدا به آنچه انجام مى‏دهید، بیناست.

18)آل عمران،آیه 200 .«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ اصْبِرُواْ وَصَابِرُواْ وَرَابِطُواْ وَاتَّقُواْ اللّهَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ»اى کسانى که ایمان آورده‏اید! (در برابر مشکلات و هوسها،) استقامت کنید! و در برابر دشمنان (نیز)، پایدار باشید و از مرزهاى خود، مراقبت کنید و از خدا بپرهیزید، شاید رستگار شوید!

 19-النساء،آیه 19«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ لاَ یَحِلُّ لَکُمْ أَن تَرِثُواْ النِّسَاء کَرْهًا وَلاَ تَعْضُلُوهُنَّ لِتَذْهَبُواْ بِبَعْضِ مَا آتَیْتُمُوهُنَّ إِلاَّ أَن یَأْتِینَ بِفَاحِشَةٍ مُّبَیِّنَةٍ وَعَاشِرُوهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ فَإِن کَرِهْتُمُوهُنَّ فَعَسَى أَن تَکْرَهُواْ شَیْئًا وَیَجْعَلَ اللّهُ فِیهِ خَیْرًا کَثِیرًا

اى کسانى که ایمان آورده‏اید! براى شما حلال نیست که از زنان، از روى اکراه (و ایجاد ناراحتى براى آنها،) ارث ببرید! و آنان را تحت فشار قرار ندهید که قسمتى از آنچه را به آنها داده‏اید (از مهر)، تملک کنید! مگر اینکه آنها عمل زشت آشکارى انجام دهند. و با آنان، بطور شایسته رفتار کنید! و اگر از آنها، (بجهتى) کراهت داشتید، (فوراً تصمیم به جدایى نگیرید!) چه بسا چیزى خوشایند شما نباشد، و خداوند خیر فراوانى در آن قرار مى‏دهد!

 20 )النساء، آیه 29  «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ لاَ تَأْکُلُواْ أَمْوَالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْبَاطِلِ إِلاَّ أَن تَکُونَ تِجَارَةً عَن تَرَاضٍ مِّنکُمْ وَلاَ تَقْتُلُواْ أَنفُسَکُمْ إِنَّ اللّهَ کَانَ بِکُمْ رَحِیمًا»اى کسانى که ایمان آورده‏اید! اموال یکدیگر را به باطل (و از طرق نامشروع) نخورید مگر اینکه تجارتى با رضایت شما انجام گیرد. و خودکشى نکنید! خداوند نسبت به شما مهربان است.

 

حکم شركت هاي هرمي

1- استفتاءازمقام معظم رهبري ( سايت معظم له ،استفتاءات جديد)

س: شركتى براى انجام فعاليتهاى اقتصادى ـ توليدى در زمينه‌هاى مشخص كشاورزى، صنعتى و خدماتى اقدام به جمع آورى سرمايه با عرضه سهام به سرمايه گذاران و در قالب عقود اسلامى جعاله، صلح، مضاربه و غيرذلك مى‌نمايد. اين شركت به منظور تشويق سهامداران موجود به جذب سرمايه گذاران جديد و توسعه سرمايه گذارى، از طريق اعطاى جايزهاى تحت عنوان "جايزه مشاركت در ايجاد امكان سرمايه گذارى مولد" به همه سهامدارانى كه تقدم خريد سهام داشته باشند، توسط سهامداران (كه متعاقباً آنها هم نسبت به بعديها تقدم پيدا مى‌كنند و جايزه دريافت خواهند كرد) نوعى گردش پول ايجاد مى‌نمايد. چنانچه اين موضوع با اطلاع و رضايت كامل همه سهامداران صورت گيرد و فعاليتهاى شركت هم در قالب
عقود اسلامى و مشروع باشد آيا اين روش كار فاقد اشكال شرعى مى‌باشد؟

ج) روش كار مزبور با التفات به مفاد صدر و ذيل سؤال، صورت شرعى ندارد.

 2- استفتاءازمقام معظم رهبري( سايتهاي عمومي)

موضوع : خرید و فروش ،شماره استفتاء (سؤال شرعی): 44747؛تاریخ انتشار : 14/5/1389

با عرض سلام و ادب خدمت مرجعیت عالیقدر تشیع ،حضرت آبت الله خامنه ای دامت برکاته

احتراماً طی تحقیقات به عمل آمده از شرکت اوریفلیم که اطلاعات جامع به پیوست تقدیم گردیده است . به استحضار
می رساند این شرکت که جزء دسته شرکت های هرمی می باشد و تحت پوشش لوازم آرایشی اقدام به عضوگیری می نماید
و از سوی دیگر فرهنگ بی حجابی را در جلسات و آموزش های خود دامن می زند . مستدعی است نظر صریح خود را در رابطه با عضویت و شرکت درطرح درآمد زایی آن اعلام فرمایید . با تشکر

پاسخ : سلام علیکم و رحمه الله و برکاته

به طور کلی کسب در آمد ناشی از افزایش اعضاء به صورت شبکه ای خواه از طریق عرضه ی کالا یا خدمات
و یا دریافت حق عضویت و یا بازاریابی و یا شیوه های مشابه دیگر (داخلی باشد و یا خارجی و تحت هر نام
و عنوانی) جایز نیست و هم چنین است اگر خرید و فروش موجب تأیید و ترویج باطل و فساد گردد . موفق و مؤید باشید
.

 3- نظر مراجع تقلید درباره شرکت‌های هرمی

نظر مراجع عظام در باره فعالیت و مشارکت در معاملاتی که در شرکتهای هرمی صورت میگیرد چیست؟

1- حضرت آيت‌الله خامنه‌اي (مقام معظم رهبري)  :  معامله به شيوه مذكور صورت شرعي ندارد و جايز نيست.

2. آیت الله مکارم شیرازی: "شرکت در اين کار حرام و پول عايد از آن مباح نيست زیرا :

اولا - اصل معامله باطل است و جنس معامله شده آن مقدار ارزش ندارد.

ثانیا- این کار فریب دادن مردم است و کلاهبرداری محسوب می شود و بخت آزمایی نام می گیرد.

" کتاب استفتائات جديد آیت الله مکارم شیرازی، جلد اوّل، صفحه 150 "

3. حضرت آيت‌الله فاضل‌لنكراني: در فرضي كه اخلال در نظام اقتصادي به وجود آورد، جايز نيست.

4. حضرت آيت‌الله نوري همداني: همكاري با چنين شركت‌هايي جايز نيست

5.- حضرت آيت‌الله صافي‌گلپايگاني: اين مورد مكرر و به اشكال مختلف مطرح شد و جواب داده‌ايم كه درآمد حاصل از اين طريق در لسان شرع مقدس اكل ‌المال بالباطل و حرام است.

6. حضرت آيت‌الله سيستاني:ورود در اينگونه معاملات جايز نيست.

7. آیت الله شبیری زنجانی: جایز نیست و حرام است.

8. آیت الله اردبیلی: عمل شبهه ناک است و اجتناب شود.

9-آیت الله بهجت: جایز نیست و حرام است.

10. آیت الله وحید خراسانی: بنابر احتياط واجب مؤكد معامله كردن با اين شركتها جايز نيست و در اين احتياط
وجوبى نمى توانيد به كسى ديگر رجوع نمائيد. و الله العالم

احكام آرايشي (استفتاءات جديد مقام معظم رهبري واجوبه)

تاتو کردن ابرو

س378- تاتو کردن ابرو براى زنان مانع ندارد، ولى اگر در نظر عرف زينت محسوب مى‌شود بايد از نامحرم بپوشانند.

س: حكم حضرتعالى درباره تاتو كردن ابرو براى زنان چيست؟

ج) مانع ندارد، و اگر در نظر عرف زينت محسوب مى‌شود بايد از نامحرم بپوشانند

مقدار لازم پوشاندن ابرو

س: زن اگر ابروى خود را بردارد، آيا پوشيدن كل ابرو لازم است يا اينكه مقدارى از آن را بگيرد، كفايت مى‌كند؟

ج) در صورتى كه زينت محسوب شود بايد آن را به‌طورى كه زينت معلوم نباشد، بپوشاند.

نگاه به کلاه‌گيس زن نامحرم

س: اگر زنى كلاه‌گيس گذاشته باشد و مرد به موى مصنوعى او نگاه كند، چه حكمى دارد؟

ج) اشكال دارد.

موى مصنوعى در نماز و غيره

س: آيا پوشاندن موهاى مصنوعى در نماز واجب است؟

ج) در نماز به عنوان پوشش در نماز، پوشاندن آن واجب نيست، ولى در برابر نامحرم (چه در حال نماز و چه غير نماز) بنابر احتياط واجب بايد آن را بپوشاند.

استعمال کرم و عطر براى بانوان

س1: زدن كرمهاى ضد آفتاب در فصل تابستان با توجه به بوى آنها براى بانوان چه حكمى دارد؟

س2: زدن عطر در اين فصل براى جلوگيرى از بوى عرق بدن براى آنان چه حكمى دارد؟

ج1و2: فى نفسه مانعى ندارد ولى اگر جلب توجه نامحرم مى‌كند بايد از كنار نامحرم عبور نكنند.

کاشت ناخن مصنوعى

س: کاشت ناخن مصنوعى براى بانوان چه حكمى دارد؟

ج) کاشت ناخن فى نفسه اشکال ندارد و با فرض صدق زينت، بايد از نامحرم پوشانده شود.

آرايش زنى كه خود را در معرض ديد نامحرم قرار مى‌دهد

س: آيا خانمى که شغل آرايشگرى دارد، مى‌تواند خانم‌هايى را آرايش کند که مى‌داند به نامحرم نشان مى‌دهند؟ و همچنين کاشت ناخن توسط او جايز است؟ (با توجه به اينکه با انجام آن، سبب مى‌شود که مدتى وضو و غسل شخص به صورت جبيره شود.)

ج) اگر آرايشگر مى‌داند كه كار او در جهت حرام بهره‌بردارى مى‌شود، جايز نيست چنين آرايشى را انجام دهد، حكم كاشتن ناخن كه احياناً موجب وضو و غسل جبيره‌اى مى‌شود، در بالا گذشت.

غسل و وضو با ناخن مصنوعى

س: اگر كسى ناخن مصنوعى بكارد، براى وضو و غسلش چه بايد بكند؟

ج) در صورت كاشت ناخن، براى وضو و غسل بايد مانع ـ ولو با صرف هزينه ممكن ـ برطرف گردد و چنانچه می‌داند امكان برطرف‌کردن آن نيست و يا رفع آن با مشقّت غير قابل تحمّل همراه بوده و يا ضرر قابل توجهى دارد، در وقت نماز بايد وضو يا غسل را انجام دهد سپس مبادرت به اين كار كند و وضو و غسل‌هاى بعدى را بايد به‌صورت جبيره انجام دهد(يعنى با دست مرطوب مانع را مسح نمايد)؛ اما در صورتى که امکان برطرف کردن آن ـ ولو در روز‌هاي بعد ـ باشد و برطرف نكند، وضو و غسل جبيره باطل خواهد بود.

ايجاد عمدى مانع براى وضو و غسل

س: آيا مى‌توان عمداً کارى کرد که وظيفه، وضو و غسل جبيره شود مانند کاشت ناخن يا جراحى بينى که صرفاً به خاطر زيبايى انجام مى‌گيرد و ضرورتى ندارد؟ اگر جايز نيست، افرادى که داراى شغل‌هايى هستند که سبب ايجاد مانع مى‌شود و برطرف کردن آن برايشان مشقت دارد آيا در صورت امکان تغيير شغل، وظيفه دارند که آن را تغيير دهند؟ (مانند نقاش‌ها که گاهى پشت بدنشان هم رنگى مى‌شود و بايد کسى اين مانع را برايشان برطرف کند و يا رنگ بگونه‌اى است که به راحتى برطرف نمى‌شود.)
ج) ايجاد مانعى كه موجب تبدّل وظيفه وضو و غسل به وضو و غسل جبيره‌اى مى‌شود، چنانچه در غير وقت نماز باشد، مانع ندارد ولى در وقت نماز بايد وضو يا غسل را انجام دهد سپس مبادرت به ايجاد مانع نمايد، و افراد مشتغل به كارهايى كه موجب ايجاد مانع مى‌شود (مانند نقاشى، يا گچ‌كارى و امثال آن) چنانچه نتوانند در وقت وضو يا غسل آن مانع را برطرف كنند شستن روى همان مانع كفايت مى‌كند.

اجراى اپيلاسيون در مواضع حرام

س: بنده خانمى هستم كه تخت كوچكى در خانه دارم كه از طريق آن به كار اپيلاسيون (از بين بردن موهاى زائد بدن از طريق موم سرد) مشغول مى‌باشم و خرج خودم و بچه‌هايم را از اين راه تأمين مى‌كنم. آيا كار من حرام محسوب مى‌شود؟ در حالى كه بدون قصد و غرض بوده چون من خودم خيلى پايبند مسائل اسلامى و شرعى هستم.
 آيا اين پول حرام بوده و فعل حرام انجام داده‌ام؟ در حالى كه هيچ تخصصى در هيچ زمينه‌اى ندارم و فقط همين كار را بلد هستم كه آن‌هم تنها منبع درآمد خودم و بچه‌هايم مى‌باشد.
ج) در مورد غير عورت اشكال ندارد، لكن نگاه به عورت و دست زدن به آن جايز نيست.

پوشاندن زينت و آرايش بانوان
367. زينت و زيور زنان مثل حلقه نامزدى يا آرايش معمولى ابروها، در صورتى كه عرفاً زينت محسوب شود بايد از نگاه نامحرم پوشانيده شود.

لباس شهرت و احکام پوشش‏

س 1361: معيار لباس شهرت چيست؟
ج: لباس شهرت لباسى است که پوشيدن آن براى شخص، به خاطر رنگ يا کيفيت دوخت يا مندرس بودن آن و علل ديگر مناسب نيست، به‌طورى که اگر آن را در برابر مردم بپوشد توجه آنان را به خود جلب نموده و انگشت نما مى‏شود.
س 1362: صدايى که هنگام راه رفتن زنان از برخورد کفش آنان با زمين ايجاد مى‏شود، چه حکمى دارد؟
ج: تا زمانى که باعث جلب توجه و ترتّب مفسده نشده است، فى‌نفسه اشکال ندارد.
س 1363: آيا دختران مى‏توانند لباسى که رنگ آن مايل به آبى پررنگ است بپوشند؟
ج: فى‏نفسه اشکال ندارد به شرطى که منجر به جلب توجه ديگران و ترتّب مفسده نشود.
س 1364: آيا براى زنان پوشيدن لباسهاى تنگى که برجستگيهاى بدن آنان را نشان مى‏دهد و يا پوشيدن لباسهاى بدن نما و عريان در عروسيها و مانند آن جايز است؟
ج: اگر از نگاه مردان اجنبى و ترتّب مفسده در امان و محفوظ باشند، اشکال ندارد در غير اين صورت جايز نيست.
س 1365: آيا پوشيدن کفش سياه برّاق توسط زن مؤمن جايز است؟
ج: اشکال ندارد مگر آن‌که رنگ و شکل آن باعث جلب توجه نامحرم و يا انگشت‌نما شدن او شود.
س 1366: آيا بر زنان واجب است در لباس مانند مقنعه، شلوار و پيراهن فقط رنگ سياه را انتخاب کنند؟
ج: حکم لباس زن از جهت رنگ و شکل و کيفيت دوخت مانند کفش است که در جواب سؤال قبل بيان شد.
س 1367: آيا جايز است حجاب و لباس زن به‌گونه‏اى باشد که توجه ديگران را بخود جلب کند و يا باعث تهييج شهوت شود مثلاً طورى چادر سر کند که توجه ديگران را به خود جلب کند و يا پارچه و رنگ جوراب را به‌گونه‏اى انتخاب کند که شهوت برانگيز باشد؟
ج: پوشيدن چيزى که از جهت رنگ يا شکل و يا نحوه پوشيدن باعث جلب توجه اجنبى شود و موجب فساد و ارتکاب حرام گردد، جايز نيست.
س 1368: آيا پوشيدن چيزى که مخصوص زنان است توسط مردان و برعکس، در خانه بدون قصد تشبّه به جنس مخالف، جايز است؟
ج: تا زمانى که آن را به عنوان لباس براى خود انتخاب نکرده باشند، اشکال ندارد.
س 1369: فروش لباسهاى زنانه داخلى توسط مردان چه حکمى دارد؟
ج: اگر موجب ترتّب مفاسد اخلاقى واجتماعى نباشد، اشکال ندارد.
س 1370: آيا بافندگى و خريد و فروش جوراب نازک شرعاً جايز است؟
ج: اگر توليد و خريد و فروش آن به قصد پوشيدن زنان در برابر مردان اجنبى نباشد، اشکال ندارد.
س 1371: آيا جايز است افرادى که ازدواج نکرده‏اند با رعايت موازين شرعى و آداب اخلاقى، در فروشگاههاى لباسهاى زنانه و وسايل آرايش کار کنند؟
ج: جواز کارکردن و کسب درآمد حلال شرعاً مختص گروه خاصى ازمردم نيست، بلکه هر کس که موازين و آداب اسلامى را رعايت کند حق آن را دارد، ولى اگر براى دادن پروانه تجارى يا اجازه کار از طرف ادارات و نهادهاى مسئول به خاطر رعايت مصالح عمومى براى بعضى از مشاغل شرايط خاصى وضع شده باشد بايد مراعات شود.
س 1372: انداختن زنجير توسط مردان چه حکمى دارد؟
ج: اگر زنجير از طلا باشد و يا از چيزهايى باشد که استفاده از آنها مخصوص زنان است، انداختن آن براى مردان جايز نيست.
 س 1221: استفاده زنان از انواع کرم و لوازم آرايش در تئاترها و نمايش‏هايى که توسط مردان هم ديده مى‏شوند، چه حکمى دارد؟
ج: اگر آرايش توسط خود آنان يا زنان و يا يکى از محارم ايشان صورت بگيرد و فسادى هم بر آن مترتّب نشود، اشکال ندارد و در غير اين صورت جايز نيست. البته صورت آرايش شده بايد از نامحرم پوشانده شود.

تشبّه به کفّار و ترويج فرهنگ آنان‏

س 1373: آيا پوشيدن لباسهايى که بر روى آن حروف و تصاوير خارجى چاپ شده، جايز است و آيا اين لباسها ترويج فرهنگ غربى محسوب مى‏شوند؟
ج: اگر مفاسد اجتماعى نداشته باشند پوشيدن آنها فى‌نفسه اشکال ندارد و امّا اينکه ترويج فرهنگ غربىِ معارض با فرهنگ اسلامى محسوب مى‏شود يا خير، موکول به نظر عرف است.
س 1374: امروزه وارد کردن لباسهاى خارجى و خريد و فروش و استفاده از آنها در داخل شهرها متداول شده است، با توجه به افزايش تهاجم فرهنگى غرب به انقلاب اسلامى، اين کار چه حکمى دارد؟
ج: واردات و خريد وفروش واستفاده از آنها به مجرّد اينکه از کشورهاى غيراسلامى وارد شده‏اند، اشکال ندارد، ولى آنچه که پوشيدن آن با عفّت و اخلاق اسلامى منافات داشته باشد و يا ترويج فرهنگ غربى که دشمن فرهنگ اسلامى است، محسوب مى‏شود، واردات و خريد وفروش و پوشيدن آن جايز نيست و دراين مورد بايد به مسئولين مربوطه مراجعه شود تا از آن جلوگيرى کنند.
س 1375: تقليد از مدهاى غربى در کوتاه کردن مو چه حکمى دارد؟
ج: معيارهاى حرمت در اين موارد، شبيه شدن به دشمنان اسلام و ترويج فرهنگ آنهاست و اين موضوع با توجه به کشورها و زمانها و اشخاص مختلف، فرق مى‏کند و اين امر مختص به غرب هم نمى‏باشد.
س 1376: آيا جايز است مربّيان مدارس موهاى دانش آموزانى را که موهاى سر خود را به شکلهاى غربى که مخالف آداب اسلامى و تشبه به کفّار است، اصلاح و آرايش مى‏کنند، بتراشند؟ با علم به اينکه راهنمايى و نصيحت آنان فايده‏اى ندارد؟ و آنان ظواهر اسلامى را در مدرسه رعايت مى‏کنند ولى پس از خروج از مدرسه تغيير وضعيت مى‏دهند، وظيفه ما چيست؟
ج: تراشيدن موى سر دانش آموزان توسّط مربّيان شايسته نيست. اگر مسئولين مدرسه تشخيص دادند که بعضى از کارهاى دانش آموزان با آداب و فرهنگ اسلامى تناسب ندارد، بهتر است آنان را نصيحت و راهنمايى‏هاى پدرانه نمايند و در صورت نياز اولياى آنان را براى کمک به حل مشکل، از وضعيت دانش آموزان خود آگاه نمايند و البته مراعات قوانين آموزش و پرورش، لازم است.
س 1377: پوشيدن لباس آمريکايى چه حکمى دارد؟
ج: پوشيدن لباسهايى که توسط دولتهاى استعمارى توليد شده‏اند، ازاين جهت که ساخت دشمنان اسلام است، فى‌نفسه اشکال ندارد، ولى اگر اين کار مستلزم ترويج فرهنگ غيراسلامى دشمن باشد و ياباعث تقويت اقتصاد آنان براى استعمار و استثمار سرزمين‌هاى اسلامى‏شود و يا منجر به وارد شدن ضرر اقتصادى به دولت اسلامى گردد، داراى اشکال است و حتّى در بعضى از موارد جايز نيست.
س 1378: آيا براى زنان، شرکت درمراسم استقبال و خوش‏آمدگويى و تقديم دسته گل که توسّط وزارت‏خانه‏ها و ادارات دولتى و غير آنها، ترتيب داده مى‏شود، جايز است و آيا صحيح است که شرکت آنان را در اين مراسم، اين گونه توجيه کنيم که هدف ما نشان دادن حرّيت و احترام زن در جوامع اسلامى است؟
ج: دعوت از زنان براى مشارکت درمراسم استقبال و خوش آمدگويى به مهمانان خارجى وجهى ندارد و در صورتى که موجب فساد و ترويج فرهنگ غيراسلامى شود، جايز نيست.
س 1379: پوشيدن کروات چه حکمى دارد؟
ج: به‌طور کلى پوشيدن کروات و ديگر لباسهايى که پوشش و لباس غير مسلمانان محسوب مى‏شوند به‌طورى که پوشيدن آنها منجر به ترويج فرهنگ منحطّ غربى شود جايز نيست.
س 1380: فروش کليه عکسها و کتابها و مجلاتى که به‌طور آشکار مشتمل بر امور قبيح و مبتذل نيستند ولى به‌طور ضمنى باعث ايجاد جوّ فرهنگى فاسد و غير اسلامى به‌خصوص در بين جوانان مى شوند، چه حکمى دارد؟
ج: خريد و فروش و ترويج امورى از اين قبيل که منجر به انحراف جوانان و فساد آنان و باعث پيدايش جوّ فرهنگى فاسدى مى شوند، جايز نيست و واجب است از آنها اجتناب شود.
س 1381: امروزه وظيفه زنان براى مقابله با تهاجم فرهنگى به جامعه اسلامى ما چيست؟
ج: يکى از مهمترين وظايف آنان حفظ حجاب اسلامى و ترويج آن و پرهيز از لباسهايى است که پوشيدن آنها تقليد از فرهنگ دشمن محسوب مى‏شود.
س 1382: بعضى از مسلمانان عيدهاى مسيحيان را جشن مى‏گيرند، آيا اين کار اشکال ندارد؟
ج: جشن گرفتن ميلاد حضرت عيسى مسيح(على نبيّنا وآله وعليه‌السلام) اشکال ندارد.
س 1383: آيا پوشيدن لباسى که تبليغ و تشويق شراب روى آن وجود دارد، جايز است؟
ج: جايز نيست.

فيلم و عکس نامحرم

س 1183: نگاه‌کردن به تصوير زن نامحرم و بدون پوشش چه حکمى دارد؟ نگاه‌کردن به‌صورت زن در تلويزيون چه حکمى دارد؟ آيا بين زن مسلمان و غيرمسلمان و بين پخش آن به‌طور مستقيم و يا غير مستقيم تفاوتى وجود دارد؟
ج: نگاه‌کردن به تصوير زن نامحرم، حکم نگاه‌کردن به خود زن نامحرم را ندارد، بنا بر اين اگر نگاه از روى لذّت نبوده و خوف افتادن به گناه نباشد و تصوير هم متعلّق به زن مسلمانى که بيننده آن را مى‏شناسد نباشد، اشکال ندارد و بنا بر احتياط واجب نبايد به تصوير زن نامحرم که به‌طور مستقيم از تلويزيون پخش مى‏شود، نگاه کرد ولى در پخش غيرمستقيم تلويزيونى اگر ريبه و خوف افتادن به گناه نباشد، نگاه‌کردن اشکال ندارد.
س 1184: مشاهده برنامه‏هاى تلويزيونى که از ماهواره دريافت مى‏شوند، چه حکمى دارد؟ اگر ساکنان استانهاى مجاور دولتهاى خليج فارس برنامه‏هاى تلويزيونى آن دولتها را مشاهده کنند، حکم آن چيست؟
ج: از آنجا که برنامه‏هايى که توسط ماهواره‏هاى غربى پخش مى‏شوند و همچنين برنامه‏هاى تلويزيونى بيشتر دولتهاى مجاور، دربردارنده آموزش افکار گمراه‏کننده و تحريف حقايق و لهو و فساد هستند و غالباً مشاهده آنها باعث گمراهى و فساد و ارتکاب کارهاى حرام مى‏گردد، بنا بر اين دريافت و ديدن آنها جايز نيست.
س 1185: آيا ديدن يا شنيدن برنامه‏هاى طنز از راديو و تلويزيون اشکال دارد؟
ج: گوش‌دادن به برنامه‏هاى طنز و نمايش‏هاى فکاهى و ديدن آنها اشکال ندارد مگر آن که مستلزم اهانت به مؤمنى باشد.
س 1186: هنگام جشن عروسى چند عکس از من گرفته شد که در آنها حجاب کامل نداشتم، اين عکسها در حال حاضر نزد دوستان و اقوام من هستند. آيا جمع‏آورى آنها بر من واجب است؟
ج: اگر وجود عکسها نزد ديگران مفسده‏اى ندارد و يا برفرض ترتّب مفسده، شما در دادن عکسها به ديگران نقشى نداشته‏ايد يا جمع‏کردن آنها از ديگران براى شما مشقّت دارد، تکليفى در اين‌باره نداريد.
س 1187: آيا بوسيدن تصاوير امام(قدّس‏سرّه) و شهدا براى ما زنان از اين جهت که به ما نامحرم هستند، اشکال دارد؟
ج: به‌طور کلى تصوير شخص حکم خود او را ندارد. لذا بوسيدن تصوير به عنوان احترام و تبرک جستن و اظهار محبت در صورتى که قصد ريبه و خوف افتادن به گناه نباشد، اشکال ندارد.
س 1188: آيا ديدن تصاوير زنان برهنه و نيمه برهنه در فيلمهاى سينمايى و غير آن، در صورتى که آنان را نشناسيم، جايز است؟
ج: نگاه‏کردن به فيلم‏ها و تصاوير، حکم نگاه‏کردن به اجنبى را ندارد و در صورتى که از روى شهوت و ريبه نباشد و مفسده‏اى هم بر آن مترتب نشود، شرعاً اشکال ندارد ولى با توجه به اينکه ديدن تصوير برهنه‏اى که شهوت برانگيز است، غالباً از روى شهوت بوده و به همين دليل مقدمه ارتکاب گناه مى‏باشد، بنا بر اين ديدن آنها حرام است.
س 1189: آيا جايز است زن در جشن‏هاى عروسى بدون اجازه شوهرش عکس بيندازد؟ و بر فرض جواز، آيا مراعات حجاب کامل در آن واجب است؟
ج: اصل عکس گرفتن منوط به اجازه شوهر نيست ولى اگر احتمال بدهد که اجنبى عکس او را ببيند و عدم رعايت حجاب کامل منجر به مفسده‏اى شود، مراعات آن واجب است.
س 1190: آيا براى زنان، ديدن کشتى مردان جايز است؟
ج: اگر مشاهده آن باحضور در ميدان کشتى و به‌طور مستقيم باشد و يا آن را به‌طور زنده و مستقيم از تلويزيون ببينند و يا به قصد لذت و ريبه بوده و يا در آن خوف ارتکاب گناه و فساد وجود داشته باشد، جايز نيست و در غير اين صورت اشکال ندارد.
س 1191: اگر عروس درشب جشن عروسى روپوش روشن و نازکى برسرش بيندازد، آيا جايز است مرد اجنبى از او عکس بگيرد؟
ج: اگر مستلزم نگاه حرام به زن اجنبى باشد جايز نيست، وگرنه اشکال ندارد.
س 1192: گرفتن عکس زن غيرمحجّبه در بين محارمش چه حکمى دارد؟ اگر احتمال داده شود که مرد اجنبى آن عکسها را هنگام ظاهر کردن ببيند، حکم آن چيست؟
ج: اگر عکاسى که به او نگاه مى‏کند و عکس وى را مى‏گيرد، از محارم او باشد، عکس گرفتن از او اشکال ندارد و ظاهر کردن آن هم نزد عکاسى که او را نمى‏شناسد اشکال ندارد.
س 1193: بعضى از جوانان به تصاوير مستهجن نگاه مى‏کنند و براى کار خود توجيهات ساختگى ارائه مى‏دهند، حکم آن چيست؟ و اگر ديدن اين تصاوير مقدارى از شهوت انسان را تسکين دهد و در جلوگيرى از ارتکاب حرام مؤثر باشد، چه حکمى دارد؟
ج: اگر نگاه‌کردن به آن تصاوير به قصد ريبه باشد و يا انسان بداند که منجر به تحريک شهوت او مى‏شود و يا خوف ارتکاب گناه و مفسده باشد، در اينصورت نگاه‌کردن به آنها حرام است و اين که به خاطر آن انسان به حرام ديگرى نمى‏افتد، مجوّز ارتکاب فعلى که شرعاً حرام است، نمى‏باشد.
س 1194: حضور در جشنهايى که موسيقى در آنها نواخته مى‏شود و افراد مبادرت به رقص مى‏کنند، براى فيلمبردارى چه حکمى دارد؟ فيلمبردارى مرد از مجالس مردان و زن از مجالس زنان چه حکمى دارد؟ ظاهر کردن فيلم‏هاى جشن‏هاى عروسى توسط مرد، چه آن خانواده را بشناسد و چه آن خانواده را نشناسد، داراى چه حکمى است؟ و همچنين ظاهر کردن آن توسط زن چه حکمى دارد؟ و آيا استفاده از موسيقى در آن فيلم‏ها جايز است؟
ج: حضور در جشن‏هاى شادى و فيلمبردارى مردان از مجالس مردان و زنان از مجالس زنان در صورتى که مستلزم گوش‌دادن به غنا يا موسيقى حرام و يا ارتکاب هر عمل حرام ديگرى نباشد، اشکال ندارد. ولى فيلمبردارى مردان از مجالس زنان يا زنان از مجالس مردان اگر مستلزم نظر کردن به ريبه يا مفاسد ديگرى باشد، جايز نيست و همچنين بکارگيرى موسيقى مطرب لهوى که مناسب با مجالس لهو و گناه باشد در فيلم‏ها نيز حرام است.
س 1195: با توجه به کيفيت فيلم‏ها (خارجى يا داخلى) و موسيقى که از تلويزيون جمهورى اسلامى پخش مى‏شود، ديدن و گوش‌دادن به آنها چه حکمى دارد؟
ج: اگر افراد شنونده و بيننده تشخيص دهند موسيقى که از راديو و تلويزيون پخش مى‏شود از نوع موسيقى مطرب لهوى مناسب با مجالس لهو و گناه است و يا ديدن فيلمى که از تلويزيون پخش مى‏شود، مفسده دارد، ديدن و شنيدنِ آنها براى آنان جايز نيست و مجرّد پخش از راديو و تلويزيون حجّت شرعى براى جواز محسوب نمى‏شود.
س 1196: تهيه و فروش تصاوير منسوب به پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) و اميرالمومنين و امام حسين(عليهماالسلام) براى نصب آنها در مراکز دولتى چه حکمى دارد؟
ج: اين کار فى‏نفسه از نظر شرعى اشکال ندارد به شرط اينکه مشتمل بر امورى که ازنظر عرف، اهانت و بى‏احترامى محسوب مى‏شود نبوده و با شأن آن بزرگان منافات نداشته باشد.
س 1197: خواندن کتابها و اشعار مبتذل که باعث تحريک شهوت مى‏شوند، چه حکمى دارد؟ج: بايد از آنها اجتناب شود.
س 1198: تلويزيونها يا کانالهاى پخش مستقيم ماهواره‏اى يک سلسله برنامه‏هاى اجتماعى را به نمايش مى‏گذارند که بيانگر مسائل اجتماعى جامعه غربى است و به ترويج افکار فاسدى از قبيل تشويق به اختلاط زن و مرد و ترويج روابط نامشروع مى‏پردازند، به‌طورى که اين برنامه‏ها بعضى از مؤمنين را نيز تحت‏تأثير قرار داده است. ديدن آنها براى کسى که احتمال تأثيرپذيرى او مى‏رود، چه حکمى دارد؟ آيا اين حکم نسبت به کسى که آن برنامه‏ها را به قصد نقد و بيان نکات منفى آنها و نصيحت مردم به نديدن آنها، مى‏بيند، تفاوت دارد؟
ج: نگاه به اين برنامه‏ها اگر از روى لذّت بوده و يا خوف تأثيرپذيرى و فساد، وجود داشته باشد، جايز نيست. ولى مشاهده به قصد نقد و آگاه کردن مردم از خطرات و نکات منفى آنها براى کسى که اهليّت آن را دارد و مطمئن است که از آن برنامه‏ها تأثير نمى‏پذيرد و به فساد نمى‏افتد، اشکال ندارد، البته اگر مقرّراتى باشد بايد رعايت شود.
س 1199: آيا نگاه‌کردن به موى گوينده تلويزيون که آرايش کرده و سر و سينه‏اش پوششى ندارد، جايز است؟
ج: مجرّد نگاه‌کردن چنانچه از روى لذّت نبوده و خوف ارتکاب حرام و فساد در آن نباشد و به‌صورت پخش مستقيم هم نباشد، اشکال ندارد.
س 1200: آيا ديدن فيلمهاى شهوت‏انگيز براى فرد متأهل جايز است؟
ج: اگر ديدن آنها به قصد تحريک شهوت باشد و يا موجب تحريک آن شود، جايز نيست.
س 1201: ديدن فيلمهايى که راه صحيح نزديکى با زن باردار را آموزش مى‏دهند، براى مردان متأهل، با توجه به اينکه باعث به حرام افتادن آنان نمى‏شود، چه حکمى دارد؟
ج: ديدن اين فيلم‏ها که هميشه بانگاه شهوت برانگيز همراه است، جايز نيست.
س 1202: نظارت کارمندان وزارت ارشاد بر انواع فيلمها و مجلات و نشريات و نوارها براى تشخيص موارد مجاز آنها، با توجه اينکه نظارت، مستلزم مشاهده عينى و گوش‌دادن به آنهاست، چه حکمى دارد؟
ج: ديدن وگوش دادن به آنها توسط مأمورين نظارت، در مقام انجام وظيفه قانونى به مقدار ضرورت اشکال ندارد، ولى بايد از قصد لذت و ريبه احتراز کنند و واجب است افرادى که براى نظارت و بررسى گمارده مى‏شوند از جهت فکرى و روحى زير نظر و راهنمايى مسئولين باشند.
س 1203: ديدن فيلمهاى ويدئويى که گاهى تصاوير منحرف کننده‏اى دارند، به قصد نظارت و حذف بخش‏هاى فاسد آنها براى ارائه به ديگران چه حکمى دارد؟
ج: ديدن اين فيلمها اگر به منظور اصلاح فيلم و حذف تصاوير فاسد و گمراه‏کننده آنها باشد اشکال ندارد بشرط اينکه کسى که اقدام به اين کار مى‏کند مصون از افتادن به حرام باشد.
س 1204: آيا براى زن و شوهر ديدن فيلمهاى ويدئويى جنسى در خانه، جايز است؟ آيا براى فرد مبتلا به قطع نخاع، ديدن اين فيلم‏ها به قصد تحريک شهوت و تمکن از نزديکى با همسرش، جايز است؟
ج: برانگيختن شهوت توسط فيلمهاى ويدئويى جنسى جايز نيست.
س 1205: مشاهده پنهانى فيلم‏ها وتصاويرى که طبق قانون دولت اسلامى ممنوع هستند، اگر مفسده‏اى نداشته باشند، چه حکمى دارد؟ حکم آنها نسبت به زن و شوهرهاى جوان چيست؟
ج: با فرض ممنوع بودن، اشکال دارد.
س 1206: مشاهده فيلمهايى که گاهى در بردارنده اهانت به مقدسات جمهورى اسلامى و مقام معظم رهبرى هستند، چه حکمى دارد؟
ج: واجب است از آنها اجتناب شود.
س 1207: ديدن فيلمهاى ايرانى که بعد از انقلاب توليد شده‏اند و در آنها زنان با حجاب ناقص ظاهر مى‏شوند و گاهى بدآموزيهايى نيز دارند، چه حکمى دارد؟
ج: اصل مشاهده اين فيلم‏ها اگر به قصد لذت و ريبه نباشد و موجب وقوع در مفسده هم نگردد، فى‏نفسه اشکال ندارد ولى فيلمسازان بايد از تهيه و توليد فيلمهايى که با تعاليم ارزشمند اسلامى منافات دارد، خوددارى کنند.
س 1208: توزيع و عرضه فيلمهايى که مورد تأييد وزارت ارشاد هستند، چه حکمى دارد؟ همچنين توزيع نوارهاى موسيقى که مورد تأييد وزارت ارشاد هستند، در دانشگاهها چه حکمى دارد؟
ج: اگر فيلم‏ها يا نوارها به نظر مکلّف عرفاً مشتمل برغنا يا موسيقى مطرب و لهوى مناسبِ با مجالس لهو و گناه باشد، توزيع و عرضه آنها و همچنين ديدن و گوش‌دادن به آنها براى او جايز نيست و مجرّد تأييد بعضى از ادارات مربوطه تا زمانى که نظر مکلّف در تشخيص موضوع با نظر تأييدکنندگان مخالف است، دليل شرعى براى جواز محسوب نمى‏شود.
س 1209: خريد و فروش و نگهدارى مجلاّت لباس‏هاى زنانه که عکس زنان اجنبى در آنها وجود دارد و براى انتخاب لباس بکار مى‏روند، چه حکمى دارد؟
ج: مجرّد وجود عکس‏هاى زنان اجنبى در اين مجلاّت مانع جواز خريد و فروش و بهره‏بردارى از آنها براى انتخاب لباس نيست مگر آن که عکس‏ها، به گونه‏اى باشد که موجب مفسده شود.
س 1210: آيا خريد و فروش دوربين فيلمبردارى جايز است؟
ج: خريد و فروش دوربين فيلمبردارى تا زمانى که به قصد استفاده در امور حرام نباشد، اشکال ندارد.
س 1211: خريد و فروش و اجاره فيلمهاى ويدئويى مبتذل و همچنين ويدئو چه حکمى دارد؟
ج: اگر فيلم‏ها در بردارنده تصاوير زننده‏اى که شهوت را تحريک کرده و موجب انحراف و فساد مى‏شوند و يا مشتمل بر غنا و موسيقى مطرب و لهوى و مناسب با مجالس لهو و گناه باشند، توليد و خريد و فروش و اجاره فيلم‏ها و همچنين اجاره ويدئو براى استفاده از آن در اين امور، جايز نيست.
س 1212: آياگوش‏دادن‏به اخبار و برنامه‏هاى علمى و فرهنگى راديوهاى خارجى جايز است؟
ج: در صورتى که موجب انحراف و فساد نشود، جايز است.

س 101: کسى که در جلوى سرش موى مصنوعى گذاشته است و در صورت نگذاشتن آن به مشقت مى‏افتد، آيا مسح بر موى مصنوعى براى او جايز است؟
ج: موى مصنوعى اگر به نحو کلاه گيس باشد، واجب است براى مسح آن را بردارد، ولى اگر موى مصنوعى بر پوست سرکاشته شده باشد و برداشتن آن از جلوى سر باعث عسر و حرجى شود که عادتاً قابل تحمل نيست، مسح بر روى آن مجزى است.

س 114: بعضى از زنها ادعا مى‏کنند که وجود رنگ روى ناخن مانع وضو نيست و مسح روى جوراب نازک هم جايز است. نظر شريف جنابعالى در اين‌باره چيست؟
ج: در صورتى که رنگ داراى جرم باشد، مانع از رسيدن آب به ناخن مى‏باشد و وضو باطل است و مسح بر جوراب هر قدر هم نازک باشد، صحيح نيست.

س 126: کسى که از موى مصنوعى استفاده مى‏کند مسح سر را چگونه انجام دهد؟ و وظيفه او راجع به غسل چيست؟
ج: اگر موى کاشته شده، قابل برداشتن نبوده و يا ازاله آن مستلزم ضرر و مشقت باشد و با وجود موها قدرت بر رساندن رطوبت به پوست سر نباشد، مسح بر روى همين موها کافى است، و غسل نيز همين حکم را دارد.

س 140: آيا رنگ مصنوعى که زنها از آن براى رنگ کردن موى سر و ابروى شان استفاده مى‏کنند، مانع از صحّت‏ وضو و غسل است؟
ج: اگر صرفاً رنگ باشد و داراى جرمى نباشد که مانع از رسيدن آب به مو شود، وضو و غسل صحيح است.

س 144: بعضى از قسمت‏هاى بدنم خالکوبى شده است، گفته مى‌شود که غسل و وضو و نمازم باطل هستند و نمازى از من پذيرفته نمى‌شود. اميدوارم مرا در اين‏باره راهنمايى فرماييد.
ج: اگر خالکوبى مجرد رنگ باشد و يا در زير پوست بوده و بر ظاهر پوست چيزى که مانع از رسيدن آب بر آن شود، وجود نداشته باشد، وضو و غسل و نماز صحيح است.

آشنایی بافقه(5)

احکام اقتصادی

پاره اى از موضوعات فقهى به جنبه هاى اقتصادى زندگى بشر و اسباب و منابع مالكيت فرد و اجتماع و حدود و شرايط آن مربوطند كه هدف آن ها برقرارى عدالت اجتماعى و تاءمين رفاه فرد و جامعه است از چنين موضوعاتى در فقه اقتصادى سخن مى گويند.

مسائلى كه در فقه اقتصادى بررسى مى شوند، داراى گستره اى پُردامنه اند كه

 گاه تعاون و خدماتى را در برمى گيرند كه بايد با روح پرستش آميخته باشند؛ مانند خمس و زكات و گاه چگونگى روابط انسان با طبيعت و شرايط بهره مندى از آن را بيان مى كنند؛ مانند اطعمه و اشربه و صيد و ذباحه و گاه از اولويت هاى افراد نسبت به يكديگر در بهره مندى از مالكيت هاى بلاعوض و ابتدايى سخن مى گويند؛ از قبيل احياى موات ، زراعت ، حيازت ، ارث و مانند آن و گاهى نيز نقل و انتقالات اقتصادى را دربرمى گيرند؛ مانند بيع ، اجاره ، جعاله ، صلح ، هبه ، و... گاهى ديگر از انواع شركت ها سخن مى گويند؛ مانند مضاربه ، مساقات ، بيمه و...

بررسی اجمالی برخی موارد :

زكات

زكات ، از ضروريّات و فروع دين و عبادت هاى مهم است ؛ به گونه اى كه قرآن در آياتى كه آدمى را به نماز مى خواند، آن را با زكات همراه مى سازد.  زكات ، موجب پاكى انسان از ثروت پرستى ، خودخواهى ، بخل و قساوت است و همچنين مايه پاك ساختن جامعه از فقر و بيكارى ؛ چنان كه قرآن كريم مى فرمايد:

(خُذْ مِنْ اَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَكّيهِمْ بِها)

از اموالشان صدقه اى [ زكات ] برگير تا آنان را به پاكى و وارستگى راه نمايى .

اقسام زکات

زكات واجب بر دو قسم است : زكات مال و زكات بدن ( فطره )

خمس

وجوب خمس ، از ضروريّات اسلام است

مواردوجوب خمس: 1 درآمد كسب و كار [ سودِ كسب ]؛ 2 معدن ؛ 3 گنج ؛ 4 جواهر دريا كه با غواصى استخراج مى شود؛ 5 غنيمت جنگى ؛ 6 زمينى كه ذمّى از مسلمان مى خرد؛ 7 مال حلال آميخته به حرام .

مصرف خمس : خمس را بايد دو بخش كنند: يك بخش ، سهم سادات است و پرداختش ‍ بدانان برعهده حاكم است . اين مال را بايد به مجتهد جامع الشرائط تسليم كنند و يا با اذن او به سيّد فقير، يا سيّد يتيم يا به سيّدى بدهند كه در سفر درمانده است . نيمى ديگر، سهم امام (ع )است كه در زمان غيبت بايد به مجتهد جامع الشرائط پرداخت كنند يا به مصرفى برسانند كه او اجازه مى دهد.

انفال

كلمه (انفال ) جمع (نفل ) به معناى بخشش و زياده است و منظور از آن در فقه عطاياى الهى و ثروت هاى خدادادى است ؛ همچون جنگل ها، مراتع ، سواحل دريا، معادن و جز آن . انفال ، از اموال تحت اختيار امام معصوم (ع )است كه توسط او در راه خدا و براى رفاه مردم مصرف مى شود.

اموالى كه جزو انفال محسوب مى شوند، عبارتند از:

1- فىْء، كه عبارت است از آنچه بدون لشكر كشى به دست مسلمانان مى افتد، خواه زمين يا جز آن .

2- زمين باير؛ يعنى زمينى كه حاصلى نمى دهد مگر با عمران و آبادانى .

3- آثار باستانى .

4- جنگل ها و قلّه كوه ها.

5- اموال پادشاهان .

6- غنيمت جنگى .

7- غنيمت جنگ هايى كه بى اذن امام (ع )روى مى دهند.

8- سواحل درياها، رودها و جزيره ها.

9- معادنى كه در زمين شخصى كسى نيستند يا كسى به احياى آن زمين نپرداخته است ؛ مانند معادن نفت و گاز.

10- ارثى كه وارث ندارد.

احياى موات

زمين موات ( باير) زمينى است كه بر اثر بى آبى ، يا فرو رفتن در آب ، شن ، يا به علّت ماسه اى و سنگلاخى بودن و يا به دليل وجود نى و درخت در آن ، كسى بهره و سودى از آن نمى برد.

احياى موات يكى از موجبات مالكيت ابتدايى ثروت هاى طبيعى غير منقول است ؛ چنان كه رسول گرامى اسلام (ص )مى فرمايد:

(مَنْ اَحْيا اَرْضاً مَو اتاً فَهِىَ لَهُ.)

هر كس زمين بايرى را آباد كند، زمين از آن او است .

احيا و آبادانى ، كه در مالك شدن زمين باير معتبر است ، تبديل زمين از حالت باير و بى حاصل به صورت آباد و معمور است . عمران و آبادانى زمين به اين است كه به صورت مزرعه ، بستان ، خانه ، محل نگهدارى دام و مانند آن درآيد.

مزارعه

مزارعه از قراردادهاى اقتصادى است كه صاحب زمين با كشاورز قرار مى بندد زمين را در اختيارش بگذارد تا زراعت كند و در برابر، مقدارى از محصول زمين را به صاحب زمين بازدهد.  اين گونه قرارداد، داراى شرايطى ويژه است كه در كتاب هاى فقهى به تفصيل از آن ها سخن رفته است .

مساقات

مساقات ، قراردادى اقتصادى ميان صاحب باغ و باغبان است كه بنابر آن ، باغبان در مدتى معيّن به آبيارى و پرورش درختان مى پردازد و در برابر، سهمى از محصول باغ مى برد.

شركت

شركت يعنى چيزى از آنِ دو يا چند نفر باشد، و در اصطلاح فقهى به معناى اجتماع حقوق چند مالك است بر يك چيز به گونه مشاع و يا عقدى است كه نتيجه اش جواز تصرف چند مالك در يك چيز به گونه مشاع است .

بيع (خريد و فروش )÷

متداول ترين نوع معامله در روابط اقتصادى ، خريد و فروش است . اين معامله نيز همچون ديگر فعّاليت هاى اقتصادى بايد در محدوده مقرّرات اسلامى صورت پذيرد. از اين رو، يادگيرى احكام خريد و فروش ، پيش نياز داد و ستد درست است .

نقل است كه مردى به امير مؤ منان (ع ) مى گويد: (در پى كسب و كار هستم .) حضرت مى فرمايد: (آيا بر احكام دينى خود، آگاهى ؟) مى گويد: (چون به كار مشغول شوم ، آن ها را خواهم آموخت .) مى فرمايد:

(وَيْحَكَ الْفِقْهُ ثُمَّ الْمَتْجَرُ، فَاِنَّهُ مَنْ باعَ وَاشْتَرى وَ لَمْ يَسْاءَلْ عَنْ حَرامٍ وَ لا حَلالٍ ارْتَطَمَ فِى الرِّبا، ثُمَّ ارْتَطَمَ)

واى بر تو! نخست احكام (خريد و فروش ) را بياموز و سپس تجارت كن ؛ زيرا اگر كسى خريد و فروش كند و از حلال و حرامش نپرسد، به رباخوارى در مى افتد و سپس گرفتار مى شود.

اقسام خريد و فروش

1- خريد و فروش واجب : بنابر تعاليم اسلامى ، تلاش براى تحصيل مخارج زندگى واجب است و كسانى كه نمى توانند از راهى جز خريد و فروش مخارج خود را تاءمين كنند، واجب است با خريد و فروش هزينه زندگى خويش را فراهم آورند و نيازمند به ديگران نشوند.

2- خريد و فروش مستحبّ: خريد و فروش براى توسعه در مخارج اهل و عيال و سود رسانيدن به مسلمانان ؛ مثلاً كشاورزى كه با كشت و كار، خرج خود را به دست مى آورد، اگر در اوقات فراغت به خريد و فروش بپردازد تا از اين راه بتواند به مستمندان كمك كند، ثوابى بسيار مى برد.

3- خريد و فروش حرام : خريد و فروش موادّ زيانبار، ناپاك ، كتاب هاى گمراه كننده ، فروش سلاح به دشمنان اسلام ، رباخوارى ، خريد و فروش با سكّه هاى تقلّبى و... حرام است .

4- خريد و فروش مكروه : پرداختن به كفن فروشى ، ذبح و نحر حيوانات ، حجامت و صرّافى به عنوان شغل مكروه است . همچنين ، معامله با مردم پست ، خريد و فروش ميان اذان صبح و طلوع آفتاب و وارد شدن به معامله ديگران ، مكروه است .

شرايط خريد و فروش

خريد و فروش داراى سه ركن است : (خريدار و فروشنده )، (پول و كالا) و (صيغه قرارداد). از اين رو، شرايط خريد و فروش نيز در سه محور به شرح زير است :

الف شرايط خريدار و فروشنده

1- بلوغ

2- عقل

3- قصد معامله

4- اختيار

5- عدم ممنوعيت

6- مالك يا اختيار دار مال بودن

ب- شرايط پول و كالا

1- معلوم و قابل تحويل باشد

2- ويژگى هايش معين باشد

3- در ملكيت يا ولايت باشد

4- فروش عين جنس نه منفعت آن

ج- شرايط صيغه قرارداد

1- وجود دو طرف ايجاب و قبول

2- پى در پى بودن ايجاب و قبول

3 هماهنگى ايجاب و قبول

4- اجراى صيغه ، همراه با قصدخريد و فروش

گونه هاى خريد و فروش

خريد و فروش به يكى از صورت هاى زير انجام مى گيرد:

1- نقدى : يعنى كالا نقد باشد و قيمت آن نيز نقد باشد.

2- نسيه : يعنى كالا نقد و قيمت آن نسيه (مدت دار) باشد.

3- سلف : يعنى كالا نسيه و قيمت نقد باشد.

4- دَيْن به دَيْن : يعنى كالا و پول هردو نسيه باشد (كه اين گونه خريد و فروش ‍ باطل است ).

بر هم زدن معامله (خيارات )

گاه خريدار يا فروشنده يا هر دو مى توانند معامله انجام شده را بر هم زنند. حق بر هم زدن معامله را (خيار) يا (اختيار فسخ ) گويند. خيارات معامله عبارتند از: خيار مجلس ، خيار غَبن ، خيار شرط، خيار تدليس ، خيار تخلّف شرط، خيار عيب ، خيار شركت ، خيار رؤ يت ، خيار تاءخير، خيار حيوان و خيار تعذّر تسليم .

ربا

ربا از گناهان كبيره است و در قرآن مجيد به منزله جنگ با خدا و پيامبر(ص ) برشمرده شده است .

ربا بر دو گونه است : رباى قرضى و رباى معاملى .

رباى قرضى

عبارت است از اين كه قرض دهنده شرط كند بيشتر از آنچه قرض داده است ، بگيرد، خواه جنسى باشد كه با وزن و پيمانه خريد و فروش مى شود و خواه جنسى باشد كه با عدد، بلكه اگر قرار بگذارد كه بدهكار افزون بر اداى قرض خود، كارى نيز براى او انجام دهد، ربا محسوب مى شود.

رباى معاملى

آن است كه دو كالاى هم جنس ، كه با پيمانه يا وزن اندازه گيرى مى شوند، با يكديگر مبادله گردند و مقدار يكى بيش از ديگرى باشد؛ مثلاً شخصى ده كليو گندم بدهد و يازده كيلو گندم بگيرد. در اجناس شمردنى ( عددى ) ربا صدق نمى كند؛ مثلاً ده گردو را با يازده گردو مى توان مبادله كرد و نيز ميان پدر و فرزند و همچنين ميان زن و شوهر ربا نيست .

مضاربه

مضاربه قراردادى اقتصادى ميان دو نفر است ؛ بدين گونه كه يكى سرمايه تجارت را مى دهد و ديگرى با آن كار مى كند و سود حاصل از آنِ دو طرف است . شرط است كه تقسيم سود ميان طرفين به صورت مشاع كسرى ؛ مانند 2/1 و 3/1 باشد.  همچنين مضاربه مى تواند گروهى باشد و با عضويت يك گروه يا چند مؤ سسه انجام گيرد.

اجاره

اجاره بر دو نوع است : اوّل اين كه انسان منافع مال خود را در برابر پولى ، كه آن را (مال الاجاره ) مى نامند، به ديگرى واگذار كند؛ مثلاً خانه يا خودروى خود را اجاره دهد. دوم اين كه انسان خود اجير شود و در برابر انجام كارى ، همچون دوختن لباس و بنّايى ، مزدى دريافت كند. اجاره و بيع از آن رو كه در هر دو مورد، گونه اى (معاوضه ) در كار است ، مشتركند و تفاوت آن ها در اين است كه در بيع ، معاوضه ميان عين خارجى و پول است ، ولى در اجاره ميان منافعِ عين و پول .

جعاله

جعاله ، همچون اجاره [نوع دوم اجاره ] است با اين تفاوت كه در جعاله شخصى معيّن اجير نمى شود، بلكه صاحب كار اعلان عمومى مى كند كه هر كس فلان كار را برايم انجام دهد، فلان مبلغ رابه او مى پردازم . كسى را كه اين قرار را مى گذارد (جاعل ) مى نامند و شخصى را كه كار را انجام مى دهد، (عامل ).

شفعه

شُفْعَه ، عبارت است از حق اولويّت يك شريك براى خريد سهم شريك ديگر؛ بدين معنا كه اگر دو نفر به گونه مشاع در مالى شريك باشند و يكى از آنان بخواهد سهم خود را بفروشد، اگر شريكش به همان مبلغ كه ديگران مى خرند، خريدار باشد، حق اولويّت دارد. اين حق را (شُفعه ) و صاحب حق را (شفيع ) نامند.

ارث

ارث در اصطلاح عبارت است از اين كه انسان ، مالى را به مرگ ديگرى به واسطه نسب يا سبب مستحق شود.

موجبات ارث

وارثان ميّت يا نسبى هستند يا سببى .

الف- ورثه نسبى كسانى هستند كه به واسطه خويشاوندى از ميّت ارث مى برند و اينان سه گروهند:

1- پدر، مادر و فرزندان ميّت و فرزندان آنان هر چه پايين روند.

2- پدر بزرگ و مادر بزرگ هر چه بالا روند. همچنين ، برادران و خواهران ميّت و فرزندان آنان هر چه پايين روند.

3- عمو، عمّه ، دايى و خاله ميّت هر چه بالا روند و فرزندان آنان هر چه پايين روند.

چنانچه از گروه نخست يك نفر زنده باشد، گروه دوم ارث نمى برد. همچنين ، اگر از گروه دوم يك نفر زنده باشد، به گروه سوم ارث نمى رسد.

ب- وارثان سببى ميّت بر دو گونه اند: يا به واسطه زوجيّت (زن و شوهرى ) ارث مى برند و يا به واسطه ولاء. بايد دانست كه ولاء نيز خود بر سه گونه است : ولاى عتق ، ولاى ضمان جريره و ولاى امامت .

موانع ارث

گاه برخى وارثان در اءثر برخى عوارض ، از ارث محروم مى شوند. از اين عوارض ، در فقه با عنوان (موانع ارث ) نام برده مى شود كه عبارتند از:

1- كفر: هيچ كافرى اعم از كافر اصلى و مرتدّ، از مسلمان ارث نمى برد.

2- قتل : قاتل از مال مقتول ارث نمى برد؛ مثلاً اگر كسى پدر خود را بكشد از مال او ارث نمى برد، مگر در خطاى محض ، كه البته در قتل خطايى از ديه آن ارث نمى برد.

3- رقّيّت : برده از مال فرد آزاد ارث نمى برد.

4- تولّد از زنا: ميان فرزندى كه از زنا متولّد مى شود و پدر و مادرش ، رابطه (توارث ) وجود ندارد؛ يعنى از يكديگر ارث نمى برند.

5- لعان : ميان كودكى كه در موردش لعان كرده اند با پدر و خويشاوندان پدرش ، رابطه توارث وجود ندارد، ولى ميان او و مادر و خويشاوندان او چنين رابطه اى برقرار است .

وصيّت

وصيّت آن است كه آدمى سفارش كند پس از مرگش براى او كارهايى انجام دهند يا بگويد پس از مرگش چيزى از مال او ملك كسى شود، يا براى فرزندانش و كسانى كه اختيار آنان با او است ، قيّم و سرپرست معيّن كند.

اسلام براى هر مسلمانى اين حق را قرار داده است كه تا 13 از اموال خويش را براى فقيران و امور خيريه و عام المنفعه وصيت كند. در برخى احاديث سفارش شده است كه سزاوار است آدمى براى خويشاوندانى كه از او ارث نمى برند، مقدارى از اموال خود را وصيّت كند.

اقسام وصيّت

الف تمليكى :

يعنى كسى وصيت كند كه پس از مرگش مقدارى از دارايى اش ملك كسى شود.

ب -عهدى :

آن است كه آدمى يك يا چند نفر را براى انجام امورى يا تصرّفاتى ديگر، پس از مرگش ‍ ماءمور كند؛ مانند وصيّت براى تجهيزش ( كفن و دفن ) يا اجير گرفتن براى حج يا نماز و روزه هاى قضا و جز آن .

ج- فكّى :

عبارت است از اين كه كسى وصيّت كند ملكى را پس از مرگش آزاد كنند؛ مثلاً وصيّت كند كه برخى از اموالش را وقف كنند.

قرض

قرض عبارت است از اين كه آدمى ، مالى را به تمليك كسى درآورد به اين گونه كه پرداختن عين مال ، يا مثل آن و يا بهايش برعهده او باشد.  قرض دادن به مؤ من از مستحبّات مؤ كّد است ، به ويژه به كسانى كه نيازمندند. پيامبر اكرم (ص ) در اين باره فرموده است :

كسى كه به برادر مسلمانان خود وام دهد، در برابر هر درهمى كه وام مى دهد، هم وزن كوه اُحد...، حسنات خواهد داشت و اگر براى بازگرفتنش مدارا به خرج دهد، از پل صراط همچون برق جهنده ، بى حساب و عذاب ، خواهد گذاشت .

شرايط صحّت قرض

الف- بلوغ ، عقل ، قصد، اختيار و ديگر شرايط عمومى متعاقدين .

ب- به احتياط واجب مال مى بايد عين باشد؛ يعنى منفعت عين نباشد.

ج- قابل تملّك باشد، نه مانند خمر و خنزير.

د- قرض بر مالى معيّن باشد نه مبهم .

ه-‍ مقدار مال معلوم باشد.

و- دادن و گرفتن در كار باشد.

ضمان

ضمان عبارت است از اين كه كسى ، پرداخت بدهى شخص مديون را به طلبكار برعهده گيرد. پس از تحقّق ضمانت ، بدهكار برى ءالذّمه مى گردد وبدهى اش بر ذمّه ضامن مى آيد به گونه اى كه طلبكار مى تواند طلب خود را از ضامن مطالبه كند. البته اگر ضامن به تقاضاى مديون ، ضمانت كرده باشد، مى تواند پس از پرداخت بدهى به طلبكار، آن را از بدهكار بازپس گيرد.

ضمانت كننده را (ضامن )، بدهكار را (مضمون عنه ) و طلبكار را (مضمون له ) مى گويند. شرطهاى ضامن ، مضمون عنه و مضمون له و احكام ضمانت در كتاب هاى فقهى با عنوان (كتاب الضمان ) به تفصيل آمده اند.

حواله

حواله عبارت است از ارجاع طلبكار به شخص ثالث براى دريافت طلب خود؛ مثلاً حسن صد تومان به على بدهكار است و خود، صد تومان از ناصر طلبكار است و آن گاه على را به ناصر حواله مى دهد تا بدين وسيله طلب خود را از ناصر بگيرد.

در حواله ، رضايت هر سه نفر، يعنى حواله دهنده ( محيل )، حواله گيرنده ( محتال ) و كسى كه به او حواله شده است ( محال عليه ) معتبر است .

كفالت

كفالت ، التزام ، به حاضر ساختن شخص است هر گاه كه مكفول له ( طلبكار يا مدعى ) بخواهد؛ به عبارتى ديگر، كفالت بدين معنا است كه كفيل متعهد شود هر گاه طلبكار، بدهكار را بخواهد، به او تحويلش دهد و همچنين است اگر كسى حقّى بر ديگرى داشته باشد يا ادعاى حقّى كند و دعوايش قابل قبول باشد، چنانچه شخصى كفالت كند كه هرگاه صاحب حق يا مدّعى ، طرف را بخواهد، به او تحويلش بدهد.

كسى را كه ضامنِ آوردن بدهكار نزد طلبكار يا صاحب حق مى شود، (كفيل ) مى گويند و كسى را كه حقّى بر ديگرى دارد، (مكفول له ) و كسى را كه حقّى از ديگرى به عهده او است ، (مكفول ).

وديعه

(وديعه ) يا (امانت ) آن است كه كسى را براى حفظ و نگهدارى مال جانشين خويش ‍ سازيم . وديعه از سوى هر دو طرف ، عقدى است (جايز)؛ يعنى هر يك از طرفين بخواهد، مى تواند عقد وديعه را بر هم زند و امانت را بازپس گيرد يا بازپس ‍ دهد.

چنانچه امانت از ميان برود، اگر امين در نگهدارى اش كوتاهى كرده باشد، بايد عوض آن را به صاحبش باز دهد و اگر در نگهدارى اش كوتاهى نكرده باشد و امانت به گونه اتفاقى از ميان رفته باشد مثلاً سيل برده است امانتدار ضامن نيست .

عاريه

عاريه آن است كه انسان مال خود را به ديگرى بدهد كه از آن استفاده كند و در عوض ، چيزى از او نگيرد؛ مثلاً كتاب خود را به كسى دهد تا مطالعه كند و بازگرداند. كسى كه چيزى را عاريه مى گيرد، بايد به خوبى از آن نگهدارى كند.

چنانچه مالى كه عاريه كرده است ، از ميان برود يا معيوب شود، اگر در نگهدارى اش ‍ كوتاهى كرده يا در استفاده از آن زياده روى كرده باشد، بايد خسارتش را بپردازد.

رهن

رهن آن است كه بدهكار مقدارى از مال خود را نزد طلبكار بگذارد تا اگر طلب او را ندهد، از آن مال طلب خود را به دست آورد.

استفاده چيزى كه گرو ( رهن ) مى گذارند، حقّ كسى است كه آن را گرو گذاشته است . بنابراين ، گرو گيرنده ، بى اجازه صاحب مال ، نمى تواند در آن تصرّف كند.

طلبكار ( گرو گيرنده ) و بدهكار ( گرو دهنده ) نمى توانند مالى را كه در رهن است ، بى اجازه يكديگر ملك كسى ديگر كنند؛ مثلاً بفروشند يا ببخشند، ولى اگر يكى از آنان ، رهن را بفروشد يا ببخشد و سپس ديگرى بگويد: (راضى هستم )، اشكال ندارد.

اگر مالى كه بدهكار گرو گذاشته ، خانه و نيز اثاثيه منزل باشد، طلبكار مى تواند بفروشد و طلب خود را بردارد.

سرقفلى

--به پول يا چيزى كه كسى به شخص ديگرى مى دهد تا خانه يا دكّانى را كه در اجاره او است به وى واگذار كند، (سرقفلى ) مى گويند. سرقفلى داراى احكامى است كه مهم ترين آن ها عبارتند از:

1- اگر كسى محلّى را اجاره كرده است و اين حق را نيز دارد كه در مدت اجاره ، مكان را به كسى ديگر اجاره دهد و در اين مدت بهاى اجاره ترقّى كرده است ، مى توان محل را به شخصى به همان قيمت كه اجاره كرده است ، اجاره دهد و مبلغى نيز به عنوان سرقفلى دريافت كند.

2- اگر شخصى محلّى را اجاره كند و با صاحبش شرط كند كه مثلاً بيست سال اجاره محل را بالا نبرد و نيز با او شَرط كند كه اگر محل رابه كسى ديگر اجاره داد، او نيز به همين گونه عمل كند و همچنين شخص ثالث نيز اگر خواست محل را به كسى ديگر اجاره دهد، بر همين گونه عمل كند و اجاره را بالا نبرد، در اين صورت ، مستاءجر نخست مى تواند محل را به كسى ديگر اجاره دهد و از او مبلغى به عنوان سرقفلى بگيرد كه محل را به او تحويل دهد و سرقفلى بدين گونه حلال است و دومى به سومى و سومى به چهارمى ، بنابر قرار، تحويل دهد و از او به عنوان سرقفلى چيزى بگيرد.

حَجْر

كلمه (حَجْر) به معناى منع است و در فقه ، به معناى ممنوع التّصرّف بودن در دارايى خويش است .

كسانى كه در پى مى آيند، محجورند؛ يعنى نمى توانند در دارايى خويش تصرّف كنند: 1 كودك نابالغ ؛ 2 ديوانه ؛ 3 سفيه (يعنى كسى كه مال خود را بيهوده مصرف مى كند)؛ 4 ورشكسته اقتصادى .

ولايت بر تصرّف در اموال شخص غير بالغ و ديوانه ، با پدر و جدّ پدرى و يا قيّم و در صورت نبود قيّم با حاكم شرع است . ولايت بر تصرّف در اموال شخص سفيه ، درصورتى كه از كودكى سفيه بوده ، با پدر و جدّ پدرى و يا قيّم او است و در صورتى كه پس از بلوغ سفيه شده باشد، ولايت در تصرّف برعهده حاكم است . ورشكسته اقتصادى را حاكم شرع با شرايطى كه در منابع فقهى آمده است ، از تصرّف در اموالش منع مى كند و ولايت در تصرّف با حاكم است .

غصب

غصب ، به معناى استيلاى جابرانه بر مال ديگران است . غصب ، حرام و موجب ضمان است ؛ يعنى اگر مال در دست غاصب تلف شود، هرچند تقصيرى در حفظ آن نكرده باشد، ضامن -است . هر گونه تصرّف در مال غصبى حرام است . حتّى وضو با آب غصبى و نماز با لباس غصبى و در مكان غصبى باطل است .

صُلح

انسان مى تواند تمام يا مقدارى از دارايى يا منافع دارايى خود را در برابر چيزى كمتر يا بى عوض ، به كسى ديگر واگذار كند يا طلبى را كه دارد، باز پس نگيرد. به اين واگذارى يا اسقاط دَيْن (صلح ) مى گويند.

صلح قراردادى مستقل است و احكام ديگر قراردادها در آن جارى نيست و ازاين رو، خيار بيع و حق شفعه در آن ثابت نيست . در اين قرارداد، صيغه اى خاص شرط نيست ، بلكه با هر لفظى ، كه حاكى از واگذارى مال يا اسقاط دين باشد، صحيح است . صلح كننده بايد عاقل ، بالغ و مختار باشد و قصد صلح را نيز داشته باشد و ممنوع التّصرّف نباشد.

آشنایی بافقه(4)

فقه سیاسی

فقه سیاسی به موضوعاتى مانندحکومت ،سياست خارجي و ولايت فقيه و حدود اختياراتش ، جهاد و دفاع و امر به معروف و نهى ازمنكر و...می پردازد

دوره تكوين و تاءسيس فقه سياسى به عصر نزول قرآن و دوره زمامدارى پيامبرخداو عملكرد آن حضرت در مقام رياست دولت اسلامى بازمى گردد. در اين دوره ، خطوط كلّى فقه سياسى در مسائل حكومت ، جهاد، تولّى و تبرّى ، صلح ، معاهده ، ديپلماسى و سياست خارجى و جز آن توسط وحى (قرآن ) و سنّت پيامبر(ص )تعيين شد و سپس در احاديث معصومين (ع )تشريح گرديد.
برخی مباحث مربوط به فقه سیاسی

1-  ولایت فقیه

ولايت در فقه به معناى سرپرستى است كه گاهى مربوط به امرى ويژه است ؛ مانند ولايت پدر بر فرزند و گاه مربوط به امرى عام و در ارتباط با مردم و اداره جامعه است .
(فقيه ) از ماده (فقه ) است و كسى كه از اين علم بهره مند است ، مجتهد، مفتى و فقيه نام دارد. بنابراين ، ولايت فقيه به معناى سرپرستى و اداره جامعه اسلامى به وسيله مجتهد جامع الشرائط است .

جايگاه ولايت فقيه در فقه اسلامى

ولايت فقيه ريشه در فقه دارد و در ابواب مختلف فقه و به مناسبت هاى گوناگون از آن سخن به میان آمده است

نحوه طرح بحث ولايت فقيه در آثار فقها ،در سه دوره مطرح است:

1- ضمن ابواب فقه : اين شيوه در كتاب هاى برخى فقها، مانند شيخ مفيد، شيخ طوسى ، علامه حلّى و شهيد اوّل و دوم ديده مى شود. در اين دوره ، ولايت فقيه به صورت بحثى مستقل مطرح نبوده است .

تعابيرى كه مترادف با ولايت فقيه  در ابواب مختلف فقه به كار رفته ، عبارتند از: حاكم جامع الشرائط، حاكم شرع ، ولىّ امر، ولىّ مسلمين ، نائب امام زمان (عج )، فقيه عادل و ولايت عامّه فقيه . وابوابى كه در آن ها از اختيارات ولايت فقيه ، سخن به ميان آمده ، عبارتند از: طهارت ، نماز، زكات ، خمس ، امر به معروف و نهى از منكر، شروط متعاقدين ، شرائط عوضين ، خيار شرط، ربا، مساقات ، شركت ، لقطه ، غصب ، احياء موات ، حجر، ضمان ، وصيت ، وقف ، نكاح ، عقد متعه ، طلاق ، ظهار، ايلا و ميراث

2-طرح بحث به صورت مستقل و با استناد به اخبار و ادلّه :

مرحوم نراقى در (عوائد الايام )، مير فتّاح مراغى در (عناوين الاصول )، شيخ محمّد حسن نجفى در (جواهرالكلام )، مرحوم بروجردى در (البدر الزّاهر) و مرحوم نائينى در (تنبيه الاُْمّة و تنزيه الملّة )، اين بحث را مستقلاّنه طرح كرده و به صورتى گسترده مورد بررسى قرار داده اند.  نمونه :

1- شيخ محمّد حسن نجفى مى نويسد:

اساطين مذهب به ولايت فقيه حكم كرده اند. ولايت فقيه از مسائل روشنى است كه نياز به دليل ندارد. كسى كه در ولايت فقيه شك كند، طعم فقه را نچشيده و معنا و رمز كلمات ائمّه معصوم را درنيافته است . اگر ولايت عامّه فقيه نباشد، بيشتر امور شيعيان بر زمين مى ماند. بر مردم واجب است فقها را براى اين منظور يارى دهند؛ چنان كه واجب است امام معصوم (ع )را يارى دهند.

2-نراقى (قدس سره )نيز مى گويد:

از تصريح بسيارى از اصحاب معلوم مى شود كه ولايت فقيه از مسلّمات است . همه آنچه تحت ولايت پيغمبراكرم (ص )و امام معصوم (ع )بوده و آنان به عنوان زعامت و رهبرى بر آن ها ولايت داشته اند، فقيه جامع الشرائط نيز بر آن ها ولايت دارد.

3- آيت ا... بروجردى (قدس سره )مى فرمايد:

اين كه فقيه عادل از سوى امامان معصوم (ع )براى امور مهمّى كه مربوط به عموم مردم و محل ابتداى همگان است ، نصب شده است ، اجمالاً در آن اشكالى نيست

3- طرح ولايت فقيه به عنوان نظام حكومتى : امام خمينى (قدس سره )، بحث ولايت فقيه را به گونه اى شايسته در سلسله درس هاى ولايت فقيه [ حكومت اسلامى ] و نيز در كتاب (البيع ) طرح كرده و وپس ازپیروزی انقلاب اسلامى به رهبرى امام خمينى (قدس سره ) ولايت فقيه تحقّق عملى پیداکرد

                                      ارتباط ولايت فقيه با احكام فرعى الهى

ولايت فقيه از مهمترين احكام الهى و مقدّم بر همه آن ها است و هر گاه يكى از احكام فرعى الهى هر چند واجب با حفظ نظام حكومتى و والايى در رقابت افتد، آن حكم ساقط خواهد شد؛ چنان كه حضرت امام خمينى (قدس سره )مى فرمايد:

حكومت ، كه شعبه اى از ولايت مطلقه رسول اللّه (ص )است ، يكى از احكام اوّليّه اسلام است و مقدّم بر تمام احكام فرعى حتّى نماز، روزه و حج است .

ولىّ فقيه مى تواند براى اداره امور جامعه و براساس مصالح اسلام و مسلمانان تصميم هايى بگيردكه فراتر از چارچوب احكام فرعى الهى باشد؛ به عنوان مثال ، مى تواند به طور موقت حجّ را تعطيل كند؛ چنان كه حضرت امام خمينى (قدس سره )مى فرمايد:

حكومت مى تواند از حج ، كه از فرايض مهم الهى است ، در مواقعى كه مخالف صلاح كشور اسلامى است ، موقّتاً جلوگيرى كند.

چنين شرايطى در صدر اسلام و حكومت پيامبر(ص )و امام على (ع )نيز پيش آمده و گاه مصلحت جامعه و اداره حكومت اقتضا مى كرده است كه تصميمى گرفته شود كه در چارچوب حكم فرعى الهى نمى گنجد؛ به عنوان مثال ، از مقرر ساختن زكات بر اسبان مى توان ياد كرد كه حكم حكومتى امام على بود، در حالى كه در حكم فرعى ، زكات شامل اسب نمى شود.

رابطه مرجعيت و ولايت فقيه در فقه اسلامى

در صورت تعارض ميان فتواى ولىّ امر مسلمانان (رهبر) و فتواى مرجع ، وظيفه شرعى مسلمانان در مسائل سياسى ، اجتماعى و فرهنگى چيست ؟

پاسخ اين است كه در صورتى كه نظر ولىّ فقيه به عنوان يك حكم حكومتى اعلام شده باشد، نه تنها بر مقلّدين ديگر مراجع ، بلكه بر خود مراجع تقليد نيز تبعيت از اين حكم لازم است ودر موضوعات مربوط به اداره كشور اسلامى و قضايايى كه به عموم مسلمانان بازمى گردند، بايد همواره از نظر ولىّ امر پيروى كرد. البته هر مكلّفى بايد در مسائل شخصى و فردى ، از مرجع تقليد خويش تقليد نمايد. 

جهاد

جهاد عبارت است از به كار گرفتن تمام توان و بذل جان و مال در راه اعتلاى كلمه توحيد و دفع دشمنان از تعرّض به اسلام و مسلمانان

فقه اسلامى در (كتاب جهاد)، اقسام جهاد و احكام مربوط به آن ، غنائم و اسيران جنگى ، صلح و آتش بس ، حقوق و مقرّرات جنگ و ديگر مسائل مربوط به آن را به تفصيل مورد بحث و بررسى نهاده است كه در اين جا به اختصار تنها به پاره اى از آن ها اشاره مى كنيم :

اقسام جهاد

جهاد، در تقسيم كلّى ، به دو نوع ابتدايى ( آزادى بخش ) و دفاعى تقسيم مى شود:

جهاد ابتدايى آن است كه مسلمانان براى گسترش دامنه نفوذ اسلام يا برچيدن موانع دعوت اسلامى ، به جنگ با كفّار بپردازند، بى آن كه به ظاهر جنگى عليه آنان از سوى دشمن آغاز شده باشد. مشروعيت جهاد ابتدايى مشروط به حضور امام معصوم (ع )مى باشد.

جهاد دفاعى ، عبارت است از دفاع مسلمانان از جان ، مال ، ناموس خود و سرزمين و كيان اسلامى در برابر هجوم دشمنان . در جهاد دفاعى ، اذن امام معصوم (ع )و يا نايب خاص و همچنين نايب عام او ( فقيه جامع الشرائط) شرط نيست و اين جنگ (يا دفاع ) بر هر مكلّفى ، از زن و مرد، واجب است

غنايم جنگى

(غنيمت ) به اموال منقول و غير منقولى مى گويند كه در جهاد با قهر و غلبه و فتح به دست مجاهدان مسلمان مى افتند.  غنائم جنگى بر دو گونه اند: يكى آنچه از كفّار و مشركان و ملحدان مى گيرند و ديگر آنچه از محاربان داخلى و اهل بغى

اسيران جنگى

اگر كافر محاربى هنگام جنگ و پيش ازآن كه به پايان رسيده باشد، اسير شود و اسلام نياورد، بايد كشته شود و زن و فرزندانشان به سرپرستى جامعه اسلامى درآيند. ولى اگر كافرى پس از پايان جنگ اسير شود، كشتن او جايز نيست و پيشوا و امام مسلمانان مختار است كه او را درخدمت مسلمانان نگاه دارد و يا با اخذ فديه و غرامت جنگى آزادش ‍ سازد.

صلح ( پايان مخاصمه )

عقد صلح و اعلام جنگ و آتش بس برعهده شخص امام مسلمانان است و كسان ديگر نمى توانند اين مسؤ وليت را برعهده گيرند. موضوع پايان دادن به جنگ و شرايط و چگونگى برقرارى عقد صلح ميان مسلمانان و كفّار در كتاب هاى فقهى در بحث (جهاد) به تفصيل بررسى شده است

سبق و رمايه

از موضوعات فقه سياسى ، سبق و رمايه است و فقها به استحبابش فتوا داده اند و اين موضوع ، همواره مورد بحث و بررسى متون فقهى بوده است . (سبق ) به معناى مسابقه و رمايه به معناى تيراندازى است و در اصطلاح فقهى ، گونه اى عقد و شرطبندى در مسابقه سواركارى و تيراندازى است كه فايده و هدفش تمرين و كسب مهارت و آمادگى براى حضور در ميدان جنگ است