مرگ در نهج البلاغه

 

ازمنظر نهج البلاغه سخت ترين مانع در مسير تکامل انسان ها، غفلت از مرگ است و به یادآن بودن  نه تنها داراي آثاري مثبت در سراي ابدي خواهد بود بلکه آثار آن در زندگي دنيوي نيز قابل توجه است

شوق مرگ

امام ، هر گاه كه از جهاد و شهادت در راه خدا سخن مي‌گويد بي‌تابانه و مشتاقانه آرزومند آن است كه مرگ را در آغوش بكشد حتي ياران و لشكريانش را نيز براي گام نهادن در اين طريق و انتخاب مرگ با عزت تهييج و تشويق مي‌كند.ابتدا اين شور و اشتياق را در زبان حال و قال امام به نظاره مي‌نشينيم و سپس به سخنان او در خطاب به ياران و همراهانش مي‌پردازيم.
در خطبه (5) نهج‌البلاغه، علي‌(ع) در خطاب به آن‌دسته از مسلمانان كه علت سكوت امام(ع) را در برابر انحراف سقيفه، به خاطر ترس از مرگ مي‌پنداشتند فرمودند: «وَاللّهِ لاَبْنُ اَبى طالِب آنَسُ بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْىِ اُمِّهِ »به‌خدا سوگند دلبستگي پسر ابوطالب به مرگ از دلبستگي كودك به پستان مادر بيشتر است.
در خطبه (122)، آنجا كه به هنگام نبرد در جنگ صفين خطاب به سربازانش سخن مي‌گويد پس از آنكه مرگ را فرجام همه آدميان قلمداد مي‌كند و گرامي‌ترين مرگ‌ها را كشته‌شدن در راه خدا معرفي مي‌كند، احساس خود را براي مرگ در راه خدا اين‌چنين بيان مي‌كند: «وَ الَّذى نَفْسُ ابْنِ اَبى طالِب بِيَدِهِ لاََلْفُ ضَرْبَة بِالسَّيْفِ اَهْوَنُ عَلَىَّ مِنْ مِيتَة عَلَى الْفِراشِ فى غَيْرِ طاعَةِ اللّهِ» سوگند به كسي كه جان پسر ابوطالب در دست اوست كه تحمل هزار ضربت شمشير بر من آسانتر است كه از مردن در بستر.
در نامه(23) نهج‌البلاغه، اما آن هنگام كه در آستانه شهادت قرار مي‌گيرد،ضمن بیان این نکته که« أَنَا بِالْأَمْسِ صَاحِبُكُمْ وَ اَلْيَوْمَ عِبْرَةٌ لَكُمْ وَ غَداً مُفَارِقُكُمْ»، مرگ را مهماني ناخوانده و نامبارك نمي‌داند كه به ناگاه بر او تاختن آورده است بلكه همواره خود را آماده و تشنه مرگ يافته است،می فرماید:
«وَ اَللَّهِ مَا فَجَأَنِي مِنَ اَلْمَوْتِ وَارِدٌ كَرِهْتُهُ وَ لاَ طَالِعٌ أَنْكَرْتُهُ وَ مَا كُنْتُ إِلاَّ كَقَارِبٍ وَرَدَ وَ طَالِبٍ وَجَدَ وَ ما عِنْدَ اَللَّهِ خَيْرٌ لِلْأَبْرارِ.»
به خدا سوگند چون بميرم، چيزي كه آن را ناخوش دارم، به سراغم نخواهد آمد يا كسي كه ديدارش را نخواسته باشم بر من آشكار نخواهد شد. من همانند تشنه‌اي هستم كه به طلب آب مي‌رود و آب مي‌يابد. آنچه براي خداوند است براي نيكان بهتر است.
در خطبه(51) پس از آن‌كه شاميان آب را بر امام و ياران او بستند، امام(ع)، ضمن آن‌كه، سپاهيانش را براي جنگي سلحشورانه برمي‌انگيزد تعبير لطيفي از مرگ و زندگي حقيقي را بيان مي‌فرمايد:اگر مقهور شويد زندگيتان مرگ است و اگر پيروز شويد،مرگتان زندگي است.
نزديك بودن مرگ.                                                                   درچندجای نهج البلاغه  امام به موضوع نزدیک بودن مرگ باتعابیر مختلف اشاره می فرماید ازجمله:
درخطبه (21) مي‌خوانيم: فَاِنَّ الْغايَةَ اَمامَكُمْ، وَ اِنَّ وَرَاءَكُمُ السّاعَةَ تَحْدُوكُمْ. تَخَفَّفُوا تَلْحَقُوا» آخرين منزل روياروي شماست و مرگ پشت سرتان و با آواز خود شما را به پيش مي‌راند، سبکبارشوید تابه مقصدبرسید.
درحكمت (71):« نَفَسُ الْمَرْءِ خُطَاهُ إِلَى أَجَلِهِ » نفس‌هاي آدمي، گام‌هاي اوست به سوي مرگ.
حكمت187« الرَّحيلُ وَشيكٌ» كوچ كردن نزديك است.                                                                         حکمت 75 «كُلُّ مَعْدُودٍ مُنْقَضٍ وَ كُلُّ مُتَوَقَّعٍ آتٍ .»
درخطبه(214) آمده است: «خُذْ ما يَبْقى لَكَ مِمّا لاتَبْقى لَهُ...» از اين سراي كه گذرگاه شماست براي آن سراي كه قرارگاه شماست توشه برگيريد.
حالات انسان در حال مرگ:
درخطبه83/فراز33ببعد حضرت مساله مرگ و مردن را يادآورى مى‏كند و وضع شخص در حال احتضار را، آن وقتى كه در حال جان دادن است و اقاربش‏اطرافش را گرفته‏اند و مايوسند و گريه مى‏كنند و او قسمتى از حواسش تعطيل شده و قسمتى از حواسش كارمى‏كند.تعبير حضرت اين است: «فَهَلْ دَفَعَتِ الاََْقَارَبُ، أَوْ نَفَعَتِ النَّوَاحِبُ؟وَقَدْ غُودِرَ فِي مَحَلَّةِ الاََْمُوَاتِ رَهِيناً  آيا نزديكان مى‏توانند ازاو دفاع كنند يا اين نوحه‏گرى‏ها سودى به حال او مى‏بخشد پس از آنكه او در محله اموات(قبرستان)گرو واقع شد« وَفِي ضِيقِ الْمَضْجَعِ وَحِيداً  » در تنگناى گور تنها ماند « قَدْ هَتَكَتِ الْهَوَامُّ جِلْدَتَهُ ‏» حشرات زمين پوستش را پاره پاره كردند « وَأَبْلَتِ النَّوَاهِكُ جِدَّتَهُ، وَعَفَتِ الْعَوَاصِفُ آثَارَهُ »هلاك كنندگان كارهاى جدى او را از بين بردند، بادهاى تند آثار و ساختمانهاى او را از بين‏بردند « وَمَحَا الْحَدَثَانُ مَعَالِمَهُ ‏» نشانه‏هايى كه در دنيا از خودش باقى گذاشته بود، حوادث روزگار همه را محوكرد « وَصَارَتِ الْأَجْسَادُ شَحِبَةً بَعْدَ بَضَّتِهَا » بدنها پس از آن طراوت، پوسيده و خاك شده مى‏شود « وَالْعِظَامُ نَخِرَةً بَعْدَ قُوَّتِهَا » استخوانهاى‏او پوسيده مى‏شود پس از آنكه يك روزى نيرومند بود « وَالْأَرْوَاحُ مُرْتَهَنَةً بِثِقَلِ أَعْبَائِهَا »(اينجا مقارنه‏اى شده ميان اجساد و ارواح)بدنها و استخوانها در قبرپوسيد ولى روح ها در گرو سنگينى كارها و اعمال خودش است « مُوقِنَةً بِغَيْبِ أَنْبَائِهَا » در حالى كه يقين كرده است به خبرهاى غيبى كه در دنيا به او مى‏دادند و آن وقت باور نمى‏كرد،حالا يقين پيدا كرده كه آنچه گفته‏اند راست بود. « لَا تُسْتَزَادُ مِنْ صَالِحِ عَمَلِهَا وَلَا تُسْتَعْتَبُ مِنْ سَيِّئِ زَلَلِهَا » در آن وقت به‏او نمى‏گويند يك مقدار عمل صالح بيشتر كن، چون ديگر آنجا جاى عمل نيست و كارهاى بدى هم كه كرده است، ديگر اينجافايده ندارد كه بگويد ببخشيد و توبه و استغفار مى‏كنم، فايده‏اى ندارد.                                                                                             خطبه 109/فراز18ببعد: «فَغَيْرُ مَوْصُوفٍ مَا نَزَلَ بِهِمْ اجْتَمَعَتْ عَلَيْهِمْ سَكْرَةُ الْمَوْتِ وَحَسْرَةُ الْفَوْتِ (سكرات مرگ و حسرت از دست دادن آنچه داشته اند بر آنها هجوم مى آورد) فَفَتَرَتْ لَهَا أَطْرَافُهُمْ وَتَغَيَّرَتْ لَهَا أَلْوَانُهُمْ (در سكوت مرگ اعضاى بدنشان سست مى گردد،'و در برابر آن رنگ خود را مى بازند) ثُمَّ ازْدَادَ الْمَوْتُ فِيهِمْ وُلُوجاً فَحِيلَ بَيْنَ أَحَدِهِمْ وَبَيْنَ مَنْطِقِهِ(سپس مرگ كم كم در آنها نفوذ مى كند،و بين آنها و بين زبانشان جدائى مى افكند) وَإِنَّهُ لَبَيْنَ أَهْلِهِ يَنْظُرُ بِبَصَرِهِ وَيَسْمَعُ بِأُذُنِهِ عَلَى صِحَّةٍ مِنْ عَقْلِهِ وَبَقَاءٍ مِنْ لُبِّهِ يُفَكِّرُ فِيمَ أَفْنَى عُمُرَهُ وَفِيمَ أَذْهَبَ دَهْرَهُ (اكنون او در ميان خانواده ى خود با چشم نگاه مى كند و با گوشش مى شنود، هنوز عقلش سالم و فكرش پابرجا است،در اين زمان است كه بيدار مى شود، متوجه گذشته اش مى گردد و حقايق را آنچنان كه بايد در مى يابد 'مى انديشد كه عمرش را در چه فانى كرده و روزگارش را در چه راهى سپرى نموده است)

 وَيَتَذَكَّرُ أَمْوَالًا جَمَعَهَا أَغْمَضَ فِي مَطَالِبِهَا وَأَخَذَهَا مِنْ مُصَرَّحَاتِهَا وَمُشْتَبِهَاتِهَا قَدْ لَزِمَتْهُ تَبِعَاتُ جَمْعِهَا وَأَشْرَفَ عَلَى فِرَاقِهَا (آرى گذشته اش همانند فيلمى از زندگيش از پيش چشمش عبور مى كند 'به ياد ثروتهائى مى افتد كه جمع آورى كرده، ثروتهائى كه در جمع آورى آنها چشمها را بر هم گذارده از حلال و حرام و مشكوك روى هم انباشته ساخته، هم اكنون گناه جمع آورى آنها بر دوش او است و هنگام جدايى از آنها فرارسيده است). تَبْقَى لِمَنْ وَرَاءَهُ يَنْعَمُونَ فِيهَا وَيَتَمَتَّعُونَ بِهَا فَيَكُونُ الْمَهْنَأُ لِغَيْرِهِ وَالْعِبْ‏ءُ عَلَى ظَهْرِهِ وَالْمَرْءُ قَدْ غَلِقَتْ رُهُونُهُ بِهَا (اموالى كه 'براى وارث خود باقى مى ماند، از آن متنعم مى شوند و از آن بهره مى گيرند،و نتيجه آن است: راحتى آن براى ديگرى، ولى سنگينى گناهش بر دوش اوست، او خوب مى داند 'كه در گرو اين اموال است) فَهُوَ يَعَضُّ يَدَهُ نَدَامَةً عَلَى مَا أَصْحَرَ لَهُ عِنْدَ الْمَوْتِ مِنْ أَمْرِهِ(در اين حال 'دست خود را از روى پشيمانى مى گزد و اين به خاطر چيزهائى است كه برايش به هنگام مرگ روشن مى گردد)

 وَيَزْهَدُ فِيمَا كَانَ يَرْغَبُ فِيهِ أَيَّامَ عُمُرِهِ(در شرائطى قرار گرفته كه 'نسبت به آنچه در زندگى علاقه داشت بى اعتنا شده است ) وَيَتَمَنَّى أَنَّ الَّذِي كَانَ يَغْبِطُهُ بِهَا وَيَحْسُدُهُ عَلَيْهَا قَدْ حَازَهَا دُونَهُ (در چنين حالى ،آرزو مى كند اى كاش آن كس كه در گذشته بر ثروت او غبطه مى خورد، و بر آن حسد مى ورزيد، او اين اموال را جمع كرده بود) فَلَمْ يَزَلِ الْمَوْتُ يُبَالِغُ فِي جَسَدِهِ حَتَّى خَالَطَ لِسَانُهُ سَمْعَهُ(آرى او در اين افكار غوطه ور است و با اين حقايق رويارو، اما 'مرگ همچنان بر اعضاى بدنش چيره مى شود تا آنجا كه گوشش همچون زبانش از كار مى افتد)فَصَارَ بَيْنَ أَهْلِهِ لَا يَنْطِقُ بِلِسَانِهِ وَلَا يَسْمَعُ بِسَمْعِهِ يُرَدِّدُ طَرْفَهُ بِالنَّظَرِ فِي وُجُوهِهِمْ يَرَى حَرَكَاتِ أَلْسِنَتِهِمْ وَلَا يَسْمَعُ رَجْعَ كَلَامِهِمْ (اكنون 'در عين اينكه در ميان خانواده اش قرار گرفته نمى تواند با زبانش سخن بگويد و با گوشش بشنود، پيوسته به صورت آنان مى نگرد، حركات زبانشان را مى بيند اما صداى كلام آنان را نمى شنود)ثُمَّ ازْدَادَ الْمَوْتُ الْتِيَاطاً بِهِ فَقُبِضَ بَصَرُهُ كَمَا قُبِضَ سَمْعُهُ وَخَرَجَتِ الرُّوحُ مِنْ جَسَدِهِ (و مرگ همچنان در تصرف اعضاى او پيشروى مى كند. سپس چنگال مرگ تمام وجودش را فراگيرد چشم او نيز همچون گوشش از كار مى افتد و روح از بدنش خارج مى شود)

 فَصَارَ جِيفَةً بَيْنَ أَهْلِهِ قَدْ أَوْحَشُوا مِنْ جَانِبِهِ وَتَبَاعَدُوا مِنْ قُرْبِهِ( از اين ساعت ديگر شرائط او تغيير مى كند 'او همچون مردارى بين خانواده اش مى گردد؛'آنچنان كه از نشستن در كنارش وحشت مى كنند و از او دور مى گردند)

 لَا يُسْعِدُ بَاكِياً وَلَا يُجِيبُ دَاعِياً (كار از كار گذشته او ديگر اهل اين جهان نيست و نمى تواند از وسايل اين عالم استفاده كند 'نه سوگواران را يارى مى كند و نه به آن كس كه او را صدا مى زند پاسخ مى گويد)ثُمَّ حَمَلُوهُ إِلَى مَخَطٍّ فِي الْأَرْضِ فَأَسْلَمُوهُ فِيهِ إِلَى عَمَلِهِ وَانْقَطَعُوا عَنْ زَوْرَتِهِ .»( در اينجا است كه نوبت ديگران مى رسد، او را تجهيز و تكفين مى كنند 'سپس او را به سوى منزلگاهش در درون زمين حمل مى نمايند و او را به دست عملش مى سپارند و براى هميشه از ديدارش چشم مى پوشند)

 تاثيرات مرگ آگاهي و مرگ باوري
1. از بين بردن لذات زودگذر و از بين رونده حسي و مادي؛
2. فاصله اندازنده بين انسان و اهداف مادي و اين جهاني‌اش؛
3. تاريك كردن شهوات و خواهش‌هاي نفساني وحيواني؛
4. از بين برنده آرزوهائي كه به اعمال زشت منتهي مي‌شود؛
5. كمك به اداي واجبات وتكاليف شرعي والهي؛
6. نورانيت دل و جلا بخشيدن به آيينه جان آدمي؛
7. سازندگي فردي و اجتماعي؛
8.خاموش سازنده آتش حرص وتحقير كننده دنيا و خرمي و لطافت روح و دل؛
9 . متذكر به مرگ و يا مرگ آگاه همواره در صدد تحصيل ره توشه آخرت در اثر ايمان عمل صالح و كسب تقواي الهي بر مي‌آيد
10. كساني كه مرگ‌شناس و مرگ آگاهند از دنيا به قدر كفاف و قليل بهره‌برداري مي‌نمايند ... (اين موارد در خطبه هاي 20و21و51و 103و 132و 147و 188و 201و 230و 313و حکمت هاي 44و 126و 230و 433و 742و 763و نامه هاي 31و 69موجود مي باشد.)

مرگ و معاد عبرت‌زا وبصيرت‌آور
  خ20)فَاِنَّكُمْ لَوْ عايَنْتُمْ ما قَدْ عايَنَ مَنْ ماتَ مِنْكُمْ لَجَزِعْتُمْ وَ وَهِلْتُمْ وَ سَمِعْتُمْ وَ اَطَعْتُمْ، وَلكِنْ مَحْجُوبٌ عَنْكُمْ ما قَدْ عايَنُوا، وَ قَريبٌ ما يُطْرَحُ الْحِجابُ. » پس به راستى اگر شما آنچه را كه مردگان شما آشكارا ديده اند به همان نحو مى ديديد هر آينه بى تابيى مى كرديد و مى ترسيديد. و در نتيجه آن سخن حق را شنيده و فرمان برده بوديد؛ ليكن چيزهايى كه آن ها ديده اند از شما پوشيده گرديده، طولى نخواهيد كشيد كه اين پرده برداشته مى شود.
حکمت 126

حکمت 122

خطبه 132

درپایان موضوعات مختلف مرگ درنهج البلاغه ذکرمی گردد:

1) از بين برنده خوشى ها

أن الموت هادم لذاتكم، و مكدر شهواتكم، و مباعد طياتكم، زائر غير محبوب، و قرن غير مغلوب، و واتر غير مطلوب. قد أعلقتكم حبائله و تكنفتكم غوائله، و أقصدتكم معابله و عظمت فيكم سطوته و تتابعت عليكم عدوته، و قلت عنكم نبوته. فيوشك أن تغشا كم دواجى ظلله و احتدام علله.» خطبه 230.
مرگ لذت ها و خوشى هاى شما را از ميان مى برد و آرزوهاى شما را تيره و تار مى سازد و ميان شما و هدف هايتان فاصله مى اندازد، ديدار كننده اى است كه هيچ كس او را دوست ندارد و مبارزى است كه هرگز شكست نمى خورد و جنايتكارى است كه هرگز بازخواست نمى شود. هم اكنون بندهاى دام خويش را (به دست و پاى) شما انداخته. نزديك است كه تاريكى سايه هاى مرگ و شدت دردهاى آن شما را فرا گيرد.

 

2) راه گریزی نیست

لو أن أحدا يجد الى البقاء سُلّما او لدفع الموت سبيلا، لكان ذلك سليمان بن داود عليه السلام الذى سخر له ملك الجن و الانس مع النبوة و عظيم الزلفة. فلما استوفى طعمته، و استكمل مدته، رمته قسى الفناء بنبال الموت، و أصبحت الديار منه خالية ، و المساكن معطلة، و ورثها قوم آخرون. خطبه 182.
اگر كسى مى توانست نردبانى براى جاودانگى پيدا كند، يا براى دفع مرگ راهى پيش گيرد، قطعا اين شخص سليمان بن داوود عليه السلام بود كه ملك جن و انس براى او مسخر بود، با منصب پيامبرى و تقرب بزرگ به خدا. او هنگامى كه روزى خود را تمام كرد و مدت عمرش را به پايان رساند، كمان هاى فنا تيرهاى مرگ را به طرف او نشانه گرفت. شهر از وى خالى گشت و مساكن از وجود او تهى شد و از كار افتاد و گروهى ديگر آن ميراث ها را به ارث بردند.

 

3) مرگ فاصله بهشت و جهنم

ما بين أحدكم و بين الجنة أو النار الا الموت أن ينزل به. و أن غاية تنقصها اللحظة، و تهدمها الساعة، لجديرة بقصر المدة. و أن غائبا يحدوه الجديدان: الليل و النهار، لحرى بسرعة الاوبة. و أن قادما يقدم بالفوز أو الشقوة لمستحق لافضل العُدة.»( خطبه 64.)
فاصله شما با بهشت يا جهنم بيش از فرا رسيدن مرگ نيست، زندگانى كه گذشت لحظات از آن مى كاهد و مرگ آن را نابود مى كند، حتما كوتاه خواهد بود، و سزاوار است كه كوتاه باشد. زندگى كه گذشت شب و روز آن را به پيش مى برد و به زودى به پايان خواهد رسيد و مسافرى كه سعادت و يا شقاوت را به همراه دارد بايد بهترين زاد و توشه را با خود بردارد.

 

4) همه چيز فانى است

ماينجو من الموت مَن خافه، و لا يعطى البقاء من أحبه.» نامه 72.
هر كس از مرگ بترسد از آن رهايى نيابد و هر آن كس كه زندگانى را دوست داشته باشد هميشه زنده نماند.

 

5) عظمت سختى هاى مرگ

ان للموت لغمرات هى أفظع من أن تستغرق بصفة، أو تعتدل على عقول أهل الدنيا.» خطبه 38.
همانا مرگ سختى هايى دارد كه دشوارتر از آن است كه به وصف آيد، يا خرده هاى مردم جهان بتواند آن را درك كند.

 

6) نداى هرروز فرشته

ان لله ملكا ينادى فى كل يوم: لِدوا للموت واجمعوا للفناء، و ابنوا للخراب.» حكمت 132.
همانا خداوند متعال فرشته اى دارد كه هر روز بانگ مى زند: بزاييد براى مردن، گرد آوريد براى نيست شدن، بسازيد براى ويران شدن!

 

7) اجل معين

إن لكل أجل وقتا لا يعدوه، و سببا لا يتجاوزه .» خطبه 193.
هر اجلى مدتى، و وقت معينى دارد كه از آن نمى گذرد و سببى كه از آن تجاوز نمى كند.

 

 

8)از مرگ پيشى بگيريد!

بادروا الموت الذى ان هربتم منه أدرككم، و ان أقمتم أخذكم، و ان نسيتموه ذكركم.» حكمت 203.
بر مرگ پيشى گيريد، زيرا كه اگر بگريزيد شما را دريابد و اگر برجا بمانيد، شما را مى گيرد و اگر فراموشش كنيد شما را به ياد آورد.

 

9) مهياى مرگ باشيد!

بادروا الموت و غمراته، و امهدوا له قبل حلوله، و أعدّوا له قبل نزوله.» خطبه 190.
براى استقبال مرگ و سختى هاى آن، پيش از آن كه پيك اجل بر سر شما تاختن بياورد آماده شويد، پيش از فرود آمدن آن، براى پذيرشش مهيا شويد.

 

10) آمادگى براى مرگ

استعدوا للموت فقد أظلكم، و كونوا قوما صيح بهم فانتبهوا، و علموا أن الدنيا ليست لهم بدار فاستبدلوا... و ما بين أحدكم و بين الجنة أو النار الا الموت أن ينزل به... نسأل الله سبحانه أن يجعلنا و اياكم ممن لا تبطره نعمة، و لا تقصر به عن طاعة ربه غاية، و لا تحلّ به بعد الموت ندامة و لا كابة.» خطبه 64.
براى مرگ آماده باشيد كه سايه اش بر شما گسترده است و همچون گروهى باشيد كه چون بر آنان بانگ زدند زود بيدار شدند و ميان هيچ يك از شما و بهشت و دوزخ جز مرگى كه بر او فرود آيد فاصله اى نيست... از خداى بزرگ مى خواهيم كه ما و شما را از گروهى قرار دهد كه نعمت دنيا آنان را سرمست و مغرور نمى سازد و هيچ هدفى آن ها را از بندگى حق باز نمى دارد و پس از مرگ پشيمان و اندوهگينى نمى شوند.

 

11) فرا رسيدن مرگ

فبادروا العمل، و خافوا بغتة الاجل فانه لا يرجى من رجعة العمر ما يرجى من رجعة الرزق.
به سوى عمل بشتابيد و از فرا رسيدن ناگهانى مرگ بترسيد، زيرا آن اميد كه به بازگشت روزى هست به بازگشت عمر نيست.» خطبه 114.

 

12) براى سفر خويش آماده شو!

خُذ ما يبقى لك مما لا تبقى له، و تيسّر لسفرك و شم بَرق النجاة و ارحل مطايا التشمير.» خطبه 223.
بگير آنچه را كه براى تو جاودانى است از آنچه كه براى آن نخواهى ماند و براى سفر خود آماده باش و بيدار و ببين كه برق نجات از كجا درخشيدن مى گيرد و با آماده كردن موكب سفر، آماده كوچ از اين دنيا باش!

 

13) نتايج ياد مرگ

من أكثر من ذكر الموت رضى من الدنيا باليسير.» حكمت 349.
هر كه زياد ياد مرگ كند، به اندكى از دنيا خشنود گردد.

 

14) نتيجه ياد آخرت

من تذكّر بُعد السفر استعد.ّ» حكمت 280.
كسى كه دورى سفر آخرت را به ياد داشته باشد، خود را آماده خواهد ساخت.

 

15)ستایش يادمرگ و معاد

طوبى لمن ذكر المعاد، و عمل للحساب و قنع بالكفاف، و رضى عن الله.» حكمت 44.
خوشا به حال كسى كه در ياد معاد است و براى حساب روز قيامت كار كند و به كفاف معيشت قناعت دارد و از خدا راضى و خشنود است.

 

16) عجله به سوى خوبى ها

من ارتقب الموت سارع الى الخيرات.» حكمت 31.
كسى كه مراقب مرگ باشد به سوى خوبى ها شتاب كند.

 

17) به ياد مرگ باش !

أكثر ذكر الموت و ما بعد الموت، و لا تتمنّ الموت الا بشرط وثيق.» نامه 69.
بيش از همه از مرگ و دنياى پس از مرگ ياد كن و آن را جز به شرط محكم و استوار آرزو مكن!

 

18) هدف تيرهاى مرگ

أيها الناس! انما أنتم فى هذه الدنيا غرض تنتضل.» خطبه 145.
اى مردم! شما در اين جهان هدف تيرهاى مرگ هستيد.

 

 19) زياد به ياد مرگ باش

يا بُنىّ! أكثِر من ذكر الموت، و ذكر ما تهجم عليه، و تقضى بعد الموت اليه، حتى يأتيك و قد أخذت منه حذرك، و شددت له أزرك، و لا يأتيك بغتة فيبهرك.» ·  نامه 31.
فرزندم ! مرگ را بسيار به ياد آور و هجوم ناگهانى آن را ياد كن تا هنگامى كه فرا مى رسيد با همه نيرو آماده باش و بايد كمر بسته و آماده منتظر او باشى، نه اين كه ناگهان فرا رسد و بر تو چيره شود.

 

20) دنيا سراى گذر است !

ألا و ان هذه الدنيا التى أصبحتم تتمنّونها و ترغبون فيها، و أصبحت تغضبكم و ترضيكم ليست بداركم، و لا منزلكم الذى خلقتم له و لا الذى دعيتم أليه... فدعوا غرورها لتحذيرها، و أطماعها لتخويفها. و سابقوا فيها الى الدار التى دعيتم اليها.» نامه 31.
بدانيد كه اين دنيا كه پيوسته آرزومند آن هستيد و به آن مشتاقيد، و گاهى شما را خشمگين كرده و زمانى شما را خشنود مى سازد، سراى هميشگى شما نيست و جايى نيست كه براى آن آفريده و يا به آن فرا خوانده شده باشيد. پس فريب هايش را به خاطر برحذر داشتنش، و به طمع آوردنش را به خاطر ترساندنش و به طمع آوردنش را به خاطر ترسانيدنش رها كنيد و در آن براى رسيدن به سرايى كه بدان فرا خوانده شده ايد از يكديگر پيشى بگيريد.

 

21) وصيت به ياد مرگ

أوصيكم بذكر الموت و اقلال الغفلة عنه و كيف غفلتكم عما ليس يغلكم و طمعكم فيمن ليس يمهلكم. ·  خطبه 188.
شما را به يادآورى مرگ و كمى غفلت از آن سفارش مى كنم و چگونه از چيزى غفلت مى كنيد كه از شما غافل نيست و چگونه از كسى كه شما را مهلت نمى دهد مهلت مى خواهيد.

 

 

22) فراموش كردن مرگ

عجبتُ لمن نسىَ الموت، و هو يرى الموتى.» خطبه 109.
در شگفتم از كسى كه مرگ را فراموش كرده با اين كه مردگان را به چشم مى بيند.

 

23)مرگ حقيقتى است انكارناپذير

و الله الجد لا اللعب، و الحق لا الكذب، و ما هو الا الموت أسمع من نفسك.» خطبه 132.
سوگند به خدا، كه اين جدى است نه شوخى و راست است نه دروغ. منظورم چيزى جز مرگ نيست كه دعوت كننده اش نداى خود را به گوش همگان رسانيد.

 

24) تحذير از فريب دنيا

لا يغرنك سواد الناس من نفسك، و قد رأيت من كان قبلك ممن جمع المال و حذر الاقلال، و أمن العواقب - طول أمل و استبعاد أجل - كيف نزل به الموت فأزعجه عن وطنه... أما رأيتم الذين يأملون بعيدا، و يبنون مشيدا، و يجمعون كثيرا! كيف أصبحت بيوتهم قبورا، و ما جمعوا بورا؛ و صارت أموالهم للوارثين و و أزواجهم لقوم آخرين.
انبوه مردم كه پيرامون تو را بگيرند فريبت ندهد. در حالى كه پيش از خود ديده اى آن كسى را كه مال و منال دنيا را اندوخت و از كم شدن آن ترسيد و به جهت آرزوى دراز و بعيد شمردن مرگ از عواقب امور خود را در امان ديد، چگونه مرگ بر او فرود آمد و او را از وطنش بر گرفت. آيا نديديد كسانى را كه آرزو دور و دراز در سر داشتند و كاخ ‌هاى محكم مى ساختند و اموال كثير جمع مى كردند، چگونه خانه هاى آنان مبدل به گورها گشت و اندوخته هايشان نابود شد. اموالشان به وارثانشان منتقل گشت. و زن هايشان را اقوام ديگر گرفتند. خطبه 132.

 

25)ان الموت طالب حثيث لا يفوته المقيم، و لا يعجزه الهارب.» حكمت 178.
همانا مرگ جوينده اى است شتابناك، نه كسى كه در محل خود اقامت دارد از نظر آن محو مى شود و نه از يافتن آن كس كه گريزان است ناتوان مى گردد.

 

26) چه نزديك است مرگ !

بادروا المعاد و سابقوا الاجال. فان الناس يوشك أن ينقطع بهم الامل، و يرهقهم الاجل و يسد عنهم باب التوبة.
به سوى قيامت روز معاد مبادرت ورزيد و قبل از فرا رسيدن مرگ كار كنيد، چرا كه نزديك است رشته آرزوى مردم قطع گردد و مرگشان فرا رسد و در توبه به رويشان بسته شود. خطبه 183.

 

27) نزديك تر از سايه

احذروا عبادلله الموت و قربه! و أعدّوا له عُدّته... و أنتم طُرداء الموت، أن أقمم له أخذكم، و أن فررتم منه أدرككم، و هو ألزم لكم من ظلكم. الموت معقود بنواصيكم؛ و الدنيا تطوى من خلفكم.» نامه 27.
اى بندگان خدا! از مرگ و زود فرارسيدنش بترسيد و زاد و توشه راه را فراهم سازيد... و شما رانده شدگان مرگيد، اگر بايستيد شما را مى گيرد و اگر بگريزيد به شما مى رسد، مرگ از سايه شما به شما وابسته تر است و در پيشانى شما مهر مرگ زده شده و دنيا طومار عمرتان را در مى نوردد.

 

 

28) از مرگ نگريز!

ان الفارّ لغير مزيد فى عمره، و لا محجوز (محجوب) بينه و بين يومه.» خطبه 124.
كسى كه از مرگ بگريزد نه بر عمرش افزوده مى شود و نه گريختن مانع فرا رسيدن روز مرگش مى شود. 

 

29)مرگ فقط برای همسایه نیست

تبع جنازة فسمع رجلا يضحك، فقال: كأن الموت فيها على غيرنا كتب، و كان الحق فيها على غيرنا وجب، و كأن الذى نرى من الاموت سفر عما قليل الينا راجعون! نبوّئهم أجداثهم، و نأكل تراثهم، كأنا مخلدون بعدهم، ثم قد نسينا كل واعظ و واعظة، و رمينا بكل فادح و جائحة!! حكمت 122.
امام على عليه السلام در تشييع جنازه اى شركت فرموده بود شنيد كه مردى مى خندد، پس فرمود: گويا مرگ براى ديگران نه براى ما مقرر شده است و گويا حق در آن نه براى ما بلكه براى جز ما ثابت شده است و گويا اين مردگان كه رو به خاك نهاده اند مسافرانى هستند كه به زودى به سوى ما برمى گردند، بدن هاى آنان را زير خاك مى پوشانيم و آنچه را كه ارث گذاشته اند مى خوريم، گويى ما بعد از رفتن آنان جاويدان خواهيم ماند، سپس هر گونه پند دهنده را فراموش مى كنيم و نشانه هر بلا و مصيبتى مى شويم.

 

30) چه خبرازبعدمرگ

لما أشرف عليه السلام على القبور و هو يرجع من صفين: يا أهل الديار الموحشة، و المجال المقفرة، و القبور المظلمة، يا أهل التربة! يا أهل الغربة! يا اهل الواحدة! يا أهل الوحشة! أنتم لنا فرط سابق، و نحن لكم تبع لا حق. أما الدور فقد سكنت، و أما الازواج فقد نكحت، و أما الاموال فقد قسمت. هذا خبر ما عندنا، فما خبر ما عندكم؟ ثم التفت ألى أصحابه فقال: أما لو أذن لهم فى الكلام لاخبروكم أن خير الزاد التقوى. حكمت 130.
اميرالمؤمنين عليه السلام در حالى كه از جنگ صفين برگشته، و بر گورهاى بيرون كوفه مشرف و متوجه شده بود، فرمود: اى ساكنان سراهايى وحشتناك و محل هاى بى آب و گياه و (خفتگان در) گورهاى تاريك ! اى در خاك رفتگان ! اى دور از وطنان ! اى تنها ماندگان ! اى وحشت زدگان ! شما براى ما پيش افتادگانيد و ما به دنبال شما آيندگانيم و به شما ملحق شوندگانيم ؛ اما بدانيد كه در سراهاى شما، ديگران ساكن شدند. زنانتان با مردان ديگرى ازدواج كردند و اما اموالتان پس به تحقيق قسمت شد، اين خبرى بود كه ما از آن آگاه بوديم و شما براى ما چه خبرى داريد؟(آن گاه حضرت رو به اصحاب خود كرد و فرمود:) اما اگر به آنان اجازه سخن گفتن داده مى شد، هر آينه به شما خبر مى دادند كه بهترين توشه براى سفر آخرت، تقوا است.

 

31) قبر را آماده ورود كن !

و اعلم أن أمامك عقبة كئودا، المخف فيها أحسن حالا من المثقل، و المبطئ عليها أقبح حالا من المسرع... فارتد لنفسك قبل نزولك و وطىء المنزل قبل حلولك. نامه 31.
و بدان كه در جلو روى تو گردنه اى است كه بالا رفتن از آن دشوار است و در آن راه، حالت آن كه سبك بار مى باشد از كسى كه بار سنگين بر دوش دارد بهتر است و حال آن كس كه به كندى راه مى پيمايد از آن كه شتابان ره مى سپرده بدتر است. بنابراين پيش از فرود آمدن قاصدى بفرست تا محلى مناسب برايت آماده سازد و باز پيش از آن كه فرود آيى محل فرود را، نرم و هموار كن تا با آسودگى در آن زيست نمايى. 

 

32) به كار گرفتن همت برای بعدازمرگ

وليكن همّك فيما بعد الموت. نامه 33.
بايد همت خود را در راه چيزى صرف كنى كه پس از مرگ تو را به كار آيد.

 

33) آمادگى برای جايگاه قبر

فليقبل امرؤ كرامة بقبولها، وليحذر قارعة قبل حلولها، ولينظر امرؤ فى قصير أيامه، و قليل مقامه، فى منزل حتى يستبدل به منزلا، فليصنع لمتحوله، و معارف منتقله. خطبه 214.
هر انسانى بايد كرامت و خير را با پذيرش آن استقبال كند و از هر حادثه كوبنده پيش از آن كه وارد شود بر حذر باشد و هر كسى بايد بنگرد در كوتاهى روزها و اقامت اندك در منزلگاهى كه (با سرعت) آن را به منزلگاه ديگر تبديل خواهد كدر، پس عمل كند به منظور آمادگى براى جايگاهى كه رو به آن دارد و حقايق روشنى كه به سرنوشت نهايى اش در آن جا خواهد رسيد.

 

 34) تنهايى در گور

حتى اذا انصرف المشيع، و رجع المتفجع، و أقعد فى حفرته نجيا البهتة السؤال، و عثرة الامتحان. خطبه 83.
آن گاه كه تشييع كنندگانش برگشتند و آنان كه در فراقش اندوه و ناله سر داده بودند دنبال كار خود را گرفتند (در همان شب كه زير خاك تيره دفن گشته است) براى پاسخ از سوال بحث انگيز و گوياى راز و آشكار ساختن لغزش هاى او.

 

جلوه‏هايى ازشخصيت امیرالمومنین عليه‏السلام در نهج‏البلاغه

1)پرورش يافته مكتب پيامبر اكرم(ص)
الف: دوران طفوليت امام(ع)
«وَ قَدْ عَلِمْتُمْ مَوْضِعى مِنْ رَسُولِ اللّهِ(ص) بِالْقَرابَةِ الْقَريبَةِ، وَالْمَنْزِلَةِ الْخَصيصَةِ وَضَعَنى فى حِجْرِهِ وَ اَنَا وَلَدٌ يَضُمُّنى اِلى صَدْرِهِ وَ یَکْنُفُنِی فِی فِرَاشِهِ وَ یُمِسُّنِی جَسَدَهُ وَ یُشِمُّنِی عَرْفَهُ وَ کَانَ یَمْضَغُ الشَّیْ‏ءَ ثُمَّ یُلْقِمُنِیهِ »   (خ192/فراز115)                                                    ب: دوران نوجوانى امام(ع)لَقَدْ كُنْتُ اتَّبِعُهُ اتّباعَ الْفَصيلِ اَثَرَ اُمِّهِ، يَرْفَعُلى فى كُلِّ يَوْمٍ مِنْ اَخْلاقِهِ عِلْما وَ يَأمُرنى بِالاِقْتِداءِبِهِ.»(همان،فراز119)                                                                                                   ج: امام(ع) هنگام بعثت پيامبراكرم(ص)«لَقَدْ كانَ(ص) يُجاوِرُ فى كُلِّ سَنَةٍ بِحَراءَ فَاَراهُ، وَلايَراهُ غَيْرى ... اَرى نُور الْوَحْيِ وَ الرِّسالَةِ وَ اَشُمُّ ريحَالنُّبُوَةِ.»همان

2 )ايمان امام (ع)
الف: اول كسى كه ايمان آورد. «وَاللّهِ لاَنَا اَوَّلُ مَنْصَدَّقَهُ (خطبه 37 /فراز)4                                                                                «اِنّى وُلِدْتُ عَلَى الْفِطْرَةِ وَ سَبَقْتُ اِلَىالاِيمانِ (خطبه57/فراز2)
(ابن ابى الحديدو دلايل فراوان براین موضوع وپاسخ به اشكالاتى كه به اين ادّعا وارد شده است. (شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، 4 / 116 (

ب: ايمان امام (ع) توأم با يقين. «انّى لَعَلى يَقينٍ مِن رَبّى و غَير شُبْهَةٍ مِنديني.»(خطبه22/فراز6)
ونیز «ما شكَكْتُ فى الحَقّ مُذ اريتُهُ.»( خطبه4/فراز4)شك نكردم در حق از وقتی كه حق را فهمیدم
3)امام(ع) معيار هدايت و راه نجات: «عَلى مَعَ الْحَقِّ وَالحَقُّ مَعَعَليٍّ.»الغدير، ج3.                                                        ومى فرمايد: «إنّما مَثَلى بَيْنَكُمْ كَمَثَلِ السِّراجِ فى الظُّلمَة، يَسْتَضِيءُبِها مَنْ وَلَجَها (خطبه187/فراز7)

«لا ضَلَلْتُ وَ لا ضُلَّبي (حكمت 185)
4)امام(ع)مطيع خدا و رسول اكرم(ص).«إنّى لَمْ اَرُدَّ عَلَى اللّهِ وَ لا عَلى رَسُولِه ساعَة قَطُّ وَلَقَدْ وآسيتُهُ بَنَفْسي..(خطبه197/1)
5)موقعيت علمى امام (ع)
الف: تلمذازپیامبر.«لَيْسَ كُلُّ اَصْحابِرَسُولِ اللّه(ص) مَنْ كانَ يَسْألُهُ وَ يَسْتَفْهِمُهُ حَتّى اِنْ كانُوالَيُحِبُّونَ اَنْ يَجِيءَ الاَعْرابيُّ الطّاريُّ فَيَسْأَلَهُ(ع) حَتّىيَسْمَعُوا وَ كانَ لا عُربى مِنْ ذلِكَ شَي‏يءٌ وَ اِلاّ سَألْتُهُ عَنْهُ وَحَفِظْتُهُ.»   ( خطبه 210/فراز17)
اين طور نبوده كه همه اصحاب پيامبر(ص) از او پرسش كنند و استفهامنمايند؛ عده‏اى دوست داشتند اعرابى يا سائلى بيايد و از آن حضرت چيزى بپرسد و آنهاپاسخ آن را بشنوند و بهره بگيرند. اما من هر چه از خاطرم مى گذشت از او مى پرسيدم وحفظ مى نمودم.

 

ابن ابى الحديد در شرح اين فراز از بيانات امام مى نويسد:«وَاعْلَمْ اَنَّ اَميرَالْمُؤمنين(ع) كانَ مَخْصُوصَا مِنْ دُونَالصَّحابَة رضوان الله عليهم بِخَلواتٍ كانَ يَخلُو بِها مَعَ رَسُول اللّه(ص) لايَطَّلِع اَحَدٌ مِنَ النّاسِ عَلى ما يَدُورُ بَيْنَهُما وَ كانَ كَثيرَالسّؤالِ لِلنَبيّ(ص) عَنْ مَعانِى القُرآن وَ عَنْ مَعانى كَلامِهِ(ص) وَ اِذالَمْ‏يَسْأَل اِبْتَداَءهُ النَّبيُّ(ص) بِالتَّعْليم وَالتثْقيفِ وَ لَمْ‏تَكُنْاَحَدٌ مِنْ اَصْحابِ النّبِى(ص) كَذلِكَ. بَلْ كانُوا اَقْسامَا: فَمِنْهُمْ مَنْيَهابَهُ اَنْ يَسْألَهُ وَ هُمُ الّذينَ يُحِبُّونَ اَنْ يَج‏يءَ الاَعْرابى أوالطّارِيُ فَيسألَهُ وَ هُمْ يَسْمَعُونَ. وَ مِنْهُمْ مَنْ كانَ بَليدا بَعيدَالْفَهْمِ قَليلَ الهِمَّةِ فى النَّظَرِ وَالْبَعْثِ، وَ مِنْهُمْ مَنْ كانَمَشْغُولاً عَنْ طَلَبِ الْعِلْمِ وَ فَهْمِ الْمَعانى إمّا بِعبادَةٍ اَوْ دنيا،وَ مِنْهُم الْمُقَلِّدُ يَرى اَنَّ فَرْضَهُ السُّكُوتُ وَ تَرْكُ السّؤالِ. وَمِنْهُم المُبْغِضُ الشّانِ‏يءُ الَّذى لَيْسَ لِلدّينِ عِنْدَهُ مِنَ الْمَوْقِعِما يُضَيِّعُ وَقْتَهُ وَ زَمانَهُ بِالسُّوالِ عَنْ دَقائِقِه وَ غَوامِضِه،وَاِنْضافَ اِلى الاَمْرِ الْخاصّ بِعَليّ(ع) ذَكاؤُهُ وَ فِطْنَتُهُ وَ طَهارَةُطينَتِهِ وَ اِشْراقُ نَفْسِهِ وَضَوءها. وَ اِذا كانَ الْمَحلُّ قابِلاً مُتَهيئا. كانَ الْفاعِلُ الْمُؤيِّرُ موجُودا، والْمَوانِعُ مُرْتَفِعَةً وَ حَصَلَ الاَثرَعَلى اَتَمّ مايُمْكِن، فَلِذلِكَ كانَ عَلِيّ(ع) كَما قالَ الْحَسَنُ البَصْري. رَبّانى هذِهِ الاُمَّةِ وَ ذا فَضْلِها، وَ لِذا تُسَمِيَّهُ الْفَلاسَفَةُ امامَالاَئمَّةِ وَ حَكيمَ الْعَرَبِ.»شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، 11 / 48.

بدان كه اميرمؤمنان نسبت به پيامبرويژگيهايى داشت كه ديگر صحابه آن ويژگ‏يها را نداشتند: او با پيامبر اُنس و خلوتىداشت كه هيچ كس نمى دانست در آن لحظات بين آن دو چه مى گذرد. از معانى قرآن و كلامپيامبر بسيار از حضرتش مى پرسيد، اگر او سؤال نمى كرد، پيامبر خود او را تعليم مىداد و آگاه مى ساخت؛ در حالى كه هيچ كدام از صحابه پيامبر چنين نبودند. آنان چندگروه بودند:
1
ـ گروهى كه خوداز پيامبر سؤال نمى كردند، ولى دوست داشتند كسىبيايد از پيامبر چيزى بپرسد تا آنها نيز بشنوند و بهره ببرند.
2
ـ گروهى از فهمناچيزى برخوردار بودند و در بحث و كسب علم همّتى كم داشتند.
3
ـ گروهى نيز عبادتيا ميل به دنيا آنها را از فراگرفتن علم بازداشته بود.
4
ـ گروهى ديگر نيز وظيفهخود را سكوت و ترك سؤال مى دانستند.
5
ـ بعضى نيز براى دين آن قدر ارزش قائلنبودند تا وقت خود را در يادگيرى دقايق و مشكلات آن صرف كنند؛اما امام(ع) كه از ذكاوت، هوش، طهارت باطن و نورانيت نفس برخوردار بود و تمام شرايط آمادگى و قبول معارف الهى را داشت، به نحو تمام و كمال از پيامبر اكرم(ص) بهره گرفت.
ب: دعاىپيامبر در حق امام نسبت به علم و آگاهى او. «... عِلمٌ عَلَّمَهُ اللّهُ نَبِيَّهُ فَعَلَّمَنيهِ، وَ دَعالى بِاَنْ يَعِيَهُ صَدرى وَ تَضْطَمَّ عَلَيْهِ جَوانِحى». (خطبه 128/فراز8)                                                                                   علمى است كه خداوند آن را به پيامبرش تعليم كرد و او نيز به من آموخت و برايم دعا كرد كه خدا آن را در سينه‏ام جاى دهد و اعضا و جوارحم را از آن مالامال سازد.
ج: گستره علم امام(ع)از آن جايى كه امام(ع) از دو منبع لايزال قرآن و پيامبر(ص) بهره گرفته و مشمول دعاى خاص پيامبراكرم(ص) …چنان كه فرمود:« اَيُّهَا النّاسُ، سَلُونى قَبْلَ اَنْ تَفْقِدُونى، فَلانا بِطُرُقِ السَّماءِاَعْلَمُ مِنّى بِطُرُقِ الاَرْضِ». (خطبه189/فراز5)                                   ابن ابى الحديد:« اَجْمَعَ النّاسُ كُلُّهُمْ عَلى اَنَّهُ لَمْيَقُلْ اَحَدٌ مِنَ الصَّحابَةِ وَ لا اَحَدٌ مِنَ الْعُلَماءِ (سَلُوني) غَيْرَعَليّ بْنِ اَبيطالِب.»شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، 7 / 46 و 13 / 106.
ودرجای دیگر: «فَوَ الّذى نفسى بيده لاتسْألونى عَنْشييء فيما بيْنَكُم و بيْنَ السّاعةِ، و لا عَنْ فئةٍ تهدى مئةً و تضِلُّ مئةًإلاّ انبأتُكُمْ بِناعِقها وَ قائِدها و سائِقِها و مُناخِ رِكابها و مَحَطِّرِحالِها.. (خطبه 93/فراز2)
امام(ع) عامل به علم بود. «ايّها النّاسُ انّى واللهِما احُثُّكُمْ على طاعة الاّ و اسبقكم اليها و لا اَنهاكُم عَن معصيةٍ الاّ واتناهىقَبْلَكُمْ عَنها.»(خطبه175/فراز6)                                                                                

د: كمبود ظرفيت‏ها براىاستفاده از علم امام
1
ـ نبود افراد شايسته.به كميل بن زياد :«ها انّ هاهُنا لعلما جمّا (وَ اشارَ بيدهِ الى صَدره) لَوْ اصَبْتُ لَهُحمَلَة! بَلى اصبتُ لقنا غَيْرَ مأمونٍ عليه.»حكمت147.
(بدان) در اينجا علم فراوانى است. (با دستش اشاره به سينه مباركش كرد) اگر افراد لايقى مى يافتم به آنها تعليم مى دادم. آرى تنها كسى را مى يابم كه زود درك مى كند، ولى قابل اطمينان نيست.
2ـنبود ظرفيت مناسب در افراد.«واللّه لو شئتُ ان أخبر كلّ رجُلٍ مِنكُم بمخرجه وَ مَوْلجه وَ جَميعَ شأنِهِ لفعَلْتُ ولكِنْ اَخافُ اَن تَكفروا فيّ برسول اللّه(ص) الا و انّى مُقْضيهِ إلى الخاصّةِ ممّنْ يؤمَنُ ذلِكَ مِنْهُ.»خ175/3
6)امام(ع) شريك غم و همراه سخت‏يهاىمردم.«أَ اَقْنَعُ مِنْ نَفْسى بِاَنْ يُقالَ هذا اَميرُالْمؤمنينَ؟ وَ لا اُشارِكْهُمْ فى مَكارِهِ الدَّهْرِ اَوْ اَكُونَ اُسْوَةً لَهُمْ فى جُشُوبَةِ الْعَيْشِ.»نامه 45.

7)امام و ساده زيستى.«اَلا وَ انَّ اِمامَكُمْ قَدِ اكتَفى مِنْ دُنياهُ بِطِمْريْهِ وَ مِنْ طُعْمِهِ بِقُرْصَيْهِ... فَوَ اللّه ما كَنَزْتُ مِنْ دُنياكم تِبْرا و لا ادَّخَرْتُ مِنْ غَنائمِها وَفْرا وَ لا اعْدَدْتُ لِبالِى ثَوبى طِمْرا و لا حُزْتُ مِنْ ارضِها شِبرا، و لا اخذْتُ مِنهُ إلاّ كَقُوتِ آتانٍ دَبَرةٍ.»(همان)
8)سياستامام(ع).« أَتَأْمُرُونِّي أَنْ أَطْلُبَ النَّصْرَ بِالْجَوْرِ فِيمَنْ وُلِّيتُ عَلَيْهِ! وَاللهِ لاَ أَطُورُ بِهِ مَا سَمَرَ سَميرٌ وَمَا أَمَّ جْمٌ فِي السَّمَاءِ نَجْماً! لَوْ كَانَ الْمَالُ لي لَسَوَّيْتُ بَيْنَهُمْ ، فَكَيْفَ وَإِنَّمَا الْمَالُ مَالُ اللهِ لَهُمْ.» خطبه126

ابن ابى الحديد مى گويد:«سياست امام عليه السلام در واقع همان سياست پيامبر اكرم(ص) بوده است.» سپس وجوه تشابه سياست امام(ع) با پيامبر اكرم(ص) را ذكر مى كند؛ در ادامه نيز ميان سياست خليفه دوم و امام(ع) مقايسه مى كند و سياست امام را از هر جهت مقدم بر سياست عمر مى داند   شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، 10 / 212 ـ 222.
کلام امام درباره سیاست معاویه:«واللّه ما مُعاوية بادهى منّى، ولكنّه يغدرُ و يفجر و لولاكراهيّة الغدر لكنتُ مِن ادهَى النّاس ولكنْ كُلُّ غُدْرَةٍ فُجَرَةٍ و كُلُّفُجَرَةٍ كُفَرَةٌ.»خطبه 200                                                                                                                                      ابن ابى الحديد مى گويد:«كاَن عليٌّ لايستعملُ فى حربه الاّ ما وافق الكتابوالسّنةَ و كان (معاوية) يستعمل خلافَ الكتابِ والسُّنةَ و يستعملُ جميعَ المكايدحلالها و حرامها.»(شرح نهج البلاغه، 10 / 2289)شجاعت امام (ع)اَنا وَضعتُ فى الصّغر بكلاكلالعَرب و كسرتُ نواجم قرونِ ربيعةَ و مُضَرَ.» خطبه192.« وَ اَللَّهِ إِنْ كُنْتُ لَفِي سَاقَتِهَا حَتَّى تَوَلَّتْ بِحَذَافِيرِهَا مَا عَجَزْتُ وَ لاَ جَبُنْتُ وَ إِنَّ مَسِيرِي هَذَا لِمِثْلِهَا فَلَأَنْقُبَنَّ اَلْبَاطِلَ حَتَّى يَخْرُجَ اَلْحَقُّ مِنْ جَنْبِهِ »(خطبه 34  )                                                                            در جواب معاويه :« فَأَنَا أَبُوحَسَنٍ قَاتِلُ جَدِّكَ وَ أَخِيكَ وَ خَالِكَ شَدْخاً يَوْمَ بَدْرٍ وَ ذَلِكَ السَّيْفُ مَعِي وَ بِذَلِكَ الْقَلْبِ أَلْقَى عَدُوِّي »( نامه 10)  

10)شخصيت منحصر به فرد امام در نگاه ديگران
ضرار بن ضمره یکی از اصحاب ویژه حضرت علی علیه ‏السلام بر معاویه وارد شد، معاویه گفت: علی را برای من توصیف کن. ضرار با اصرار معاویه لب به سخن گشود و گفت:
«إذْ لابُدَّ فَإنّهُ: ـ کان وَ اللّه‏ِ بَعیدَ الْمَدی شَدیدَ الْقُوی یَقُولَ فَصْلاً وَیَحْکُمْ عَدْلاً یَنْفَجِرُ الْعِلْمُ مِنْ جَوانِبِهِ وَ تَنْطِقُ الْحِکْمَةُ مِنْ نَواحِیهِ یَسْتَوْحِشُ مِنَ الدُّنْیا وَ زَهْرَتِها وَ یَسْتَأْنِسُ بِاللَّیْلِ وَ ظُلْمَتِهِ کانَ وَاللّه‏ِ غَزیرَ مالْبَصیرَةِ طَویلَ الْفِکْرَةِ ... یُعْجِبُهُ مِنَ اللَّباسِ ما قَصُرَ وَ مِنَ الطَّعام ما جَشَبَ، کانَ وَاللّه‏ِ کَأَحَدِنا یُدْنینا اِذا أَتَیْناهُ وَ یُجیُبنا اِذا سَأَلْناهُ وَ کانَ مَعَ تَقَرُّبِهِ اِلَیْنا وَ قُرْبِهِ مِنّا لا نُکَلِّمُهُ هَیْبَةً لَهُ.»
2)عدی بن حاتم فدایی مولا

« کان واللّه بعید المدى، شدید القوى، یقول عدلاً، ویحکم فصلاً، تتفجر الحکمة من جوانبه، والعلم من نواحیه. یستوحش من الدنیا وزهرتها، ویستأنس باللیل ووحشته.                                                                                                                                                                       وکان واللّه غزیر الدمعة، طویل الفکرة، یحاسب نفسه اذا خلا، ویقلب کفیه على ما مضى. یعجبه من اللباس القصیر، ومن المعاش الخشن. وکان فینا کأحدنا یجیبنا اذا سألناه، ویدنینا اذا أتیناه. ونحن مع تقریبه لنا وقربه منا لا نکلمه لهیبته، ولا نرفع أعیننا الیه لعظمته. فان تبسم فعن اللؤلؤ المنظوم. یعظم أهل الدین،ویتحبب الى المساکین. لا یخاف القوی ظلمه، ولا ییأس الضعیف من عدله.

فأقسم لقد رأیته لیلة وقد مثل فی محرابه، وأرخى اللیل سرباله، وغارت نجومه، ودموعه تتحادر على لحیته، وهو یتململ السلیم، ویبکی بکاء الحزین، فکأنی الآن أسمعه وهو یقول:                                                          

به خدا سوگند! شامگاهان که سیاهی شب سایه می گسترد، علی علیه السلام را در محراب عبادت می دیدم که چونان مارگزیده، به خود می پیچید و از دیدگانش اشک چون دانه های مروارید بر گونه هایش می غلتید و بسان انسان داغدیده ضجّه می زد. گفتارش هم اکنون در گوشهایم طنین افکن است که می گفت:

«یا دنیا ! الیّ تعرضت أم الی أقبلت ؟، غری غیری، لاحان حینک، قد طلقتک ثلاثاً، لا رجعة لی فیک، فعیشک حقیر، وخطرک یسیر. آهٍ من قلة الزاد وبعد السفر وقلة الانیس».

«ای دنیا! از چه رو متوجّه من شده ای؟ از من فاصله بگیر و دیگری را بفریب، که من تو را سه طلاقه کرده ام که در آن رجوعی نیست؛ زیرا زندگی با تو، بی ارزش و توأم با خطر بزرگ است.»