ولایت وحکومت ازمنظرعلامه طباطبایی(بخش4)
ولایت، اصل ثابت فطرى
احکام و مقرراتى که در جامعه اسلامى از مقام ولایت صادر مى شود عموماً قابل تغییر بوده، در بقا و زوال تابع مصلحت وقت مى باشند و از این جهت شریعت نامیده نمى شوند، ولى خود مسئله ولایت وحکومت این طور نیست. مسئله ولایت مسئله اى است که هیچ اجتماعى در هیچ شرایطى نمى تواند از آن بى نیاز باشد و هر انسانى با ذهن عادى خود نیازمندى جامعه را- هرچه کوچک هم بوده باشد- به وجود ولایت درک مى نماید و از این روى حکم ولایت یک حکم ثابت و غیرقابل تغییر و فطرى است و موضوعى است که هر روش اجتماعى استبدادى و قانونى وحشى و مترقّى بزرگ و کوچک و حتى جامعه خانوادگى در سرپا بودن خود به وى تکیه دارد.
اسلام نیز که پایه و اساس خود را روى فطرت گذاشته، نهاد خدادادى اسلام را مرجع کلیات احکام خود قرارداده است اولیات احکام فطرت را هرگز و بى تردید الغا نکرده، در اعتبار مسئله ولایت که مورد نیاز بودن آن را هر کودک خردسالى نیز مى فهمد مسامحه روا نخواهد داشت. مسئله ولایت و اینکه جهات اجتماعى زندگى انسانى اداره کننده و سرپرستى مى خواهد از بدیهیات فطرت است و چنان که گذشت آیات قرآنى که بناى دین را بر روى فطرت مى گذارد، در اثبات اینکه ولایت یک مسئله ثابت و غیر متغیّر دینى و به اصطلاح از مواد شریعت است، کافى است.
گذشته از آن، رسول اکرم صلى الله علیه و آله در حال حیات خود شخصاً به سرپرستى جامعه اسلامى پرداخته و در همه شئون مختلفه زندگى مسلمین والى ها و سرپرست هایى از قبیل ولات و حکام براى شهرها، قضات از براى خصومتها و دعاوى، مبلغین و معلمین براى نشر دین و تعلیم و تربیت مردم، جباه و مأمورین براى جمع آورى اموال بیت المال و امرا براى جنگها مى گماشت. حتى گاهى که براى چند روز به همراه لشکر اسلام به عزم جهاد از شهر مدینه بیرون مى رفت، براى ولایت و سرپرستى مردم جانشینى به جاى خود مى نشانید (اینها چیزهایى است که از راه تاریخ قطعى به ثبوت رسیده است).
با بررسى این رویه چگونه مى شود باور کرد که از بیان مسئله ولایت و اینکه دین اسلام که به نص قرآن شریف و اعتقاد خود آن حضرت جهانى و همیشگى است وهزار جهات اجتماعى و عمومى دارد که نیازمند سرپرستى است، سرباز زند؟! یا به واضحات زندگى مانند أکل و شرب عنایت داشته، امر کند و کارهاى غیر معتنابهى که به صورت طبیعت انجام مى گیرد مانند تخلّى تشریح نموده و صدها حکم براى آن بیان کند، ولى همین که به مسئله ولایت (که تنها روحى است که اجتماع از آن زنده است) رسید، از بیان آن لب ببندد؟! گذشته از آن، آیات زیادى در قرآن شریف این مسئله را تثبیت مى کند، مانند:
«النَّبِیُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ» پیغمبر به مؤمنان از خودشان اولى و سزاوارتر است. (احزاب، آیه 6) و یا «إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ» همانا ولى امر و سرپرست شما تنها خداست و پیغمبر او و آن مؤمنانى که نماز را به پا مى دارند و در آن حال که رکوع مى گزارند، زکات مى دهند. (مائده، آیه 55 و یا «أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ» خدا را فرمان برید و پیغمبر و کارداران خویش را فرمان برید. (نساء، آیه 59) و یا «وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ». مردان مؤمن و زنان مؤمن بعضى ولى بعضى دیگرند، به نیکى وامى دارند و از بدى باز مى دارند. (توبه، آیه 71)
و آیات دیگرى که نظایر اینها مى باشند. البته جماعتى ولایت را در این آیات به معناى دوستى یا معناى یارى گرفته اند، ولى جز اینکه کلمه را از معناى حقیقى ماده اصلى آن سلخ نموده اند کارى انجام نداده اند.
من ضیعه الاقرب