ولایت وحکومت ازمنظر علامه طباطبایی(بخش1)
معنای ولایت
ما افراد انسان که بر روى همین زمین روزگاران دراز سکونت گزیده، به توالد و تناسل پرداخته، روزگار مى گذرانیم، در عین حال که طبعاً زندگى دسته جمعى و حیات اجتماعى را براى خود انتخاب نموده ایم، در حد امکان دست به دست هم داده و به کار و کوشش دسته جمعى پرداخته، محصول دسترنجِ خود را روى هم ریخته، هر یک از ما تقریباً به اندازه وزن اجتماعى خود از محصول نامبرده بهره مند مى شویم و البته چنین روشى بى اینکه استقلال تام فردى از میان برود سر نمى گیرد، هرگز انسانى که جزو جمعى شده و روش تعاون و تشریک مساعى را در پیش گرفته و تصمیم خود را به تصمیم دیگران آمیخته است نمى تواند از هر جهت مطلق العنان و آزاد بوده، فعال مایشاء گردد، با این همه، زندگى انسانى بى اینکه کم و یا زیاد استقلال فردى داشته باشد، تحقق پذیر نیست. شخصیت هاى انسانى که به منزله ماده اجتماع و اجتماع به منزله صورت آن است، بر شعور و اراده هاى جزئى و شخصى متکى است که با از میان رفتن آنها بى تردید از بین رفته و در نتیجه بنیان اجتماعى (هرگونه اجتماعى فرض شود) منهدم شده؛ ارکانش از هم خواهد پاشید.
هر فرد از افراد انسان در عین حال در آغوش اجتماعى (راقى یا وحشى) زندگى مىنماید، در کارهاى مربوط به شخص خود شخصاً شعور خود را به کارانداخته در هر مورد، مناسب همان مورد با اراده شخصى خود تصمیم مى گیرد، ولى بسیار اتفاق مى افتد که با شخصیت فردى از اداره امور زندگى خود که با به کار انداختن شعور و اراده انجام مى گیرد عاجز مى باشد و نمى تواند بار زندگى را با اتکاى به نفس به مقصد برساند. مانند اشخاصى که اختلال حواس داشته یا اساساً ادراک و اراده شان کمتر از مقدار لازم است و طبعاً دیگران باید به اداره امور زندگى شان بپردازند.
همچنین طبقه نوزادان تا موقعى که به حد بلوغ و رشد برسند، همین حال را داشته؛ دیگران یعنى بزرگان باید به اداره امور زندگى شان پرداخته، تدریجاً با تعلیم و تربیت به همراهى مرور زمان آنان را به حدّ مردان و زنان معمولى برسانند. همچنین در هر جامعه از جوامع بشرى ممکن است مواردى از فواید و منافع پیدا شود که شخص یا اشخاص معینى نامزد استفاده از آنها نباشند و طبعاً متصدى معین هم نخواهند داشت، مانند اوقاف عامه و نظایر آنها.
بالاتر از همه اینها نگهبانى و نگهدارى خود جامعهاى است که از هر راه بوده، در میان افراد انسان یا گروهى از افراد انسان به وجود آمده باشد، زیرا هر اجتماعى که فرض شود، بدون یک سلسله رسوم و مقررات که اتفاق یا اکثریت افراد آنها را رعایت کرده، مقدس و محترم بشمارند قابل بقا نیست.
مثلًا معامله اى که در میان دو نفر انجام مى یابد اگر بنا شود که طرفین معامله (خریدار و فروشنده) به هیچ یک از آثار و خواص معامله هیچگونه الزام نداشته باشند، هیچ عاقلى گرد چنین معامله اى نمى گردد. همچنین وسایل بى شمار دیگرى که انسان اجتماعى به وسیله آنها شرایط زندگى خود را جمع و جور مى نماید، باید اتفاق یا اکثریت جامعه در اطراف آنها به یک سلسله احکام و مقرراتى ملزم بوده، نسبت به اعتبار آنها صحه گذاشته باشند. در نتیجه، هیچ اجتماعى بدون یک سلسله رسوم و مقررات و سنن و قوانین نمى تواند به زندگى خود ادامه دهد. با این همه مجرد داشتن یک سلسله رسوم و مقررات در بقاى جامعه اى هرگز کافى نیست، زیرا چنان که به ثبوت رسیده است، هرگز دو انسان در طرز ساختمان وجودى و بالتبع در شعور و اراده و همچنین در طرز عمل از همه جهات مماثل همدیگر نیستند. و بالنتیجه افراد انسان با اینکه در کلیات افکار خود ممکن است اتحاد و اشتراک داشته باشند در جزئیات افکار اختلاف قطعى داشته، مسلماً در تصمیم مساوى هم نخواهند بود و بر اثر همین اختلاف قطعى در همان اول هر یک به سویى تاخته، مقررات و رسوم مشترکه از میان خواهد رفت.
علاوه بر این چنان که تاریخ زندگى انسانیت (تا آنجا که در دست ماست) نشان مى دهد و مشاهده جامعه هاى گوناگون بشرى با رژیم هاى مختلفى که دارند تأیید مى نماید، هر جامعه اى در بقاى خود نیازمند به شخص یا مقامى است که شعور و اراده وى فوق شعورها و اراده هاى افراد حکومت بوده، شعور و اراده دیگران را کنترل نموده، به نگهبانى و نگهدارى نظامى که در جامعه گسترده شده است بپردازد.
موارد و جهاتى که ذکر شده، در اجتماعات بدون استثنا خودنمایى مى کنند و بشر با فطرت و نهاد خدادادى خود، نسبت به آنها بى اعتنا نبوده و آرام نمى نشیند و خواه و ناخواه در هر یک از آنها شخص یا مقامى را نامزد سرپرستى آنها نموده، اداره امور مربوط به آنها را به عهده وى گذاشته، از وى مى خواهد.
چنان که مثلًا قیّم سرپرست یتیم است و رئیس خانواده مسئول اداره اطفال خردسال آن خانواده مى باشد و وزارت یا اداره اوقاف، اوقاف عامه را اداره مى کند و شاه یا رئیس جمهور مثلًا در میان مردم حکومت مى نمایند. ما این سمت را که به موجب آن شخص یا مقامى متصدى امور دیگران شده، مانند یک شخصیت واقعى کارهاى زندگى آنها را اداره مى نماید به نام ولایت مى نامیم (تقریباً داراى معنایى است که در فارسى از کلمه سرپرستى مى فهمیم).
جعل واعتبارولایت فطری است
چنان که توضیح داده شد، قلمرو ولایت یک سلسله امور ضرورى است که در جامعه از آنِ شخص معینى نبوده و متصدى معینى ندارد و خواه شخصیت صاحب کار عرضه و کفایت اداره آنها را نداشته باشد مانند مال ایتام و امور مربوط به مجانین و محجورین و غیر آنها و خواه اساساً ارتباط به شخصیت معینه نداشته باشد مانند اوقاف عامه و امور عامه اجتماعى مربوط به حکومت و به عبارت دیگر نوع کارهایى که به واسطه نداشتن متصدى معین بر زمین مانده و هرگز نمى شود در سر پا نگه داشتن آنها فروگذارى کرد.
و چنان که گذشت، هر جامعه از جوامع بشرى در گذشته و حال حاضر از جامعه هاى مترقّى یا وحشى، بزرگ و کوچک نسبت به اینگونه امور هرگز بى اعتنا نبوده و نمى باشد و هر جامعه اى نسبت به موقعیت خود در این باب دست و پایى کرده، ولایت و سرپرستى به وجود مى آورد و این خود بهترین گواه است بر اینکه مسئله ولایت فطرى است.
هر انسانى با نهاد خدادادى خود درک مى کند که کار ضرورى، که متصدى معینى ندارد، باید براى آن سرپرستى گماشت.
من ضیعه الاقرب