معنای ولایت

ما افراد انسان که بر روى همین زمین روزگاران دراز سکونت گزیده، به توالد و تناسل پرداخته، روزگار مى ‏گذرانیم، در عین حال که طبعاً زندگى دسته‏ جمعى و حیات اجتماعى را براى خود انتخاب نموده ‏ایم، در حد امکان دست به دست هم داده و به کار و کوشش دسته‏ جمعى پرداخته، محصول دست‏رنجِ خود را روى هم ریخته، هر یک از ما تقریباً به اندازه وزن اجتماعى خود از محصول نامبرده بهره‏ مند مى ‏شویم و البته چنین روشى بى ‏این‏که استقلال تام فردى از میان برود سر نمى‏ گیرد، هرگز انسانى که جزو جمعى شده و روش تعاون و تشریک مساعى را در پیش گرفته و تصمیم خود را به تصمیم دیگران آمیخته است نمى ‏تواند از هر جهت مطلق ‏العنان و آزاد بوده، فعال مایشاء گردد، با این همه، زندگى انسانى بى‏ این‏که کم و یا زیاد استقلال فردى داشته باشد، تحقق‏ پذیر نیست. شخصیت‏ هاى انسانى که به منزله ماده اجتماع و اجتماع به منزله صورت آن است، بر شعور و اراده‏ هاى جزئى و شخصى متکى است که با از میان رفتن آنها بى ‏تردید از بین رفته و در نتیجه بنیان اجتماعى (هرگونه اجتماعى فرض شود) منهدم شده؛ ارکانش از هم خواهد پاشید. 

هر فرد از افراد انسان در عین حال در آغوش اجتماعى (راقى یا وحشى) زندگى مى‏نماید، در کارهاى مربوط به شخص خود شخصاً شعور خود را به کارانداخته در هر مورد، مناسب همان مورد با اراده شخصى خود تصمیم مى ‏گیرد، ولى بسیار اتفاق مى ‏افتد که با شخصیت فردى از اداره امور زندگى خود که با به کار انداختن شعور و اراده انجام مى‏ گیرد عاجز مى ‏باشد و نمى ‏تواند بار زندگى را با اتکاى به نفس به مقصد برساند. مانند اشخاصى که اختلال حواس داشته یا اساساً ادراک و اراده ‏شان کمتر از مقدار لازم است و طبعاً دیگران باید به اداره امور زندگى ‏شان بپردازند.

هم‏چنین طبقه نوزادان تا موقعى که به حد بلوغ و رشد برسند، همین حال را داشته؛ دیگران یعنى بزرگان باید به اداره امور زندگى‏ شان پرداخته، تدریجاً با تعلیم و تربیت به همراهى مرور زمان آنان را به حدّ مردان و زنان معمولى برسانند. هم‏چنین در هر جامعه از جوامع بشرى ممکن است مواردى از فواید و منافع پیدا شود که شخص یا اشخاص معینى نامزد استفاده از آنها نباشند و طبعاً متصدى معین هم نخواهند داشت، مانند اوقاف عامه و نظایر آنها.

بالاتر از همه اینها نگهبانى و نگهدارى خود جامعه‏اى است که از هر راه بوده، در میان افراد انسان یا گروهى از افراد انسان به وجود آمده باشد، زیرا هر اجتماعى که فرض شود، بدون یک سلسله رسوم و مقررات که اتفاق یا اکثریت افراد آنها را رعایت کرده، مقدس و محترم بشمارند قابل بقا نیست.

مثلًا معامله‏ اى که در میان دو نفر انجام مى‏ یابد اگر بنا شود که طرفین معامله (خریدار و فروشنده) به هیچ یک از آثار و خواص معامله هیچ‏گونه الزام نداشته باشند، هیچ عاقلى گرد چنین معامله‏ اى نمى ‏گردد. هم‏چنین وسایل بى ‏شمار دیگرى که انسان اجتماعى به وسیله آنها شرایط زندگى خود را جمع و جور مى ‏نماید، باید اتفاق یا اکثریت جامعه در اطراف آنها به یک سلسله احکام و مقرراتى ملزم بوده، نسبت به اعتبار آنها صحه گذاشته باشند. در نتیجه، هیچ اجتماعى بدون یک سلسله رسوم و مقررات و سنن و قوانین نمى ‏تواند به زندگى خود ادامه دهد. با این همه مجرد داشتن‏ یک سلسله رسوم و مقررات در بقاى جامعه‏ اى هرگز کافى نیست، زیرا چنان که به ثبوت رسیده است، هرگز دو انسان در طرز ساختمان وجودى و بالتبع در شعور و اراده و همچنین در طرز عمل از همه جهات مماثل همدیگر نیستند. و بالنتیجه افراد انسان با این‏که در کلیات افکار خود ممکن است اتحاد و اشتراک داشته باشند در جزئیات افکار اختلاف قطعى داشته، مسلماً در تصمیم مساوى هم نخواهند بود و بر اثر همین اختلاف قطعى در همان اول هر یک به سویى تاخته، مقررات و رسوم مشترکه از میان خواهد رفت.

علاوه بر این چنان که تاریخ زندگى انسانیت (تا آن‏جا که در دست ماست) نشان مى‏ دهد و مشاهده جامعه ‏هاى گوناگون بشرى با رژیم‏ هاى مختلفى که دارند تأیید مى نماید، هر جامعه‏ اى در بقاى خود نیازمند به شخص یا مقامى است که شعور و اراده وى فوق شعورها و اراده‏ هاى افراد حکومت بوده، شعور و اراده دیگران را کنترل نموده، به نگهبانى و نگهدارى نظامى که در جامعه گسترده شده است بپردازد.

موارد و جهاتى که ذکر شده، در اجتماعات بدون استثنا خودنمایى مى ‏کنند و بشر با فطرت و نهاد خدادادى خود، نسبت به آنها بى ‏اعتنا نبوده و آرام نمى‏ نشیند و خواه و ناخواه در هر یک از آنها شخص یا مقامى را نامزد سرپرستى آنها نموده، اداره امور مربوط به آنها را به عهده وى گذاشته، از وى مى‏ خواهد.

چنان که مثلًا قیّم سرپرست یتیم است و رئیس خانواده مسئول اداره اطفال خردسال آن خانواده مى ‏باشد و وزارت یا اداره اوقاف، اوقاف عامه را اداره مى ‏کند و شاه یا رئیس جمهور مثلًا در میان مردم حکومت مى‏ نمایند. ما این سمت را که به موجب آن شخص یا مقامى متصدى امور دیگران شده، مانند یک شخصیت واقعى کارهاى زندگى آنها را اداره مى ‏نماید به نام ولایت مى ‏نامیم (تقریباً داراى معنایى است که در فارسى از کلمه سرپرستى مى ‏فهمیم).

 جعل واعتبارولایت فطری است

چنان که توضیح داده شد، قلمرو ولایت یک سلسله امور ضرورى است که در جامعه از آنِ شخص معینى نبوده و متصدى معینى ندارد و خواه شخصیت صاحب‏ کار عرضه و کفایت اداره آنها را نداشته باشد مانند مال ایتام و امور مربوط به مجانین و محجورین و غیر آنها و خواه اساساً ارتباط به شخصیت معینه نداشته باشد مانند اوقاف عامه و امور عامه اجتماعى مربوط به حکومت و به عبارت دیگر نوع کارهایى که به واسطه نداشتن متصدى معین بر زمین مانده و هرگز نمى ‏شود در سر پا نگه داشتن آنها فروگذارى کرد.
و چنان که گذشت، هر جامعه از جوامع بشرى در گذشته و حال حاضر از جامعه ‏هاى مترقّى یا وحشى، بزرگ و کوچک نسبت به این‏گونه امور هرگز بى ‏اعتنا نبوده و نمى ‏باشد و هر جامعه ‏اى نسبت به موقعیت خود در این باب دست و پایى کرده، ولایت و سرپرستى به وجود مى‏ آورد و این خود بهترین گواه است بر این‏که مسئله ولایت فطرى است.
هر انسانى با نهاد خدادادى خود درک مى ‏کند که کار ضرورى، که متصدى معینى ندارد، باید براى آن سرپرستى گماشت.