سبک زندگی مومنانه ،خطبه همام ،بخش چهارم
40) اوصاف ثلاثه« فِی الزَّلاَزِلِ وَقُورٌ، وَ فِی الْمَکَارِهِ صَبُورٌ، وَ فِی الرَّخَاءِ شَکُورٌ». «در برابر حوادث سخت، استوار و در حوادث ناگوار، شکیبا و به هنگام فراوانى نعمت شکرگزار است» «زلازل» به معناى زلزله در اینجا رویدادهاى سخت و فتنه هاى بزرگى مراد است که دلها را تکان مى دهد وپرهیزکاران در برابر آن، روحیه خود را از دست نمى دهند و مانند کوه در برابر این طوفانها به مضمون «اَلْمُؤْمنُ أصْلَبُ مِنَ الْجَبَلِ»( الکافى، جلد 2، صفحه 241)ایستادگى به خرج مى دهند و این نشان مى دهد که پرهیزکارى به معناى کناره گیرى از اجتماع و عافیت طلبى نیست، بلکه پرهیزکاران واقعى کسانى هستند که در مقابل حوادث سخت، سینه سپر مى کنند و با شجاعت براى نجات خود و جامعه در حل مشکلات مى کوشند. الهي قمشهاي:
چو گيتي در زلازل، با وقار است نه چون چرخ از فسون، ناپايدار است
دل پاکش چو کوه سخت بنياد مصيبتهاي دوران، چون سبکباد
به درياي جهان، نوح زمان است ز طوفان حوادث، بيزيان است
دهد ياد خدا در روزگارش ز هر خوف و خطر، وجد و وقارش
صبر در مکاره، یکى از شاخه هاى صبر است که شامل هر گونه مصیبت و حادثه ناگوار مى شود. پرهیزکاران در این میدان هم سربلند و پراستقامتند، زیرا بى تابى در برابر مصائب و مشکلات از یک سو انسان را به گناه و سخنان نادرست مى کشاند و از سوى دیگر راه پیدا کردن حل مشکل را به روى انسان مى بندد.
الهي قمشهاي:
به کام جان او، هر ناگواري گوارا شد، به صبر و استواري
صبوري، چرخ سرکش را کند، رام به هر ناساز سازد، خاطر، آرام
جهان پر گير و دار ناگواري است صبوري زان، نشان هوشياري است
مکاره چيست، ز هر غم چشيدن فراق يار و رنج دهر ديدن
شب و روز انتظار يار بردن به داغ هجر و دلبر، جان سپردن
چو دلبر خواهد اين، اي دل! چنين خواه که چون خاصان شوي در حضرت شاه
«وَ فِی الرَّخَاءِ شَکُورٌ »شکرگزارى آنها، به هنگام فزونى نعمت، ناشى از تواضع آنان در برابر خدا و خلق است. الهي قمشهاي: چو او را دولت و نعمت شود يار گذارد منعمش را شکر بسيار
نگردد غرهي دولت، چو جاهل که از منعم، به نعمت گشته غافل
مبند اي جان! اگر منعم شناسي در نعمت، به قفل ناسپاسي
چو گويي شکر، بر نعمت فزايند در صد لطف، بر رويت گشايند
به هر عضوي سپاسي بايدت گفت نه تنها با زبان، اين در توان سفت
که از هر مويي ار گويي ثنايي هنوز اندر سپاسش بينوايي
41) سه وصف دیگر:«لاَ یَحِیفُ عَلَى مَنْ یُبْغِضُ، وَ لاَ یَأْثَمُ فِیمَنْ یُحِبُّ. یَعْتَرِفُ بِالْحَقِّ قَبْلَ أَنْ یُشْهَدَ عَلَیْهِ».به کسى که او با وى دشمنى دارد ستم نمى کند، و به سبب دوستى با کسى مرتکب گناه نمى شود، و پیش از آنکه شاهدى بر ضدّش اقامه شود اعتراف به حق مى کند. این سه وصف، همه ناشى از روح حق طلبى و عدالت خواهى پرهیزگاران است. عادل کسى است که نه حق دشمنش را از او دریغ دارد، «(وَلاَ یَجْرِمَنَّکُمْ شَنئَانُ قَوْم عَلَى أَلاَّ تَعْدِلُوا); دشمنى با گروهى سبب نشود که عدالت را درباره آنان اجرا نکنید».( مائده، آیه 8)و نه به دوستانش بیش از آنکه حق دارند بدهد وسبب تضییع حق دیگران شود،«(وَإِذَا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَلَوْ کَانَ ذَاقُرْبَى); هنگامى که سخنى مى گویید عدالت را رعایت کنید، هر چند درباره بستگان نزدیک شما باشد».( انعام، آیه 152 .) آرى، پرهیزگاران واقعى آنهایى هستند که نه دوستیها و نه دشمنیها هیچ یک آنها را از مرز حق و عدالت دور نمى کند و براى اداى حقوق نیاز به دادگاه و دادستانى ندارند. پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) مى فرماید : «أَتْقَى النّاسُ مَنْ قالَ الْحَقَّ فیما لَهُ وَ عَلَیْهِ» ( بحارالانوار، جلد 74، صفحه 112)
لاَ یَحِیفُ عَلَى مَنْ یُبْغِضُ
الهي قمشهاي: ز بد خواهي، گرش خاطر، غمين است نه هرگز بر جفايش، در کمين است
به دشمن هم نخواهد جور و بيداد که جانش راست، زيب دانش و داد
دري غير از نکوکاري نشايد به روي دوست يا دشمن، گشايد
بينديش از جفاي خلق و هشدار که بيند کيفر خود، هر جفا کار
به نيکي کوش و در بيداد مفروش نسازد دهر، کيفر را فراموش
چو تير نيک و بد، جست از کمانت خودي، گر نيک پنداري، نشانت
وَ لاَ یَأْثَمُ فِیمَنْ یُحِبُّ.
الهي قمشهاي: دل روشن، نسازد از گنه تار به راه دوستان، آن نيک رفتار
دلا در راه عصيان، چند تازي که خود سوزي و ياران را نوازي
یَعْتَرِفُ بِالْحَقِّ قَبْلَ أَنْ یُشْهَدَ عَلَیْهِ).
الهي قمشهاي: به حق زان پيش بر خويش آرد اقرار که بگشايد گواهي، لب به گفتار
ز حق گويي، همه سود آشکارا به هر کار است، مردان خدا را
بانکار حق ارگيري جهان را زيان باشد که سازي تيره، جان را
42)هفت وصف برجسته دیگر در عباراتى هماهنگ:« لاَ یُضِیعُ مَا اسْتُحْفِظَ، وَ لاَ یَنْسَى مَا ذُکِّرَ، وَ لاَ یُنَابِزُبِالاْلْقَابِ، وَ لاَ یُضَارُّ بِالْجَارِ، وَ لاَ یَشْمَتُ بِالْمَصَائِبِ، وَ لاَ یَدْخُلُ فِی الْبَاطِلِ، وَ لاَ یَخْرُجُ مِنَ الْحَقِّ»آنچه حفظش را به او سپرده اند تباه نمى سازد و آنچه را به او تذکّر داده اند، فراموش نمى کند. مردم را با نامهاى زشت نمى خواند و به همسایگان زیان نمى رساند. مصیبت زده را شماتت نمى کند. در امور باطل وارد نمى شود و از دائره حق بیرون نمى رود» جمله «لاَ یُضِیعُ مَا اسْتُحْفِظَ» مفهوم وسیعى دارد که همه امانت هاى الهى و مردمى را شامل مى شود؛از نماز گرفته که درباره آن مى فرماید:«(وَالَّذِینَ هُمْ عَلَى صَلَوَاتِهِمْ یُحَافِظُونَ»( مؤمنون، آیه 9 ) تا امانتهاى دیگرى مانند قرآن مجید و احکام اسلام، فرزندان و امانتهاى مختلفى که مردم به آنها مى سپارند براى حفظ آنها سخت مى کوشند و هرگز به سبب سهل انگارى و غفلت و کوتاهى، آنها را تباه نمى کنند. الهي قمشهاي: امانات حق و خلق و دل و دين نگه دارد نکو، آن پاک آيين
نگه دارد همه راز جهان را نسازد فاش، اسرار نهان را
جمله «لاَ یَنْسَى مَا ذُکِّرَ» اشاره به همه تذکّرات و یادآورى هاى مفیدى است که از سوى خداوند و اولیاءالله و معلّمان راستین و دوستان بیدار نسبت به آنها شده است . بى فاصله به یاد خدا و اندرزهاى اندرزگویان با ایمان مى افتند و به راه باز مى گردند. قرآن مجید مى فرماید : «إِنَّ الَّذِینَ اتَّقَوْا إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِّنَ الشَّیْطَانِ تَذَکَّرُوا فَإِذَا هُمْ مُّبْصِرُونَ»اعراف، آیه 201 .)
الهي قمشهاي: تذکرهاي قرآن را کند گوش نسازد ياد جانان را فراموش
که ياد حق گر از دل شد، فراموش کند ديوت غلام حلقه در گوش
جمله «وَ لاَ یُنَابِزُ بِالاْلْقَابِ» اشاره به همان چیزى است که در قرآن مجید، مى فرماید: «(وَلاَ تَنَابَزُوا بِالاْلقَابِ »زیرا ذکر این گونه القاب، آتش کینه و عداوت را در دل ها بر مى انگیزد و طرف مقابل را به عکس العمل وا مى دارد و فضاى جامعه را مسموم مى کند و شخصیت افراد را در هم مى شکند.
الهي قمشهاي:به نام زشت مردم را نخواند نکوهش بر زبان، هرگز نراند
خلايق را به القابي که زشت است نخواند هر که او نيکو سرشت است
نيارد از زبان، بر خلق بيداد به خوش گفتار، هر دل را کند شاد
آزار نرساندن به همسایگان «وَ لاَ یُضَارُّ بِالْجَارِ»و شماتت نکردن مصیبت زدگان «وَ لاَ یَشْمَتُ بِالْمَصَائِبِ» که به دنبال مسئله «تنابز به القاب» آمده، اشاره به رعایت حقوق اجتماعى و احترام انسان ها در همه جوانب است. قرآن مجید و پیامبر اکرم و ائمه معصومین(علیهم السلام) بارها سفارش رعایت حقوق همسایگان را کرده اند تا آنجا که در سخنى دیگرى از امیرمؤمنان على(علیه السلام)مى خوانیم که فرمود : «اللهَ اللهَ فی جیرانِکُمْ فَإنَّهُمْ وَصیَّةُ نَبِیِّکُمْ ما زالَ یُوصی بِهِمْ حَتّى ظَنَّنا أَنَّهُمْ سَیُورِّثُهُمْ»( نامه 47) از سوى دیگر مى دانیم مصیبت زده، همچون انسان مجروحى است که نیاز مبرم به تسلیت دارد و شماتت مانند نمک پاشیدن بر زخم اوست و هیچ انسان باوجدانى چنین اجازه اى را به خود نمى دهد که بر زخم کسى نمک بپاشد. از امام صادق(علیه السلام)منقول است که : «مَنْ شَمَتَ بِمُصیبَة نُزِلَتْ بِأَخیهِ لَمْ یَخْرُجْ مِنَ الدُّنْیا حَتّى یُفْتَتَنُ»الکافى، جلد 2، صفحه 359)
الهي قمشهاي: مخواه آزردن همسايه، زنهار ز قرآن، در نيوش اين نغز گفتار
به احسان کوش، با همسايه و خويش ز آزار دل آنان، بينديش
حق همسايه را در دفتر عشق سفارشها نموده دلبر عشق
کتاب عشق قرآن را بياموز به اشراقش چراغ جان، بيفروز
الهي قمشهاي: نيازارد کسي را از نکوهش که خوب آزار ديد از چرخ سرکش
ور از دهرش، هزاران گونه رنج است نه بر دل بارو، ني بر رخ شکنج است
«الهي» دام بگسل، دانه بگذار برون شو زين قفس، برطرف گلزار
« وَ لاَ یَدْخُلُ فِی الْبَاطِلِ، وَ لاَ یَخْرُجُ مِنَ الْحَقِّ»که مفهوم وسیعى دارد و به مقتضاى آن پرهیزگار، در افکار باطل رفتار باطل و گفتار باطل وارد نمى شود و در همه چیز و همه جا و نسبت به هر کس و هر کار، تابع حق است و مطلقاً از حق عدول نخواهد کرد. الهی قمشهاي:نپويد راه باطل، آن نکونام نه از حق يک قدم بيرون نهد گام
چنين گفتند ارباب حقايق چو بشگفتند چون باغ شقايق
که باشد در حقيقت باطل و حق گدايي ابد، شاهي مطلق
به باطل گر جهان گيري، گدايي چو حق را پيروي، کشور گشايي
43)اوصاف ثلاثه«إِنْ صَمَتَ لَمْ یَغُمَّهُ صَمْتُهُ، وَ إِنْ ضَحِکَ لَمْ یَعْلُ صَوْتُهُ، وَ إِنْ بُغِیَ عَلَیْهِ صَبَرَ حَتَّى یَکُونَ اللّهُ هُوَ الَّذِی یَنْتَقِمُ لَهُ».«هر گاه سکوت کند سکوتش وى را غمگین نمى سازد واگر بخندد صدایش به قهقهه بلند نمى شود، و هر گاه به او ستمى شود (حتى الامکان) صبر مى کند تا خدا انتقامش را بگیرد» «إِنْ صَمَتَ لَمْ یَغُمَّهُ صَمْتُهُ»پرهیزگاران از سکوت خود غمگین نمى شوند، با اینکه سکوت در بسیارى از مواقع سبب پژمردگى و اندوه است، زیرا سکوت مایه نجات از بسیارى از آفات لسان است، به علاوه سبب تفکّر در این امور دین و دنیاست. از پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)نقل شده است که فرمود:«طُوبى لِمَنْ... أنْفَقَ الْفَضْلَ مِنْ مالِهِ وَ أمْسَکَ الْفَضْلَ مِنْ قَوْلِهِ»خوشا به حال کسى که فزونى مالش را انفاق کرده است و زیاده گویى را از سخنش فرو گرفته است».( الکافى، جلد 2، صفحه 144 .)
الهي قمشهاي: لب ار خاموش سازد از تکلم غمش نبود که دل دارد ترنم
به خاموشي توان با دل سخن گفت گهرهاي حقايق بي زبان سفت
ز لب چون زشت و زيبا در حجاب است خموشي به، ز گفت ناصواب است
هر آن کو در دلش نقش نگار است به گاه خامشي سرگرم يار است
لبش خاموش و دل در صحبت دوست که با دل صحبت دلدار نيکو است
ببند اي دل لب از گفتن، زماني که دلبر گويدت راز نهائي
پرهیزگاران با صداى بلند نمى خندند:« وَ إِنْ ضَحِکَ لَمْ یَعْلُ صَوْتُهُ» زیرا قهقهه هاى بلند، راه و رسم ثروتمندان مغرور و افراد بى خیال است. در حدیثى از آن حضرت که در غررالحکم آمده است، مى خوانیم: «خَیْرُ الضِّحْکِ التَّبَسُّمْ» بهترین خنده تبسّم است».
الهي قمشهاي: و گر خندد چو گل خندد در اين باغ
نه آشوب افکند در باغ، چون زاغ
چو غنچه لب گشايد در تبسم
که آرد بلبلان را در ترنم
لب خندان خوش است اما نه چندان
گل از خنده خزان گردد به بستان
بخند اي نازنين! ليکن بينديش
که لبخند فزون، دل را کند ريش
جمله « وَ إِنْ بُغِیَ عَلَیْهِ صَبَرَ حَتَّى یَکُونَ اللّهُ هُوَ الَّذِی یَنْتَقِمُ لَهُ » اشاره به این است که گاهى دوستان و بستگان و حتى برادران ممکن است ستمى بر انسان وارد کنند که اگر بخواهند به انتقامجویى برخیزد، درگیرى ها ادامه مى یابد و چه بسا به جاى خطرناک و غیر قابل جبران برسد. هر گاه در این گونه موارد انسان راه شکیبایى و تحمّل پیش گیرد و طرف مقابل را به خدا واگذارد، هم خودش از وسوسه هاى خطرناک شیطان رهایى مى یابد و هم آرامش جامعه را حفظ مى کند; ولى بدیهى است این سخن ناظر به دشمنان لجوج و بى رحم نیست که در برابر آنها صبر و سکوت، سبب طغیان و ظلم بیشتر است: (اشک کباب مایه طغیان آتش است).
الهي قمشهاي: شکيبد گر ز مردم بيند استم
که خواهد داد او سلطان عالم
که چون قهرش ستمگر را زبون کرد
بساطش همچو گردون، سرنگون کرد
ستمگر را به کيفر، دست بندد
که بر وي ابر گريد برق خندد
44) چهار وصف برجسته دیگر « نَفْسُهُ مِنْهُ فِی عَنَاء. وَ النَّاسُ مِنْهُ فِی رَاحَة » «نفس خود را به زحمت مى افکند، ولى مردم از دست او راحتند، خویشتن را براى آخرت به تعب مى اندازد و مردم را از ناحیه خود آسوده مى سازد» اشاره به این است که مشکلات را براى ناراحتى دیگران پذیرا مى شود; مثلا هر گاه مشکلى در جامعه پیدا شود او براى حل آن خویشتن را به زحمت مى افکند تا دیگران راحت باشند و در واقع این نوعى ایثار و فداکارى است که انسان براى راحتى بندگان خدا، مشکلات اجتماعى را تحمل کند. الهي قمشهاي: به خلق آسايش آرد خويش را رنج
که جويد در خراب خويشتن گنج
تو نيز اي جان چو مردان وفا کيش
جهان را نوش باش و خويش را نيش
45) چهار فضیلت برجسته دیگر پایان بخش صفات پرهیزکاران « (أَتْعَبَ نَفْسَهُ لاِخِرَتِهِ، وَ أَرَاحَ النَّاسَ مِنْ نَفْسِهِ. بُعْدُهُ عَمَّنْ تَبَاعَدَ عَنْهُ زُهْدٌ وَ نَزَاهَةٌ; وَ دُنُوُّهُ مِمَّنْ دَنَا مِنْهُ لِینٌ وَ رَحْمَةٌ، لَیْسَ تَبَاعُدُهُ بِکِبْر وَ عَظَمَة، وَلاَ دُنُوُّهُ بِمَکْر وَ خَدِیعَة».«دورى اش از کسانى که دورى مى کند به سبب زهد و حفظ پاکى است و نزدیکى اش به کسانى که نزدیک مى شود مهربانى و رحمت است، نه اینکه دورى اش ازروى تکبّر و خودبزرگ بینى باشد ونزدیکى اش براى مکر و خدعه (و بهره گیرى مادى )
1-أَتْعَبَ نَفْسَهُ لاِخِرَتِهِ،
الهي قمشهاي: تن آسايي رها کرد آن دل آزاد
که آسايد در اقليم روان شاد
فرو ماندن به چاه تن پرستي
روان را جاودان دارد به پستي
امام(علیه السلام)درذکراین اوصاف به نکته مهمى اشاره مى کند و آن اینکه: پارسایان در پیوندهاى اجتماعى،دوستیهاو دشمنیها، برقرار ساختن رابطه ها یا قطع کردن ارتباط که در تعامل افراد جامعه نسبت به یکدیگر اجتناب ناپذیر است، اهداف مقدّسى را دنبال مى کنند; اگر از کسى دور مى شوند به جهت آلودگى او یا براى آن است که نزدیک شدن به او آنها را گرفتار زرق و برق دنیا مى سازد که آنها به آن مبتلا گشته اند. نزدیک شدن آنان به افراد براى این است که ارشاد جاهلى کنند یا تنبیه غافلى و یا کمک به ضعیف و دردمندى، به عکس دنیاپرستان که دورى آنها از افراد به سبب خودبزرگ بینى است و نزدیک شدن براى گرفتن بهره هاى مادى و فریب دادن و نیرنگ است.
2-أَرَاحَ النَّاسَ مِنْ نَفْسِهِ
الهي قمشهاي: ز رنج آرد به راحت مردمان را نشاند فتنه دور زمان را
چو بتوان شد دواي دردمندان نشايد گشت درد مستمندان
به رنج مردم ار خورسند گردي به زنجير ستم پابند گردي
ز من بنيوش و جاي بدنکويي به کار خلق کن گر پاک خويي
3و4-بُعْدُهُ عَمَّنْ تَبَاعَدَ عَنْهُ زُهْدٌ وَ نَزَاهَةٌ; وَ دُنُوُّهُ مِمَّنْ دَنَا مِنْهُ لِینٌ وَ رَحْمَةٌ
الهي قمشهاي: چو دور از خلق گردد در تفرد
نزاهت خواهد و زهد و تجرد
ني از مردم به کبر و ناز دور است
چنان کز طبع ارباب غرور است
شود نزديک با مردم که شايد
دري از عشق بر دلها گشايد
گريز اي عقل کامد عشق خونريز
و يا پروانه شو ز آتش مپرهيز
بر آتش زن که شمع بزم لاهوت
فروزد جان و سوزد جسم ناسوت
« قَالَ: فَصَعِقَ هَمَّامٌ صَعْقَةً کانَتْ نَفْسُهُ فِیهَا».هنگامى که سخن امیرمؤمنان به اینجا رسید) همام فریادى کشید و مدهوش شد و جان داد»در این هنگام امیرمؤمنان(علیه السلام) فرمود:«أَمَا وَ اللّهِ لَقَدْ کُنْتُ أَخَافُهَا عَلَیْهِ. ثُمَّ قَالَ: أَهکَذَاتَصْنَعُ الْمَوَاعِظُ الْبَالِغَةُ بِأَهْلِهَا».به خدا سوگند من از این پیشامد بر او مى ترسیدم. سپس فرمود: این گونه اندرزهاى رسا به آنها که اهل موعظه اند، اثر مى گذارد.
الهي قمشهاي: چو سلطان سخن در سوز و در ساز
به لحن عشق کرد اين قصه آغاز
سرانجام آن حريف عشق بنياد
بزد فرياد و رفت از هوش و جان داد
نمود آن عاشق، اسرار ازل گوش
به پاي شمع شد پروانه مدهوش
شنيد از گوش دل آواي معشوق
فکند از شوق، سر در پاي معشوق
بلي رسم و ره عشاق اين است
طريق جانفشانيشان چنين است
از آن پس گفت شه زان داشتم بيم
که دل بازد، کند جان نيز تسليم
گران بودم سخن گفتن در اين باب
که تابد مهر و گردد ماه بيتاب
برون از پرده افتد راز جانش
بياسايد ز قيد تن روانش
پس آنگه شاه فرمود از سر ناز
که راز اينسان کند با محرم راز
اگر سر ازل محرم کند گوش
در افتد تا ابد سرمست و مدهوش
سخن اين بود و پند اين بود و راز اين
حق اين بود و حقيقت بي مجاز اين
« فَقَالَ لَهُ قَائِلٌ: فَمَا بَالُکَ یَا أَمِیرَالْمُؤْمِنِینَ!».در اینجا کسى به امام عرض کرد: پس چرا این مواعظ با شما چنین نمى کند: امام در پاسخ او فرمود: « وَیْحَکَ، إِنَّ لِکُلِّ أَجَل وَقْتاً لاَ یَعْدُوهُ، وَ سَبَباً لاَ یَتَجَاوَزُهُ .» واى بر تو هر اجل و سرآمدى وقت معیّنى دارد که از آن نمى گذرد و سبب خاصّى دارد که از آن تجاوز نمى کند» سپس افزود :«فَمَهْلاً ! لاَ تَعُدْ لِمِثْلِهَا، فَإِنَّمَا نَفَثَ الشَّیْطَانُ عَلَى لِسَانِکَ!» آرام باش دیگر چنین سخنى مگو! این سخنى بود که شیطان بر زبان تو جارى ساخت»
الهي قمشهاي: فضولي گفت شه را در تو چون بود
که آواي تو اين تاثير بنمود
شه از گفتار آن نادان بر آشفت
به پاسخ بهر تعليمش چنين گفت
که بر بخت سياهت واي و صد واي
ز خواب جهل زين پس ديده بگشاي
که هر مرگي ز فرمان ازل خواست
به هنگامي و شرطي بي کم و کاست
مبادا ديگر اين ناخوش بيانت
که ديو افکند بي شک بر زبانت
ودرپایان چندسوال: 1) چرا همّام به چنین سرنوشتى دچار شد؟ در پاسخ سؤال باید به این نکته توجّه داشت که همام، گرچه مرد عابد و زاهدى بود (همان گونه که در آغاز خطبه آمده است: «کانَ رَجُلا عابِداً») و گرچه قلبش مملوّ از حکمت و روحش سرشار از زیرکى و ذکاوت بود (همانگونه که از سؤالش پیداست)؛ ولى هر قدر روح او وسیع باشد در برابر روح امیرمؤمنان على(علیه السلام)که چون اقیانوس ناپیدا کرانه اى است، قابل مقایسه نیست. به همین دلیل قلب همّام تاب تحمل فشار آن همه معلومات را نداشت، زیرا اقیانوس را نمى توان در استخر کوچکى ریخت، بنابراین جاى تعجّب نیست که همّام صیحه اى زند و از هوش برود، آن هم از هوش رفتنى که جان خود را با آن از دست بدهد. در قران مجید در داستان موسى و بنى اسرائیل و تجلى نور الهى بر کوه چنین مى خوانیم :«(فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَکّاً وَخَرَّ مُوسَى صَعِقاً»(اعراف/143هنگامى که پروردگارش بر کوه تجلى کرد آن را در هم کوبید و موسى افتاد و مدهوش شد ؛نه تنها موسى نتوانست مقاومت کند، کوه با آن عظمت نیز درهم کوبیده شد. آرى! مواعظى که از دل برخیزد این گونه بر دل مى نشیند و مهم آن است که انسان اهل «مواعظ بالغه» باشد و گرنه انسانهاى سنگدل و آلوده اى که در دام شیطان گرفتارند نه گوش شنوایى براى اندرزها دارند و نه قلب آرامى براى پذیرش. در حدیثى آمده است که «ربیع بن خُثَیم» در آن جلسه حاضر بود. هنگامى که روح همّام از بدنش پرواز کرد اشک از چشمان او جارى شد و عرض کرد: اى امیرمؤمنان چقدر زود موعظه تو در فرزند برادرم اثر گذاشت. اى کاش من جاى او بودم! امام(علیه السلام) فرمود: آرى موعظه هاى رسا این گونه در اهلش اثر مى گذارد!( شرح نهج البلاغه تسترى، جلد 12، صفحه 462 .)
سؤال 2) چرا براى امام که گوینده این سخنان است، چنین حادثه اى رخ نداد؟ پاسخ همان است که امام(علیه السلام) بیان فرمود که هر کسى اجلى دارد تا اجلش فرا نرسد، از دنیا نمى رود؛ ولى به هنگام فرا رسیدن اجل عامل نهایى ممکن است امور مختلفى باشد. در این جا عامل نهایى، سخنان پرمایه امیرمؤمنان بود. به علاوه نمى توان روح امام را با روح همّام مقایسه کرد، روح او اقیانوسى است که این گونه امواج را در خود پذیرا مى شود; نه همچون استخرى که تلاطم شدید آب وضع آن را به کلى در هم بریزد.
سؤال 3) چگونه امیرمؤمنان على(علیه السلام) درخواست همّام را پذیرفت و آن اندرزهاى شافى و کافى و بلند و بالا را براى او بیان کرد، در حالى که خودش مى گوید: من بیم این داشتم که همام به چنین سرنوشتى دچار مى شود؟ وپاسخ آن که: هنگامى که اجل او فرا رسیده باشد عامل نهایى مى تواند یک دگرگونى دستگاه هاى مختلف بدن باشد یا امواج خروشان معنوى در درون جان. اما اینکه امام به شخص اعتراض کننده مى فرماید: «دیگر از این قبیل سخنان مگوى! و شیطان آن را بر زبان تو جارى ساخت» به سبب آن است که او سؤال خود را به عنوان تحقیق براى فهم مطلبى مطرح نکرد، بلکه هدفش این بود که سخنان امام را نقض، یا به تعبیر دیگر به پندار خود ابطال نماید و به یقین چنین سؤالى با چنین هدف سؤال شیطانى است.
منابع:پیام امام امیرالمومنین(ع)ج7،خطبه 193؛آیت الله مکارم،دیوان الهی قمشه ای ومنابع مختلف روایی
تهیه وتنظیم : محمدحسین منتظری ؛آذر ماه 1398
من ضیعه الاقرب