مرزدار
گفتاری معنوی از محمدحسین منتظری شاتوری

به هر حال امام علیه‌السلام در موارد زیادی برای پیش‌گیری از هرج و مرج، از بین‌بردن زمینه توطئه‌های آینده و نیز به اقتضای شرایط و رعایت مصلحت، با عثمان همکاری فرمود. اوج این همکاریها در جریان محاصره منزل عثمان رخ داده‌است؛ در زمانی که عثمان به هیچ‌کس نمی‌توانست دل ببندد و بی‌مهری‌ها را از همان‌ها که در پناه حمایتهایش به جایی رسیده‌بودند را می‌دید، درست در همین شرایط تنها امام علیه‌السلام بود که  به یاریش شتافت از جمله همکاریهای حضرت عبارت بودند از:

1-    میانجیگری امام بین عثمان و مردم

احمال قصه پادرمیانی حضرت با مهاجمان و محاصره‌کنندگان خانه عثمان در مباحث گذشته مورد اشاره قرار گرفت که البته کسانی دیگر هم در جهت میانجیگری اقدام کردند ولی مورد پذیرش مردم قرار نگرفت128-(انساب‌الاشراف/5/111) به همین علت در مرحلة اول تنها شخصیتی که توانست به خوبی از عهدة این میانجیگری برآید امام علیه‌السلام بود.

2-  فرستادن آب برای عثمان

در زمان محاصره عثمان، قیام‌کنندگان به دستور  طلحه آب را به روی عثمان و خانواده‌اش بستند129-(الامامه والسیاسه1/38)

امام علیه‌السلام که در ملک خود در خارج از مدینه بود، به طلحه پیام فرستاد و از وی خواست تا به عثمان اجازه دهد تا از چاه متعلق به خودش آب بردارد و از تشنگی هلاک نشود اما طلحه زیر بار نرفت و چون محاصره‌کنندگان به شدت عمل خود افزودند و شرایط برای عثمان سخت شد و از امام طلب آب کرد امام با طلحه مذاکره کرد و چون دید که طفره می‌رود خشمگین شد تا جایی که طلحه چاره‌ای جز موافقت ندید130-(نقش عایشه در تاریخ اسلام، ج1، ص269)      و سرانجام امام علیه السلام علیرغم مخالفت محاصره‌کنندگان، برای عثمان آب فرستاد                      131-(مروج‌الذهب 2/380)

 

3- نقش امام علیه‌السلام در جلوگیری از قتل عثمان

وقتی به امام علیه السلام گزارش دادند که مردم کمر به کشتن عثمان بسته‌اند، حضرت به فرزندان بزرگوارشان امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام فرمودند:

«أذهَبا بِسَیفِکُما حَتّی تَقوُما عَلی بابِ عُثمان؛ فَلاتَدَعا اَحَداً یَصِلُ اِلَیه» (39)

شمشیرهای خود را بردارید و بر در خانه عثمان بایستید و اجازه ندهید که به خلیفه دست یابند. فرزندان حضرت در اجرای امر پدر، خود را به خانه عثمان رساندند و با مهاجمان به کارزار پرداختند به‌طوری‌که سر و صورت امام حسن علیه السلام از خون گلگون گشت و سر قنبر غلام امام علیه السلام به سختی مجزوح گردید.(40)

خلاصه دفاع از عثمان در حدی شد که حضرت در جایی می‌فرماید:

«وَاللهِ لَقَد دَفَعتُ عَنهُ حَتّی خَشیتُ اَن اَکوُنَ آثماً» (خطبة 240/2)

«بخدا سوگند، آنقدر از او(عثمان) دفاع کردم که ترسیدم گناهکار باشم»

با این وجود ، عده‌ای از افراد بخاطر بغض و کینه و عداوتهایی که از حضرت در دل داشتند، بدترین تهمت‌ها را به حضرتش روا داشتند. از جمله: تهمت دست‌داشتن در قتل عثمان که این افتراها و تهمت‌ها باعث به‌وجودآمدن جنگهای داخلی در جهان اسلام شد، جنگهایی که آثار سوء بسیاری در میان مسلمانان بر جای گذاشت. تا جایی که امت اسلامی را از وجود پیشوایی همچون امیرمؤمنان علیه السلام محروم ساختند.

کسانی مثل عایشه به صراحت در مکه به سخنرانی پرداختند و گفتند که علی علیه السلام عثمان را کشته‌است و عده‌ای از مردم شام قسم یاد کردند که علی علیه السلام را بکشند.(42)

امام به‌طور مکررّ در نهج‌البلاغه، در مقابل این تهمت‌ها واکنش نشان داده و از خود دفاع فرموده‌است و اثبات کرده‌‌‌است که کسانی‌که به حضرت تهمت قتل عثمان را وارد می‌کردند خودشان در این فتنة بزرگ دست داشتند.

امام علیه‌السلام در پنج مورد خود را از شرکت در قتل مبرا می‌کند. و در یک مورد طلحه را که مسألة قتل عثمان را بهانه‌ای برای تحریک علیه امام قرار داد، شریک درتوطئه برضد عثمان معرفی می‌کند. در دو مورد معاویه را که قتل عثمان را دست‌آویز توطئه و اخلال در حکومت امام علیه السلام قرار داد و مردم بیچاره را با عنوان قصاص کشندگان خلیفه مظلوم به نفع آرمان‌های خود تهییج کرده، سخت مقصر می‌شمارد.

وقتی خبر تهمت بنی‌امیه مبنی بر مشارکت امام علیه السلام در قتل عثمان به حضرتش رسید فرمود:

«اَوَلَم یَنهَ بَنی‌اُمَیََّةَ عِلمُها بی عَن قَرفی؟ اَوَ ما وَزَعَ الجُهّالُ سابِقَتیِ عَن تُهمَتیِ؟ وَ لَما وَ عَظَهُمُ اللهُ بِهِ اَبلَغُ مِن لِسانی» (خطبة 75)

«آیا شناختی که بنی‌امیّه از روحیات من دارند، آنان را از عیبجویی بر من باز نمی‌دارد؟ آیا سوابق مبارزات من، نادانان را بر سر جای خود نمی‌نشاند که به من تهمت نزنند؟ آنچه خداوند آنان را پند داد از بیان من رساتر است»

فراز آخر کلام امام علیه‌السلام اشاره به آیاتی دارد که از سوء‌ظن به مؤمن نهی می‌کند و اذیت مؤمن و تهمت به او را از بزرگترین گناه می‌شمارد. وقتی این آیات هشداردهنده در آنها اثر نمی‌کند چگونه سخنان مولی علیه السلام در دل‌های تاریک و سنگین آنها اثر خواهد کرد؟

معاویه از جمله کسانی بود که مدعی خونخواهی عثمان بود و امام علیه‌السلام را متهم به قتل عثمان می‌کرد و امام در چند جای نهج‌البلاغه با استدلال معاویه را رسوا می‌کند.

 

1-   در ضمن نامه‌ای به معاویه می‌نویسد:

 «وَ زَعَمتَ اَنَّکَ جِئتَ ثائِراً بِدَمُ عُثمانَ، وَ لَقَد عَلِمتَ حَیثُ وَقَعَ دَمُ عُثمانَ فَاطلُبهُ مِن هُناکَ اِن کُنتَ طالِباً» (نامة 10، فراز10)

خیال کردی بر خونخواهی عثمان آمده‌ای؟ در حالی‌که می‌دانی خون او به دست چه کسانی ریخته‌است. اگر راست می‌گویی از آنها مطالبه کن.

 

2-   در نامه‌ای دیگر به معاویه می‌نویسد:

«وَ لَعَمری، یا مُعاوِیَةُ، لَئن نَظَرتَ بِعَقلِکَ دوُنَ هَواکَ لَتَجِدَّنیِ أبرَأَ النّاسِ مِن دَمِ عُثمانَ، وَ لَتَعلَمَنَّ اَنّی کُنتُ فی عُزلَةٍ عَنهُ اِلّا اَن تَتَجَنّی، فَتَجَنَّ ما بَدالَکَ» (نامة6، فراز3 و 4)

ای معاویه اگر دور از هوای نفس، به دیدة عقل بنگری، خواهی دید که من نسبت به خون عثمان پاک‌ترین افرادم، و می‌دانی که من از آن ماجرا دور بوده‌ام، جز اینکه از راه، خیانت مرا متهم کنی، و حقّ آشکاری را بپوشانی.

 

3-   باز در نامة دیگری به معاویه مرقوم فرمود که:

« وَ اَمّا سَأَلَتَ مِن دَفعِ قَتَلَةِ عُثمانَ اِلَیکَ، فَاِنّی نَظَرتُ فی هذَا الاَمرِ، فَلَم اَرَهُ یَسَعُنی دَفعُهُم اِلَیکَ وَ لا اِلی غَیرِکَ» (نامة 9/فراز 8و 9)

«اما در مورد درخواست تو که قاتلان عثمان را به تو بسپارم؛ در این کار اندیشه کردم دیدم فرستادن ایشان به سوی تو و یا غیر تو از عهدة من خارج است؛ زیرا عدة آنها زیاد است و من قدرت این کار را ندارم»

 

4-   نقش امام در دفن عثمان

داستان دفن عثمان، بسیار عبرت‌آموزتر از قتل اوست؛ خلیفه طوری زندگی کرد که مسلمانان بر او شوریدند او را کشتند، نماز خواندن بر او را ننگ دانسته و دفن او در قبرستان مسلمانان را جایز ندانستند. جنازة عثمان سه شبانه‌روز بر روی خاک ماند و کسی حاضر به دفن او نشد. روز سوم امام علیه السلام واسطه شد و عده‌ای را مأمور کرد تا او را دفن کنند. ولی مردم وقتی فهمیدند می خواهند او را دفن کنند، دامن‌های خود را پر از سنگ کردند و بر سر راه جنازه نشستند و وقتی جنازة عثمان را آوردند آن را سنگ‌باران کردند و در نهایت او را در مکان دفن یهودی‌ها به زیر خاک کردند.(نقش عایشه در تاریخ اسلام1/275)

 

 

(12)(تاریخ سیاسی اسلام، جعفریان، بنقل از ملل و حلل،  شهرستانی)

(13)(همان به نقل از طبقات الکبری2/242 و دهها مدرک دیگر از جمله مسند احمد ج1، ص90، تاریخ ابن عسکر، ج6/ص451...)

(14) شرح نهج‌البلاغه، ج2 ص40

(15)(الغدیر/7/ 184-185)5

»(16) نهج‌البلاغه، خطبة 197 

(17) همان، خطبة 23

(18)(خطبة 33، فراز 5)

)19)/(نامه 10/ فراز7)

(20) (نامه 64/7)

(21)(دعای ندبه)

.(22) (ترجمة شرح نهج‌البلاغه ابن‌ابی‌الحدید، محمود مهدوی دامغانی ج3، ص 181)

(23)(مجلة کوثر شمارة48 اسفند 79)

(24)(همان به نقل از شرح ابن ابی‌الحدید 3/147)

.(25)(خطبة 41)

(26)(نهج‌البلاغه، خطبة5)

(27)(خطبه 4)

(28)(مانندخطبه های  43و 53 )

(29)(شرح نهج‌البلاغه، جلد11، ص113)

(30)(خطبه 37، فراز 4)

(31)(خطبه5)

(32)همان،نامه 62

(33)(شرح نهج‌البلاغه، جلد11، ص113)

(34)(خطبة 3، فراز 2)

(35) خطبه 26/فراز 3

(36) خطبة217/فراز

(37) خطبة 176/7

(38) خطبة 176/7

(39)همان،فراز28

(40)(کنزالعمال 1/ حدیث 2380)

(41)(الاتقان، النوع العشرون: ج1، ص 124)

(42)(صحیح بخاری  ج6 / ص 102)

(43)(اسراء/88، هود/12، بقره/23)

(44) (سنن بیهقی 2/63)

(45)(راهنمای حقیقت، آیت‌اله سبحانی، ص281)

(46)(کنزالعمال 2/حدیث4340).

(47) (مجمع الزوایه 1/152)

(48)(کتاب مصاحف. ابی داود سجستانی ، ص9)

(49)(تفسیر البرهان1/16)

(50)(بحار/92 / 51 و احتجاج طبرسی، ص282)

(51)(تفسیر صافی/1/36)

(52)(فروغ ولایت، ص 279. به نقل از ارشاد مفید، ص 107)

(53) انبیاء/30

(54) (فصلت/11)

(55) (لقمان/29)

(56)(بحار الانوار، جلد40، ص 224»

(57)ر.ک فروغ ولایت، ص280. بنقل از حلیة الاولیاء، جلد 1، ص172)

(58) خطبه 146 

 (59) (فروغ ولایت، ص285 بنقل از ثمرةالاوراق حموی، جلد2، ص15)

(60).(همان: ص 286 بنقل از تاریخ یعقوبی 1/123. تاریخ طبری 2/253 و....)

(61) (بقره/274)

(62)(فروغ ولایت، ص296، بنقل از فروغ کافی5/74)

(63) (همان)

(64) (همان، ص297، مناقب ابن شهر آشوب1/ 323 . بحار 61/33).

(65) (وسایل شیعه 13/303)

(66)(بحار41/32)

(67)(بحار41/43)

(68) وسایل‌الشیعه(جلد19، ص187)

(69)(فروغ ولایت، ص282، بنقل از کافی2/جلد16)

(70)سورة احقاف/15

(71)(فروغ ولایت، ص288. بنقل از مناقب ابن شهر آشوب 1/496 . بحار 40/332 و الغدیر)

(72)(الغدیر، بخش شعرای قرن هشتم)

(73)(فروغ ولایت، ص290 بنقل از بحار 40/277 و کشف‌النعمه، جلد1، ص 33)

(74)(الغدیر، شعرای قرن هشتم بنقل از سنن بیهقی 7/441)

(75)(نامه 53/فراز 71)

(76) (خطبة 210/6و7)

(77) (خطبة 233/2)

(78) خطبة 32

 (79)(تاریخ سیاسی اسلام، رسول جعفریان، جلد2، ص421 بنقل از مروج‌الذهب2/342)

(80)خطبه 6،فراز2)

(81)(خطبة 37/4)

(82)(تاریخ سیاسی اسلام، جلد2، ص421، بنقل از رجال کشی)

(83) (شرح نهج البلاغه،ج اول، ص 173)

(84) (همان،ص174)

(85)همان،ص181)

(86) الغدیر،ج6،ص290

87- شرح نهج‌البلاغه، ج1، ص181

88-(همان، ص182)

89-(نساء/20)

90- شرح نهج البلاغه، ج اول ص182)

91- (پیام امام امیرالمؤمنین ،ج اول ،ص362)

92- خطبه 3

93- الغدیر، ج7، ص 132

94-«فروغ ولایت، ص 258»

95-(همان، ص 259).

96-(همان، بنقل از الغدیر، جلد3، ص156 تا 180)

97-(الغدیر، ج9 ص 25)

98-...

99-(الغدیر، جلد8 ص 284)

100-(شرح نهج‌البلاغه، ابن ‌ابی‌الحدید، ج1، ص186)

101-(فروغ ولایت، ص302، بنقل از الاستیعاب2/690)

102-فروغ ولایت، بنقل از مسند احمد1/143. . .

103-(فروغ ولایت به نقل از سنن بیهقی ج8، ص 61)

104- الغدیر، جلد8 ،ص 286

105- شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، جلد اول ،ص 198 به بعد

106-(تاریخ سیاسی اسلام، جعفریان، جلد2، ص 345، بنقل از الفتوح‌ابن اعثم 2/100)

107- (همان)

108-(تاریخ سیاسی اسلام، جعفریان، جلد2، ص 346، بنقل از الفتوح‌ابن اعثم 2/35)

109-(تاریخ طبری و کامل‌ابن اثیر)

110-(تاریخ سیاسی اسلام، بنقل از شرح نهج‌البلاغه ابن‌ابی‌الحدید9/15)

111-(تفسیر طبری7/128)

112-(شرح نهج‌البلاغه ابن ابی‌الحدید ، خطبه3، ص42)

113-(فروغ ولایت، ص32 بنقل از الامامه و السیاسه، جلد1، ص29)

114-(فروغ ولایت، ص323، بنقل از الانساب ج7، ص43)

115-شرح نهج‌البلاغه، ج3، ص55-54

116-(تاریخ سیاسی اسلام، رسول جعفریان، ج2، ص 368بنقل از انساب‌الاشراف، ج5، ص54 و الغدیرج9، ص91)

117-(همان، بنقل از عیون‌الاخبار ج3، ص92)

118- (هود/88) (نهج‌البلاغه، نامة 28، فراز 24)

119-(مسند احمدج1، ص100)

120-(فروغ ولایت، ص333، بنقل از مروج الذهب3/344)

121-(فروغ ولایت، ص334. و تاریخ سیاسی اسلام ج2، ص 378)

122- (نامه37/ فراز2)

123(مجموعه آثار، سیری در نهج‌البلاغه ج16، ص479)

124-(نهج‌‌البلاغه، نامة28، فراز22)

125-(فروغ ولایت، ص337)

126-(تاریخ خلفا، رسول جعفریان، ص186)

127(عقد الغرید، ج4، ص120)

128-(انساب‌الاشراف/5/111)

129-(الامامه والسیاسه1/38)

 

+نوشته شده در جمعه هفدهم بهمن 1393ساعت توسط محمدحسین منتظری شاتوری | |

خلافت عثمان

بالاخره عثمان در سوّم محرم سال24 هجری خلیفه شد، وی علاقه و ارادت خاصّی به خاندان اموی داشت. او که شاخه‌ای از این شجره بود، در راه تکریم و بزرگداشت این خاندان پلید، علاوه بر زیر پا گذاشتن کتاب و سنت، از سیره دو خلیفه پیشین نیز گام را فراتر می‌نهاد.

او به داشتن چنین روحیه و گرایش کاملاً معروف بود. وقتی‌که خلیفة دوم اعضای شورا را تعیین کرد در انتقاد از عثمان چنین گفت:

«کانّی بِکَ قد قلدتکَ قُریش هذا الامر لِحیّها ایّاکَ، فَحَمَلتَ بنی امیه و بنی مُعیَط عَلی رقاب الناس، آثارتهم بالفی‌ء، فسارت إلیک عصابة من ذُؤبان العرب، فذبحوک علی فراشک ذبحاً»

100-(شرح نهج‌البلاغه، ابن ‌ابی‌الحدید، ج1، ص186)

گویا می‌بینم که قریش تو را به زعامت برگزیده‌اند و تو سرانجام بنی‌امیه را بر مردم مسلّط کرده‌ای و بیت‌المال را مخصوص آنها قرار داده‌ای، در آن موقع گروههای خشمگین از عرب بر تو می‌شورند و تو را در خانه‌ات می‌کشند.

بنی‌امیّه که از روحیّة عثمان آگاه بودند، بعد از گزینش او از طریق شورا، دوراو را گرفتند و چیزی نگذشت که مناصب و مقامات اسلامی میان آنان تقسیم شد و جرأت آنان به حدی رسید که ابوسفیان به احد رفت و بر قبر حمزه عموی بزرگوار پیامبر را که در نبرد با ابوسفیان کشته شده‌بود، زیر لگد گرفت و گفت: برخیز که آنچه بر سر آن می‌جنگیدیم به دست ما افتاد.

در نخستین روزهای خلافت خلیفه سوّم ،اعضای خانواده بنی‌امیه دور هم گرد آمدند و ابوسفیان رو به آنان کرد و گفت: اکنون که خلافت به دست شما افتاده‌است مواظب باشید که از خاندان شما خارج نگردد و آن را همچون گوی دست به دست بگردانید، که هدف از خلافت جز حکومت و زمامداری نیست و بهشت و دوزخی وجود ندارد. 101-(فروغ ولایت، ص302، بنقل از الاستیعاب2/690)

عثمان دوازده سال متصدی امر خلافت بود و پس از این مدت نسبتاً طولانی ،در هجدهم ذی‌الحجه سال 35 هجری به دست انقلابیون مصر و عراق و گروهی از مهاجر و انصار کشته شد.

عوامل سقوط عثمان

تاریخ‌نویسان علل سقوط عثمان را پنج عامل مهم می‌دانند. این پنج عامل زیربنای انقلاب و شورش گروههای خشمگین مسلمان بود:

1-   تعطیل حدود الهی

2-   تقسیم بیت‌المال در میان بنی‌امیه

3-   تأسیس حکومت اموی و نصب افراد غیرشایسته به مناصب اسلامی

4-   ایذاء و ضرب گروهی از صحابه پیامبر(ص) که از خلیفه و اطرافیان او انتقاد می‌کردند.

5-   تبعید تعدادی از صحابه که خلیفه ،حضور آنان را مزاحم افکار و آمال و برنامه‌های خود می‌دید.

اما عامل اول(تعطیل حدود الهی)

1-  خلیفه، ولیدبن عتبه، برادر مادری خود را به استانداری کوفه منصوب کرد. او مردی بود که قرآن مجید او را در دو مورد به فسق و تمرد از احکام اسلامی یاد کرده‌است یکی در سوره حجرات/6 « یا ایها الذین آمنو ان جاء‌کم فاسق بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنوا» ودیگر سجده/18 که فرمود: «اَفَمَن کانَ مُؤمِناً کَمَن کانَ فاسِقاً لایَستَوُن»

خلیفه گذشته او را نادیده گرفت و استانداری منطقه بزرگی از ممالک اسلامی را به او واگذار کرد. طبیعی است برای یک همچو فاسقی ،رعایت حدود و شئون اسلامی مهم نیست. حاکمان آن زمان، علاوه بر اداره امور سیاسی امامت نمازهای جمعه و جماعت را نیز بر عهده داشتند. این پیشوای نالایق در حالی که سخت مست بود، نماز صبح را با مردم چهار رکعت برگزار کرد و محراب را آلوده ساخت؛ شدّت مستی او به اندازه‌ای بود که انگشترش را از دست وی درآوردند و او متوجه نشد.

مردم کوفه به قصد شکایت راهی مدینه شدند، حادثه را به خلیفه گزارش دادند. خلیفه به جای توجه به گزارش، افراد را تهدید کرد و گفت آیا شما دیدید برادر من شراب بخورد؟ گفتند شراب خوردن او را ندیدیم اما مستی او را دیدیم ؛ او بطوری مست بود که انگشترش را درآوردیم متوجه نشد. گزارش دهندگان خدمت مولی رسیدند، حضرت را از جریان آگاه ساختند. امام با عثمان ملاقات کرد و فرمود فرزندان امیه را بر مردم مسلط نکن، باید ولید را از مقام استانداری عزل کنی و حدّ الهی را در حق او جاری سازی. خلیفه در زیر فشار افکار عمومی، سعیدبن العاص که او نیز شاخه‌ای از شجره خبیثه بنی‌امیه بود را به استانداری کوفه نصب کرد. وقتی وارد کوفه شد محراب و منبر و دارالامامه را آب کشید و ولید را وارد مدینه ساخت.

و عثمان نه فقط حد الهی را در مورد او اجرا نکرد، لباس فاخری بر تن او پوشانید و او را در اتاقی نشاند. افرادی مایل بودند حد را درباره او اجرا نمایند ولی به شدت واهمه داشتند، سرانجام امیرمؤمنان تازیانه را به دست گرفت و بی‌مهابا بر او حد زد و به تهدید و نارواگویی او اعتنا نکرد.102-فروغ ولایت، بنقل از مسند احمد1/143. . .

2-  خلیفه دوم توسط یک ایرانی به نام ابولؤلؤ که غلام مغیرۀ بن شعبه ،کشته‌شد. ابولؤلؤ علاوه بر تأمین زندگی خود ناچار بود روزانه دو درهم به مغیره بپردازد. روزی چشمش به عمر افتاد و از او دادخواهی کرد و گفت: مغیره مقرری کمر شکنی برای من تحمیل کرده‌است. خلیفه پرسید چه کاره‌ای؟ گفت به کفاشی، نجاری و آهنگری آشنایی دارم. عمر گفت: در برابر این کاردانیها این مقرری زیاد نیست. علاوه بر این من شنیده‌‌ام آسیاب هم می‌توانی درست کنی. که با باد کار کند آیا می‌توانی چنین آسیابی برای من بسازی؟ فیروز که از سخنان خلیفه بسیار ناراحت شده‌بود، گفت آسیابی برای تو می‌سازم که در شرق و غرب نظیری نداشته‌باشد و از آن سخن به میان آورند. خلیفه فهمید فیروز او را تهدید به مرگ کرد. به هر حال خلیفه توسط ابولؤلؤ کشته شد. عبیدالله پسر عمر دو فرد بیگناه را به نامهای هرمران و جُفینه(دختر ابولؤلؤ) به بهانه اینکه در قتل پدرش شریک بوده‌اند کشت. و اگر یکی از صحابه شمشیرش را از دستش نمی‌گرفت تصمیم داشت تمام اسیرانی را که در مدینه بودند بکشد. جنایت پسر عمر غوغایی در مدینه بپا کرد و مهاجر و انصار با اصرار تمام از عثمان خواستند که او را قصاص کند و انتقام آن دو بیگناه را از او باز ستاند. بیش از همه امیر مؤمنان علیه السلام اصرار می‌فرمود که عبیدالله را قصاص کند و به خلیفه چنین فرمود: انتقام کشتگان بی‌گناه را از عبیدالله بگیر، چه او گناهی بزرگ مرتکب شده و مسلمانان بی‌گناهی را کشته. اما وقتی آن حضرت از عثمان مأیوس شد، رو به عبیدالله کرد و گفت: اگر روزی به تو دست یابم تو را به قصاص قتل بی‌گناهان می‌کشم.

به هر حال، انتقاد از مسامحه عثمان در قصاص عبیدالله بالا گرفت. خلیفه احساس خطر کرد به عبیدالله دستور داد که مدینه را به عزم کوفه ترک کند و زمین وسیعی را در اختیار او نهاد که آنجا را «کُوَیفَۀِ ابن عمر» کوفه کوچک پسر عمر می‌نامیدند103-(فروغ ولایت به نقل از سنن بیهقی ج8، ص 61)

عامل دوم: تقسیم بیت‌المال در میان بنی‌امیه

امام علیه‌السلام در خطبة شقشقیه به این عامل اینگونه اشاره می‌فرماید که:

«وَ قامَ مَعَهُ بَنوُ اَبیهِ یَخضَعوُنَ مالَ اللهِ خِضمَةَ الاِبِلِ نبِتَۀَ الرَّبیعَ»

خویشاوندان پدری او از بنی‌امیه به پاخواستند و همراه او بیت‌المال را خوردند و به باد دادند، همچون شتر گرسنه‌ای که به جان گیاه بهاری بیفتد.

مرحوم علامة امینی می‌فرماید:

عثمان به دامادش حارث‌بن حکم هزار درهم و شترهای فراوان زکات آن سال و زمین بزرگی که رسول خدا(ص) وقف مسلمانان کرده‌بود بخشید. به سعیدبن عاص‌بن امیه از طایفة خود صد هزار درهم داد. به دامادش مروان‌بن حکم صد هزار درهم و به ابوسفیان دویست هزار درهم داد. به طلحه سی و دو میلیون و دویست هزار درهم به زبیر پنجاه و نه میلیون و هشتصد هزار درهم داد و برای خودش سی میلیون و پانصد هزار درهم و سیصد و پنجاه هزار دینار کنار گذاشت. به ....* بنی‌‌امیه پانصد هزار دینار و به عبدالله‌بن عوف شوهر خواهرش دومیلیون و پانصد و شصت هزار دینار داده.104- الغدیر، جلد8 ،ص 286

غیر از موارد فوق برخی دیگر ازدست و دل‌بازی او اینگونه بود:

او دهکده فدک را که از آن حضرت صدیقه کبری بود به مروان حکم بخشید و تا زمان عمربن عبدالعزیز در میان فرزندان مروان می‌گشت تا سرانجام عمربن عبد‌العزیز آن را به فرزندان فاطمه باز گردانید.

ابن ابی‌الحدید می‌نویسد:

«طلب من عثمان، عبدالله بن خالدبن اسید صِلَة، فاعطاه اریعماة الف درهم»

عبدالله بن خالد بن اسید از عثمان بخششی خواست، عثمان چهارصد هزار درهم به او بخشید.

واعاد الحکمبن ابی‌العاص، بعد اذکان رسول‌الله(ص) قد سیَّره ثم لم یرده ابوبکر و لا عمر، و اعطاه مأة الف درهم » حکم بن ابی‌عاص را که رسول خدا از مدینه بیرون کرده‌بود و حتی ابوبکر و عمر اجازه نداده بودند که به مدینه برگردد را برگرداند و یکصدهزار درهم به او بخشید.

«.... و اعطی اباسفیان مآئتی الف من بیت‌المال، فی الیوم الذی امر فیه مروان‌بن حکم بمأه الف من بیت‌المال، و قد کان زوجّه ابنته امّ ابان»

دویست هزار درهم از بیت‌المال را به ابوسفیان بخشید و در همان روز صد هزار درهم از بیت‌المال را به مروان داد و مروان داماد خلیفه یعنی شوهر ام‌ابان بود.

زیدبن ارقم که خزانه‌دار بیت‌المال بود، وقتی دست ودل‌بازیهای خلیفه را دید

 «جاء بالمفاتیح،  فوضعها بین یدی عثمان و بکی»

کلیدها را نزد عثمان آورد، در اختیار او گذاشت و گریه می‌کرد.

 «فقال عثمان: اتبکی ان وَصَلتُ رَحمی»

از اینکه  صلة رحم کردم و چیزی به آنان بخشیدم گریه می‌کنی؟

. . .گفت «والله لو اعطیتَ مروان مأة درهم لکان کثیراً.»

 بخدا سوگند اگر به مروان صد درهم بدهی زیاد داده‌ای.

فقال: القِ المفاتیح یابن ارقم، فانا سنجد غیرکَ. پسر ارقم کلیدها را بگذار، ما به جای تو فرد دیگری پیدا می‌کنیم.

 وَاَتاهُ ابوموسی باموال من العراق جَلیلَةٍ، فَقَسَّمها کُلَّها فی بنی اُمَیَّه.

ابوموسی اموال زیادی را از عراق آورد، عثمان تمامی آن اموال را در میان بنی‌امیه تقسیم نمود.

«وَاَنکَحَ الحارثَ بنَ الحکم ابنته عائشه، فاعطاه مأة الف من بیت‌المال ایضاً بعد صَرفه زیدبن ارقم عن خزنه»

«دخترش عایشه را زن حارث بن حکم نمود و صد هزار درهم از بیت‌المال را به او داد و این پس از آن بود که زیدبن ارقم را از خزانه‌داری عزل کرده‌بود.105- شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، جلد اول ،ص 198 به بعد

عامل سوّم: تأسیس حکومت اموی

عثمان علاوه بر این‌که بیت‌المال را در اختیار بنی‌امیه قرار داد، تمامی پست و مقامها را نیز در اختیار آنان قرار داد او افرادی را متصدی امور مسلمین قرار داد که یک زمانی تبعیدی پیامبر بودند، یعنی عدم صلاحیت آنان در حدی بود که لیاقت و صلاحیت در جمع مسلمانان بودن را نداشتند چه رسد به اینکه بخواهند بر مردم حکومت کنند.

او حکم بن ابی‌العاص را که تبعیدی پیامبر بود بازگرداند، مبلغ زیادی از بیت‌المال را متعلق او  ساخت و او را به سرپرستی قبیله خزاعه فرستاد106-(تاریخ سیاسی اسلام، جعفریان، جلد2، ص 345، بنقل از الفتوح‌ابن اعثم 2/100)

و نیز عبدالله‌بن سعد ابی سرح را از تبعید پیامبر(ص) بازگرداند و حاکم مصر کرد. چنانکه بصره را به عبدالله‌بن عامر اموی واگذار کرد که وقتی در بصره نماز جمعه خواند در خطبه گفت «الحمدالله الذی خلق السماوات و الارض فی سِتَّ سنین»107- (همان)

و گاه پست و مقامها را به کسانی واگذار می‌کرد که جز عیش و نوش و مشروب‌خواری و خوشگذرانی هنر دیگری نداشتند که نمونه بارز و روشن آن ولید بود که پنج سال به‌عنوان فرماندار عثمان در کوفه بر گرده مردم سوار بود که به قول بعضی‌ها شبها بساط مبسوط ساخت و بتجرّع اقداح مالامال پرداخته و در وقت صبوح نیز از می ارغوانی، خطّ نفسانی حاصل نمود و در کمال بی‌شعوری به مسجد رفته جای دو رکعت نماز فریضة بامداد چهار رکعت گذارد و بعد بر زبان آورد که امروز بغایت مسرورم، اگر خواهید چند رکعت دیگر بگذارم. 108-(تاریخ سیاسی اسلام، جعفریان، جلد2، ص 346، بنقل از الفتوح‌ابن اعثم 2/35)

ابوموسی اشعری فرماندار کوفه به خاطر اینکه از بنی‌امیه نبود، نتواستند تحملش کنند، اورا عزل کردند و یک نوجوان شانزده ساله اموی را جایگزین او نمودند109-(تاریخ طبری و کامل‌ابن اثیر)

و خلاصه عثمان در این مهم مجری توصیه پیر خاندان امیه، ابوسفیان ملعون شد که هنگامه انتخاب عثمان خطاب به بنی‌امیه گفت: «گوی خلافت را دست به دست در میان خود بگردانید» و هیچ توجهی به نصایح امیر مؤمنان علیه السلام ننمود که حضرت به او فرمود:«آیا سفیهان بنی‌امیه را از آبرو و نوامیس مردم نهی نمی‌کنی، بخدا اگر عاملی از عمال تو بر مردم ظلم کند، گناه آن مشترک بین تو و اوست.110-(تاریخ سیاسی اسلام، بنقل از شرح نهج‌البلاغه ابن‌ابی‌الحدید9/15)

عامل چهارم: ضرب و شتم یاران پیامبر(ص)

هتک حرمت به یاران رسول‌الله که توسط عثمان و یا به وسیله گماشته‌های او انجام گرفت از دیگر عوامل شورش مسلمانان بود به دو نمونه توجه فرمائید:

1-    ضرب و شتم عبدالله بن مسعود

عبدالله‌ بن مسعود صحابی بزرگ پیامبر(ص)، در تاریخ اسلام مقام بس ارجمندی دارد. او نخسین کسی است که حاضر شد به قیمت جان خود قرآن را در مسجدالحرام و در کنار انجمن قریش با صدای بلند تلاوت کند و کلام خدا را به سمع کوردلان قریش برساند. و عمر خود را از آغاز جوانی در طریق دعوت به توصیه و آموزش قرآن به مسلمانان صرف نمود و در زمرة شش نفری است که آیه شریفة 52/انعام در شأنش نازل گردید111-(تفسیر طبری7/128)

سعدبن ابی وقاص استاندار کوفه بود عثمان او را از مقام خود برکنار کرد و برادر رضاعی خود ولیدبن عتبه را به جای او گماشت.  ولید پس از ورود به کوفه خواستار در اختیار گرفتن بیت‌المال شد که کلیددارش عبدالله بن مسعود بود. عبدالله بن مسعود از تسلیم آن خودداری کرد؛ ولید جریان رابه عثمان گزارش داد. عثمان نامه‌ای به عبدالله‌بن مسعود نوشت و او را در خودداری از تسلیم کلید بیت‌المال به ولید توبیخ کرد. عبدالله تحت فشار خلیفه، کلیدها را به سمت ولید استاندار کوفه پرتاب کرد و راهی مدینه شد ووارد مسجد النبی شد در حالی‌که عثمان در حال صحبت‌کردن بود. چشمش که بر عبدالله بن مسعود افتاد خطاب به مردم گفت هم‌اکنون حیوانی ریز بدبو بر شما وارد شد، جانداری که روی غذای خود راه می‌رود و قی می‌کند و آن را آلوده می‌کند. عبدالله بن مسعود گفت من صحابی پیامبر و رزمندة روز بدر و بیعت‌کننده در بیت‌الرضوان هستم. عثمان دستور داد او را از مسجد اخراج کنند و غلام عثمان او را بلند کرد و محکم بر زمین کوبید به‌طوری که دنده‌های او شکست ؛ خبر به مولی که رسید به شدت به اعتراض برخاست و فرمود با سخن‌چینی ولید صحابة پیامبر را چنین شکنجه می‌دهی؟ به هر حال عثمان مستمری او را قطع کرد و او را ممنوع‌الخروج از مدینه نمود در بستری بیماری افتاد. روزی عثمان تحت فشار افکار عمومی به عیادتش آمد « اتاه عثمان عائداً»و خطاب به وی گفت:

« ماتشتکی؟ نگران چه هستی؟    

عبدالله گفت َ: ذنوبی ؛ گناهانم

عثمان گفت: فما تشتهی چه می‌خواهی؟

عبدالله گفت: رحمة ربّی؛ رحمت گستردة خدا را 

عثمان گفت: الا ادعوک طبیباً؟ پزشک بر بالینت احضار کنم. 

عبدالله گفت: الطبیب امرضنی؛ پزشک واقعی بیمارم کرده‌است.

عثمان گفت: املا آمرک بعطائک؟ دستور دهم مستمری سابق تو را بپردازند.

عبدالله گفت: مَنَعتنیه و انا محتاج الیه وَ تعطینیه و انا مستغن عنه؟  روزی که نیاز داشتم مرا از آن منع کردی، حالا که بی‌نیازم می‌پردازی؟

عثمان گفت: یَکوُنُ لولدک. به فرزندان و بازماندگانت می‌رسد.

عبدالله گفت:  رِزقُهُم علی‌الله تعالی، خدا رازق آنان است.

عثمان گفت: استِغفرُلی یا ابا عبدالرحمان» از خدا برای من طلب آمرزش کن.

عبدالله گفت: اسأل الله ان یأخذَ لی منکَ حَقّی» از خدا می‌خواهم حق مرا از تو بگیرد.

112-(شرح نهج‌البلاغه ابن ابی‌الحدید ، ج3، ص42)

وقتی احساس مرگ کرد عمار را وصی خود قرار دارد که اجازه ندهد عثمان بر بدنش نماز بگزارد. از این رو شبانه بر او نماز گزاردند و به خاکش سپردند. عثمان از عمار بازخواست کرد چرا مرا از مرگ عبدالله آگاه نساختی او گفت: او وصیت کرده بود که تو بر او نمازنگزاری.

2-   ضرب و شتم عمّار یاسر

خلیفه برخی از زیورآلات بیت‌المال را به اهل بیت خود اختصاص داد و چون از این طریق خشم مردم را برانگیخت برای دفاع از خود بر فراز منبر رفت و گفت: ما از بیت‌المال به آنچه نیاز داریم بر می‌داریم و بینی معترضین را به خاک می‌مالیم. امام علی علیه السلام در پاسخ خلیفه گفت: از این کار بازداشته می‌شوی.

عمار گفت: خدا را گواه می‌گیرم که من نخستین کسی خواهم بود که بینی او به خاک مالیده می‌شود در این موقع عثمان پرخاش کرد و گفت: شکم گنده بر من جرأت می‌ورزی؟ او را بگیرید، او را گرفتند و به قدری زدند که از حال رفت.

سرگذشت وخبر ضرب  عمار به گوش یاران پیامبر رسید، دورهم جمع شدند و نامه‌ای به عثمان نوشته و تخلفات و ضعفهای او را چنین برشمردند:

1-   خلیفه در مواردی با سنت پیامبر و شیخین مخالفت ورزیده‌است.

2-  خمس غنائم آفریقا را، که خدا و رسول و بستگان او و یتیمان و مساکین در آن حق دارند، یکجا به مروان حکم بخشیده‌است.

3-   برای همسر خود نائله و دختران خود در مدینه هفت خانه ساخته‌است.

4-   مروان از بیت‌المال قصرهایی در مدینه ساخته‌است.

5-  کارهای اساسی به امویان سپرده‌شده و زمام امور مسلمانان به دست جوانان بی‌تجربه‌ای افتاده‌است که هرگز رسول خدا را درک نکرده‌اند.

6-  استاندار کوفه ولیدبن عتبه، در حالت مستی، نماز صبح را چهار رکعت گزارده و سپس رو به مأمورین کرده و گفته‌‌است که اگر مایل باشند رکعتی نیز اضافه کند.

7-   مع‌الوصف، حد شرابخواری را به او جاری نساخته‌است.

8-   مهاجر و انصار را رها کرده‌است و با آنها مشورت نمی‌کند.

9-   بسان سلاطین، در اطراف مدینه زمینهایی را قُرُق کرده‌است.

10-  به افرادی که هرگز عصر پیامبر را درک نکرده‌اند و نه سابقه شرکت در جبهه و جهادی دارند و نه هم‌اکنون از دین دفاعی می‌کنند، اموال بسیاری بخشیده و اراضی وسیعی را به نام آنان کرده‌است و . . .

این نامه به وسیله یک گروه ده نفری نوشته شد، ولی از ترس عواقب بد آن، نامه را امضاء نکردند و آن را به عمّار دادند که به دست عثمان برسانند. او به خانه عثمان آمد و در حالی که مروان و گروهی از بنی‌امیّه دور او را گرفته بودند، نامه را تسلیم خلیفه کرد. خلیفه پس از خواندن نامه رو به عمار کرد و گفت: جرأت تو بر من زیاد شده‌‌است. مروان رو به خلیفه کرد و گفت: این غلام سیاه مردم را بر تو جَری ساخته‌است. اگر او را بکشی، انتقام خود و دیگران را نیز گرفته‌ای. عثمان گفت: او را بزنید. او را به قدری زدند که دچار فتق شد و از حال رفت و با همان حال او را از خانه بیرون انداختند. ام‌سلمه خبردار شد و دستور داد او را به خانه وی ببرند. موقعی که خلیفه هنگام ظهر به مسجد می‌رفت. یکی از مسلمانان به نام هشام به عثمان گفت اگر عمار بر اثر این ضربه‌ها بمیرد فردی از دودمان بنی‌امیه را می‌کشم. عثمان گفت: تو قدرت این کار را نداری، آنگاه با امیر‌المؤمنین مواجه شد و مذاکره تندی میان او و امام صورت گرفت. 113-(فروغ ولایت، ص32 بنقل از الامامه و السیاسه، جلد1، ص29)

عامل پنجم: تبعید شخصیتها

گروهی از صحابه و یاران پیامبر که در میان امت به حسن سلوک و تقوا معروف بودند، عثمان از کوفه به شام، از شام به حمص و از مدینه به ربذه تبعید کرد. این بخش از تاریخ اسلام بسیار  دردناک است که مطالعة آن خواننده را به وجود یک استبداد سیاه در دستگاه خلافت هدایت می‌کند.

غیر از تبعید ابوذر به جرم حق‌گویی به سرزمین بی‌آب و علف ربذه، مالک اشتر و یارانش را به شام تبعید کرد. استاندار کوفه نامه‌ای برای عثمان نوشت و سعایت مالک‌اشتر، زیدبن صوحان، صعصعة‌بن صوحان، کمیل‌بن‌زیاد نخعی، و چندین نفر از این قماش افراد را نمود و یادآور شد با وجود این افراد در کوفه نمی‌توان به ادای وظیفه پرداخت.

خلیفه در پاسخ نوشت اینها را به شام تبعید کن. در ضمن، نامه‌ای برای مالک‌‌اشتر نوشت که در دل اموری داری که اگر اظهار کنی ریختن خونت مباح می‌شود. به هر حال استاندار کوفه اینها را به شام تبعید کرد. از قضا وجود اینها در شام عرصه را بر معاویه نیز تنگ کرد. نزدیک بود که افکار عمومی بر ضد دستگاه خلافت برآشوبد لذا معاویه نامه‌ای برای خلیفه نوشت که:

تو گروهی را به شام تبعید کرده‌ای که شهر و دیار ما را فاسد و آن را به جوش و خروش درآورده‌اند.... نامه معاویه خلیفه را از سرانجام کار نگران و بیمناک ساخت و در پاسخ نوشت که آنها را به حمص تبعید کن114-(فروغ ولایت، ص323، بنقل از الانساب ج7، ص43)

واقعاً شگفت‌آور است، عثمان، مروان و پدرش حکم و برادرش حارث را که پیامبر خدا از مدینه بیرون کرده‌بود، به مدینه برگردانید، از بیت‌المال مسلمین الاف و الوفی به آنان داد ولی افرادی مثل ابوذر را که بزرگترین و راستگوترین صحابه پیامبر بود را به جهت امر به معروف و نهی از منکر نمودن از مدینه بیرون کرد.

ابن‌ابی‌الحدید از قول سید مرتضی رحمة‌الله علیه می‌نویسد:

«به اتفاق‌نظر اهل تاریخ، ان عثمان لَمّا اَعطی مروان بن حکم ما اعطاه و اعطی الحارث بن الحکم ثلاثماة الف درهم، و اعطی زیدبن ثابت مأة الف درهم جعل ابوذر یقول: بَشِرّ الکافرینَ بعذاب اَلیم و یتلو قول‌الله تعالی «والذّین یکنزون الذهب و الفضه و لاینفقونها  فی سبیل‌الله فبشرهم بعذاب الیم»

فَرَفَعَ  ذلک مروان الی عثمان فَاَرسَلَ الی ابی ذَرٍّ نائلاً مولاه: اَنِ أنَتِه عَمّا یَبلُغَنی عَنکَ؛فقال: أیَنهانی عُثمانُ عَن قَراءَ‌ةِ کِتابِ اللهِ، وَ عَیب مَن تَرَکَ امرالله.

وقتی عثمان به مروان بخششها نمود و به برادر او سی‌هزار درهم و به زیدبن ثابت صد هزار درهم داد

مروان به عثمان خبر داد که ابوذر ، آیاتی را خوانده‌است.عثمان غلامش نائل را نزد ابوذر فرستاد و به او پیغام داد که، از این کار دست بردار.ابوذرگفت:آیاعثمان مراازقرائت قران منع می کند

بخدا سوگند، خشنودی خدا بخاطر خشم و غضب عثمان بهتر است که نارضایتی و غضب خدا در برابر خشنودی عثمان

فاغضب عثمان ذلک، واحفظه فتصابر قال یوماً: ایجوز للامام ان یأخذ من المال فاذا ایسر قضی»

 عثمان از این امر غضب کرد اما دنبال فرصت بود. تا اینکه یک روز از ابوذر سؤال کرد که آیا امام می‌تواند از بیت‌المال مسلمانان قرض کند و وقتی تمکّن یافت ادای دین نماید؟

«فقال کعب‌الاحبار: لابأس بذلک.» کعب‌الاحبار گفت: عیبی ندارد.

«فقال له ابوذر: یابن الیهودین؛ اَتُعَلِّمُنا دینَنا» ای پسر دو یهودی، آیا دین ما را به یا ما یاد می‌دهی؟

فقال عُثمان: قَد کَثُرَ أذاکَ وَتُوَلِّعَکَ بِاَصحابی. عثمان گفت: تو مرا بسیار آزار می‌دهی و به اصحاب من بد می‌گویی. «اَلحِق بِالشّام، فَاَخرَجَهُ اِلَیها» ابوذر را به شام تبعید کرد.

«فکان ابوذر یُنکر علی معاویه اشیاءَ یَفعَلها». ابوذر به معاویه در کارهای نادرستش اعتراض می‌کرد... و «بنی‌معاویة الخضراء بدمشق. فقال ابوذر یا معاویه، ان کانت هذه من مال‌‌الله فهی الخیانة، و ان کانت من مالک فهو الاسراف»

معاویه در شام کاخ خضراء را که ساخت. ابوذر به او گفت: ای معاویه اگر این از بیت‌المال مسلمانان است پس خیانت نمودی، و اگر از مال خودت می‌باشد اسراف کردی.

به هر حال ابوذر عرصه را بر معاویه و دور و بریهایش تنگ کرد تا اینکه یکی از دوستان معاویه به نام حبیب‌بن مسلم به او گفت: «ان اباذر لَمُفسِدً عَلَیکُمُ الشّام، فتدارک اهلَه ان کانت لکم حاجة فیه» معاویه داستان را بر خلیفه نوشت و از او کسب تکلیف نمود. «فَکَتب عثمان الی معاویه، اما بعد فاحمل جُندَباً(اسم ابی‌ذرالغفاری) اِلَیَّ علی اغلظِ مَرکَبِ و او عره»عثمان نوشت: جندب را بر سخت‌ترین مرکب سوار و به سوی من روانه‌اش کن.

«فوجّه به مع سار به اللیل و النهار و حمله علی شارف لیس علیها الا قَتَب حتی قدم به المدینه و قد سقط لحمُ فَخذِیَه من الجَهد»

معاویه او را بر شتری سوار نمود و شب و روز او را می‌‌آوردند، وقتی که به مدینه رسید از خستگی آزردگی راه گوشت پای او ریخته‌بود.

و پس از آن به عثمان وارد شد صحبتهایی بین عثمان و ابوذر رد و بدل شد و نهایتاً او را به ربذه تبعید کرد. «فَسَیَّرَهُ اِلَیها، فلم یزل بها حتی ماتَ» و او در ربذه بود تا از دنیا رفت.                                        115-شرح نهج‌البلاغه، ج3، ص55-54

جریان محاکمه و قتل عثمان

عوامل پنجگانه یادشده سبب شد که موج اعتراض از اطراف و اکناف کشور اسلامی بلند شود و خلیفه و کلیه کارگزاران خلافت را زیر سؤال ببرد و همه آنان را به انحراف از مسیر صحیح اسلام متهّم سازد.

از این جهت، صحابه و مسلمانان اطراف و اکناف ،پیوسته از خلیفه درخواست می‌کردند که وضع را تغییر دهد والا از خلافت برکنار خواهد شد. ولکن خلیفه هیچ توجهی به معترضین نداشت و همچنان راه و روش خود را ادامه می‌داد. و این امر سبب شد که از مراکز مهم آن روز مانند کوفه، بصره و مصر، گروهی به‌عنوان آمر به معروف و ناهی از منکر رهسپار شوند و با همفکران مدنی خود چاره‌ای برای توبه و بازگشت خلیفه به  اسلام واقعی یا کناره‌گیری از خلافت بیندیشند.

 مسلمانان خانه خلیفه را محاصره کردند و خواسته‌هایشان این بود که خلیفه بایستی به کتاب خدا و سنت رسول خدا(ص) عمل کند، حقوق محرومین را بدهد، تبعید شدگان را بازگرداند و افراد ناصالح را عزل کند.

محاصره خانه سبب شد که خلیفه کار را جدی بگیرد و جهت شکستن حصار تلاش نماید، تصور کرد با وساطت افراد بدنامی مثل مغیر‌ة‌بن شعبه یا عمروعاص می‌تواند غائله را خاتمه دهد. لذا آن دو را برای خاموش‌کردن آتش انقلاب به بیرون خانه فرستاد، ولی انقلابیون وقتی با این چهره‌های منفور روبرو شدند بر ضد آنان شعار دادند، مغیر‌ة‌بن شعبه را فاسق فاجر و عمروعاص را دشمن خدا خطاب قرار داده و گفتند برگردید. پسر عثمان خلیفه را متوجه موقعیت علی علیه السلام ساخت و گفت فقط او می‌تواند شورش را خاموش کند. خلیفه که تاکنون نه مشورتی و نه مساعدتی از امام خواسته و نه برای نظرات حضرتش بهایی قائل می‌شد.(چنانکه وقتی عثمان قصد داشت عماربن یاسر را تبعید کند و امام علیه السلام به او اعتراض کرد عثمان روبه امام کرده و گفت تو خود سزاوار تبعید هستی) 116-(تاریخ سیاسی اسلام، رسول جعفریان، ج2، ص 368بنقل از انساب‌الاشراف، ج5، ص54 و الغدیرج9، ص91) و بارها عثمان از دست امام علیه السلام نزد عباس شکایت کرده‌است                      117-(همان، بنقل از عیون‌الاخبار ج3، ص92) البته امام هر کجا خلافی از عثمان می‌دید به او گوشزد می‌فرمود:

حضرت در جواب نامه‌ای که به معاویه نوشته و وی امام را در قتل عثمان متهم می‌کند، ضمن رد دخالت خود در قتل عثمان به این واقعیت اشاره کرده و می‌فرماید:

«. . . وَ ما کُنتُ لِاَعتَذِرَ مِن اَنّی کُنتُ اَنقِمُ عَلَیهِ اَحداثاً، فَاِن کانَ الذَّنبُ اِلَیهِ اِرشادی وَ هِدایَتی لَهُ؛ فَرُبَّ مَلوُمٌ لا ذَنبَ لَهُ (وَ قَد یَستَفیدُ الظَّنَّةَ المُتَنَصِّحُ) وَ ما اَرَدتُ اِلَّا الاِصلاحَ مَااستَطَعتُ، وَ ما تَوفیقی اِلّا بِاللهِ عَلَیهِ تَوَکَّلتُ وَ اِلَیهِ اُنیبُ»118- (هود/88) (نهج‌البلاغه، نامة 28، فراز 24)

من ادعا ندارم که در مورد بدعتهای عثمان، بر او عیب نمی‌گرفتم؛ نکوهش می‌کردم و از آن عذرخواه نیستم اگر گناه من ارشاد و هدایت اوست، بسیارند کسانی‌که ملامت شوند و بی‌گناهند«بسیارند ناصحانی که در پند و اندرزدادن مورد تهمت قرار گیرند» «من قصدی جز اصلاح تا نهایت توانایی خود ندارم و موفقیت من تنها به لطف خداست، و توفیقات را جز از خدا نمی‌خواهم، بر او توکل می‌کنم و به سوی او باز می‌گردم.

مع‌هذا عثمان ظرفیت‌پذیری انتقادهای امام علیه‌السلام را نداشت تا جاییی که عثمان از حضرت ناراحت می‌شد و به وی می‌گفت: «اِنَّکَ کثیر الخلاف عَلَینا» تو زیاد با ما به مخالفت برمی‌خیزی. 119-(مسند احمدج1، ص100)

او در اینجا از امام علیه السلام درخواست کرد که این گروه را به کتاب خدا و سنت پیامبر دعوت کند و امام علیه السلام پذیرفت این کار را انجام دهد به شرط آن‌که خلیفه بر آنچه امام از طرف او تضمین می‌سپارد، عمل کند و امام تصمیم گرفت که از طرف او ضمانت کند که خلیفه به کتاب خدا و سنت پیامبر عمل نماید. انقلابیون نیز با طیب خاطر تضمین امام را پذیرفتند. آنگاه همراه امام بر عثمان وارد شدند و او را سخت نکوهش کردند، او نیز توافق را پذیرفت و یک تعهد کتبی داد که متن آن چنین بود:

«این نامه‌‌ای است از عثمان به کسانی‌که بر او ایراد و انتقاد کرده‌اند؛ خلیفه تعهد می‌سپارد که به کتاب خدا و سنت پیامبر عمل کند؛ محرومان را مورد عطا قرار دهد؛ به خائفان امنیت بخشد؛ تبعیدیان را به اوطانشان بازگرداند؛ ارتش اسلام را در سرزمین دشمن متوقف نسازد؛ . . . علی‌بن ابی‌طالب حامی مؤمنان و مسلمانان است و بر عثمان است که بر این تعهد عمل کند.

گروهی مانند زبیر، طلحه، سعدوقاص، عبدالله عمر، زیدبن ثابت و . . . به‌عنوان شهود ذیل ورقه را امضاء کردند نامه در ذی‌القعدة سال 35 نوشته شد. افراد محاصره کننده، حصار خانه خلیفه را درهم شکسته و راهی دیار خود شدند.

از جمله مبازران محاصره‌کننده کسانی بودند که از مصر آمده بودند و حدود هفتصد نفر بودند و یکی از خواسته‌های آنان دربارة مصر آن بود که عثمان ،عبدالله بن سعد فرماندار مصر را عزل و محمدبن ابی‌بکر را بجای او معرفی کنند عثمان نیز عهدنامه‌ای برای ولایت محمد بر ایالات مصر نوشته و عده‌ای از مهاجر و انصار نیز وی را همراهی می‌کردند تا نظاره‌گر جریان باشند. و همگی راهی مصر شدند.

محمدبن ابی‌بکر و اطرافیان پس از سه روز راه‌رفتن متوجه سواری شدند که غلام عثمان بود با مرکبی از خلیفه؛ آنها احتمال دادند که وی حامل نامه‌ای از خلیفه به استاندار مصر عبدالله‌بن ابی یسرح باشد. از این‌رو، به تفتیش اثاث او پرداختند و به نامه‌ای دست یافتند که مضمون آن خطاب به والی مصر این بود که هر وقت محمدبن ابی‌بکر و فلان و فلان... نزد تو آمدند آنها را کشته، عهدنامه او را نیز از بین ببر و بر سر کار بمان تا رأی من بیاید، کسانی را نیز که از تو  شکایت کرده‌اند حبس کن.

مشاهده نامه موجب عصبانیّت هیأت مصری شد، همگی از نیمه راه به مدینه بازگشتند و با امام علیه السلام ملاقات کردند و نامه را به حضرت ارائه دادند. امام به همراه نامه وارد خانه عثمان شد، نامه را به او نشان داد. عثمان سوگند یاد کرد که خطّ، خط نویسنده او و مُهر، مُهر خود اوست ولی او از آن بی‌خبر است.120-(فروغ ولایت، ص333، بنقل از مروج الذهب3/344)

 هیأت مصری خانه خلیفه را مجدداً محاصره کردند و از او خواستار ملاقات شدند و چون او را دیدند پرسیدند: آیا نامه را تو نوشته‌ای؟ عثمان به خدا سوگند یاد کرد که از آن بی‌اطلاع است. نماینده هیأت گفت: اگر چنین نامه‌ای بدون اطلاع تو نوشته‌شده‌است، تو شایستگی خلافت و تصدی امور مسلمانان را نداری، پس هر چه زودتر از خلافت کناره‌گیری کن. خلیفه گفت: لباسی را که خدا بر تن من کرده‌‌است هرگز بیرون نمی‌آوردم. مصریان اصرار کردند که عثمان مروان را تسلیم آنان کنند ولی خلیفه از تسلیم عامل فساد خودداری کرد. حلقه محاصرة خانه خلیفه از طرف انقلابیون تنگتر شد و از ورود آب به آنجا به شدت جلوگیری می‌کردند بار دیگر عثمان دست به دامان امام علیه‌السلام شد و درخواست نمود که حضرت مقداری آب به دارالخلافه برساند حضرت به کمک بنی‌هاشم سه مشک پر از آب روانة خانه عثمان کرد. در رسانیدن آب میان بنی‌هاشم و محاصره کنندگان درگیری رخ داد که در نتیجه آن، بعضی از بنی‌هاشم مجروح شدند، ولی سرانجام آب را به درون خانه رساندند     121-(فروغ ولایت، ص334. و تاریخ سیاسی اسلام ج2، ص 378)

نامه پراکنی خلیفه در روزها ي محاصره

عثمان در ایام محاصره نامه‌ای به معاویه نوشت و در آن یادآور شد که اهل مدینه کافر شده‌اند و بیعت را شکسته‌اند، و از او خواست که هر چه زودتر مردانی جنگیده را به مدینه اعزام کند، ولی معاویه به نامه عثمان ترتیب اثر نداد و گفت: که با یاران پیامبر(ص) مخالفت نمی‌کند.(فروغ ولایت، ص334)

در این زمان معاویه در شام برای خود کاخ سلطنتی داشت؛ البته قدرت وی از زمانی به وجود آمد که برادرش در ماجرای طاعون شام مرد و عمر معاویه را به جای برادرش انتخاب کرد ولی در زمان عمر، معاویه بر تمام شام قدرت نداشت. اما عثمان در پی مسلط‌کردن بنی‌امیّه بر کشور اسلامی، معاویه را نیز بر تمام شام مسلط ساخت. و طبیعی بود که حق زیادی به گردن معاویه داشت.

معاویه طبق وصیت پدرش دنبال این بود که خلافت را در بنی‌امیه مستقر سازد و پا جای پای عثمان گذارد لذا تلاش کرد عثمان را به شام دعوت کند ولی نپذیرفت.

ماجرای شورش علیه عثمان فرصت خوبی برای مطامع معاویه بود. او وقتی دید مردم بر او هجوم آوردند تلاش فراوانی کرد زمینة قتل عثمان را فراهم سازد. لذا وقتی عثمان برای او نامه نوشت. وی تعلل کرد و هیچ اقدامی نکرد. ولی پس از قتل عثمان علم خون‌خواهی افراد را که در قیافه یک پیراهن خونین بود بر بالای دروازه شام آویزان کرد و مردم شام را علیه مولی که هیچ دخالتی در قتل عثمان نداشت بلکه از او حمایت هم کرده‌بود تحریک کرد. امیر مؤمنان علیه‌السلام در نامه‌ای که بر معاویه نوشت به این واقعیت اشاره کرده، می‌فرماید: «فَاَمّا اِکثارُکَ الحِجاجَ عَلی عُثمانَ وَ قَتَلَتِهِ، فَاِنَّکَ اِنَّما نَصَرتَ عُثمانَ حَیثُ کانَ النُّصرُ لکَ، وَ خَذَلَتَهُ حَیثُ کانَ النَّصرُ لَهُ»122- (نامه37/ فراز2)

اما جواب پرگویی تو نسبت به عثمان و کشندگان او آن است که: تو عثمان را هنگامی یاری دادی که انتظار پیروزی او را داشتی و آنگاه که یاری تو به سود او بود او را خوار گذاشتی.

استاد شهید مطهری می‌فرماید: معاویه که تنها یک هدف داشت و هر وسیله را برای آن هدف مباح می‌داشت و در منطق او و امثال او، نه عواطف انسانی نقش داشت و نه اصول، آن روزی که تشخیص داد از مرده عثمان بهتر می‌تواند بهره‌برداری کند تا زنده او، وخون به زمین ریخآنآنآ«آآ

ته عثمان به او بیشتر نیرو می‌دهد تا خونی که در رگهای عثمان حرکت می‌کند، برای قتل او زمینه‌چینی کرد و در لحظاتی که کاملاً قادر بود کمک‌های مؤثری به او بدهد و جلوی قتل او را بگیرد او را در چنگ حوادث تنها گذاشت»123(مجموعه آثار، سیری در نهج‌البلاغه ج16، ص479)

ودرجای دیگرفرمود:

«ثُمَّ ذَکَرتَ ما کانَ مِن اَمری وَ اَمرِ عُثمانَ، فَلَکَ اََََن تُجابَ عَن هذِهِ لِرَحِمَکَ مِنهُ، فَاَیُّنا کانَ اَعدی لَهُ، وَ اَهدی اِلی مَقاتِلِهِ، اَمَن بَذَلَ لَهُ نُصرَتَهُ فَاستَقعَدَه وَ استَکَفَّهُ، اَم مَنِ استَنصَرَهُ فَتَراخی عَنهُ وَ بَثَّ المَنوُنَ اِلَیهِ حَتّی اَتی قَدَرُهُ عَلَیهِ» 124-(نهج‌‌البلاغه، نامة28، فراز22)

کار مرا با عثمان به یادآوری؛ تو باید پاسخ‌ دهی که از خویشاوندان او بودی، راستی کدام یک از ما دشمنی‌اش با عثمان بیشتر بود؟ و راه را برای کشندگانش فراهم آورد؟ آن‌کس به او یاری رساند و از او خواست بجایش بنشیند و به کار مردم برسد؟ یا آن‌که از او یاری خواست و دریغ کرد؟ و به ا نتظار نشست تا مرگش فرا رسد؟

خلیفه به غیر از معاویه برای کسان دیگری ،نظیر یزیدبن اسدبجلی در شام و عبدالله‌بن عامر در بصره نامه نوشت ولی هیچ‌یک از نامه‌ها مؤثر نیفتاد.

محاصره‌کنندگان مصمّم بر هجوم به خانه خلیفه نبودند، کوشش آنها مصروف این امر می‌شد که آب و آذوقه وارد خانه نشود تا خلیفه و دستیارانش تسلیم خواست محاصره‌کننده‌ها شوند. ولی سوء تدبیر مروان، که به مبارزه برخاست و یک نفر از شورشیان را به نام عروه لیثی با شمشیر از پای درآورد، سبب شد که هجوم به داخل خانه آغاز گردد؛ در این هجوم جمعی، سه نفر از طرفداران خلیفه به نامهای عبدالله‌بن وهب، عبدالله‌بن عوف و عبدالله‌بن عبدالرحمان کشته شدند. مهاجمان از خانه عمروبن حزم انصاری به دارالخلافه راه یافتند و به حیات خلیفه خاتمه دادند. شدت هجوم به‌گونه‌ای بود که بنی‌امیه که محافظان جان خلیفه و کارگزاران خلافت بودند. پا به فرار نهادند و ام‌حبیبه همسر رسول خدا(ص)(دختر ابوسفیان) آنان را در خانه خود مخفی کرد و لذا این حادثه در تاریخ به حادثه «یوم‌الدار» معروف است.

 قتل خلیفه به دست محمدبن ابی‌بکر، کنانة‌بن بشر تحیبی و سودان بن حمران مرادی و عمروبن حَمِق و عُمیربن صابی انجام گرفت.125-(فروغ ولایت، ص337)

در ضمن زمان محاصره خانه عثمان را 49 روز نقل کرده‌اند که در چهل و نهمین روز محاصره عثمان به قتل رسید126-(تاریخ خلفا، رسول جعفریان، ص186)

در اینجا لازم است اشاره‌ای به نقش امام علیه‌السلام جهت دفاع از خلیفه اشاره کرد که حضرتش از هر گونه وساطتی برای رفع شورش و محاصره دریغ نفرمود، اما دریغ و درد که عثمان نمک خورد و نمکدان شکست چرا که وقتی وساطت و تلاش امام علیه‌السلام را دید، به امام حسن(علیه‌السلام) گفت: پدرت فکر می‌کند که هیچ‌کس نمی‌داند، در حالی که من بهتر از او می‌دانم که چه کار می‌کنم، به او بگو ما را رها کند و به حال خود واگذارد.127(عقد الغرید، ج4، ص120)

+نوشته شده در جمعه هفدهم بهمن 1393ساعت توسط محمدحسین منتظری شاتوری | |

انتقادهای امام و وضعیت دوران سکوت

علاوه براقدامات سه گانه فوق الذکر،انتقادهای امام علیه السلام که مضافاً بردیگرفعالیت امام علیه السلام خود حکایت از وضعیت آن را دوران داردقابل تامل است.

گر چه امام در عصر سکوت به سر می‌برد ولکن هرگاه مصلحت اقتضاء می‌کرد سکوت را می‌شکست و از برآوردن فریاد دریغ نمی‌کرد. انتقادهای امام در این مورد به دو گونه بود؛ گاه در قالب انتقادهای کلی بدون ذکر نامی از شخص و یا گروه خاصّی مطرح می‌شد و گاه با صراحت تمام و با ذکر نام اشخاص بیان می‌گردید.

از باب نمونه:

1- وقتی مالک اشتر را به فرمانداری مصر منصوب نمود، در نامه‌ای خطاب به وی، آشفتگی دوران سکوت را چنین توصیف فرمود: «فَاِنَّ هذَا الدّینَ قَد کانَ اَسیراَ فی اَیدیِ الاَشرارِ، یُعمَلُ فیهِ بِالهَوی، وَ تُطلَبُ بِهِ الدُّنیا» (75)(نامه 53/فراز 71) این دین در دست اشرار و بدکاران اسیر گشته بود، با نام دین به هوی‌پرستی پرداخته و دنیای خود را به دست می‌آوردند

2-«ثُمَّ بَقوُ بَعدَهُ، فَتَقَرَّبوا اِلی اَئمَّةِ الضَّلالَةِ، وَالدُّعاةِ اِلیَ النّارِ بِالزُّورِ وَ البُهتانِ، فَوَلَّوهُمُ الاَعمالَ، وَ جَعَلوُهُم حُکّاماً عَلی رِقابِ النّاسِ، فَاَکَلوُ بِهِمُ الدُّنیا»(76) (خطبة 210/6و7)

منافقان پس از پیامبر خدا باقی ماندند، به پیشوایان گمراه و دعوت‌کننده به آتش با دروغ و تهمت نزدیک شده پس به آنان ولایت و حکومت بخشیدند و برگردن مردم سوار گردیدند و به وسیلهآنان به دنیا رسیدند.

3- فضای اجتماعی و سیاسی دوران خلافت خود را که متأثر از دوران گذشته(سکوت) امت را چنین توصیف می‌کند.

«وَاعلَموُا... اَنَّکُم فی زَمانٍ القائِلُ فیهِ بِالحَقِّ قَلیلٌ، وَالِّسانُ عَنِ الصِّدقِ کَلیلٌ، وَاللّازِمُ لِلحَقِّ ذَلیلٌ، اَهلُهُ مُعتکِفوُنَ عَلَی العِصیانِ، مُصطَلِحوُنَ عَلَی الاِدهانِ، فَتاهُم عارِمٌ وَ شائبُهُم آئِمٌ، وَ عالِمُهُم مُنافِقٌ وَ قارِنُهُم مُماذِقٌ، لایُعَظِّمُ صَغیرُهُم کَبیرَهُم، وَلا یَعُولُ غَنِیُّهُم فَقیرَهُم»(77) (خطبة 233/2)

شما در روزگاری هستید که گویندة حق اندک، زبان از راستگویی عاجز و حق طلبان بی‌ارزشند، مردم گرفتار گناه و به سازشکاری همداستانند. جوانان بداخلاق، پیرمردان گنهکار، عالمانشان دورو، نزدیکانش سودجو، نه خردسالانشان بزرگان را احترام می‌کنند و نه توانگرانشان دست مستمندان را می‌گیرند.

4-در جای دیگر،نیز به وضع و اوضاع مردم روزگار پس از پیامبر می‌پردازد:

«اَیُّهَا النّاسُ، اِنّا قَد اَصبَحنا فی دَهرٍ عَنوُد، وَ زَمَنٍ کَنوُدٍ، یُعَدُّ فیهِ المُحسنُ مُسیئاً، وَ یَزدادُ الظّالِمُ فیهِ عُتُوّاً، لا تَنتَفِعُ بِما عَلِمنا، وَ لانَسأَلُ عَمّا جَهِلنا، وَ لا نَتَخَوَّفُ قارِعَةً حَتّی تَحُلَّ بِنا»

ای مردم، در روزگاری کینه‌توز، و پر از ناسپاسی و کفران نعمت‌ها، صبح کرده‌ایم که نیکوکار، بدکار به شمار می‌آید و ستمگر بر متجاوز و سرکشی خود می‌افزاید، نه از آن‌چه می‌دانیم بهره می‌گیریم و نه از آن‌چه نمی‌دانیم، می‌پرسیم و نه از حادثه مهّمی تا بر ما فرود نیاید، می‌ترسیم.

«وَ النّاسُ عَلی اَربَعَةِ اَصنافٍ: مِنهُم مَن لا یَمنَعُهُ الفَسادَ فِی الاَرضِ اِلّا مَهانَةُ نَفسِهِ وَ کَلالَةُ حَدِّهِ، وَ نَضیضُ وَفرِهِ، وَ مِنهُم المُصلِتُ لِسَیفِهِ، وَ المُعلِنُ بِشَرِّهِ، وَالمُجلِبُ بِخَیلِهِ وَ رَجِلِهِ قَد اَشرَطَ نَفسَهُ، وَ اَوبَقَ دینَهُ لِحُطامٍ یَنتَهِزُه، اَو مِقنَبٍ یَقوُدُهُ اَو مِنبَرٍ یَفرَعُهُ، وَ لِبَئسَ المَتجَرُ اَن تَری الدُّنیا لِنَفسِکَ ثَمَناً، وَ مِمّا لَکَ عِندَاللهِ عِوَضاً»

 در این روزگاران، مردم چهار گروه‌اند:

-    گروهی اگر دست به فساد نمی‌زنند، برای این است که، روحشان ناتوان و شمشیرشان کند و امکانات مالی در اختیار ندارند.

-    گروه دیگر، آنان‌که شمشیر کشیده، و شرّ و فسادشان را آشکار کرده‌اند، لشکرهای پیاده و سوارة خود را گرد آورده، خود آمادة کشتار دیگرانند. دین را برای به‌دست‌آوردن مال دنیا تباه کردند که با رئیس و فرمانده گروهی شوند یا به منبری فرا رفته، خطبه بخوانند.

چه بد تجارتی که دنیا را بهای جان خود بدانی، و با آنچه که در نزد خداست معاوضه نمایی.

«وَمِنهُم مَن یَطلُبُ الدُّنیا بِعَمَلِ الآخِرَةِ، وَ لایَطلُبُ الاخِرَةَ بِعَمَلِ الدُّنیا، قَد طامَنَ مِِن شَخصِهِ؛ وَ قارَبَ مِن خَطوِهِ، وَ شَمَّرَ مِن ثَوبِهِ، وَ زَخرَفَ مِن نَفسِهِ لِلاَمانَةِ، وَ اَتَّخَذَ سِترَ اللهِ ذَریعَةً اِلیَ المَعصیَةِ».

گروهی دیگر با اعمال آخرت، دنیا را می‌طلبند و با اعمال دنیا در پی کسب مقام‌های معنوی آخرت نیستند، خود را کوچک و متواضع جلوه می‌دهند.

گام‌ها را ریاکارانه و کوتاه برمی‌دارند، دامن خود را جمع کرده، خود را همانند مؤمنان واقعی می‌آرایند و پوشش الهی را وسیلة نفاق و دورویی و دنیاطلبی خود قرار می‌دهند.

«وَ مِنهُم مَن اَبعَدَهُ عَن طَلَبِ المُلکِ ضُؤُولَةً نَفسِهِ، وَ انقِطاعُ سَبَبِهِ، فَقَصَرتهُ الحالُ عَلی حالِهِ، فَتَحَلّی بِاسمِ القَناعَةِ، وَ تَزَیَّنَ بِلِباسِ اَهلِ الزَّهادَةِ، وَ لَیسَ مِن ذلِکَ فی مَراحٍ وَ لامُغدًی.

و برخی دیگر، با پستی و ذلت و فقدان امکانات، از به‌دست‌آوردن قدرت محروم مانده‌اند، که خود را به زیور قناعت آراسته؛ و لباس زاهدان را پوشیده‌اند، اینان هرگز، در هیچ زمانی از شب و روز، از زاهدان راستین نبوده‌اند.

«وَ بَقِیَ رِجالٌ غَضَّ اَبصارَهُم ذِکرُ المَرجِعِ، وَ اَراقَ دُموُعَهُم خَوفُ المَحشَرِ، فَهُم بَینَ شَریهٍ نادٍّ وَ خائفٍ مَقموُعٍ وَ ساکِتٍ مَکعوُمٍ، وَ داعٍ مُخلِصٍ، وَ ثَکلانَ مُوجَعٍ، قَد اَخمَلَتهُمُ التَّقِیَّةُ، وَ شَمِلَتهُمُ الذِّلَّةُ، فَهُم فی بَحرٍ اَجاجٍ، اَفواهُهُم ضامِزةً وَ قُلُوبُهُم قَرِحَةً، قَد وَعَظوُا حَتّی ملُّواً، وَ قُهِروُاً حَتّی ذَلُّوا، وَ قُتِلوُ حَتّی قَلُّوا. (78) خطبة 32

 در این میان گروه اندکی باقی مانده‌اند یاد قیامت، چشم‌هایشان را بر همه چیز فروبسته، و ترس رستاخیز اشک‌هایشان را جاری ساخته‌است؛ برخی از آنها از جامعه رانده‌شده و تنها زندگی می‌کنند؛ و برخی دیگر ترسان و سرکوب شده و یا لب  فرو بسته و سکوت اختیار کرده‌اند؛ بعضی مخلصانه همچنان مردم را به سوی خدا دعوت می‌کنند و بعضی دیگر گریان و دردناکند که تقیه و خویشتن‌داری آنان را از چشم مردم انداخته‌است و ناتوانی وجودشان را فراگرفته گویا در دریای نمک فرورفته‌اند، دهانشان بسته و قلب‌هایشان مجروح است آنقدر نصیحت کرده‌اند که خسته ‌شده‌اند، از بس سرکوب شدند، ناتوانند و چندان که کشته دادند، انگشت شمارند.

آری عصر سکوت عصری است که موقعیت مولی را بجایی رساند که عثمان رو به امام کرد و گفت: ای علی تو از مروان بن حکم نزد من بهتر نیستی.(79)(تاریخ سیاسی اسلام، رسول جعفریان، جلد2، ص421 بنقل از مروج‌الذهب2/342)

و کاری کردند که بقول امام که فرمود:

«فَوَاللهِ ما زِلتُ مَدفوعاً عَن حَقَی، مُستَأثَراً عَلَیَّ، مُنذُ قَبَضَ اللهُ نَبِیَّهُ(ص) حَتّی یَومِ النّاسِ هذا»                       (80)خطبه 6،فراز2)

سوگند به خدا من همواره از حق خویش محروم ماندم و از هنگام وفات پیامبر(ص) تا امروز حق مرا از من باز داشته و به دیگری اختصاص دادند.

و آنقدر چهره امام را نزد مردم مخدوش نمودند که حضرتش را متهم به دروغگویی می‌کنند.

« اَتَرانی اَکذِبُ عَلی رَسوُلِ‌اللهِ(ص) وَ اللهِ لَاَنَا اَوَّلُ مَن صَدَّقَهُ، فَلا اَکُونُ اَوَّلَ مَن کَذَبَ عَلَیهِ»                       (81)(خطبة 37/4)

آیا می‌پندارید من به رسول خدا(ص) دروغ روا می‌دارم؟ به خدا سوگند من نخستین کسی هستم که او را تصدیق کردم و هرگز اول کسی نخواهم بود که او را تکذیب کنم.

و لذاست که امام باقر علیه السلام وقتی می‌فرماید که بین تمام هواداران امام در عراق کمتر از 50 نفر معرفت حقیقی نسبت به او داشتند، براحتی می‌توان باور کرد.(82)(تاریخ سیاسی اسلام، جلد2، ص421، بنقل از رجال کشی)

بر همین اساس است که امام علیه السلام مجبور می‌شود خود را معرفی کند و نقش خود را در پیشرفت اسلام در زمان پیامبر بیان نماید و یا فضایل مختلف خود را همچون حدیث منزلت، حدیث غدیر و. . . بیان نماید.

اما نمونه انتقادها:

الف  : انتقادهای امام علی علیه السلام از خلیفة دوم

در نهج‌البلاغه در 9 فراز یا با صراحت و یا با اشاره از خلیفة دوم نام برده و در چند مورد از وی انتقاد کرده و به او اعتراض کرده‌است.

1- در خطبه شقشقیه به ویژگیهای وی پرداخته می‌فرماید:

«فَصَّیَرهافی حَوزَةِ خَشناءَ یَغلُظُ کلمها و یخشن مسها و یکثر العثار فیها و الاعتذار منها»

در این جملات به چند خصوصیت روحی و اخلاقی او اشاره می‌فرماید:

1-   روحیة خشونت و تندخویی وی:

ابن ابی‌الحدید درباره این ویژگی عمر می‌نویسد:

«وَ کانَ عُمربن الخطاب صعباء عظیم الهیبه شدید السیاسه، لاُیحابِی اَحَداً، ولا یراقب شریفاً و لا مسروفاً و کان اکابر الصحابه یَتَحامَون من یقائه»(83) (شرح نهج البلاغه،ج اول، ص 173)

عمر آدم تندخو و پرخاشگری بود، هیکل درشت داشت و سخت‌گیر بود، او احترام افراد را نگه نمی‌داشت، به گونه‌ای که بزرگان صحابه از ملاقات با او پرهیز داشتند.

باز ایشان می‌نویسد:

«استدعی عمرا مرآة لیسألها عن امر- و کانت حاملاً- فلشدّة هِیبَتةِ اَلقَت ما فی بَطنِها»

عمر از زنی خواست حاضر شود تا درباره کاری از او سؤال کند و زن حامله بود و زن از شدت ترس از خلیفه، بچه‌اش را سقط کرد. (84) (همان،ص174)

و باز می‌‌نویسد:

«وَ اَوَّلَ مَن ضَرَبَ عُمَر بِالدّرة ام فروة بنت ابی قُحافه، ماتَ ابوبکر فناح النساء علیه، و فبهن اخته ام فروه، منها هن عمر مراراً، و هنَّ یُعاوِدن، فاخرج ام فروه من ینهن و عَلاها بالدّره، فهرمِنَ وَتَفَرَّقنَ».(85)همان،ص181)

نخستین زنی که در جلسه عزای خلیفه اول به وسیله شلاق عمر مضروب شد، ام فروه ، خواهر ابی‌بکر بود، ابوبکر از دنیا رفت زن‌ها و از جمله خواهر ابوبکر بر او گریه می‌کردند. عمر چندین بار آنها را از این کار نهی کرد، اثر نبخشید. آن‌گاه ام‌فروه را از میان زنها بیرون آورد و چند شلاق به او نواخت، همه ترسیدند و فرار کردند. بعد ابن‌ابی‌الحدید می‌گوید:

« کانَ یُقالَ: دِرَّةُ اَهیَبُ مِن سَیفِ الحَجّاج» تازیانة عمر از شمشیر حجاج وحشتناک‌تر بود.

مرحوم علامة امینی،  نقل می‌کندکه:

ان رجلاً یُقال له: صُبَیخ قدم المدینه فجعل لیسأل عن متشابه القرآن. فارسل الیه عمر و قداعّد له عراجین النخل فقال من انت؟ قال: انا عبدُالله صُبیخ،فاقد عمر عرجوناً من تلک العراحین فضربه و قال: انا عبدالله عمر، فجعل له ضرباَ حتی دمی رأسه فقال: یا امیرالمؤمنین، حسبک قد ذهب الذی کنت اجد فی رأسی.(86) الغدیر،ج6،ص290

صیغ وارد مدینه شد و پیوسته از متشابهات قرآن سؤال می‌کرد، عمر به سراغ او فرستاد، در حالی‌که قبلاً شاخه‌هایی از درخت خرما آماده ساخته‌بود، عمر از او پرسید تو کیستی؟ گفت من بندة خدا صبیخم. عمر یکی از شاخه‌ها را برداشت و بر سر او کوفت و گفت: «من بنده خدا عمرم» و آن قدر زد که سرش خون‌آلوده شده، صبیغ گفت: ای امیرالمؤمنین بس است آنچه در سر من بود از بین رفت و دیگر سؤال از متشابهات نمی‌کنم»

2) اشتباهات فراوان و عذرخواهی از آنها

«وَ یَکثُرُ العثارُ فیها» لغزش در آن فراوان است. «وَالاعِتذارُ مِنها» پوزش‌طلبی آن فراوان است.

ابن‌ابی‌الحدید می‌‌نویسد.

« وَ کانَ عمر یُفتی کَثیراً بِالحُکم ثُمَّ یَنقُضُهُ وَ یُفتیِ بِخیرةٍ وَ خِلافِهِ» 87- شرح نهج‌البلاغه، ج1، ص181

عمر در باب احکام، فتواهای فراوانی صادر می‌کرد، سپس آن را نقض کرده، بر خلاف آن فتوی می داد؛ این لغزشها به حدی بود که حتی خود خلیفه به آن اعتراف داشت و این مضمون را بسیار تکرار می‌کرد.    « کل الناس افقه من عمر حتی رباتَ الحجال 88-(همان، ص182) همه مردم حتی زن‌های پشت پرده به احکام شرع از عمر داناترند.

 ابن ابی‌الحدید اضافه می‌کند که« قال مَرةً لایبلغنی اَنَّ اِمرَأةً تَجاوَزَ صداقُها صداقَ نساءِ النبی(ص) الا ارتَجَعتُ ذلک منها، فقالت له امراَةً: ما جعل‌الله لک ذلک انه تعالی قال:«و ان آتیتم احداهن قنطاراً فلا تأخذوا منه شیئاً 89-(نساء/20) فقال عمر: کل الناس افقه من عمر حتی ربات الحجال: لاتعجُبُون من امام اخطاَ و امراَة اصابت» عمر در حال سخنرانی گفت: اگر به من خبر رسد کسی بیش از آنچه پیامبر مهر کرده (مهر زنان خودش قرار داده) مهر کند من اضافه آن  را بر آن را در بیت‌المال قرار می‌دهم. خانمی گفت تو نمی‌توانی همچو کاری کنی ،چرا که خداوند در قرآن می‌فرماید: هرگاه مال فراوانی (به‌عنوان مهر) به یکی از آنها پرداخته‌اید چیزی را از آن  پس نگیرید. عمر گفت همه از عمر فقیه‌ترند حتی خانمهای در حجله‌ها:

بعد ابن ابی‌الحدید می‌گوید که همگان می‌دانند که او در مشکلات خود به امیر‌المؤمنین رجوع می‌کرد و مکرر می‌گفت اگر علی نبود عمر هلاک می‌شد وَ قوله لا بَقیتُ لِمُعضَلَةٍ لیس لها ابوالحسن. خدا نکند با مشکلی دست به گریبان شود که ابوالحسن برای حل آن نباشد.

ابی‌ابی‌الحدید  نقل می‌کند:

عمر شبانگاه از کوچه‌ای می‌گذشت صدای زن و مردی را از خانه‌ای شنید فَارتاب (شک کرد) فتسوّر الحائط» دیوار را گرفت و بالارفت،« فوجد امرأة و رجله، و عندها زِقّ خمر». زن و مردی را در داخل خانه یافت که ظرف مشروبی در کنارشان بود. «فقال یا عدوالله؛ اکنت تری ان‌الله یسترک و انت علی معصیة. قال: یا امیرالمؤمنین ان کنت اخطأت فی واحده فقد اخطأت فی ثلاث؛

 قال‌الله تعالی«ولا تجسسوا» و قد تجسست

فقال «وأتوالبیوت من ابوابها» و قد تسورّت.

و قال: «ماذا دخلتم بیوتاً فَسَلِّموا» و ما سلمت.90- شرح نهج البلاغه، ج اول ص182)

3- انتقاداز نحوه برگزاری شورایی است  که به دستور عمر برای انتخاب و تعیین خلیفة سوّم تشکیل گردید. زمانی که خلیفه به دست یکی از مخالفانش بنام ابولؤلؤ زخمی و بستری شد. دستور داد شورایی مرکب از شش نفر برای انتخاب جانشین او فراهم آید. اعضای این شورا عبارت بودند از سعدبن ابی‌وقاص، عبدالرحمان بن عوف، طلحه، زبیر، عثمان و حضرت علی علیه السلام، دستور داد ابو طلحه انصاری با پنجاه نفر از انصار این شش نفر را در خانه‌ای جمع کنند تا با یکدیگر برای تعیین خلافت مشورت نمایند و سرانجام به خاطر ارتباطاتی که میان چند نفر از آن شش تن بود عثمان انتخاب شد اولین اعتراض اما م این بود که «جعلها فی جماعة زعم انی اَحَدَهم» مقایسه امام با دیگران  دوم فرمود: فیاَ للهِ وللشوری پناه بر خدا از این شورا. آنگاه به اولین نقطه ضعف شورا اشاره می‌کند. می‌فرماید:

« مَتَی اعتَرَضَ الرَّیبُ فَیِّ مَعَ الاَوَّلِ مِنُهم حَتّی صِرتُ اُقرَنُ اِلی هذِهِ التَّطائِرِ.»

کدام زمان بود که در مقایسه با اولی آنها، یعنی ابوبکر و برتری من بر او شک باشد تا چه رسد به این‌که مرا همسنگ امثال اعضای شورا قرار دهند.

امام می‌‌خواهند بفرماید اگر می‌خواستند شایستگی‌ها را برای خلافت در نظر بگیرند. مرا در ردیف سعدوقاص‌ها و دیگران نمی‌آوردند.

آنگاه به نتیجة شورا اشاره فرمود:

«فَصَغا رَجُلٌ مِنهُم لِضِغنِهِ »یکی از آنها بخاطر کینه‌اش از من روی برتافت.

 منظور امام از این جمله سعدبن ابی‌وقاص بود که مادرش از بنی‌امیه بود و نزدیکان مادرش در جنگها به دست امام کشته شده‌بودند. بر همین اساس هم حاضر نشد با امام بیعت کند. و عمرسعد جنایتکار بزرگ حادثة کربلا و عاشورا فرزند همین سعد بود. لذا در آن شورا به امام رأی نداد و رأیش را به عثمان داد.

«وَ مالَ الاخَرُ لِصِهرِهِ مَعَ هَنٍ وَهَنٍ» دیگری خویشاوندی را بر حقیقت مقدم داشت و به‌خاطر دامادیش تمایل به دیگری(عثمان) پیدا کرد. علاوه بر جهات دیگری که ذکر آن خوشایند نیست.

منظور این فرد عبدالرحمان‌بن عوف بود که شوهر ام‌کلثوم خواهر عثمان بود.

آیت‌الله مکارم در شرح این جمله « مع هن وهن» می‌نویسد «کنایه از کارهای زشتی است که گفتن آن ناخوشایند است و آن اینکه عبدالرحمان بن عوف انتظار آن را داشت که سوء استفادة مالی از بیت‌المال مسلمین و نیز تسلط بر توده‌های مردم راداشته باشد که پس از عثمان به دست آوردند.91- (پیام امام امیرالمؤمنین ،ج اول ،ص362)

 و خلاصه غیر از زبیر بقیه به عثمان رأی دادند و نهایتاً نتیجه آن شورا این شد که«اِلی اَن قامَ ثالِثُ القَومِ نافِجاً حِضیَیهِ، بَینَ نَثیلِهِ وَ مُعتَلَفِهِ» 92- خطبه 3

این وضع ادامه یافت تا سومی بپاخاست در حالی که از خوردن فراوان دو پهلویش بر آمده‌بود و همتی جز جمع‌آوری و خوردن بیت‌المال نداشت.

نکاتی که در جریان شورای عمر قابل توجه است عبارتند از:

1-  تعیین جانشین از طرف خلیفه ، بیانگر آن‌است که طرح حکومت شورایی پس از درگذشت      رسول خدا(ص) طرح بی‌اساس بوده و هرگز چنین طرحی وجود نداشته‌است؛ و گرنه چگونه ممکن است در صورت صدور دستور صریح از جانب رسول خدا(ص) درباره تشکیل شورا، خلیفه به تعیین خلیفه مبادرت ورزد؟

2-  مرحوم علامة امینی می‌نویسد. وقتی ابوبکر در بستر مرگ قرار گرفت از طریق عبدالله بن عمر برای عمر پیغام داد که:

«لاتَدَع اُمَّۀَ مُحَمَّدٍ بِلا راعٍ اِستَخلَفَ عَلَیهِم وَلا تَدَعهُم بَعدَکَ حَمَلاً فَاِنّی اَخشی عَلَیهِمُ الفِتنَة».

93- الغدیر، ج7، ص 132

امت پیامبر را بدون زعیم و پیشوا رها نکن و آنان را پس از خود به خودشان را مگذار که من می‌ترسم فتنه و فساد سراسر جامعه را فرا گیرد.

غیر از وی کسانی دیگر نیز بودند که از او درخواست نمودند که برای خود جانشینی برگزیند که البته این موضوع خود گواه آن بود که عامه مردم به‌طور فطری درک می‌کردند که رئیس مسلمانان باید در حیات خود زعیم آینده جامعة اسلامی را برگزیند. 94-«فروغ ولایت، ص 258»

عمر در پاسخ درخواست مردم گفت:

«اگر ابوعبیده زنده بود او را به جانشینی خود برمی‌گزیدم، زیرا از پیامبر شنیده‌ام که وی امین این امت است و اگر سالم، مولای ابوحذیقه، زنده بود او را جانشین خود می‌ساختم زیرا از پیامبر شنیده‌ام که فرمود او دوست خداست» 95-(همان، ص 259).

 عمر در آن هنگام به جای اینکه به فکر زنده‌ها باشد، به فکر مرده‌ها بود. علاوه اگر ملاک انتخاب ابوعبیده و سالم این بود که پیامبر اکرم(ص) آنان را امین امت و دوست خدا خوانده‌‌بود پس چرا عمر یادی از امیر مؤمنان، نکرد؟ همو که پیامبر بارها و بارها درباره‌اش فرموده بود: «عَلِیٌّ مَعَ الحَقِّ وَ والحَقُّ مَعَ عَلِیٍّ».علی با حقّ و حقّ با علی است.96-(همان، بنقل از الغدیر، جلد3، ص156 تا 180)

او که از مقام مولی علیه السلام، فضایل و روحیات پاک امام، قضاوتهای بی‌نظریش، دلاوریهایش و علم او بر کتاب و سنت بیش از دیگران آگاه بود چرا نامی از حضرتش نبرد و به یاد مردگانی افتاد که هرگز کینه و حسد کسی را برنمی‌انگیزند؟

3-  به هیچ وجه روشن نیست که چرا اعضای شورا به همین شش نفر منحصر شد. اگر علت گزینش آنان این بود که رسول خدا هنگام مرگ از آنان راضی بود، این ملاک دربارة عماریاسر، خدیفه یمانی، ابوذر، مقداد و . . . نیز تحقق داشت مثلاً پیامبر دربارة عمار می‌فرمود:

«عَمّارُ مَعَ الحَقِّ وَالحَقُّ مَعَهُ یَدوُرُ مَعَهُ اَینَما دارَ» 97-(الغدیر، ج9 ص 25)

«عمار محور حق است و حق بر وجود او می‌گردد»

یا دربارة ابوذر فرمود:

«ما اَظَلَّتِ الخَضراءُ وَلا اَقَلَّتِ الغَبراءُ عَلی ذی لَهجَةٍ اَصدَقُ مِن اَبی ذَرٍّ»98-...

«زمین دربرنگرفته و آسمان بر کسی سایه نیفکنده است که راستگوتر از ابوذر باشد.»

مع‌الوصف، چرا وی این افراد را از عضویت شورا محروم ساخت و افرادی را برگزید که روابط اغلب آنان با علی علیه السلام تیره بود و در آن میان تنها یک نفر خواهان آن حضرت بود و او زبیر بود و چهار نفر دیگر کاملاً به ضد امام بودند، تازه انتخاب زبیر در آینده به ضرر امام علیه السلام تمام شد، زیرا او که تا آن زمان خود را همتای امام نمی‌دانست، در ردیف امام قرار گرفت و سرانجام، پس از قتل عثمان، داعیه خلافت پیداکرد.

و اگر ملاک عضویت در شورا  بدری و احدی و مهاجر بودن اشخاص بود، این ملاکها در افراد دیگر نیز صدق می‌کرد چرا از میان آنان این گروه انتخاب شدند؟

4-  ادعای خلیفه در برگزیدن این افراد رضایت پیامبر هنگام مرگ از اینان بود. ولکن موقع معرفی اعضای شورا به طلحه گفت: تو در هنگام نزول آیة حجاب سخنی گفتی که رسول خدا(ص) بر تو خشم کرد و تا روز وفات از تو خشمگین بود گفت کدام نظر درست است؟

علاوه خلیفه در انتقاد از اعضای شورا سخنانی گفت که صلاحیّت اکثر آنان را برای خلافت و حتی عضویت شورا نفی کرد مثلاً دربارة زبیر گفت: تو یک روز انسانی و روز دیگر شیطان. آیا همچو فردی می‌تواند خلیفه اسلام شود یا دربارة عثمان گفت اگر تو خلیفه شوی بنی‌امیه را بر دوش مردم سوار می‌کنی و. . . آیا مردی که چنین روحیه‌ای دارد و بنابر تعصب خویشاوندی از حق منحرف می‌شود شایستگی خلافت مسلمین را دارد.

5-  خلیفه از کجا می‌‌دانست عثمان برای خلافت برگزیده خواهد شد و اقوام خود را بر دوش مردم سوار می‌کند و روزی خواهد رسید که مردم بر ضد او قیام خواهند کرد؟ خلیفه این تفرّس یا غیب‌گویی را از کجا به‌دست آورده‌بود؟ آیا جز این است که اعضای شورای تعیین خلافت را چنان ترتیب داده بود که انتخاب عثمان و محرومیت امام را قطعی می‌ساخت؟

6-  با همه کنجکاوی که عمر در زندگی امام علیه السلام کرد نتوانست عیبی در حضرتش بجوید و فقط سخنی گفت که بعدها دستاویز عمروعاص شد و گفت علی شوخ و مزّاح است.

عمر، سعه صدر و گذشت امام و ناچیزشمردن امور مادی از جانب آن حضرت را شوخ مزاجی تلقی می‌کند.

7-  چرا عمر برای عبدالرحمان‌بن عوف حق وتو قائل شد و گفت در صورت تساوی آراء، آن‌ گروه مقدم باشد که عبدالرحمان‌بن عوف در میان آنان است؟ در حالی‌که عبدالرحمان‌ شوهرخواهر عثمان بود و قهراً در داوری خود عامل خویشاوندی را فراموش نمی‌کرد. و عمر می‌توانست در صورت تساوی‌شدن آراء گروه دیگری را فصل‌الخطاب معرفی کند.

8-  عمر برای ابراز وارستگی خود می‌گفت: به پسرم عبدالله رأی ندهید چون او شایستگی نداردزن خود را طلاق دهد، اما از آن طرف او را مستشار شورا قرار داد و گفت در صورت تساوی آراء از پسرم شور نگیرید. امام هرگز اجازه نداد امام مجتبی یا عبدالله بن عباس و یا دیگران مستشار اعضاء باشند.

9-  راستی چه می‌شد که همان‌طور که ابوبکر پس از خود، عمر را انتخاب کرد، عمر به جای شورا امام را تعیین می‌کرد و از مردم می‌خواست از امام اطاعت و پیروی کنند. در آن‌صورت مگر بنی‌امیه جرأت می‌کردند زمام امور را به دست بگیرند و مگر زمینه‌ای برای حیف و میل بیت‌المال پیدا می‌شد. آیا او نمی‌فهمید با وجود امیرمؤمنان علیه السلام آینده اسلام و جامعه اسلامی درخشانتر می‌شد، راستی چرا؟

10-  شگفتا که عبدالرحمان  را از طرفی یک مؤمن می‌داند که ایمانش بر ایمان نیمی از مردم سنگینی می‌کند و از طرف دیگر این سرمایه‌دار معروف قریش را «فرعون امت» می‌نامد. و تاریخ گواه بر این‌‌‌‌است که عبدالرحمان‌بن عوف سرمایه‌دار محتکر معروف قریش بود که پس از مرگ ،ثروت هنگفتی به ارث گذاشت. وی چهار زن داشت و پس از مرگش به هر یک از زنانش هشتادهزار دینار رسید و این مبلغ یک چهارم از یک هشتم ثروت او بود. یک قلم از ثروت او هزار گاو و سه هزار گوسفند و صد اسب داشت، و منطقة «جرف» مدینه را بابیست گاو آب‌کش زیر کشت می‌برد.

«ترک عبدالرحمان الف بعیر و ثلاثه آلاف شاۀ، و ماۀ فرس، و کان یزرع بالجرف علی عشرین ناضحاً» 99-(الغدیر، جلد8 ص 284)

11- عمر به محمدبن مسلمه دستور داد که اگر اعضای شورا با هم توافق نکردند فوراً اعدام شوند و اگر کاندیداها در ظرف سه روز در تعیین جانشین به توافق نرسیدند همگی از دَمِ تیغ بگذرند.

باید در برابر چنین اخطارهایی گفت: آفرین بر این حریت. در کجای جهان عدم توافق در انتخاب یک فرد باید قتل‌عام شوند. زمام جامعه اسلامی را ده سال یک همچو فرد سنگدلی در دست گرفته بود که نه تدبیر صحیحی داشت و نه عاطفه و مروت انسانی و لذا مردم در مورد او می‌گفتند:«دَرَّۀُ عُمَرَ اَهیَبُ مِن سَیفِ حَجّاج» «تازیانة عمر ترسناکتر از شمشیر حجاج بود»

+نوشته شده در جمعه هفدهم بهمن 1393ساعت توسط محمدحسین منتظری شاتوری | |

 

1-  تلاشهای فرهنگی امام علیه السلام

1/1-جمع‌آوری قرآن

در این که قرآنی که فعلاً در دسترس مسلمانان است، همان کتابی است که خداوند سبحان به رسول امینش نازل فرمود، و متکفل حفظ آن شده تردیدی وجود ندارد. که امیرمؤمنان علی علیه السلام بارها در نهج‌البلاغه از آن سخن به میان آورده‌است. از جمله فرمود:

وَاعلَموُا اَنَّ هذَا القُرآنَ هُوَ النّاصِحُ الَّذی لایغُشُّ، وَ الهادِی الَّذی لایُضِلُّ، وَالمحدِّثُ الَّذی لایَکذِبُ»

آگاه باشید، همانا این قرآن پنددهنده‌‌ای است که نمی‌فریبد، هدایت‌کننده‌‌ای است که گمراه نمی‌سازد و سخنگویی است که هرگز دروغ نمی‌گوید.

وَ ما جالَسَ هذَا القُرآنَ اَحَدٌ اِلّا قامَ عَنهُ بِزِیادَةِ اَو نُقصانٍ: زِیادَةٍ فی هُدیً، اَو نُقصانٍ مِن عَمیً.

کسی که با قرآن همنشین نشد مگر آن که بر او افزود یا از او کاست؛ در هدایت او افزود و از کوردلی و گمراهی‌اش کاست.

«وَاعلَموُا اَنَّهُ لَیسَ عَلی اَحَدٍ بَعدَ القُرآنِ مِن فاقَةٍ، وَلِاَحَدٍ قَبلَ القُرآنِ مِن غَنِیً»

آگاه باشید کسی با داشتن قرآن، نیازی ندارد و بدون قرآن بی‌نیاز نخواهد بود.

فَاستَشفُوهُ مِن اَدوائکُم، وَاستَعینوُا بِهِ عَلی لَأوائِکُم؛ فَاِنَّ فیهِ شِفاءً مِن اَکبَرِ الدّاء». (38) خطبة 176/7

پس درمان خود را از قرآن بخواهید، و در سختی‌ها از قرآن یاری بطلبید که در قرآن درمان بزرگترین بیماری‌هاست.

 و در فراز دیگری  فرمود:

«اِنَّ اللهَ لَم یَعظِ اَحَداً بِمِثلِ هذا القُرآنِ، فَاِنَّهُ «حَبلُ اللهِ المَتینُ» وَ سَبَبَهُ الاَمینُ، وَ فیهِ رَبیعُ القَلبِ، وَیَنابیعُ العِلمِ، وَ ما لِلقَلبِ جِلاءً غَیرُهُ»(39)همان،فراز28

همانا خداوند کسی را به چیزی چون قرآن پند نداده‌است که قرآن ریسمان استوار خدا و وسیله ایمنی بخشی است. در قرآن بهار دل و چشمه‌های دانش است، برای قلب جلایی جز قرآن نتوان یافت.

مورّخین در رابطه با جمع‌آوری قرآن کریم به مراحل سه گانه اشاره می‌کنند:

1)  عهد پیامبر: در این زمان رسول اعظم اسلام و مسلمانان اهتمام زیادی به حفظ و جمع‌آوری قرآن داشتند و نحوة جمع‌آوری به‌گونه‌ای بود که مسلمانان آن را ختم می‌کردند و از حضرتش نقل شده که فرمود:

«اِن لِصاحِبِ القرآن عِندَاللهِ لِکُلِّ خَتمٍ دَعوة مُستَجابَه» (40)(کنزالعمال 1/ حدیث 2380)

هرکس یکبار قرآن را ختم نماید نزد خداوند یک دعای مستجاب دارد.

بنابراین، اعتقاد شیعه بر این است که «ان القرآن کان مجموعاً علی عهد رسول‌الله» قرآن در زمان پیامبر جمع‌آوری شده‌است و دلایل فراوانی دال بر این واقعیت وجود دارد، از جمله:

1-  نسایی به سند از عبدالله بن عمر نقل می‌کند که: من قرآن را جمع کردم و هر شب همه آن را می‌خواندم، خبر به پیامبر رسید فرمود همگی را در یک ماه بخوان. (41)(الاتقان، النوع العشرون: ج1، ص 124)

2-  مسروق می‌گوید از عبدالله بن مسعود نزد عبدالله بن عمر نام برده شد. او گفت: من او را دوست دارم از پیامبر اکرم شنیدم که قرمود: قرآن را از چهار نفر فرا گیرید. عبدالله‌بن مسعود، سالم، معاز و ابی‌ابن کعب.(42)(صحیح بخاری  ج6 / ص 102)

3-  خداوند منکران وحیانی قرآن را به مقابله دعوت می‌کند که برخیزید و مانند قرآن یا ده سوره مانند آن و یا یک سوره کامل(43)(اسراء/88، هود/12، بقره/23) مانند سوره‌های آن بیاورند و دعوت به چنین مقابله‌ای حاکی از آن است که مجموع آیات قرآن و سوره‌های آن گردآوری شده‌بود و در اختیار منکران نیز  قرار داشت. از این‌رو، چگونه می‌توان گفت در عصر رسول خدا(ص) قرآن پراکنده بود و در یک مجموعه جمع‌ نشده بود)

4-  اینکه رسول خدا فرمود: «انی تارک فیکم الثقلین کتاب‌الله و عترتی» واژة کتاب به معنای مکتوب است و اگر قرآن حالت مکتوبی نداشت، عنوان کتاب بر آن اطلاق نمی‌شد چرا که سینه حافظان یا استخوان کتف حیوانات و امثالهما که قرآن بر آن نوشته می‌شد، کتاب نامیده نمی‌شد.

5-  رسول خدا فرمود: «لا صَلاةَ اَلّا بفاتحة الکتاب»(44) (سنن بیهقی 2/63) و اگر قرآن وجود مکتوبی نداشت طبق نخستین سورة آن نام «فاتحة الکتاب» به خود نمی‌گرفت.

6-  علاقة رسول خدا به حفظ و نشر قرآن و اجر و پاداشی که برای حافظان مقرر شده‌‌است، نشان از تدوین قرآن دارد حتی هر موقع فردی از خارج وارد مدینه می‌شد و اسلام می‌آورد، رسول خدا او را محضر قاری قرآن می‌فرستاد تا قرآن را بیاموزد.(45)(راهنمای حقیقت، آیت‌اله سبحانی، ص281)

7-  اقدام رسول خدا در جمع‌‌آوری قرآن علاوه بر دلایل نقلی فراوان اقتضای عقل سلیم نیز بوده‌است زیرا حضرتش متوجه این موضوع بود که پس از خود شاهد تحرکاتی خواهد بود و جامعه منسجم باقی نمی‌ماند و دچار تحولات خواهد شد و منافقین منتظر فرصتی هستند تا ضربه کاری خود را به اسلام وارد کنند و از جانب دیگر رسول خدا از انبیای پیشین با خبر بود که پس از رحلت انبیائشان کتب خود را تحریف کردند.  از این‌رو، خطرات متوجه قرآن و تهدیداتی که وجود داشت را مطلع بودند و بر همین اساس عنایت ویژه به حفظ قرآن داشتند. خصوصاً که امکانات تدوین و کتابت وجود داشت. و در این راستا اقدام به جمع‌آوری قرآن نمودند و همان زمان قرآن جمع‌اوری گردید.

8-  علاوه بر کتّاب خاص که در نوشتن و کتابت قرآن اهتمام می‌ورزیدند و به‌عنوان کتّاب قرآن معروف بودند و هرگاه سوره‌ای و یا آیه‌ای نازل می‌شد رسول خدا دنبال آنان می‌فرستاد تا بیایند و بنویسند. نظیر آنچه از براء نقل شده‌است که «انه عند نزول قوله تعال: لایستوی القاعدون من المؤمنین» (نساء/59)   قال رسول‌الله(ص) : اُدعُ زیداٌ و قل یجبی بالکتف و الدواة واللوح ثم قال: اکتب «لایستوی...» (46)(کنزالعمال 2/حدیث4340).

و علاوه بر اینکه رسول خدا بنفسه اشراف بر مکتوبات دیگران داشته و آنها را پس از نوشتن چک می‌کردند چنانچه از زیدبن ثابت نقل شده: «کنتُ اکتب لوحی لرسول‌الله و کان اذا انزل علیه الوحی اخذته برجاء شدید...  هرگاه وحیی می‌آمد همراه قطعه‌ای از کتف و یا چیز دیگری خدمت حضرتش می‌رسیدم فاکتب و هو یملی علیه. من می‌نوشتم و حضرت املاء می‌فرمود: فاذا فرغت، قال اَقرأ پس از اتمام می‌فرمود بخوان فان کان فیه سقط اقام اگر نیاز به تصحیح بود تصحیح می‌فرمود و آنگاه اجازه می‌فرمود در دسترس مردم قرار گیرد.(47) (مجمع الزوایه 1/152)

خود افراد هم سوره‌ها و آیات را یادداشت می‌کردند و برای خود جزواتی از سوره و آیات را داشتند. و هرگز به حفظ و تلاوت قناعت نمی‌کردند. در مورد اسلام‌آوردن عمر نقل شده‌‌است که مردی از قریش به او خبر داد که خواهرت از دستت خارج شده و به اسلام گرایش پیدا کرده، عمر وارد منزل خواهرش شد و به او لطمه‌ای وارد ساخت. پس آنگاه در داخل خانه صحیفه‌ای یافت که در آن آمده‌بود. «بسم‌الله‌ الرحمن الرحیم، سبح لله ما فی السموات و الارض و هو العزیز الحکیم» و نیز صحیفة دیگری یافت که در آن سوره طه آمده‌بود. و این نشانگر آن‌است که با املای پیامبر مسلمانان خود آیات و سور را یادداشت می‌کردند. اینها همه مؤید آن‌است که قرآن در عصر رسول خدا(ص) گردآوری شده بود و در اختیار مسلمانان قرار گرفته بود. ولکن قرآنها در صحیفه‌ها و نسخه‌های مختلفی بود و به صورت کتاب واحدی نبود.

در عصر ابوبکر که مرحله دوم جمع‌آوری قرآن است نسخه‌ها به صورت کتابی واحد درآمد ولکن نه به‌صورت یکنواخت بلکه هر مصحفی به صورتی خاص بود مثلاً مصحف ابن مسعود در آغاز قرآن سوره‌های طولانی و بعد به ترتیب سوره‌های کوچکتر و کوچکتر و یا مصحف ابی‌ابن کعب بعد از سوره یونس انفال بود و سوره مریم و شعراء و حج مقدم بر سوره یوسف بود که در عصر عثمان تمامی مصاحف به یک صورت درآمد یعنی به همان نحوی که امروز وجود دارد که با فاتحة الکتاب آغاز، آنگاه به بقره سپس آل‌عمران و تا سوره ناس و بدین‌صورت مرحله سوم جمع‌آوری عملی گردید.

اما مصحف امیرالمؤمنین. پس از رحلت رسول مکرم اسلام امیر مؤمنان علیه السلام «اَقسَمَ عَلِیٍّ عَلی اَن لا یَرتَدی الرِّواء اِلّا لجمِعةٍ حَتّی یَجمَعَ القُرآنَ فی مُصحَفٍ» سوگند یاد کرد که امام ردا به دوش نیندازد مگر برای نماز جمعه تا این‌که قرآن را در مجلدی جمع کنم.(48)(کتاب مصاحف. ابی داود سجستانی ، ص9)

البته قرآن جمع‌آوری شده توسط امیرالمؤمنین علی علیه السلام کوچکترین اختلافی در عدد سوره‌ها با قرآن فعلی نداشت. بلکه دو امتیاز نسبت به قرآن فعلی داشت.

اولاَ به همان ترتیبی که نازل شده‌بود آن را جمع‌آوری فرموده بود. و ثانیاً شأن نزول آیات و سوره‌هار ا ذکر فرموده بود. از امام علیه‌السلام نقل شده که فرمود:

 «ما نزلت آیه علی الرسول‌الله الا اَقرأنیها و املاها علی فاکتبها بخطی و علمنی تأویلها و تفسیرها و ناسخها و محکمها و متشابهها، و دعا الله لی ان یعلمنی فهمها و حفظها؛ فما نسیتُ آیةً من کتاب ‌الله»               (49)(تفسیر البرهان1/16)

آیه‌ای به رسول خدا نازل نشد مگر آن را برای من خواند و املاء فرمود و من آن را بخط خود نوشتم و تأویل و تفسیر و ناسخ و محکم و متشابه آن را به من یاد داد و در جهت حفظ و نگهداری آن دعا فرمود و من هرگز آیه‌ای از کتاب خدا را فراموش ننمودم.

و نیز فرمود:«وَاللهِ ما نزلت آیة الا و قد علمت فی ما نزلت و این نزلت و علی من نزلت ان ربی اعطانی قلباً عقولا و لساناً ناطقاً»

به خدا سوگند هیچ آیه‌ای نازل نشد مگر آن که دانستم در چه موضوعی بود و در کجا نازل شده و در مورد چه شخصی بوده‌است؛ همانا خداوند قلبی فهیم و زبانی گویا به من داده‌است.

پس از جمع‌آوری، مصحف خود را به خلیفه عرضه داشت و او نپذیرفت فقال:

یا علی اردده فلا حاجة لنا فیه. (50)(بحار/92 / 51 و احتجاج طبرسی، ص282)

یا علی آن را برگردان ما را نیازی به آن نیست.

و امام پس از آن فرموده:

«اما و الله ما ترونه بعد یومکم هذا ابداً، انما کان عَلَیَّ  اَن اخبرکم حین جمعته لتقرأوه»                           (51)(تفسیر صافی/1/36)

پس از این دیگر هرگز آن را نخواهید دید. مرا وظیفه بود که جمع‌‌آوری آن را جهت خواندن خبر دهم و از روایات استفاده می‌شود که:

«قد سَلَّمَه الامام علیه السلام للائمه من بعده و هم یتداو لونه الواحد بعد الاخر لا یروُنه لاحد»

امام مصحفش را به امام پس از خود و هر کدام به امام پس از خود واگذار و احدی دیگر آن را ندید و هم‌اکنون در اختیار حضرت ولی‌عصر ارواحناله الفداء می‌باشد.

1/2- دفاع از حریم عقاید و اصول اسلام در برابر تهاجمات علمی علمای یهود و نصاری

پس از رحلت پیامبر خدا یهود ونصاری با انگیزه‌های مختلفی از جمله تحقیق درباره اسلام و یا تضعیف روحیه مسلمانان به مرکز اسلام رو می‌آوردند و سؤالاتی را مطرح می‌کردند که البته خبر امیرالمؤمنین  علیه السلام پاسخگوی سؤالات آنان نبود و بحق اگر دفاع مولی نبود، جامعه اسلامی دچار سرشکستگی شدیدی می‌شد. به نمونه‌هایی از دفاع امام از حریم عقاید در برابر علمای یهود و نصاری اشاره می‌شود:

1-  گروهی از احبار یهود وارد مدینه شدند و رفتند سراغ خلیفه اول، به او گفتند که در تورات می‌خوانیم که خلفاء و جانشینان پیامبران، دانشمندترین امت آنها هستند، اکنون که شما خلیفه پیامبر خدا هستید، پاسخ دهید که خدا در کجاست؟ در آسمانها و یا در زمین؟ ابوبکر پاسخی داد که آنها را قانع نکرد. جواب ابوبکر این بود که خداوند در عرش است. دانشمند یهودی گفت پس در این صورت زمین بی‌خداست، امیر مؤمنان علی علیه السلام حاضر شدند و با منطق استوار خود این گونه پاسخ فرمود:

«ان اللهَ اَیَّنَ الآینَ فَلا اَینَ لَه» : مکانها را خداوند آفرید و او بالاتر از آنهاست که مکانها بتوانند او را فرا گیرند.

«جَلَّ اَن یَحواهُ مَکانٌ، فهو فی کل مکان بِغَیرِ مُماسةٍ وَ لا مُجاوَرَةِ» خدا در همه جا هست ولی هرگز با موجودی تماس و مجاورتی ندارد.

«یُحیطُ عِلماً بِما فیها  وَ لا یَخلوُ شَی‌‌ءً مِن تَدبیره». او بر همه چیز احاطه علمی دارد و چیزی از قلمرو تدبیر او بیرون نیست. (52)(فروغ ولایت، ص 279. به نقل از ارشاد مفید، ص 107)

این پاسخ امام آنچنان دانشمند یهودی را غرق شگفتی نمود که بی‌اختیار به حقانیت گفتار امام و شایستگی او را برای مقام خلافت اعتراف کرد.

2-   رأس‌الجالوت(پیشوای یهودیان از ابوبکر چند تا سؤال کرد و خلیفه در پاسخ ماند

1-   ریشة حیات و موجود زنده چیست؟

2-    جمادی که به‌گونه‌‌ای سخن گفته‌است چیست؟

3-   چیزی که پیوسته در حال کم و زیاد شدن است چیست؟

از امام درخواست کمک کردند حضرت در پاسخ فرمود:

ریشه حیات از نظر قرآن کریم آب است. «وَ جَعَلنا مِنَ الماء کُلَّ َشیءٍ حَیٌّ». (53) انبیاء/30 از آب  هر موجود زنده‌ای را آفریدیم.

جمادی که به سخن درآمده، زمین و آسمان است که اطاعت خود را از فرمان خدا ابراز کردند. «فقال لَها و لِلاَرضِ ائتیا طوعاً اَو کَرها قالَتا اَتَینا طائعین».(54) (فصلت/11)

به آسمان و زمین گفت از روی رغبت یا کرامت به فرمان خدا باشید. گفتند با کمال رغبت مطیع فرمان خداییم.

و چیزی که پیوسته در حال کم و زیادشدن است شب و روز است. « یُولِجُ اللَّیلَ فی النَّهارِ وَ یوُلِجُ النَّهارَ فی الَّیل». (55) (لقمان/29) شب را در روز داخل می‌کند و روز را در شب. (56)(بحار الانوار، جلد40، ص 224»

 ابونعیم اصفهانی صورت مذاکرده امام را با چهل تن از احبار یهود نقل کرده‌است.

(57)ر.ک فروغ ولایت، ص280. بنقل از حلیة الاولیاء، جلد 1، ص172)

2- تلاشها واقدامات سیاسی

تلاش سیاسی مولی در این دوره را می‌توان در دو بخش عرضه کرد:

2/1- مشاوره‌های سیاسی در مسائل، بخصوص برون‌مرزی که نظر صائب از آنِ مولی بود و امام از آن‌رو که می‌دید آبروی اسلام مطرح است، آنان را از نظر اندیشمند خویش محروم نمی‌کرد.

استمداد خلفاء از امام علیه السلام از مسائل مسلم تاریخی است که با انبوهی از مدارک قطعی همراه است و هیچ فرد منصفی نمی‌تواند آن را انکار کند.

در اینجا مواردی از استمدادهای سیاسی هر یک از خلفاء از امیر المؤمنین علی علیه السلام را یادآور می‌شویم

تاریخ گواهی می‌دهد که خلیفة اول در مسایل سیاسی، معارف و عقاید، تفسیر قرآن و احکام اسلام به امام علیه السلام مراجعه می‌کرد و از راهنماییهای آن حضرت کاملاً بهره می‌برد. اما چند نمونه از استمدادهای سیاسی:

2/1/1 جنگ با رومیان

امپراطوری روم یکی از دشمنان سرسخت حکومت جوان اسلام بود که پیوسته مرکز حکومت اسلام را از جانب شمال تهدید می‌‌کرد و رسول خدا تا آخرین ساعات زندگی خود از اندیشة خطر روم غافل نبود.

در سال هفتم هجری گروهی را به فرماندهی جعفربن‌ابی‌طالب روانه کرانه‌های شام کرد ولی سپاه اسلام با از دست‌دادن سه فرمانده خود، بدون اخذ نتیجه به مدینه بازگشت. در سال نهم رسول خدا برای جبران شکست در موته، با سپاهی گران عازم تبوک شد ولی باز بدون مواجه شدن با دشمن به مدینه بازگشت. البته این سفر آثار و نتایج درخشانی داشت ولی خطر روم دفع نشد و این خطر همیشه خاطر رسول خدا را به  خود مشغول می‌داشت و به همین جهت در آخرین لحظه‌های زندگی که در بستر بیماری بود. لشکر اسامه را به قصد مقابله با رومیها تشکیل داد ولی لشگر مدینه را ترک نکرد و رسول خدا رحلت فرمود و لشگر در چند کیلومتری مدینه اردو زده‌بود. پس از درگذشت پیامبر و آرام شدن فضای سیاسی مدینه و به دست گرفتن زمام حکومت توسط ابوبکر، ابوبکر در اجرای فرمان رسول خدا مبنی بر نبرد با رومیان دو دل شد، لذا با گروهی مشورت کرد و هر کدام نظری دادند که نتوانست او را قانع کنند. سراغ مولی آمد و به مشورت پرداخت. حضرت او را بر اجرای دستور پیامبر تشویق کرد و فرمود اگر با رومیان نبرد کند قطعاً پیروز خواهی شد. او از کلام امام خوشش آمد و طبق دستور امام عمل نمود.

2/1/2- مشورت در فتح ایران

در سال چهاردهم هجری در قادسیه که شهر کوچکی بود که در جنوب عراق( 31 کیلومتری کوفه )قرار داشت. نبرد سختی میان سپاه اسلام و ارتش ایران رخ داد، فرماندهی لشگر اسلام را سعدوقاص و فرماندهی قوای ایران را رستم فرّخزاد عهده‌دار بود. تعداد لشگریان یزدگرد 120 هزار نفر و تعداد مسلمانان سی و چند هزار نفر بود. جنگ سه روز بیشتر طول نکشید روز اول جنگ ایرانیان به 33 فیل حمله کردند که مسلمانان خرطوم آنها را بریدند و فیلها فرار کردند و 500 نفر کشته شدند روز سوّم طوفان سختی درگرفت و جنگ ادامه پیدا کرد و مسلمانان توانستند به خیمه فرماندهی سپاه ایران رستم رسیدند و رستم را کشتند و تزلزل در سپاه ایران افتاد، ایرانیان فرار کردند و غنائم فراوانی نصیب مسلمانان شد و دولت ساسانی فرو پاشید.

 مشاوران و سران نظامی ایران بیم آن داشتند سپاه اسلام کم کم پیشروی کند و سراسر کشور را به تصرف خود درآورد برای مقابله با این حمله یزدگرد سوم پادشاه ایران، سپاهی متشکل از یکصد و پنجاه هزار نفر به فرماندهی فیروزان ترتیب داد تا جلوی هر نوع حمله را بگیرند؛ و در صورت مساعد بودن وضع، خود، حمله را آغاز کنند.

 سعد وقاص فرمانده قوای اسلام نامه‌ای به عمر نوشت و پیشنهاد داد که قبل از آنکه دشمن بر ما حمله آورد مسلمانان برای ارعاب دشمن نبرد را شروع کنند.

خلیفه به مسجد رفت و سران صحابه را جمع کرد و آنان را از تصمیم خود که می‌خواهد مدینه را ترک گوید و در منطقه‌ای میان بصره و کوفه فرود آید و از آن نقطه رهبری سپاه را به دست گیرد، آگاه ساخت

در این هنگام طلحه برخاست و خلیفه را بر این کار تشویق کرد و سخنانی گفت که بوی تملّق به خوبی از آن استشمام می‌شد عثمان بلند شد و علاوه بر تشویق خلیفه از ترک مدینه اضافه کرد که به سپاه شام و یمن بنویس که همگی آن دو نقطه را ترک کنند و به تو بپیوندند و تو با این جمع انبوه بتوانی با دشمن روبرو شوی.

امیرالمؤمنین علی علیه السلام در این موقع برخاست و از هر دو نظر انتقاد کرد و مطالبی فرمود که در نهج‌البلاغه آمده‌است:

«سرزمینی که به زحمت و جدیداً به تصرف مسلمانان در‌آمده‌است نباید از ارتش اسلام خالی بماند. اگر مسلمانان یمن و شام را از آن مناطق فراخوانی، ممکن است سپاه حبشه یمن و ارتش روم شام را اشغال کنند و فرزندان و زنان مسلمان که در یمن و شام اقامت دارند صدمه ببینند. اگر مدینه را ترک گویی، اعراب اطراف از این فرصت استفاده کرده، فتنه‌ای برپا می‌کنند که ضررش بیشتر از ضرر فتنه‌ای است که به استقبال آن می‌روی. فرمانروای کشور مانند رشته مهره‌هاست که آنها را به هم پیوند می‌دهد؛ اگر رشته از هم بگسلد مهره‌ها از هم می‌پاشند.

«وَالعَرَبُ الَیومَ وَ اِن کانَوا قَلیلاً، فَهُم کَثیروُنَ بِالإسلامِ، عَزیزوُنَ بِالإجتماعِ»

اگر چه تعداد مسلمانان نسبت به دشمن در اقلیت هستند، مسلمانان به جهت ایمانی که دارند بسیارند و با اتحاد و هماهنگی که دارند عزیز و قدرتمندند.

فَکُن قُطباً، وَاستَدِرِ الرَّحا بِالعَرَبِ... »(58) خطبه 146  تو مانند میلة وسط آسیا باش و آسیای نبرد را به وسیلة سپاه اسلام به حرکت درآور؛ شرکت در جبهه مایه جرأت دشمنان می‌شود، زیرا با خود می‌اندیشند که تو یگانه پیشوای اسلامی و اگر او را از میان بردارند مشکلاتشان برطرف می‌شود و این اندیشه، حرص آنها را بر جنگ و کسب پیروزی دو چندان می‌سازد.

پس از شنیدن سخنان امام علیه السلام، خلیفه گفت رأی، رأی علی علیه السلام است و من دوست دارم از او پیروی کنم.

2/1/3- مشورت در فتح بیت‌المقدس

در این فتح نیز عمر با امام علیه السلام مشورت کرد و از نظر آن حضرت پیروی کرد، مسلمانان یک ماه بود که شام را فتح کرده‌بودند، تصمیم داشتند به سوی بیت‌المقدس پیشروی کنند. فرماندهان قوای اسلام ابوعبیده جراح و معاذبن جبل بودند. معاذ به ابوعبیده گفت: نامه‌ای به خلیفه بنویس و درباره پیشروی به سوی بیت‌المقدس بپرس؛ ابوعبیده چنان کرد. خلیفه نامه را برای مسلمانان قرائت کرد و از آنان رأی خواست.

 امام ، عمر را تشویق کرد که به فرمانده سپاه بنویس که به سوی بیت‌المقدس پیشروی  و پس از فتح آن از پیشروی باز ایستد و به سرزمین قیصر داخل شود و مطمئن باشد که پیروزی از آن اوست و پیامبر(ص) از این پیروزی خبر داده‌است. خلیفه فوراً قلم و کاغذ خواست و نامه‌ای به ابوعبیده نوشت و او را به ادامه نبرد و پیشروی به سوی بیت‌المقدس تشویق کرد و افزود که پسر عموی پیامبر به ما بشارت داد که بیت‌المقدس به دست تو فتح خواهد شد.(59) (فروغ ولایت، ص285 بنقل از ثمرةالاوراق حموی، جلد2، ص15)

2/1/4-- تعیین مبدأ تاریخ اسلام

هر ملت اصیلی برای خود مبدأ تاریخ دارد. قبل از اسلام عرب عام‌الفیل را مبدأ تاریخ به شمار می‌آورد. تاسال سوم خلافت عمر هنوز مبدأ تاریخی وجود نداشت. چه بسا نامه‌هایی که برای سران نظامی نوشته می‌شد و فقط نام ماهی که نامه در آن نوشته‌ شده‌بود وجود داشت و این نقصی در نظام اسلام بود، مشکلاتی هم برای گیرندة نامه ایجاد می‌کرد زیرا چه بسا دو دستور متناقض به دست فرماندة نظامی و یا حاکم وقت می‌رسید و او به سبب دوری راه و عدم قید تاریخ در نامه‌ها نمی‌توانست کدام یک جلوتر نوشته‌شده‌است.

خلیفه برای تعیین مبدأ تاریخ اسلام، صحابه پیامبر را گردآورد و آنان هر کدام نظری دادند برخی مبدأ تاریخ را میلاد پیامبر اکرم(ص) پیشنهاد دادند و بعضی مبعث حضرت را. و امام نظر داد روزی که پیامبر سرزمین شرک را ترک و به سرزمین اسلام گام نهاد مبدأ تاریخ اسلام شده و عمر از میان آراء، نظر امام را پسندید و هجرت پیامبر را مبدأ تاریخ قرار دادند و از آن روز تمام نامه‌ها و اسناد و دفاتر دولتی به سال هجری نوشته شد(60).(همان: ص 286 بنقل از تاریخ یعقوبی 1/123. تاریخ طبری 2/253 و....)

2/2- هدایت و راهنمایی دستگاه خلافت در مسایل دشوار قضایی

2/2/1-فردی شراب خورده بود. مأموران اور ا نزد ابوبکر آوردند تا حد شرابخواری را برای او جاری کند. شراب‌خوار ادعا کرد که از تحریم شراب بی‌اطلاع است و آیه تحریم شراب را نشنیده‌است. خلیفه ماند. کسی را فوراً نزد امام فرستاد و حل مشکل را از او خواست . حضرت فرمود او را بسپار نزد دو فرد موثق تا در بین مسلمانان ببرند از مسلمین سؤال کنند آیا تاکنون آیه تحریم را برای وی تلاوت کرده‌اند یا نه ،اگر کسانی شهادت دادند که آیه تحریم را برای وی خوانده‌اند حد را درباره او جاری کن والا او را توبه ده تا در آینده لب به شراب نزند و آنگاه رهایش کن.                                   (69)(فروغ ولایت، ص282، بنقل از کافی2/جلد16)

2/2/2-خلیفة دوم بارها و بارها از علوم امام علیه السلام استفاده کرد و ورد زبان او این بود که:

«عَجَزَتِ النساءُ اَن یَلِدنَ مِثلَ عَلیِّ بن ابی‌طالب»  زنان ناتوانند که مانند علی را بزایند.

یک وقتی مردی از همسر خود، پیش عمر شکایت کرد که شش ماه از عروسی ما گذشته و همسرم بچه‌دار شده، زن این را پذیرفت ولی مدعی شد که با احدی ارتباط نداشته‌است. خلیفه نظر داد که زن را باید سنگسار کنند. امام خبردار شد و جلوی حکم خلیفه را گرفت و فرمود: قرآن کریم در آیه‌ای که دوران بارداری و شرخواری را سی ماه معین فرموده‌است. «وَ حَملُهُ و فِصالُهُ ثَلاثونَ شَهراً».(70)سورة احقاف/15

و در آیة14/لقمان می‌فرماید و فِصالُهُ عامین. دورا شیرخوارگی 24 ماه است. اگر دو سال را از سی ماه کم کنیم برای مدت حمل 6 ماه باقی می‌ماند.

عمر پس از شنیدن منطق امام علیه السلام گفت: لولا علی لهلک عمر.

راوی می‌فرماید: پس از آن به ما خبر رسید از آن زن فرزند 6 ماهه دیگری متولد شد.

(71)(فروغ ولایت، ص288. بنقل از مناقب ابن شهر آشوب 1/496 . بحار 40/332 و الغدیر)

ابن عباس نقل می‌کند که زن دیوانه‌ای که زنا داده بود را نزد عمر آوردند و وی دستور سنگسار او را داد. به امام خبر دادند، حضرت فرمود «ارجعوبها» او را برگردایند. آنگاه پیش عمر رفت و فرمود: «اما علمت. ام تذکران رسول‌الله قال رفع القلم عن ثلاثه عن الصبی حتی یبلغ و عن النائم حتی یستیقظ و عن المعتوه حتی یبراً، و ان هذه معتوهة بنی فلان لعل الذی اتاها اتاها و هی فی بلائها»

آیا نمی‌دانی، آیا به یاد نداری که رسول خدا(ص) فرمود: حکم تکلیف از سه دسته برداشته شده‌است از کودک تا بالغ شود، از خواب تا بیدار شود و از دیوانه تا عاقل شود و این زن، دیوانة فلان قبیله است و شاید آن کسی که با او عمل زشت انجام داده در حال دیوانگی او بوده‌است. او را رها کردند. (72)(الغدیر، بخش شعرای قرن هشتم)

2/2/3-روزی جوانی با خانمی بگومگو داشتند. جوان مدعی بود که این خانم ، مادر من است و زن منکر می‌شد و مدعی بود که من هنوز ازدواج نکرده‌ام و جوان دروغ می‌گوید. خلیفه دستور داد جوان را بخاطر نسبت ناروا دادن به زن او را تازیانه  بزنند. امام علیه السلام از قضیه مطلع شدند، از خانم و بستگانش اجازه‌ای خواستند که حکم الهی را صادر کنند به‌شرطی که امام مجاز باشد او را به عقد هر کس بخواهد درآورد. آنها قبول کردند. امام رو کرد به جوان و فرمود من این زن را در عقد تو درآورده و مهر او را 480 درهم قرار دادم و سپس کیسه‌ای که همین مقدار پول در آن بود. در برابر زن قرار داد و به  جوان فرمود دست این زن را بگیر و دیگر نزد من نیا جز آن‌که، با او عروسی نمایی. زن با شنیدن این سخن گفت: «الله، الله هو النّار هو والله ابنی »پناه به خدا، پناه به خدا نتیجه این جریان آتش است به خدا قسم این پسر من است.                                                    (73)(فروغ ولایت، ص290 بنقل از بحار 40/277 و کشف‌النعمه، جلد1، ص 33)

2/2/4-زن بارداری را نزد عمر آوردند که به زنا اعتراف کرده‌بود و عمر دستور سنگساری او را داد. حضرت خبردار شدند و پرسیدند «ما بال هذه؟» قضیه این زن چیست؟ گفتند عمر دستور داده او را سنگسار کنند. امام فرمان دادند او را برگردانند  و به عمر فرمودند تو به خودش مسلط هستی اما به آنچه در شکم دارد چه تسلطی داری؟ بعد فرمودند نکند سر او داد زدی و او از ترس به دروغ اعتراف کرده، عمر گفت: بلی این‌گونه بوده‌‌است. امام فرمود: « او ماسمعتُ رسول‌الله قال: لاحد علی معترف بعد بلاء، انه من قید اوحبس او تهدد فلا اقرار له» چیزی نیست بر کسی که بعد از شکنجه اعتراف کرده و کسی که به زنجیر کشیده شود یا زندان شود و یا تهدید شود اقرارش پذیرفته نیست» عمر گفت: زن را رها کنید و گفت: « عجزت النساء ان تلدن مثل علی‌بن ابی‌طالب، لولا علی لهلک عمر» (74)(الغدیر، شعرای قرن هشتم بنقل از سنن بیهقی 7/441)

3-خدمات اجتماعی امام علی علیه السلام             

بخش دیگر فعالیتهای امام علیه السلام، در دوران سکوت خدمات اجتماعی حضرت بود. آری امام      علیه السلام، به رغم آن‌که از تصدّی رهبری سیاسی باز داشته‌شده بود، برای خود مسؤولیتهای مختلفی قائل بود و از این‌رو،از انجام وظایف و خدمات دیگر شانه خالی نکرد؛

 اهمّ خدمات اجتماعی امام در دوره خلفای سه گانه به قرار زیر بود:

3/1-انفاق به فقرا و یتیمان

 به اتفاق مفسران آیة «اَلذّینَ یُنفِقوُنَ اََموالَهُم بِاللَّیلِ وَ النَّهارِ سِرّاً وَ عَلانیَةً»(61) (بقره/274) در شأن مولی نازل شده. البته این آیه بیانگر وضع امام در زمان رسول اکرم(ص) است. ولی این وضع پس از رحلت پیامبر نیز ادامه داشت و آن حضرت پیوسته از یتیمان و مستمندان دستگیری می‌کرد و روح بزرگ و مهربان او تا پایان عمر از انفاق به فقرا لحظه‌ای آرام نگرفت.

3/2-آزادکردن بردگان

آزاد ساختن بردگان ،از مستحبات مؤکّد در اسلام است. امام علیه السلام در این زمینه نیز، همچون سایر خدمات و فضایل، پیشگام بود و موفق شد از حاصل دسترنج خود - نه از بیت‌المال- هزار بنده را بخرد و آزاد سازد. امام صادق علیه السلام به این حقیقت گواهی داده‌است و فرموده: «اِنَّ عَلِیّاً اَعتَقَ اَلفَ مَملوُکٍ مِن کَدِّ یَدِهِ» (62)(فروغ ولایت، ص296، بنقل از فروغ کافی5/74)امام علیه السلام ازدسترنج خودهزاربنده خریدوآزادکرد.

3/3-کشاورزی و درختکاری

یکی از مشاغل امام در عصر رسالت و پس از آن، کشاورزی و درختکاری بود. آن حضرت بسیاری از خدمات و انفاقات خود را از این طریق انجام می‌داد، به‌علاوه املاک زیادی را نیز که خود آباد کرده بود، وقف کرد. امام صادق  در این باره فرموده‌است:

 «کانَ اَمیرُالمؤمنینَ یَضرِبُ بِالمَرِّ وَ یَستَخرِجُ الاَرَضین»(63) (همان)

امام بیل می‌زد و نعمتهای نهفته در دل زمین را استخراج می‌کرد.

نقل شده‌ که مردی در نزد امام شصت صاع یعنی شصت من هسته خرما دید. از علت گردآوری آنها سؤال کرد، فرمود: همة آنها، به اذن الهی، درخت خرما خواهند شد. راوی می‌گوید که امام آن هسته‌ها را کاشت و نخلستانی پدید آورد و آن را وقف کرد.(64) (همان، ص297، مناقب ابن شهر آشوب1/ 323 . بحار 61/33).

3/4- حفر قنات

در حجاز که سرزمینی خشک و سوزان است، حفر قنات بسیار حائز اهمیت است . امام صادق علیه السلام می‌فرماید: رسول خدا(ص) زمینی از انفال را در اختیار امام گذاشت و حضرت در آنجا قناتی حفر کرد که آب آن همچون گردن شتر فواره می‌زد. امام علیه السلام نام آنجا را «یَنبُع» نهاد، آب فراوان این قنات مایه نشاط ور روشنی چشم اهالی آنجا شد و فردی از آنان بر علی به جهت توفیق این خدمت، بشارتی داد، حضرت در پاسخ او فرمود: این قنات وقف زائران خانه خدا و رهگذرانی است که از اینجا می‌گذرند، کسی حق فروش آب را ندارد و فرزندانم هرگز آن را به میراث نمی‌برند.(65) (وسایل شیعه 13/303)

هم‌اکنون در کنار مسجد شجره منطقه‌ای است بنام آبار علی که حضرت در آنجا چاه‌هایی را حفر نموده‌است.

3/5- ساختن مساجد

تأسیس و تعمیر مساجد از نشانه‌های ایمان به خداو آخرت است و امام ، مساجدی در مکه و مدینه بنا کرده‌است که هنوز به نام حضرتش برخی از آنها باقی است.(66)(بحار41/32)

3/6- وقف اماکن و املاک

اسامی موقوفات متعدد و وقفنامه‌های حضرت در کتب حدیث و تاریخ بطور مبسوط ذکر شده‌‌است. در اهمیت این موقوفات همین بس که، طبق نقل مورخان معتبر، درآمد سالانه آنها چهل هزار دینار بوده که تماماًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًً صرف بینوایان می‌شده‌است. و شگفت آن‌که، به رغم داشتن این درآمد سرشار، امام برای تأمین هزینه زندگی خود به فروختن شمشیرش نیز ناچار شده‌بود (67)(بحار41/43)

مرحوم شیخ حر عاملی از امام صادق علیه السلام نقل می‌کند که:

تصدق امیرالمؤمنین علیه السلام بدار له فی المدینه فی بنی زریق فکتب: بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم هذا ما تصدق به علی‌بن ابی‌طالب و هو حی. تصدق بداره التی فی بنی رزیق صدقة لا تباع و لا توهب حتی یرثها الله الذی یرث السماوات و الارض . . . فهی لذی الحاجة من المسلمین»(68) وسایل‌الشیعه(جلد19، ص187)

+نوشته شده در جمعه هفدهم بهمن 1393ساعت توسط محمدحسین منتظری شاتوری | |

پس ازرحلت جانسوزرسول مکرم اسلام(ص)

سال دهم وضعیت مسلمانان هنگامه رحلت جانسوز پیامبر اکرم(ص)

الف: مسلمانان خارج از مدینه

پس از سقوط قدرت قریش در سال هشتم هجری، حاکمیت شرک بر جزیره‌العرب پایان یافت. قبایل دیگر دریافتند که قدرت مقابله با مسلمین را ندارند لذا همه قبایل مبادرت به ایمان آوردن به اسلام کردند. رقابت عجیبی در بین قبائل به‌وجود آمد. اینکه سال هشتم را سنه‌الوفود نامیده‌اند از همین باب است. بسیاری از این قبایل با مشاهدة قدرت مسلمین بر طبق تصورات جاهلی دنبال پیداکردن هم‌پیمان برای خود بودند. آنها در جاهلیت معمولاً برای دفاع از خود با قدرتهای قبیله‌ای بزرگ‌تر هم‌پیمان می‌شدند تا با نیروی جدید وحدت کرده، علاوه بر محفوظ ماندن خود از گزند، یک پشتوانه‌ای قوی برای خویش تدارک کنند.

این قبایل چند روزی در مدینه می‌ماندند، فرائض را فرا می‌گرفتند، رسول خدا از بین خودشان کسی را به‌عنوان سرپرستشان تعیین و آنها را به مناطقشان اعزام می‌کرد. هفتاد درصد از کسانی که در سال دهم بنام مسلمان زندگی می‌کردند کسانی بودند که پس از فتح مکه مسلمان شده‌بودند. این در حالی بود که اکثر قریب به اتفاق این افراد در بادیه‌ها زندگی می‌کردند و بسیاری از آنان حتی یک بار رسول خدا را ندیده بودند و بر فرض که رسول خدا را دیده بودند و یا بعضی فرائض را فراگرفته بودند، در این فاصله کوتاه قادر نبود تا قلوب و عقول اینها را که عمری با معیارهای جاهلی سپری کرده‌بودند خالی ساخته و کاملاً موفق به از بین بردن یادگارهای  جاهلی در آنها شود. این، همان است که در سورة حجرات/14 آمده که اینها می‌گویند: «آمنا»وخداوند به پیامبرش فرمود:«قل لم تومنواولکن قولوااسلمنا...»

 و اینکه در جنگ تبوک بهانه می‌آورند و در لشکر حاضر نمی‌شوند از همین باب است.

ب- مسلمانان داخل مدینه

در داخل مدینه از شواهد تاریخی بر می‌آید که حوادثی در حال شکل‌گرفتن بوده و عده‌ای فرصت‌طلب منتظر رحلت رسول خدا بودند تا به شکلی حاکمیت را به دست بگیرند. اینها متشکل یا غیرمتشکل حرکاتی از خود نشان می‌دادند که قصد درونی آنها را افشاء می‌کرد.

مثلاً مخالفتشان با لشکر اسامه به بهانة جوان بودن اسامه به گونه‌ای که رسول خدا با حالت بیماری به مسجد آمدند و علاوه بر پاسخ‌دادن به بهانه‌های اینها، متخلفان را مورد لعن قرار دادند. (12)(تاریخ سیاسی اسلام، جعفریان، بنقل از ملل و حلل،  شهرستانی)

از امام علیه السلام نقل شده‌است که فرستادن آنها به خارج از مدینه برای تثبیت امامت او بوده‌است(بحار38/173)

مورد دیگر آخرین پنج‌شنبة حیات رسول خدا، حضرت کاغذ و قلمی خواستند و اصحاب اطراف بستر رسول خدا نشسته بودند، فرمود منظورش از این کار نوشتن چیزی است تا پس از او مردم گمراه نشوند. در همین حال  عمر فریاد زد که «ان الرجل لیهجر » و بعد گفت «حسبنا کتاب‌الله» و با این گفته مانع از آوردن کاغذ و قلم شد، جمعیت هم دو دسته شدند و کاغذی نوشته نشد.(13)(همان به نقل از طبقات الکبری2/242 و دهها مدرک دیگر از جمله مسند احمد ج1، ص90، تاریخ ابن عسکر، ج6/ص451...)

این حادثه بیانگر روحیه اطاعت ناپذیری برخی دوروبری‌های پیامبر را دارد. اضافه بر این ،وجود گروههای مختلف در مدینه، از انصار و مهاجر و سایر عربها و وجود انگیزه‌های قبیله‌ای و حتی ترس از سلطه یکدیگر، وضعیت سیاسی مدینه را بحرانی‌تر کرده‌ و روحیه فرصت‌طلبی و تجاوز از دستورات رسول خدا را در آنها گسترش داده‌است.

عمر بر درب خانه فریاد می‌کشد که رسول خدا نمرده و هرکس مدعی مردن او  شود او را می‌کشم.

ابن‌ابی‌الحدیدمی نویسد: «لما تَوَفِّیَ رسول‌الله(ص) کان ابوبکر فی منزله بِالسُّنح، فقال عمربن الخطاب:       ما مات رسول‌الله و لایموت حتی یظهر دینه علی الدین کله. . . لا اسمع رجلا یقول: مات رسول‌الله الاضربته بسیفی»(14) شرح نهج‌البلاغه، ج2 ص40 بعد می‌گوید این اقدام عمر به آن جهت بود که احتمال می‌داد کسانی درصدد آشوبگری باشند؛ لذا می‌خواست با انکار موت رسول خدا آنها را بترساند.

 اما به نظر می‌رسد منظور چیز دیگری بوده، او می‌‌خواست تا کسانی همچون انصار و یا طوایفی دیگر از قریش، به فکر مسألة رهبری نباشند تا خود بتواند با رسیدن ابوبکر از راه، مقدمات کار را آماده سازد.

«انما کان انکاره ذلک و ارهابه الناس سیاسه مدّبره، و ذلک صرف فکره الشعب عن الفحص عن الخلیفه الی ان یحضر ابوبکر و کان غائب بالسُّنح خارج المدینه.(15)(الغدیر/7/ 184-185)

همچنین حرف و نقلهایی که بین مهاجر و انصار در سقیفه بنی‌ساعده صورت گرفت، حکایت از وضعیت نامساعد مسلمانان در مدینه هنگامة رحلت رسول خدا(ص) دارد.

امیرمومنان علیه السلام طبق وصیت رسول خدا که فرموده بود« لایَغسِلُنی اَحَدً غَیرک» به امرغسل رسول خدا(ص) پرداخت؛ چنانکه می فرماید:

« وَ لَقَد قُبِضَ رَسوُلُ اللهِ(ص) وَ اِنَّ رَأسَهُ لَعَلی صَدری، وَ لَقَد سالَت نَفسُهُ فی کَفّیِ، فَاَمرَرتُها عَلی وَجهی، وَلَقَد وُلِّیتُ غُسلَهُ وَالمَلائِکَه اَعوانی، فًضَجَّتِ الدّارُ و اَلاَفِنیَه، مَلَأً یَهبِطُ، وَ مَلَأً یَعرُجُ»(16) نهج‌البلاغه، خطبة 197 

رسول خدا(ص) در حالی که سرش بر روی سینه‌ام بود قبض روح گردید، و جان او در کف من روان شد آن را بر چهره خویش کشیدم. متصدی غسل پیامبر(ص) من بودم و فرشتگان مرا یاری می‌کردند، گویا در و دیوار خانه فریاد می‌زد، گروهی از فرشتگان فرود می‌آمدند و گروهی دیگر به آسمان پرواز می‌کردند.

در همان لحظه‌ای که امیر مؤمنان علیه السلام در حال غسل‌دادن بود، در سوگ رسول خدا(ص) سخنانی غم انگیز بر زبان آورد :

 «بِاَبی اَنتَ و اُمّی یا رَسولَ الله ،لَقَدِانقَطَعَ بِمَوتِکَ مالَم یَنقَطِع بِمَوتِ غَیرِکَ مِنَ النُّبُوَّه وَ الإنباء وَ اَخبارِ السَّماء»

پدر و مادرم فدای تو ای رسول خدا(ص)، با مرگ تو رشته‌ای پاره شد که در مرگ دیگران اینگونه قطع نشد؛ با مرگ تو رشته پیامبری و فرودآمدن پیام و اخبار آسمانی گسست.

خَصَّصتَ حَتّی صِرتَ مُسَلِّیاً عَمَّن سِواکَ وَ عَمَّمتَ حَتّی صارَ النّاسُ فیکَ سَواءً

مصیبت تو، دیگر مصیبت دیدگان را به شکیبایی واداشت و همه را در مصیبت تو یکسان عزادار کرد

وَ لَولا اَنَّکَ اَمَرتَ بِالصَّبرِ، وَ نَهَیتَ عَنِ الجَزَعِ، لَاَنفَدنا عَلَیکَ ماءَ الشُّؤُونِ. وَ لَکانَ الدّاءُ مُماطِلاً، وَالکَمَدُ مُخالِفاً، وَ قَلّا لَک وَلکِنَّهُ مالا یُملکُ رَدُّهُ، وَلا یُستَطاعُ دَفعُهُ بِاَبی اَنتَ وَ اُمّی، اُذکُرنا عِندَ رَبِّکَ، وَ اَجعَلنا مِن بالِک »

(اگر شکیبایی امر نمی‌کردی، و از بی‌تابی نهی نمی‌فرمودی، آنقدر اشک می‌ریختم تا اشکهایم تمام شود.

 و این درد جانکاه همیشه در من می‌ماند، و اندوهم جاودانه می‌شد، که همة اینها در برابر مصیبت تو ناچیز است. چه باید کرد که زندگی را دوباره نمی‌توان بازگرداند، و مرگ را نمی‌شود مانع شد

ما در پیشگاه پروردگارت یادکن، و در خاطرخود نگهدار. (17) همان، خطبة 235

درگیر و داری که امام علیه السلام مشغول تجهیز پیامبر(ص) بود و اهل سقیفه نیز به کار خود مشغول بودند، ابوسفیان به منظور ایجاد اختلاف در میان مسلمانان در خانه علی علیه السلام را زد و گفت: دستت را بده تا من با تو بیعت کنم و عباس نیز همچو پیشنهادی داد ولی حضرت از پذیرش پیشنهاد آنها امتناع ورزید. امام به‌طور کنایه به نیت ناپاک ابوسفیان اشاره کرد و فرمود«تو در پی کاری هستی که ما اهل آن نیستیم. ابوسفیان که آینده را صحیح ارزیابی کرده‌بود. گفت: طوفانی می‌بینم که جز خون چیزی نمی‌تواند آن را خاموش سازد. و اگر از خودگذشتگی خاندان بنی‌هاشم نبود، طوفان اختلاف را جز کشت و کشتار چیزی نمی‌توانست فرونشاند.

چراخلافت غصب شدوسقیفه بوجودآمد؟

راستی چرا با وجود فضایل بی‌نظیر امیرمؤمنان علیه السلام و تأکیدات فراوان رسول اکرم(ص)درباره حضرتش، حق امام را غصب کردند و ماجرای سقیفه پیش آمد؟

پاسخ: این است که در قضیه سقیفه نخبگان طراحی و برنامه‌ریزی امور را انجام دادند و توده مردم به دنبال آنها حرکت کردند؛ علل مخالفت نخبگان وخواص با امیرالمؤمنین در چند عامل قابل بررسی است:

1- دنیاپرستی و جاه‌طلبی

تمامی خواصّی که در جریان سقیفه با امام مخالفت کردند، تشنه دنیا و ثروت، یا طالب جاه و مقام بودند و آنها دریافته بودند که با وجود امیرالمؤمنین ،امکان دستیابی به خواسته‌هایشان نخواهد بود. لذا بنای مخالفت با امام را گذاشتند.

2- حسادت

 امیرمؤمنان علیه السلام فردی امین، آگاه ، بااخلاق و دارای کمالات فراوان بود که وی را مورد توجه و عنایت خاص رسول خدا قرار داده‌بود، و خیلی‌ها از این قرب و منزلت امام نزد پیامبر حسد می‌بردند .

امام در نهج‌البلاغه می‌فرماید:

« وَالله ما تَنقِمُ منّاِ قُرَیشُ اِلّا اََنَّ اللهَ اَختارَنا عَلَیهِم»   (18)(خطبة 33، فراز 5)

به خدا سوگند قریش از، ما انتقام نمی‌گیرد جز به آن علت که خداوند ما را از میان آنان برگزید و گرامی داشت.

3- کینه‌توزی و انتقام‌جویی

امیرمؤمنان علیه السلام در جنگهای صدراسلام پرچمدار پیامبر خدا بود. «کانَ عَلیًّ حامل لواء رسول‌الله فی اکثر القتال» و عده زیادی از پهلوانان سپاه دشمن را به خاک مذلت نشانده بود، ویا بستگان و خویشان مشرکشان، به دست حضرتش به هلاکت رسیده بودند؛ چنانکه دایی، برادر و جد معاویه در جنگ بدر به توسط امام  به درک واصل شدند. وقتی معاویه علیه‌الهاویه ،امام علیه السلام را تهدید به جنگ می‌کند و در این رابطه نامه ای برای امام می نویسد؛ حضرت درپاسخ وی می‌فرماید:

«فَاَنَا اَبوُالحَسَنٍ قاتِلُ جَدِّکَ و اَخیکَ وَ خالِکَ شَدخاً یَومَ بَدرٍ، وَ ذلکَ السَّیفَ مَعی»)19)/(نامه 10/ فراز7)

 من ابوالحسن کشندة جّد و دایی و برادر تو در نبرد بدر می‌باشم که سر آنان را شکافتم، امروز همان شمشیر با من است.

ودر جای دیگر می‌فرماید:

«وَ عِندیِ السَّیفُ الَّذی اَعضَضتُهُ بِجَدِّکَ وَ خالِکَ و اَخیکَ فی مَقامٍ واحِدٍ»(20) (نامه 64/7)

 و در نزد من همان شمشیری است که در جنگ بدر بر پیکر جد و دایی و برادرت زدم.

بدیهی است این اقدامات باعث کینه‌ها شده و این نوع کینه‌ها از دل سیاه معاویه و امثال او بیرون رفتنی نبود.

«اَحقاداً بَدرِیَّةً وَ خَیبَریَّةً وَ حُنَینیَّةً وَ غَیرَ هُنَّ فَاَضَبَّت عَلی عَداوَتِهِ وَ اَکَبَّت عَلی مُنابَذَتِهِ» (21)(دعای ندبه)

4- اجتهاد در مقابل نص

علیرغم نصی که به امامت مولی علیه السلام وجود داشت و همگان از آن با خبر بودند. حق امام را غصب کردند و برای این اقدامات شیطانی اشان توجیهاتی را به زبان آوردند.

گاه جوان‌بودن امام را بهانه قرار دادند و ابوبکر را به لحاظ مسن‌بودن ترجیح دادند.

ابوعبیده به امیرمؤمنان علیه السلام گفت:

 «ما قرابت ، سبقت ، علم و نصرت تو را انکار نمی‌کنیم، ولکن خود می‌دانی که تو جوانی و ابوبکر پیر است. وی سنگینی این امر را بهتر از تو می‌تواند تحمّل کند.»(22) (ترجمة شرح نهج‌البلاغه ابن‌ابی‌الحدید، محمود مهدوی دامغانی ج3، ص 181)

نقل است وقتی ابوبکر به خلافت رسید به پدرش ابوقحافه، که در طائف بود، نامه نوشت که، مردم مرا به جهت کبر سن، به خلافت برگزیدند و تو نیز به موافقت قوم بیا و با من بیعت کن که من امروز خلیفة رسول خدایم. او در جواب ابوبکر نوشت:

می‌گویی که مردمان مرا به خلافت برگزیدند به جهت سن و من خلیفة رسول خدایم. پس تو خلیفة مردم می‌باشی نه خلیفة رسول و خدا و اگر تو را به جهت سن خلیفه کرده‌اند، من از تو سزاوارترم و بایستی مرا خلیفه کنند؛ تو می‌دانی این امر از غیر تواست. اگر حق را به اهلش که خانوادة پیغمبرند، واگذاری تو را بهتر باشد.(23)(مجلة کوثر شمارة48 اسفند 79)

و گاه شوخ طبعی امام را بهانه قراردادند. اعتقاد آنان این بود که مردی باید خلیفه شود که عبوس باشد و مردم از او بترسند و لذا عمر یکی از ایرادهایی که به امام داشت شوخ طبعی حضرتش بود. (24)(همان به نقل از شرح ابن ابی‌الحدید 3/147) و گاه بهانه‌های دیگری آوردند و با این بهانه‌های واهی اجتهاد در مقابل نص نمودند.

چراامام راه صبررادرپیش گرفت؟

و اما سرّ صبر 25 ساله امیرمؤمنان علیه السلام چه بود؟ چرا با وجود آن که خلافت حقّ آن حضرت بود، برای رسیدن به حقّ خود، هیچ حرکتی نکرد، در حالی که در پنج سال حکومتش تمامی دوران خلافتش به جنگ سپری شد؟

جواب: در مورد دوران خلافت، برخی را اعتقاد بر آن بود که نمی‌بایست امام علیه السلام، بلافاصله خود را درگیر جنگها می‌کرد، بلکه جاداشت با سکوت و راه دیگری کار را تعقیب می‌فرمود.

امام درپاسخ این گونه قضاوتها چنین می فرماید:

«وَلَقَد اَصبَحنا فی زَمانٍ قَدِ اتَّخَذَ اَکثَرُ اَهلِهِ الغَدرَ کَیِّساً،وَ نَسَبَهُم اَهلُ الجَهلِ فیهِ اِلی حُسنِ الحِیلَةِ؛ ما لَهُم قاتَلَهُمُ الله، قَد یَری الحَوَّلُ القُلَّبُ وَجهَ الحیلَةِ وَ دُونَهُ مانِعٌ مِن اَمرِاللهِ وَ نَهیِهِ فَیَدَعُها رَأیَ عَینٍ بَعدَ القُدرَةِ عَلَیها، وَ یَنتَهِزُ فُرصَتَها مَن لاحَرِیجَةَ لَهُ فیِ الدِّین»(25)(خطبة 41)

ما در زمانی زندگی می‌کنیم که اکثر مردم نیرنگ و فریبکاری را زرنگی می‌دانند.

افرادی که به حقایق امور آگاه نیستند، کارهایی را که سرچشمه‌اش مکر و فریب است، سیاست مداری و حسن تدبیر و چاره‌اندیشی می‌دانند.اینان به دنبال چه هستند؟ خدا نابودشان کند.

چه بسا کسی از نظر سیاست‌مداری و مصلحت‌اندیشی نیرومند است و هیچ کم ندارد؛ ولی امر و نهی و خدا و حدود و ضوابط شرعی است که جلوی او را می‌گیرد.با اینکه راه مکر و حیله را می‌داند که چه باید کرد، ولی خدا، شرع و تقوا اجازه نمی‌دهد و برای اطاعت خدا و رعایت ارزش‌ها، آن را رها می‌کند.

کسانی‌که نسبت به دین بی‌پروا بوده، احکام شرعی و ارزش‌های اسلامی را رعایت نمی‌کنند، از هر حیله‌ای استفاده می‌کنند و برای نیل به هدف، استفاده از هر وسیله‌ای را توجیه‌پذیر می‌‌دانند، ولی من این‌گونه نیستم.

             در مورد دوران سکوت هم ،برخی را پیشنهاد بود که برای گرفتن خلافت اقدام کن و امام      علیه السلام در برابر این پیشنهاد فرمود:

«اَیُّهَا النّاسُ شُقُّوا اَمواجَ الفِتَنِ بِسُفُنِ النَّجاةِ»: امواج فتنه را با کشتي ‌های نجات بشکافید.

«وَ عَرِّجوُ عَن طَریقِ المُنافَرَةِ»: راه نفرت‌انگیزی و ایجاد دشمنی را رها کنید.

«وَضَعُوا تیجانَ المُفاخَرَةِ»، این تاج و افسرهایی که به‌عنوان فخر بر سر خود می‌گذارید- که ما از فلان طایفه هستیم یا فلان امتیازات را داریم- کنار بگذارید و ببینید مصلحت اسلام و مسلمین چه اقتضاء می‌کند.

 «هذا ماءً آجِنً وَ لُقمَةً یَغُصُّ بِها آکِلُها». این مسألة خلافت، آب بدمزه و لقمه‌ گلوگیری است که بالاخره گلوی کسانی را که این لقمه در دهانشان فررفته، خواهد گرفت.

«فَاِن اَقُل یَقوُلوُا حَرَصَ عَلَی المُلکِ وَ اِن اَسکُت یَقوُلوُ جَزَعَ مِنَ المَوتِ»: اگر به مردم بگویم، خلافت حق من است- از من حمایت کنید- خواهند گفت: این حرف‌ها را برای دنیا و حکومت و سلطنت می‌زند. و اگر سکوت کنم، می‌گویند از جانش می‌ترسد.

«هَیهاتَ بَعدَ اَللَتَیّا وَ اَلَّتی وَاللهِ لَابنُ اَبی طالِبٍ آنَسُ بِالمَوتِ مِنَ الطِّفلِ بِثَدیِ اُمِّهِ» (26)(نهج‌البلاغه، خطبة5)

پس از آن همه جنگ و فداکاری، از جانم ترسم؛ به خدا قسم آُنس من به مرگ از انس طفل شیرخوار به پستان مادر بیشتر است.

برخی دیگر گفتند: او از جنگ نمی‌ترسد، بلکه نسبت به حقّ خودش یقین ندارد. حضرت در پاسخ می‌فرماید:

«ماشَکَـکتُ فِی الحقِّ مُذ اُریتُهُ»: از آن هنگام که حق به من نشان داده‌ شده، لحظه‌ای در آن شکّ نکرده‌‌ام.(27)(خطبة4)

امام علی علیه السلام در خطبه‌های دیگری نیز دلایل سکوت خود را بیان می‌فرماید. (28)(مانندخطبه های  43و 53 )

بطور خلاصه علت اقدام امام علیه السلام برای بدست گرفتن خلافت، تکلیف الهی و حفظ مصالح اسلام و جامعه اسلامی بود. اگر در 25سال اقدامی نفرمود، برای آن بود که اصل اسلام از بین نرود. ابن‌ابی‌الحدید در شرح نهج‌البلاغه آورده‌است که روزی حضرت زهرا علیه السلام در ضمن صحبتهایش با امیر‌المؤمنین: این مسأله را مطرح کرد که آیا بهتر نیست سکوت شکسته شود؛ در همین حال صدای مؤذّن به گوش رسید که ندا می‌داد اشهدان محمّد رسول‌الله. امیر مؤمنان علی‌ علیه السلام به حضرت زهرا علیه السلام فرمود: آیا این که  این اسم و این صدا از روی کرة زمین محو شود تو را خوشحال می‌کند؟ حضرت زهرا علیه السلام پاسخ منفی دادند. امام علیه السلام فرمودند: پس اگر می‌خواهی این نام و این صدا باقی بماند راهی جز شکیبایی و خود دل خوردن نداریم. (29)(شرح نهج‌البلاغه، جلد11، ص113)

پس سکوت و صبر امام علیه السلام دلیلی جز حفظ و رعایت مصالح اسلام و جامعة اسلامی نداشت.

(برگرفته از کتاب در پرتو ولایت آیت‌الله مصباح)

دلائل سکوت امام دربیان حصرت

از فرمایشات امیر مؤمنان علی‌ علیه السلام برای سکوت در دوران خانه نشینی ،علل و عواملی ذکر گردیده که ذیلاً به برخی از آنها اشاره می‌شود:

1-سفارش پیامبرخدا(ص): رسول خدا به امام توصیه فرموده بود که در صورتی‌که حقّت را غصب کردند و یار و یاوری نداری صبر را پیشه نما(30)(خطبة 37، فراز 4)

2-حفظ وحدت اسلامی:پس از رحلت رسول خدا(ص) فرهنگ قبیله‌ای دوباره جان گرفت و امیرمؤمنان برای حفظ وحدت مجبور به سکوت بود که البته تحمل آن از دست بردن به شمشیر بسیار سخت‌تر و جانفرساتر بود.

جامعه اسلامی در آن عصر با هجوم دشمن خارجی بویژه روم مواجه بود و وجود پیامبران دروغین مزید بر علت بود و حضرت فرمود: من از همه حریص‌تر به وحدت مردم در جامعه هستم. وقتی‌که ابوسفیان خواست دست امام را به‌عنوان بیعت بفشارد و از این راه به مقاصد شوم خود برسد امام علیه السلام رو به جمعیت کرده و فرمود:

«اَیُّهَا الناسُ، شُقّوُ اَمواجَ الفِتَنِ بِسُفُنِ النَّجاةِ، وَعَرِّجو عَن طریقِ المُنافَرَةِ، وَضَعُوا تیجانَ المُفاخَرَةِ، اَفلَحَ مَن نَهَضَ بِجَناحِ، اَو استسلَمَ فَاَراحَ، هذا ماءً آجِنً وَ لُقمَةًً یَغُصُّ بِها آکِلُها، وَ مُجتَنِبِی الثَّمَرَةِ لِغَیرِ وَقتِ اِیناعِها کَالزّارِعِ بِغَیرِ اَرضِه.

ای مردم امواج فتنه را کشتی نجات در هم بشکنید، و از راه اختلاف و پراکندگی بپرهیزید و تاجهای فخر و برتری‌جویی را بر زمین نهید، رستگار شد آن‌کس که با یاران به پاخاست، یا کناره‌گیری نمود و مردم را آسوده گذاشت، این‌گونه زمامداری(طبق پیشنهاد ابوسفیان) چون آبی بد مزه و لقمه‌ای گلوگیر است و آن‌کس که میوه را کال و نارس بچیند مانند کشاورزی است که در زمین دیگری بکارد

آنگاه با ذکر مقدمه‌ای به فلسفة سکوت اشاره کرده، می‌فرماید:

« فَاِن اَقُل یَقوُلوُا: حَرَصَ عَلَی المُلکِ، وَ اِن اَسکُت یَقوُلوُا: جَزِعَ مِنَ المَوتِ، هَیهاتَ بَعدَ اَللَتَیّا وَ اَلَّتی وَاللهِ لَابنُ اَبی طالِبٍ آنَسُ بِالمَوتِ مِنَ الطِّفلِ بِثَدیِ اُمِّهِ، بَلِ اندَمَجتُ عَلی مَکنوُنِ عِلمٍ لَو بُحتُ بِهِ لَا ضطَرَبتُمُ اضطِرابَ الَارشیَةِ فِی الطَّوِیِّ البَعیدَةِ»  (31)(خطبة5)

در شرایطی قرار دارم که اگر سخن بگویم، می‌گویند بر حکومت حریص است، و اگر خاموش باشم، می‌گویند از مرگ ترسید، هرگز من و ترس از مرگ؟! پس از آن همه جنگ‌ها و حوادث ناگوار؟

سوگند به خدا، انس و علاقة فرزند ابی‌طالب به مرگ در راه خدا، از علاقة طفل به پستان مادر بیشتر است. این‌که سکوت برگزیدم، از علوم و حوادث پنهانی آگاهی دارم که اگر بازگویم مضطرب می‌گردید، چون لرزیدن ریسمان در چاه‌های عمیق.

علمی که امام علیه السلام از آن سخن می‌گوید، همان آگاهی از نتایج وحشت‌آور اختلاف و دودستگی است، امام می‌دانست که قیام و جنگ داخلی به قیمت محو اسلام و بازگشت مردم به عقاید جاهلی تمام می‌شود بویژه که پس از رحلت رسول خدا(ص) با انتشار خبر درگذشت پیامبر(ص) در میان قبایل تازه مسلمان، گروهی از آنها پرچم ارتداد و بازگشت به آیین نیاکان را برافراشتند و عملاً با حکومت مرکزی به مخالفت برخاستند و علاوه در یمامه فتنة دیگری نیز برپا شد و آن ظهور مدعیان نبوت مانند مُسیله و سَجاح و طُلَیحه بود. بدیهی است در یک همچو موقعیتی که مهاجر و انصار وحدت کلمه را از دست داده، قبایل اطراف پرچم ارتداد برافراشته، مدعیان دروغگو به ادعای نبوت برخاسته بودند، هرگز صحیح نبود که امام علیه السلام پرچم دیگری برافرازد و برای احقاق خود قیام کند.

امام در نامه ای  که بر مردم نوشته‌است به این نکته اشاره می‌کند و می‌فرماید:

«فَوَالله ما کانَ یُلقی فی روُعی، وَلا یَخطُرُ بِبالی، اَنَّ العَرَبَ تُزعِجُ هذاَ الاَمرَ مِن بَعدِهِ(ص) عَن اَهلِ بَیتِهِ وَ لا اَنَّهُمِ مُنَحُّوهُ مِن بَعدِهِ، فَما راعَنیِ اِلَّا انتثالُ النّاسِ عَلی فُلانٍ یُبایِعوُنَهُ، فَاَسکتُ یَدیِ حَتّی رَأیتُ راجِعَةَ النّاسِ قَد رَجَعَت عَنِ الإسلامِ، یَدعوُنَ اِلی مَحقِ دینِ مُحَمَّدٍ(ص) فَخَشیِتُ اِن لَم اَنصُرِ الإسلامَ وَ اَهلَهُ اَن اَری فیهِ ثَلماً اَو هَدماً، تَکوُنُ المُصِیبَةُ بِهِ عَلَیَّ اَعظَمَ مِن فَوتِ وَلا یَتِکُمُ الَّتیِ اِنَّما هِیَ مَتاعُ اَیّامٍ قَلائلَ، یَزُولُ مِنها ما کانَ، کَما یَزوُلُ التَرابُ، اَو کَما یَتَقَشَّعُ السَّحابُ، فَنَهَضتُ فِی تِلکَ الاَحداثِ حَتّی زاحَ الباطِلُ وَ زَهَق، وَاطمَأنَّ الدّینُ وَ تَنَهنَهَ»(32)همان،62

«به خدا سوگند، من هرگز فکر نمی‌کردم که عرب خلافت را از خاندان پیامبر(ص) بگیرد و یا از آن بازدارد، مرا به تعجب وانداشت جز توجه مردم به دیگری که دست او را به‌عنوان بیعت می‌فشردند، از این رو، من دست نگاه داشتم. دیدم که گروهی از مردم از اسلام بازگشته‌اند و می‌خواهند آیین محمد(ص) را محو کنند. ترسیدم که اگر به یاری اسلام و مسلمانان نشتابم رخنه و ویرانیی در پیکر آن مشاهده کنم که مصیبت اندوه آن بر من بالاتر از حکومت چند روزه‌ای است که به زودی مانند سراب یا ابر از میان می‌رود. پس به مقابله با این حوادث برخاستم و مسلمانان را یاری کردم تا آن که باطل محو شد و آرامش به آغوش اسلام بازگشت»

ابن‌ابی‌الحدید نقل می‌کند که:

روزی حضرت زهرا سلام‌الله علیها حَرَّضَهُ عَلَی النُّهوُض و الوثوب. امیرمؤمنان را به قیام و نهضت و بازستانی حق خویش تحریک کرد. فَسَمَعَ صوتَ المؤذّن «اشهد ان محمدرسول‌الله» در همان هنگام صدای مؤذن را به شهادت بر رسالت پیامبر شنید. فقال لها: ایسرک زوال هذا النداء من الارض. امام علیه السلام فرمود: آیا دوست داری که این صدا در روی زمین خاموش شود؟ قالت: لا فاطمه زهرا عرضه داشت هرگز. قال فانه مااقول لک امام فرمود: پس راه همین است که من در پیش گرفته‌ام. (33)(شرح نهج‌البلاغه، جلد11، ص113)

3- کمی یاران و حامیان

امام علی علیه السلام در چند جای نهج‌البلاغه، یکی از علل سکوت خود را کمی یاران و حامیان خویش می‌داند. از جمله در خطبة شقشقیه می‌فرماید:

«وَطَفِقتُ اَرتَئی بَینَ اَن اَصوُلَ بِیَدٍ جَزّاء اَو اَصبِرَ عَلی طَخیَتةٍ عَمیا، یَهزَمُ فیهَا الکَبیرُ، وَیَشیبُ فیهَا الصَّغیرُ، وَ یَکدَحُ فیها مُؤمِنً حَتّی یَلقی رَبَّهُ، فَرَأَیتُ اَنَّ الصَّبرَ عَلی ها تا اَحجی، فَصَبَرتُ وَ فیِ العَینِ قَذی وَ فِی الخَلقِ شَجا، اَری تُراثی نَهبا» (34)(خطبة 3، فراز 2)

در این اندیشه بودم که آیا با دست تنها برای گرفتن حق خود به پاخیزم یا در این محیط خفقان‌زا و تاریکی که به وجود آورده‌اند صبر کنم که پیران را فرسوده و جوانان را پیر و مردان باایمان را اندوهگین نگه می‌دارد پس از ارزیابی درست صبر و بردباری را خردمندانه‌تر دیدم، پس صبر کردم در حالی‌که گویا خار در چشم و استخوان در گلوی من مانده‌بود و با دیدگان خود می‌نگریستم که میراث مرا به غارت می‌برند.

و نیزمی‌فرماید:

فَنَظَرتُ فَإذا لَیسَ مُعینٌ اِلّا اَهلُ بَیتی، فَضَننتُ بِهِم عَنِ المَوتِ، وَ اَغضَیتُ عَلیَ القَذی، وَ شَرِبتُ عَلَی الشَّجا، وَ صَبَرتُ عَلی اَخذِ الکَظَمِ، وَ عَلی اَمَرَّ مِن طَعمِ العَلقَمِ» (35) خطبه 26/فراز 3

پس از  وفات پیامبر(ص) و بی‌وفایی یاران، به اطراف خود نگاه کرده و یاوری جز اهل بیت خود ندیدم«که اگر یاری کنند مرا، کشته خواهند شد» پس به مرگ آنان رضایت ندادم، چشم پر از خار و خاشاک را ناچار فروبستم، و با گلویی که استخوان شکسته در آن گیر کرده‌بود جام تلخ حوادث را نوشیدم و خشم خویش را فروخوردم و بر نوشیدن جام تلخ‌تراز گیاه حنظل شکیبایی نمودم.

و نیزمی‌فرماید:

فَنَظَرتُ فَاِذا لَیسَ لی رافِدً، وَ لا ذابٌ وَ لا مُساعِدً اِلّا اَهلَ بَیتی؛ فَضَننتُ بِهِم عَنِ المَنِیَّةِ فَاَغضَیتُ عَلَی القَذی، وَ جَرِعتُ ریِقی عَلَی الشَّجا، وَ صَبرتُ مِن کَظمِ الغَیظِ عَلی اَمَرَّ مِنَ العَلقَمِ، وَآلَمَ لِلقَلبِ مِن وَخزِ الشِّفارِ.» (36) خطبة217/فراز

به اطرافم نگریستم دیدم که نه یاوری دارم و نه کسی از من دفاع و حمایت می‌کند، جز خانواده‌ام که مایل نبودم جانشان به خطر افتد، پس خار در چشم فرورفته دیده بر هم نهادم و با گلوی استخوان در آن گیر کرده، جام تلخ را جرعه‌جرعه نوشیدم، و در فروخوردن خشم در امری که تلخ‌تر از گیاه حنظل و دردناکتر از فرورفتن تیزی شمشیر در دل بود شکیبایی کردم.

اینها بعضی از علل سکوت امیرالمؤمنین علی علیه السلام بود که به سبب حفظ اساسی اسلام، دست از حق خود کشید و بیست و پنج سال جرعه‌های تلخ‌تر از زهر نوشید.

 

 

 

تلاشهای ارزشمندامام علیه السلام دردوران صبر

سکوت امام  پس ازغصب خلافت وخانه نشینی،به معنا و مفهوم این نبود که دست روی دست بگذارد و هیچ حرکتی از خود نشان ندهد، بلکه در کنار گذشتن از حق خود، برای حفظ اصل دین که برای امام بسیار مهم بود و نیز دفاع از حق خود وهمچنین اقداماتی جهت اثبات حقانیت خود، حداقل در این مرحله ، سه نوع تلاش داشت:

1-   تلاشهای فرهنگی

2-   اقدامات سیاسی

3-   تلاشهای اجتماعی

ذیلاً به برخی از این فعالیتها از باب نمونه اشاره می‌شود:

+نوشته شده در جمعه هفدهم بهمن 1393ساعت توسط محمدحسین منتظری شاتوری | |

حوادث سال پنجم هجری و افتخارات امیرالمؤمنین علیه السلام

1-جنگ خندق

در شوال سال پنجم هجری غزوة احزاب اتفّاق افتاد. در این غزوه سپاه اعراب بت‌پرست به سان مور و ملخ، در کنار خندقی ژرف فرود آمدند که مسلمانان شش روز پیش از ورود آنان تمام کرده‌بودند. شمارة سربازان دشمن از ده هزار نفر متجاوز بود، در حالی که شماره مجاهدان اسلام از سه هزار نفر تجاوز نمی‌کرد.

محاصرة مدینه حدود یک ماه طول کشید و هر چه دشمن تلاش کرد نتوانست از خندق عبور کند تا اینکه شش نقر از قهرمانان دشمن اسبهای خود را در اطراف خندق به تاخت و تاز در آوردند و از نقطه باریکی عبور کردند و وارد میدان شدند. یکی از اینان عمروبن عبدود بود که  او را با هزار مرد جنگی می‌سنجیدند، در حالی‌که در پوششی فولادین از زره قرار داشت و در برابر صفوف مسلمانان همانند شیر می‌غرّید و فریاد می‌کشید، مبارز می‌طلبید و نعره‌هایش چنان ترسی در دلها افکنده بود که گویی گوشها بسته و زبانها از کار افتاده بود. و هر بار طلب مبارز می‌کرد فقط جوانی بر می‌خاست و از پیامبر اجازه می‌گرفت به میدان برود و هر بار پیامبر خدا امتناع می‌فرمود و آن جوان 28 ساله کسی جز علی‌بن‌ابی‌طالب نبود.

عمرو برای بار سوّم نعره کشید و جسورانه گفت چرا کسی از شما جواب مرا نمی‌دهد و این بار باز این علی بودکه ملتمسانه از رسول خدا اذن خواست و بر درخواستش اصرار ورزید. پیامبر خدا شمشیرش را به علی داد و با دست خود بر سرش عمامه پیچید و فرمود:

«بَرَزَ الایِمانُ کُلُّهُ اِلیَ الشِّرکِ کُلِّهِ» یعنی دو مظهر کامل ایمان و شرک با هم روبرو شدند. شاید منظور پیامبر خدا این بود که فاصله ایمان و شرک بسیار کم شده‌است و شکست ایمان در این نبرد موقعیت شرک را در جهان تحکیم می‌کند.

امام علیه السلام در حالی‌که زرهی آهنین بر تن داشت و چشمان او از میان مِغفر می‌درخشید، خود را معرفی کرد و قهرمان عرب پس از آشنایی با امام، از مقابله با او خودداری کرد و گفت: پدرت از دوستان من بود و من نمی‌خواهم خون فرزند او را بریزم حضرت فرمود تو غصه مرگ مرا نخور که من در هر حال پیروزم چنانکه در هر حال دوزخ جایگاه توست.

امام او را به یاد سخن عصر جاهلیت انداخت و فرمود در جاهلیت می‌گفتی هیچ کس نیست که سه حاجت از من بخواهد مگر این‌که یک حاجت برآورده می‌سازم. عمرو پذیرفت. امام از او خواست   مسلمان شود، نپذیرفت. فرمود به سرزمین خود بازگرد، نپذیرفت. امام فرمود پیاده شو و نبرد کن. از اسب خود فرود آمد.

عمرو ضربتی زد، امام با سپر آن را دفع کرد ولی شمشیر به کلاه اصابت و سر حضرت را مجروح کرد. در همین لحظه امام فرصت را غنیمت شمرده، ضربتی محکم بر او فرود آورد، او را نقش بر زمین ساخت. جابربن عبدالله انصاری می‌گوید گرد و غباری بپاخاست. هیچ‌کس آن دو را نمی‌دید که ناگهان صدای تکبیر امام شنیده شد، غریو شادی از سپاه اسلام برخاست و مسلمانان دریافتند که مولا بر قهرمان عرب غلبه یافته و شرّ او را از سر مسلمانان کوتاه ساخته‌است. پنج قهرمان دیگر پا به فرار گذاردند. نوشته‌اند خواهر عمرو خبردار کشته‌شدن برادرش شد و سؤال کرد قاتل او کیست. گفتند علی‌بن‌ابی‌طالب. گفت مرگ عمرو جز به دست همتای کریمی نگذشت.

به هر حال عظمت نقش‌آفرینی مولا طوری است که اولاً اگر حضرت به میدان نمی‌رفت، هیچ مسلمان دیگری  راجرأت مبارزه با دشمن متجاوز نبود و البته بزرگترین ننگ برای یک ارتش مبارز این است که به ندای مبارزطلبی دشمن پاسخ مثبت ندهد. و ثانیاً اگر امام شرکت نمی‌کرد و یا شهید می‌شد تمام سربازانی که در دامنة کوه مسلح گرداگرد پیامبر بودند و از غرّشهای قهرمان عرب مثل بید می‌لرزیدند، پا به فرار می‌گذاردند و جریان احد و حنین تکرار می‌شد.    چه اینکه سربازان مراقب خندق در می‌رفتند و میدان را برای جولان لشکر دشمن فراهم می‌کرد  و عبور سربازان دشمن را خط دفاعی خندق آسان و قطعی بود و خلاصه نتیجه‌ای جز پیروزی شرک بر آیین توحید و بسته‌شدن پروندة اسلام نبود.

و این محاسبات بود که رسول خدا(ص) با الهام از وحی الهی، فداکاری علی علیه السلام را در آن روز چنین ارزیابی کرد و فرمود: «ضَربَه عَلِیٍّ یَومَ الخَندَقِ اَفضَلُ مِن عِبادَه الثَّقَلَینِ» (17)

سال هفتم هجری و افتخارات امیرالمؤمنین علیه السلام

1- جنگ خیبر

خیبر مرکز بسیاری از توطئه‌ها توسط یهودیان بر ضدّ مسلمانان بود؛ رسول خدا در این سال به فکر فتح خیبر در دویست کیلومتری مدینه در شمال غرب این شهر افتاد؛ این قلعه پایگاه محکم آنان و متشکّل از هفت قلعه تودرتو بود. پیامبر به همراهی 1600 تن از اصحاب این منطقه را محاصره کردند، در دو روز متوالی لشکر اسلام بفرماندهی ابوبکر و عمر هجوم بردند ولی کاری از پیش نبردند. رسول خدا(ص)، فرموند:

«لَاُعطِیَنَّ الرُّایه غَداً رَجُلاً یُحِبُّ اللهَ وَ رَسوُلَهُ وَ یُحِبُّهُ اللهُ وَ رَسوُلُهُ کَرّارا غَیرَ فَرّار»

حمله افکنی که فرار نمی‌کند0 (18)

آنگاه فرمود علی کجاست؟ گفتند دچار چشم درد است، حضرت در حق امام دعا کردند و حضرت را به میدان نبرد فرستادند. (19)

 بود که مرحب خیبری قهرمان بزرگ یهود به هلاکت رسید و در قلعه به دست آن حضرت از جایش کنده شد و قلعه‌ها یکی پس از دیگری فتح گردید. خود امیرالمؤمنین علیه السلام در این مورد فرمود:

«وَاللهُ ماقَلَعتُ بابَ خَیبَرِ بِقُوَّه جِسمانیَِّه وَلکِن بِقُوَّه رَبانیّه» (20)

نبرد خیبر و سه امتیاز بزرگ

پس از شهادت امام مجتبی، معاویه فرصتی پیدا کرد برای یزید بیعت بگیرد. در شام جلسه‌ای تشکیل داد و افرادی نظیر سعدبن ابی‌وقاص را در کنار خود قرار داد. وی در باطن از دشمنان مولا بود و به مقامات معنوی امام رشک می‌برد و لذا جزو بیعت کنندگان با امام نیز نبود اما علیرغم سابقة عداوت با امام. وقتی معاویه در آن مجلس به ناسزاگویی امام پرداخت، بخود پیچید و رو به معاویه کرد و گفت: در حضور من به علی ناسزا می‌گویی، بخدا سوگند هرگاه یکی از آن سه فضیلتی که علی داشت من داشتم بهتر از آن بود که آنچه آفتاب بر آن می‌تابد مال من باشد:

1-  هنگامة رفتن به تبوک و جانشین خود قراردادن علی در مدینه به علی فرمود: موقعیت تو نسبت به من، همان موقعیت هارون است نسبت به  موسی، جز اینکه پس از من پیامبری نیست.

2-  روزی که قرار شد پیامبر با سران نجران به مباهله بپردازد علی و فاطمه و حسنین را همراه آورد و فرمود پروردگارا اینان اهل بیت من هستند

3-   در خیبر حدیث رایه  را در شأن علی فرمود. . . و آنگاه مجلس معاویه را ترک کرد.(21)

 

سال هشتم هجری و افتخارات امیر‌المؤمنین  علیه السلام

1-برشانه نبی

این سال را «سنه‌الفتح» می‌نامند، زیرا در بیستم ماه مبارک رمضان این سال، رسول خدا(ص) مکّه را فتح کرد و در این سال آخرین سنگر مستحکم بت‌پرستی از میان رفت و امام علیه السلام در پایان کار همراه رسول خدا بود و بویژه در شکستن بتهای داخل و فراز کعبه با رسول خدا همکاری نزدیک و شراکت داشت. شیخ مفید می‌نویسد: چون رسول خدا(ص) وارد مسجدالحرام شد، سیصد و شصت بت را در آنجا یافت که برخی از آنها با سرب به یکدیگر بسته‌شده بودند. افتخاری که نصیب مولا شد این بود که پا روی شانه رسول خدا نهاد و در شکستن بتها اقدام نمود و کعبه این یادگار حضرت ابراهیم علیه السلام را از لوث بتها پاک نمود. (22)

2-اقدام قابل تقدیر

پس از فتح مکّه: به رسول خدا(ص) خبر رسید که خالدبن ولید در قبیلة بنی‌جذیمه هجمه برده و با نام اسلام مردان قبیله را اسیر کرده و گردن زده، حضرت فرمود اللهم انی ابرء الیک مما صنع خالدبن‌الولید. خدایا از آنچه خالدبن‌ولید کرده به سوی تو بیزاری می‌جویم. حضرت امیرمؤمنان را به‌منظور جبران خطاکاریهای خالدبن ولید گسیل داشت. امام وارد قبیله شد، دیه کشتگان آنها را پرداخت و اموال بغارت رفتة آنها را پس داد و چیزی هم به‌عنوان احسان بر آن افزود پیامبر خدا از اقدام امام بسیار شاد و خرسند شد و فرمود «احسنت احسنت» و به گفتة بعقویی، خطاب به علی، فرمود: فداک ابوای: پدر و مادرم فدای تو باد(23)

3-مقاوم درحنین

در همین سال و پس از فتح مکه، توطئه‌ای بر ضد مسلمانان از جانب مشرکان قبیلة هوازان طرح‌ریزی شد، این واقعه در منطقه‌ای بود که نزدیک طائف بنام «حنین» دوازده هزار نفر راهی منطقه شدند، غرور مسلمانان را گرفت، شبانگاه در منطقه به استراحت پرداختند، صبحگاهان مشرکین هجمه بر مسلمانان بردند و تمامی مسلمانان به جز 9 نفر گریختند که این تعداد ماندند و دشمنان را دفع کردند که در بین این تعداد امیرالمؤمنین رشادت و شهامت ویژه را از خود نشان داد.(24)

سال نهم هجری(سنه‌الوفود)

1-دریافت مدال منزلت

جنگ تبوک: به رسول خدا خبر رسید رومیان درصدد حمله به شمال غرب حجازند، رسول خدا(ص) با اعلام بسیج عمومی به همراه سی‌هزار نفر به سوی تبوک حرکت کردند، منافقان به بهانة زمان برداشت خرما و خشکسالی از این حرکت سرباز زده و تصمیم گرفتند در مدینه بمانند و با تبلیغات سوء مخفی، مرکز حکومت اسلام را متزلزل سازند، لذا رسول خدا، امیر مؤمنان علیه السلام رادر مدینه باقی گذاردند. امیر مؤمنان به حضرت عرض کرد: تَخلِفُنی مَعَ الخَوالِفِ؟ آیا مرا با متخلفان به جای نهادی؟

رسول خدا پاسخ فرمودند که ان المدینه لاتَصلَحُ اِلّا بی اَو بِک، مدینه جز با حضور من یا تو اصلاح نخواهد شد. آنگاه فرمودند: «اَما تَرضی اَن تَکونَ مِنّی بِمَنزِلَه هاروُنَ مِن موُسی اِلّا اَنَّهُ لانَبِیَّ بَعدی» «آیا خشنود نیستی که منزلت تو نسبت به همان منزلت هارون نسبت به موسی باشد، جز آن که پس از من پیامبری نیست» (25)

2- جان رسول الله درمباهله:

جمعی از بزرگان نصارای نجران وارد مدینه شدند، و پس از گفتگوی طولانی با پیامبر، حاضر به تسلیم در برابر حقیقت نشدند، از این جهت، حضرتش به آنها پیشنهاد مباهله- نفرین طرفینی- داد و آنان نیز پذیرفتند، همة مورخان نوشته‌اند در روز موعود(24ذی‌الحجه) رسول خدا(ص) همراه امیرالمؤمنین، فاطمة زهرا، امام حسن و امام حسین از منزل خارج شدند و در جایگاه خود قرار گرفتند، بزرگ مسیحیان که این منظره را دید، روبه یاران خود کرد و گفت: من چهره‌هایی را می‌بینم که چنانچه دست به دعا بردارند، کوهها از جای خود کنده می‌شوند، اگر بخواهید مسیحیتی بر روی زمین باقی بماند از این مباهله خودداری کنید. مرحوم شیخ مفید در کتاب ارشاد، پس از نقل داستان مباهله، در تبیین مصداق «انفسنا» بودن علی علیه السلام در آیة مباهله می‌نویسد: خدای تعالی در آیة مباهله حکم فرموده‌است که علی علیه السلام جان رسول خدا(ص) است و از این حکم روشن می‌گردد که علی علیه السلام به آخرین درجة فضیلت رسیده‌است و با پیغمبر(ص) در کمال و عصمت از گناهان مساوی و برابر است. (26)

3- اعلام برائت از مشرکان توسط مردی اررسول

گرچه در سال هشتم هجری مکه به عنوان بزرگترین پایگاه شرک سقوط کرد، اما این به معنای پایان بت‌پرستی و مسلمان‌شدن تمام ساکنین مکه و دیگر مناطق شبه‌جزیره نبود. ؛بلکه مشرکین وارد مسجد‌الحرام می‌شدند و طبق آداب شرک‌آلود جاهلی گاه عریان طواف می‌کردند تا اینکه آیات برائت نازل شد و مقرر شد در روز  حج اکبر سال نهم احکام ابلاغ شود و آن احکام عبارت بود از:

1-  لغو عهد و پیمان اسلام با مشرکان که محدود به زمان و مدت معینی نبود و باقی‌ماندن پیمانهایی که تا چهار ماه اعتبار داشت.

2-   نهی از عریان طواف‌کردن

3-   عدم جواز ورود مشرکان به مسجدالحرام

رسول خدا(ص) آیات نازله را به ابوبکر داد تا برود و در مکه در اجتماع زائران مکه به مشرکان ابلاغ کند. اما همین که ابوبکر از مدینه خارج شد و در مسیر مکه به راه افتاد، جبرئیل بر پیامبر(ص) نازل شد و عرض کرد، خداوند بر تو درود می‌فرستد و می‌فرماید «لایُؤَدّی عنک الّا انت او رجلً مِنکَ» این ابلاغها را کسی به جز تو یا مردی که از تو باشد، نرساند. رسول خدا(ص) علی علیه السلام را خواست و فرمود به شتر من سوار شو و پیامها را از ابوبکر بگیرو به سوی مشرکان برو و ابلاغ نما.

امیرمؤمنان در بین راه به ابوبکر رسید و فرمود: رسول خدا به من دستور داده‌‌است که به تو برسم و آیات برائت را از تو بگیرم و به سوی مشرکان بروم و به وسیلة آن، پیمان آنها را لغو کنم. ابوبکر به مدینه برگشت، محضر رسول خدا شرفیاب شد و عرض کرد مگر از من کاری سرزده که علی را فرستادید آیات را از من بگیرد و ابلاغ نماید، حضرت فرمودند جبرئیل امین از سوی خداوند عزوجل نزد من آمد و گفت که این آیات را کسی جز خود تو یا آن کسی که از تو باشد، نمی‌رساند؛ و علی از من است و از جانب من کسی جز علی نمی‌تواند آنها را ابلاغ کند.(27)

سال دهم هجرت و افتخارات امیرمؤمنان علیه السلام (سنه الوداع)

1-علی سختگیردرامردین

در 5 ذی‌الحجه این سال، رسول خدا(ص) علی علیه السلام را به یمن فرستاد تا مردم یمن را به اسلام دعوت کند، و بر اثر دعوت وی بسیاری از مردم یمن به دین مبین اسلام درآمدند. در همین زمانی که امیرمؤمنان در یمن بود، رسول خدا به همراه مسلمانان عازم حج شدند. حجی که به حجه‌الوداع معروف شد. امام مأمور بود که در بازگشت از یمن پارچه‌هایی را که مسیحیان نجران در روز مباهله تعهد کرده‌بودند از ایشان بگیرد و به محضر رسول خدا برساند. او پس از انجام مأموریت آگاه شد که پیامبر گرامی رهسپار خانة خدا شده‌است. از این جهت مسیر خود را تغییرداد و رهسپار مکه شد. آن حضرت راه مکّه را به سرعت می‌پیمود تا هر چه زودتر به حضور پیامبر برسد و به همین جهت پارچه‌ها را به یکی از افسران خود سپرد و از سربازان خود فاصله گرفت تا در نزدیکی مکّه به حضور پیامبر رسید، حضرت از دیدار او فوق‌العاده خوشحال شد و چون او را در لباس احرام دید از نحوة نیّت‌کردن او جویا شد. امام گفت: چنین گفتم «اَللهُمَّ اِنّی اُهِلَّ بِهِ عَبدَک وَ رَسوُلکَ» «خدایا من هم به همان نیتی که بنده‌ات و رسولت محرم شده، محرم می‌شوم» رسول خدا او را در شتران قربانی خود شرکت داد.

امام علیه السلام از مسافرت خود به یمن و نجران و پارچه‌هایی که آورده‌بود به پیامبر گزارش داد و سپس به فرمان آن حضرت به سوی سربازان خود بازگشت تا به همراه آنان مجدداً به مکه بازگردد. وقتی امام علیه السلام به سربازان خود رسید، دید که افسر جانشین وی تمام پارچه‌ها را در میان سربازان تقسیم کرده‌است و سربازان پارچه‌ها را به‌عنوان لباس احرام بر تن کرده‌اند. علی علیه السلام از عمل بی‌مورد افسر خود سخت ناراحت شد و به او فرمود: چرا این کار را کردی؟ گفت سربازان شما اصرار کردند که من پارچه‌ها را به‌عنوان امانت میان آنان قسمت کنم و پس از مراسم حج، همه را از آنان بازگیرم. امام علیه السلام پوزش او را نپذیرفت و گفت: تو چنین اختیاری نداشتی، سپس دستورداد پارچه‌های تقسیم شده تماماً جمع‌آوری شود تا در مکه به رسول خدا تحویل گردد. گروهی که از عدل و نظم و انضباط امام دلگیر شده‌بودند آمدند خدمت رسول خدا و از سختگیری امام شکایت کردند. رسول خدا(ص) یکی از یاران خود را خواست و به او فرمود برو میان شاکیان و پیام زیر را به آنان برسان:

«از بدگویی دربارة علی علیه السلام دست بردارید که در اجرای دستور خدا بسیار دقیق و سختگیر است و هرگز در زندگانی او تملّق و مداهنه وجود ندارد»

2-ولی خدادرقضیة غدیر خم

رسول خدا(ص) پس از اعمال حج به همراه مسلمانان ،راه مدینه را در حالی که گروه انبوهی حضرتش را بدرقه می‌کردند در پیش گرفتند چون کاروان به پهنة بی‌آبی به نام غدیر رسید که در سه میلی حجفه قرار داشت، پیک وحی آمد و آیة 67 مائده را نازل نمود که «یاایها الرسول بَلّغ ما اُنزلَ اِلَیکَ مِن رَبِّک» رسول خدا دستور دادند که همه از حرکت باز ایستند و بازماندگان فرا رسند کاروانیان از توقف ناگهانی آن هم در آن نیمروزی گرم که حرارت آفتاب بسیار سوزنده و زمین  تفتیده بود، در یک بیابانی بی‌آب شگفت ماندند. مردم با خود گفتند: فرمان بزرگی از جانب خدا رسیده، جمعیت را تا صد و بیست هزار نفر ضبط کرده‌اند. در آن لحظات حسّاس، طنین اذان ظهر سراسر بیابان را فراگرفت و ندای تکبیر مؤذّن بلند شد. مردم خود را برای ادای نماز ظهر آماده کردند و رسول خدا(ص) نماز ظهر را با آن اجتماع پرشکوه، که سرزمین غدیر نظیر آن را هرگز به خاطر نداشت بجا آورد و آنگاه بالای منبری که از جهاز شتر درست ‌شده‌بود قرار گرفت و در ضمن خطبه‌ای غرّا، موضوع جانشینی علی علیه السلام را مطرح و سه مرتبه فرمود: من کنت مولاه فعلی مولاه، سپس افزود «اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و احب من احبه و اَبغض من ابغضه و انصُر من نصره و اخذل و من خذله» بعد دستور فرمودند شاهدان به غایبان برسانند. آنگاه اصحاب، نزد امیرمؤمنان علیه السلام آمده و این مقام را به حضرتش تهنیت گفتند.

در اینجا بود که آیة اتمام و اکمال دین نازل گردید. الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی...

پي نوشتها

17- فروغ ولایت بنقل از مستدرک حاکم3/32 و بحار 20/216)

18- الکافی 8/349

19- ارشادالقلوب1/110.

20- همان، 2/246.

21- فروغ ولایت، آیت‌الله سبحانی بنقل از صحیح بخاری، 5/22، صحیح مسلم 7/120 و . . .

22- الارشاد، ج1، ص 141.

23- سیره النبی، ج2، ص53.

24-ارشادمفید1/141.

25-دلائل الصدق2/251، به نقل از مسند احمد و صحیح بخاری و مسلم.

26-ارشاد مفید، ج1، ص158.

27- ارشاد مفید4/76. سیرة ابن هشام4/188.

 

 

+نوشته شده در جمعه هفدهم بهمن 1393ساعت توسط محمدحسین منتظری شاتوری | |

6bd0502f10734cd89c3bbb1ef4dd553b

۸۰ وظیفه و تکلیف منتظران نسبت به حضرت مهدی(عج)در عصر غیبت

                                   ازکتاب «مِکیال المکارم» نوشتۀ آیت‌الله محمد تقی  موسوی اصفهانی

 

۱٫ تحصیل شناخت صفات و آداب و ویژگی‌های آن حضرت

۲٫ رعایت ادب نسبت به ایشان

۳٫ اظهار محبت نسبت به آن حضرت به طور خاص

۴٫ محبوب نمودن ایشان در میان مردم

۵٫ انتظار فرج و ظهور آن حضرتعلیه السلام

۶٫ اظهار اشتیاق به دیدار آن بزرگوار

۷٫ ذکر مناقب و فضائل آن حضرت علیه السلام

۸٫ اندوهگین بودن مؤمن از فراق آن حضرت علیه السلام

۹٫ حضور در مجالس ذکر مناقب و فضائل آن حضرت علیه السلام

۱۰٫ تشکیل مجالس ذکر مناقب و فضائل آن حضرت علیه السلام

۱۱٫ سرودن شعر در فضایل و مناقب آن حضرت علیه السلام

۱۲٫ خواندن شعر در فضایل و مناقب آن حضرت علیه السلام

۱۳٫ قیام به هنگام یاد شدن نام و یا القاب آن حضرت علیه السلام

۱۴٫ گریستن بر فراق آن حضرت علیه السلام

۱۵٫ گریاندن بر فراق آن حضرت علیه السلام

۱۶٫ خود را به گریه کنندگان شبیه نمودن بر فراق آن حضرتعلیه السلام

۱۷٫ درخواست معرفت امام عصر علیه السلام از خداوند عزوجل

۱۸٫ تداوم درخواست معرفت آن حضرتعلیه السلام

۱۹٫ مداوت به خواندن دعای غریق ( یا الله، یا رحمن، یا رحیم، یا مقلب القلوب …)

۲۰٫ دعا در زمان غیبت آن حضرتعلیه السلام

۲۱٫ شناختن علامت‌های ظهور آن حضرتعلیه السلام

۲۲٫ تسلیم بودن و عجله نکردن( در امر ظهور )

۲۳٫ صدقه دادن به نیابت آن حضرتعلیه السلام

۲۴٫ صدقه دادن به قصد سلامتی آن حضرت علیه السلام

۲۵٫ رفتن به حج به نیابت آن حضرتعلیه السلام

۲۶٫ فرستادن نایب که از طرف آن حضرت حج کند.

۲۷٫ طواف بیت الله الحرام به نیابت آن حضرتعلیه السلام

۲۸٫ نایب ساختن دیگری تا از طرف آن حضرت طواف نماید.

۲۹٫زیارت مشاهد رسول خدا و ائمه معصومین (علیهم السلام) به نیابت از مولایمان

۳۰٫ استحباب اعزام نایب برای زیارت از سوی آن حضرت علیه السلام

۳۱٫ سعی در خدمت کردن به آن حضرتعلیه السلام

۳۲٫ اهتمام ورزیدن به یاری آن حضرتعلیه السلام

۳۳٫ تصمیم قلبی بر یاری کردن آن حضرتعلیه السلام در زمان حضور و ظهور ایشان

۳۴٫ تجدید بیعت با آن حضرت علیه السلام بعد از فرایض همه روزه و هر جمعه

۳۵٫ صله آن حضرت علیه السلام به وسیله مال

۳۶٫ صله شیعیان و دوستان صالح امامان علیهم السلام به وسیله مال

۳۷٫ خوشحال کردن مؤمنین

۳۸٫ خیرخواهی برای آن حضرت علیه السلام

۳۹٫ زیارت کردن آن حضرت علیه السلام (بوسیلۀ توجه نمودن به آن حضرت و سلام کردن به ایشان)

۴۰٫ دیدار مؤمنین صالح و سلام کردن بر آنان

۴۱٫ درود فرستادن بر آن حضرت علیه السلام

۴۲٫ هدیه کردن ثواب نماز به آن حضرت علیه السلام

۴۳٫ هدیه نماز مخصوص

۴۴٫ نماز هدیه به آن حضرت به گونه مخصوص در وقت معین

۴۵٫ اهداء قرائت قرآن به آن حضرتعلیه السلام

۴۶٫ توسل و طلب شفاعت از خداوند به وسیله آن حضرتعلیه السلام

۴۷٫ دادخواهی و توجه نمودن و عرض حاجت به آن حضرتعلیه السلام

۴۸٫ دعوت کردن مردم به آن حضرتعلیه السلام

۴۹٫ رعایت حقوق آن حضرت و مواظبت بر ادای آنها و رعایت وظایف نسبت به آن بزرگوار

۵۰٫ خشوع دل هنگام یاد آن حضرتعلیه السلام

۵۱٫ عالم باید علمش را آشکار سازد.(عالِم باید علمش را دربرابر بدعت‌ها آشکار نماید.)

۵۲٫ تقیه کردن از اشرار و مخفی داشتن راز از اغیار

۵۳٫ صبر کردن بر اذیت و تکذیب و سایر محنت ها

۵۴٫ درخواست صبر از خدای تعالی

۵۵٫ سفارش یکدیگر به صبر در زمان غیبت آن حضرتعلیه السلام

۵۶٫ پرهیز از مجالسی که نام آن حضرت علیه السلام در آنجا مورد تمسخر باشد.

۵۷٫ تظاهر با ستمگران و اهل باطل(تقیّه در برابر پادشاه ستمگر)

۵۸٫ ناشناس ماندن و پرهیز از شهرت یافتن

۵۹٫ تهذیب نفس

۶۰٫ اتفاق و اجتماع بر نصرت آن حضرتعلیه السلام

۶۱٫ متفق شدن بر توبه واقعی و بازگرداندن حقوق به صاحبان آنها

۶۲٫ ییوسته به یاد آن حضرت علیه السلام بودن

۶۳٫ به آداب آن حضرتعلیه السلام عمل نمودن

۶۴٫ دعا به درگاه الهی برای جلوگیری از نسیان یاد آن حضرت علیه السلام (از خدا بخواهی که تو را از فراموش کردن یاد آن حضرت محفوظ بدارد.)

۶۵٫ اینکه بدنت نسبت به آن حضرتعلیه السلام خاشع باشد.

۶۶٫ مقدم دانستن خواسته آن حضرتعلیه السلام بر خواسته خود

۶۷٫ احترام کردن نزدیکان و منسوبین به آن حضرتعلیه السلام (مانند سادات علوی و علمای دینی)

۶۸٫ بزرگ داشتن اماکنی که به قدوم آن حضرت علیه السلام زینت یافته‌اند.

۶۹٫ وقت ظهور را تعیین نکردن.

۷۰٫ تکذیب و دروغ شمردن وقت گذاران ظهور

۷۱٫ تکذیب کردن مدعیان نیابت خاصۀ آن حضرت علیه السلام در زمان غیبت کبری

۷۲٫ درخواست دیدار آن حضرتعلیه السلام با عافیت و ایمان

۷۳٫ اقتدا و تأسّی جستن به اخلاق و اعمال آن حضرتعلیه السلام(معنی تشیع و مأموم بودن همین است.)

۷۴٫ حفظ زبان از یاد غیر خدا و مانند آن

۷۵٫ خواندن نماز آن حضرتعلیه السلام

۷۶٫ گریستن در مصیبت مولایمان شهید مظلوم حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام

۷۷٫ زیارت قبر مولایمان آقا ابا عبدالله الحسین علیه السلام

۷۸٫ بسیار لعنت کردن بر بنی امیه در آشکار و پنهان

۷۹٫ اهتمام و همت کردن در ادای حقوق برادران دینی

۸۰٫ مهیا کردن سلاح و اسب در انتظار ظهور آن حضرتعلیه السلام (آماده باش بودن)

+نوشته شده در جمعه دهم بهمن 1393ساعت توسط محمدحسین منتظری شاتوری | |

قیافه مجرمین در دوزخ                               

مجرمین در عالم برزخ از عذاب روحی و جسمی برخوردارند که نمونه‌ای از آنها را بیان می‌کنیم. پس از این که علی بن ابی حمزه که منکر امامت امام رضا بود از دنیا رفت حضرت رضا (ع) فرمود: او را در قبر نشاندند و از ائمه (ع) سووال کردند از اسم همه را برد تا به من رسید و توقف کرد و جوابی نداد پس آنچنان ضربتی بر سر او خورد که قبرش مملو‌ّ از آتش شد.( بحار ج 6 ص 242.)
در آیه 46 سوره مومن که می‌فرماید النّارْ یْعًرُضُونُ عُلَیًها غُد‌ّواً وُ عُشِیاً عذاب کافران را در عالم برزخ نشان می‌دهد.
اگر شخصی اهل عذاب و آتش باشد در مواردی عذاب روح به جسد نیز سرایت می‌کند همانطوری که در زمانی که بنی عباس بر بنی امیه غالب شدند و آنها را از بین بردند قبور آنها را هم خراب کردند و چون قبر یزید ملعون را شکافتند در آن جز یک خط خاکستری به مقدار جسد نحس او نیافتند.
مرحوم عراقی در دارالسلام از قول بعضی از موثقین نقل می‌کند که در قبرستان امامزاده حسن در تهران رفتیم هنوز غروب نشده بود که یکی از رفقا روی سنگ قبری نشست یکمرتبه فریاد برآورد که مرا بلند کنید دیدیم سنگ مزار مثل آتش است روح چقدر معذب بوده که به این قبر و حتی سنگ قبر هم گرمی آتش سرایت کرده می‌گوید من صاحب قبر را شناختم اما برای اینکه رسوا نشود نامش را نمی‌بردم.
“قیافه مؤمنین در برزخ“
مومنین با توجه به درجه‌ای که دارند در قبر در صفا و خوشی بسر می‌برند و حتی جسد برخی از آنها در قبر تازه است و هیچگونه فساد و تغییری در بدن آنها صورت نگرفته است، از امیر المومنین (ع) روایت است که فرشتگان دری از بهشت بر مؤمن می‌گشایند و به او میگویند بخواب در حالی که چشمت روشن باد مانند خواب گوارای جوان زیرا خدای تعالی می‌فرماید: بهشتیان در آن روز بهترین قرارگاه و زیباترین مکانها قرار دارند.
نمونه کسانی که جسم آنها در قبر تازه مانده است:
1ـ جسد حر: شاه اسماعیل صفوی وقتی که شنید بعضی در باره حر طعن می‌زنند امر کرد قبر او را بشکافند دیدند جسدش مانند روزی است که شهید شده و هیچ تغییری نکرده و بر سرش دستمالی بسته شده آن دستمال را باز کردند خون از محل زخم جاری شد پس زخم را با آن دستمال بستند و حسن حال او را دانستند از این رو باگاهی بر آن بنا کردند و خادمی بر آن مقرر داشتند.
2ـ جسد کلینی صاحب کافی: یکی از حکام ظالم تصمیم داشت که قبر حضرت موسی بن جعفر را خراب کند وزیرش گفت: اینجا قبر یکی از علمای این مذهب است و یکی از نمایندگان موسی بن جعفر می‌باشد اینها می‌گویند جسد این شخص تازه است و نمی‌پوسد اگر گفتة آنها راست باشد صلاح نیست که قبر موسی بن جعفر را خراب کنید حاکم پذیرفت و فوراً امر کرد قبر کلینی را شکافتند و با تعجب دیدند که جسد ایشان تر و تازه است و عجیب‌تر از آن دیدند که بچه شیری هم پهلوی اوست که آن هم جسدش تازه است.
3ـ جنازه صدوق: شیخ صدوق که در ری مدفون است در زمان فتحعلی شاه قبرش شکافی برداشت برای تعمیر آن اقدام می‌کنند می‌بینند یک سردابی است و آدمی خوابیده در حالی که بدن سالم به تمام معنی دارد محاسن او حنایی است و دستهایش حنایی و کف پاهایش حنایی است از زمان شیخ صدوق تا زمان کشف این واقعه 857 سال گذشته بود آری بدن‌هایی در میان قبر ممکن است نپوسد و درجه تقوی و طهارت روح تاثیر در این لباس داخل قبر افتاده نموده و او را تازه نگاهدارد
عوامل فشارقبر

برخى از چيزهايى كه فشار قبر را كم مى كنند عبارتند از:1. نماز شب; در روايتى امام رضا(ع) مى فرمايند: خواندن نماز شب و هفتاد بار «استغفر اللّه» گفتن، موجب ايمنى از عذاب قبر مى شود.2-. خواندن سوره «التكاثر» هنگام خفتن3. قرائت سوره «النساء» در هر جمعه4. تلاوت سوره «ن و القلم» در نماز واجب و مستحب 5. وحشت شب اوّل قبر:در مورد هول و هراس قبر، در روايتى حضرت على(ع) فرمود: براى كسى كه آمرزيده نشود، بعد از مرگ، از خود «مرگ» شديدتر است. از قبر و تنگى و تاريكى آن بر حذر باشيد; همانا قبر هر روز مى گويد: من خانه غربتم. من خانه وحشتم. من خانه كِرْم ها هستم و قبر براى مؤمنان باغى از باغ هاى بهشت و براى گناه كاران گودالى از گودال هاى آتش است. زندگى و معيشت سختى كه خدا دشمنان خودش را از آن ترسانده، عذاب قبر است.
زندگي برزخي :از روايات اسلامى استفاده مى شود كه انسان ها در برزخ به پنج گروه تقسيم مى شوند:
الف) افرادى كه در درجه اعلاى ايمان و كمال هستند; روح اين افراد پس از مرگ و پاسخ به سئوال هاى نكير و منكر در قالب مثالى قرار مى گيرد و به بهشت برزخى وارد مى شوند و در آن جا در محضر اميرالمؤمنين(ع) از انواع نعمت هاى الهى برخوردار مى شوند، تا برپا شدن قيامت.
ب) افرادى كه مؤمن اند، ولى نه در درجه و كمال گروه قبلى; اين افراد پس از سؤال و پاسخ در قبر، درى از بهشت (برزخى) به سوى قبر آنان باز مى شود و قبر به مقدار چشم انداز، وسيع شده و باغى از باغ هاى بهشت مى شود. اين گروه در قبرشان متنعم به نعمت هاى پروردگارند و هميشه دعايشان اين است كه خدايا قيامت را برپا نما و نعمت هاى بهشتى را كه به ما وعده داده اى عطا فرما.
ج) مؤمنان گناه كار كه مستحق عذابند; آنها پس از ورود به قبر و سؤال نكير و منكر و ناتوانايى در پاسخ دادن، فرشتگان با عمودى كه در دست دارند بر فرق آنها مى كوبند و قبرشان پر از آتش مى شود. و درى از جهنم (برزخى) به سوى قبر آنان باز مى شود و قبرشان تبديل به چاهى از چاه هاى جهنم مى گردد و اين گروه در قبر معذبند تا وقتى كه گناهانشان بخشوده شود.
د) كسانى كه كافر محض هستند، اينها هم همانند مؤمنان گناه كار در جهنم برزخى معذبند تا برپا شدن قيامت; با اين تفاوت كه عذاب كافر، عذاب عقيده و عمل است و كاهش دهنده عذاب قيامتش نيست، ولى عذاب مؤمن گناهكار، عذاب عمل است و باعث پاك شدن او مى شود و جنبه اصلاح گرانه و رهايشگرانه دارد
هـ) گروهى كه نه اهل ثوابند تا مستحق نعمت باشند و نه اهل گناه تا مستحق عذاب گردند. اين گروه روحشان (در قالب مثالى) به صورت بى هوش و يله و رها باقى مى ماند تا برپا شدن قيامت.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم دی 1393ساعت توسط محمدحسین منتظری شاتوری | |


13ـ فشار قبر
شخصی می‌گوید به امام صادق (ع) عرض کردم آیا کسی از فشار قبر رهایی می‌یابد؟ حضرت فرمود: پناه به خدا از فشار قبر ؛ افرادی که از فشار قبر رهایی پیدا کنند کم هستند

اسباب عذاب و فشار قبر

آنچه در روایات بعنوان اسباب و عوامل عذاب و فشار قبر ذکر شده است عبارتند از:
1ـ سخن چینی 2ـ عدم احتراز از بول 3ـ بد رفتاری با خانواده 4ـ کمک نکردن به هم نوع 5ـ کفران نعمت 6ـ غیبت 7ـ سبک شمردن نماز 8ـ بی اعتنایی به ضعیف
امام علی (ع) می‌فرماید: عُذابْ الْقَبًرِ یُکُونْ مِنُ النّمِیُهِ وُ الْبُوًلِ وُ عُزْبِ الرُجْلِ عُنً اَهًلِهِ عذاب قبر از سخن چینی و پرهیز نکردن از بول و دوری مرد از زنش حاصل می‌شود.( علل الشرایع ص 309.)
ابن عباس روایت کرده است که عذاب قبر سه ثلث است یک سوم برای غیبت و یک سوم برای سخن چینی و یک سوم برای بی‌احتیاطی در تطهیر بول(بحار ج 6 ص 245.      ).
موانع فشار وعذاب قبر

آنچه می‌تواند از فشار و یا عذاب قبر جلوگیری کند اموری است که در روایات ذکر شده است که عبارتند از:
1ـ اعمال صالح: امام صادق (ع) می‌فرماید: چون مومن وارد قبرش شود نماز در جانب راست و زکاه در طرف چپ او قرار می‌گیرد و نیکی بر او سایه می‌افکند و صبر در گوشه‌ای قرار گیرد هنگامی که دو فرشته برای پرستش بر او داخل شوند صبر به نماز و زکاه و نیکی گوید: مواظب صاحب خود باشید و اگر شما عاجز از مواظبت او هستید من از او مواظبت کنم.( بحار ج 6 ص 230.)
2ـ اتمام رکوع: امام باقر (ع) کسی که رکوعش را تمام کند وحشت قبر او را نمی‌گیرد(بحار ج 85 ص 107.  ).
3ـ کمک به همنوعان: امام صادق (ع) می‌فرماید: کسی که غم و اندوه مؤمنی را برطرف کند خداوند غم و غصه آخرت او را بر طرف می‌کند و از قبرش در حالی که دلی شاد دارد خارج می‌شود(بحار ج 74 ص 386.).
4ـ نماز شب: امام رضا (ع) می‌فرماید: مواظبت در انجام نماز شب کنید بنده‌ای که در آخر شب برخیزد و هشت رکعت نماز گذارد و دو رکعت نماز شفع و یک رکعت وتر را بجا آورد و در قنوتش هفتاد بار استغفار کند از عذاب قبر و آتش در پناه خدا باشد و عمرش طولانی و روزی او فراوان گردد(سفینه البحار ج 2 ص 397.).
5ـ پاشیدن آب بر روی قبر: از امام صادق (ع) در باره پاشیدن آب بر روی قبر پرسیده شد حضرت فرمود: تا وقتی که رطوبت در خاک قبر باقی است عذاب از میت کناره می‌گیرد(سفینه البحار ج 2 ص 396.         ).
6ـ مرگ هنگام نزول رحمت: امام صادق (ع) می‌فرماید: کسی که بین زوال شمس روز پنج شنبه تا ظهر روز جمعه بمیرد خداوند او را از فشار قبر محافظت می‌کند(سفینه البحار ج 2 ص 397.).
7ـ چهار بار به حج رفتن: امام صادق (ع) می‌فرماید: کسی که چهار حج بجا آورد هیچ گاه او فشار قبر نمی‌گیرد.( سفینه البحار ج 2 ص 397.   )
8ـ تلاوت بعضی از سوره‌های قرآن مثل سوره زخرف و قرائت سوره نساء در هر جمعه و قرائت سوره قلم در نماز واجب یا مستحب چنان که در روایات ذکر شده است.( سفینه البحار ج 2 ص 397.)
9ـ ذکر لا اله الا الله: پیامبر (ص) می‌فرماید: هر کس در هر روز صد بار لا اِلهُ اِلاّ اللهُ الْمُلِکْ الْحُقًّ الْمْبِینُ بگوید برای او امان از تنگدستی و از ترس قبر خواهد بود و بی نیازی را برای وی جلب می‌کند و درهای بهشت را به روی او گشاده دارد.( سفینه البحار ج 2 ص 397.)
10ـ تلقین پس از دفن: امام صادق (ع) فرمود: چه چیز مانع است شما را از این که کاری کنید که میت شما از دیدن منکر و نکیر در امان باشد راوی می‌گوید گفتم چه کنیم؟ حضرت فرمود: چون میت دفن شد باید ولی او نزد قبرش بماند و دهان خود را نزد سمت سر آن میت نزدیک کند پس به صدای بلند تلقین بخواند پس منکر به نکیر می‌گوید برویم زیرا حجت را به او تلقین کردند.( وسایل الشیعه ج 1 ص 863.)
11ـ قرار دادن دو چوب با میت: امام باقر (ع) می‌فرماید: تا دو چوب تر باشند میت معذب نمی‌شود و بعد از خشک شدن آن دو چوب هم او را عذابی نیست ان شاء الله(وسایل الشیعه ج 1 ص 736.  )
12ـ خیرات بازماندگان: امام صادق (ع) می‌فرماید: میت در فشار و رنج بسر می‌برد به خاطر نماز برادرش خداوند قبر او را وسعت می‌دهد(وسایل الشیعه ج 1 ص 655.).
13ـ گذاشتن تربت حضرت ابی عبد الله (ع) در قبر: روایتی نقل شده که زن بدکاره ای زنا می‌داد و اولاد خود را که از طریق زنا متولد شده بودند با آتش می‌سوزاند و غیر از مادرش از این ماجرا کسی خبر نداشت وقتی آن زن از دنیا رفت زمین او را قبول نمی‌کرد او را به جای دیگر منتقل کردند باز زمین او را نپذیرفت. جریان را به امام صادق (ع) گزارش دادند حضرت به مادرش فرمود: زمین این زن را قبول نمی‌کند چون خلق خدا را به عذابی که مختص خدا است عذاب کرده است در قبر او تربت امام حسین (ع) بگذارید پس چنین کردند خداوند عیب او را پوشاند و زمین او را پذیرفت.( وسایل الشیعه ج 1 ص 742.)
14ـ محبت اهل بیت (ع): پیامبر (ص) فرمودند: محبت و علاقه به من و اهل بیتم در هفت جای بسیار هولناک کار ساز و نجات بخش است: 1ـ هنگام مرگ 2ـ در قبر 3ـ هنگام زنده شدن مردگان در قیامت 4ـ هنگام باز شدن کتاب عمل 5ـ هنگام حساب 6ـ هنگام سنجش افکار و اعمال 7ـ زمان عبور از صراط(بحار ج 7 ص 248.)
15ـ صلوات بر پیغمبر: پیامبر اکرم (ص) می‌فرماید: صلوات بر من سبب نور در قبر می‌شود.( بحار ج 94 ص 71.  )
16ـ اخلاق پسندیده: پیامبر گرامی اسلام (ص) فرمودند: سه گروه از زنان عذاب قبر ندارند و در قیامت هم با حضرت فاطمه (ع) محشور می‌شوند 1ـ زنی که با فقر و تنگدستی شوهر خود بسازد. 2ـ زنی که با بد اخلاقی شوهر صبر و بردباری خود را از دست ندهد. 3ـ زنی که مهریه خود را به شوهر ببخشد(مواعظ العددیه ص 75.).
17ـ زیارت قبر امام حسین (ع): در روایت است که یکی از پاداشهایی که خداوند به زایر قبر امام حسین (ع) می‌دهد آن است که از عذاب و فشارهای قبر او را نجات می‌دهد(کامل الزیارات ص 143.).
18ـ نماز و استغفار و صدقه بازماندگان:پیامبر اکرم (ص) می‌فرماید: سخت‌ترین شبها شب اول قبر است که شما می‌توانید با پرداخت صدقه به مردگان خود ترحم کنید و اگر مالی برای صدقه نداشتید لااقل دو رکعت نماز بخوانید و به روح او هدیه کنید که خداوند از آن لحظه هزار فرشته‌ای به سوی قبرش می‌فرستد که با هر فرشته‌ای لباسی است و قبر او را از تنگی و فشار رهانیده و وسعت می‌بخشد(سفینه البحار ج 2 ص 47.  ).

   امام صادق (ع) می‌فرماید: اِنُّ الْمُیِّتَ لَیُفْرُحْ بِالتَّرُحْمِ عُلَیًهِ وُالاْسًتِغْفارِ لَهْ کَما یُفْرُحْ الْحُیًّ بِالْهُدِیُهِ همانگونه که زندگان با هدایا شاد می‌شوند اهل قبر و برزخیان با ترحم و استغفاری که نسبت به آنان می‌شود شاد می‌گردند(محجه البیضاء ج 8 ص 292.).
پیامبر (ص) به قبری که روز گذشته انسانی در آن دفن شده بود عبور فرمود در حالی که بستگان او می‌گریستند حضرت فرمود: دو رکعت نماز سبک از آنچه شما سبک می‌شمارید در نزد صاحب این قبر از همه دنیای شما محبوب‌تر است(مجموعه ورام ص 453.).
19ـ زیارت قبور: امام صادق (ع) در باره زیارت قبرها می‌فرماید: اموات با شما انس می‌گیرند و چون از ایشان دور شوید دچار وحشت شوند(وسایل الشیعه ج 2 ص 878.              ).
20ـ ارشاد و هدایت جامعه: علی (ع) می‌فرماید: کسی که افراد مستضعف فکری را تقویت کند و او را در برابر مخالفان راه ما با اسلحه استدلال مجهز کند در برزخ مورد لطف مخصوص خداوند قرار می‌گیرد و خداوند عقاید حقه را به او تلقین می‌کند و قبر او را به صورت بهترین باغهای بهشتی در می‌آورد(بحار ج 6 ص 228.).
21ـ شاد کردن مومن: امام صادق (ع) می‌فرماید: هر که به مومنی شادی رساند خداوند از آن شادی مخلوقی آفریند که هنگام مرگ دیدارش کند و به او گوید: ای دوست خدا مژده باد تو را به کرامت و رضوان خدا پس همواره همراه او باشد تا داخل قبرش شود و به او همان سخن را گوید و چون از گور برخیزد به او همچنان گویند و همواره در کنار او باشد و هنگام هر ترسی او را مژده می‌دهد مومن به او می‌گوید: تو کیستی خدایت رحمت کند؟ گوید من آن شادی هستم که به فلانی رساندی(اصول کافی ج 3 ص 275.).

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم دی 1393ساعت توسط محمدحسین منتظری شاتوری | |

1ـ تکامل نفوس ناقصه در برزخ: در روایت است که چون رسول خدا (ص) به معراج رفتند به پیرمردی که در زیر درخت نشسته بود و در اطرافش کودکانی گرد آمده بودند برخورد کردند حضرت سوال کرد: ای جبرئیل این پیرمرد کیست؟ جبرئیل گفت این شیخ پدر تو ابراهیم است حضرت سوال کرد: این اطفال در اطراف او چه کسانی هستند؟ جبرئیل گفت: اینها اطفال مؤمنان هستند که حضرت ابراهیم به آنها غذا می‌دهد.( امالی صدوق ص 271.   )
و از حضرت صادق (ع) نقل شده که فرمود: اطفال شیعیان ما را از مؤمنین، حضرت فاطمه (ع) تربیت می‌کند.( بحار ج 6 ص 229.)
2ـ بازبودن پرونده وثبت آثارباقیات صالحات درآن:

امام حسین (ع) از نبی اکرم (ص) روایت کرده که فرمود: هر کس سیره و روش خوبی را در جامعه بنیان نهد اجر آن سیره و اجر کسانی که تا قیامت به آن سیره عمل می‌کنند برای او خواهد بود بدون آنکه از اجر عاملین به آن چیزی کاسته شود.( تحف العقول ص 243.  )
3ـ ثبت آثاراعمال ناصالح درپرونده

امام باقر (ع) میفرماید: هر بنده‌ای از بندگان خدا روش گمراه کننده‌ای را بین مردم ایجاد کند برای او گناهی همانند گناه کسانی است که مرتکب آن عمل شده‌اند بدون آنکه از گناه عاملین آن کاسته شود.( سفینه ج 1 ص 665.  )
4ـ آگاهی و درک انسان در برزخ: از منابع موجود استفاده می‌شود که با فرا رسیدن مرگ نه تنها شعاع دید و درک انسان کمتر نمی‌شود بلکه بیشتر نیز می‌شود، پیامبر (ص) می‌فرماید: مردم خوابند همین که می‌میرند بیدار می‌شوند.) محجه البیضا ج 7 ص 42.(
5ـ ارتباط ارواح با اهل دنیا در برزخ:
امام صادق (ع) می‌فرماید: هیچ مومن و کافری نیست مگر آن که در حین زوال شمس به دیدار اهل خود می‌رود و اگر دید که اهلش به اعمال نیکو اشتغال دارند سپاس و حمد خدا بجا می‌آورد و چون کافر ببیند که اهل او بر اعمال نیک مشغول‌اند برای او موجب حسرت و ندامت خواهد بود.( فروع کافی ج 1 ص 62. )
اسحاق بن عمار می‌گوید از امام کاظم (ع) در مورد ارواح در گذشتگان سووال کردم که آیا آنها اهل خود را ملاقات و دیدار می‌کنند؟ حضرت فرمود: بلی گفتم در چه مقدار از زمان دیدار می‌کنند؟ حضرت فرمود: در هر جمعه و در هر ماه و در هر سال یک بار بر حسب منزلت و مکانت مومن گفتم در چه صورتی آنها برای دیدار اهل خود می‌روند؟ حضرت فرمود: در صورت پرنده لطیفی که خود را به دیوارها می‌زند و بر آنها اشراف می‌نماید. پس اگر آنها را در خیر و خوبی مشاهده کند خوشحال می‌شود و اگر آنها را در بدی و اندوه بنگرد غمناک می‌گردد. (44) 6ـ همدم انسان در عالم برزخ:قیس بن عاصم می‌گوید: من و جمعی از بنی تمیم از راه دور به مدینه آمدیم و خدمت رسول اکرم ص) رسیدیم من عرض کردم یا رسول الله ما را موعظه‌ای بفرمایید که همواره از آن استفاده کنیم چرا که ما بادیه نشین هستیم و کمتر به شهر دسترسی داریم حضرت فرمود: ای قیس با عزت ذلت و با حیات مرگ است و با دنیا آخرت... ای قیس ناگزیر برای تو همنشین و مصاحبی خواهد بود که با تو به خاک سپرده می‌شود موقع دفن تو او زنده است و تو مرده اگر همنشین تو بزرگوار و کریم باشد تو را اکرام می‌کند و اگر پست و فرومایه باشد آزارت می‌دهد.( امالی صدوق ص 3.  )
7- ملاقات ارواح با یکدیگر در عالم برزخ: امام صادق (ع) می‌فرماید: ارواح در برزخ با یکدیگر ملاقات می‌کنند سووال کردند آیا واقعاً همدیگر را می‌بینند؟ فرمود بله می‌بینند و از همدیگر خبر می‌پرسند و سووال می‌کنند و همدیگر را آشنایی می‌دهند آن چنان آشنا می‌شوند که در آنجا می‌گویند این شخص فلانی است.( بحار ج 6 ص 269.)       

8ـ پرسش و سوال در عالم برزخ: مطابق روایات و اخبار در عالم برزخ فقط مسایلی که انسان باید به آنها اعتقاد و ایمان داشته باشد مورد پرسش و رسیدگی واقع می‌شود و رسیدگی به سایر مسایل موکل به قیامت است.
در روایتی امام صادق (ع)می‌فرماید: میت در قبر از پنج چیز سووال می‌شود: از نماز و زکات و حج و روزه و ولایت.( بحار ج 6 ص 266 )
9ـ کوتاهی عمر عالم برزخ در مقایسه با عمر قیامت:قرآن در چند مورد به کوتاهی عمر عالم برزخ اشاره کرده است ،ازجمله: وُ یُوًمُ تَقُومْ الساعُهْ یْقْسِمْ الْمْجًرِمْونُ ما لَبِثُوا غَیًرُ ساعُهٍ.
روزی که قیامت بر پا شود مجرمان سوگند یاد می‌کنند که فقط ساعتی در عالم برزخ توقف داشتند.( سوره روم آیه 55)

10ـ مردود بودن شفاعت در برزخ:امام صادق (ع)می‌فرماید: وُاللهِ ما أَخافْ عُلَیًکُمً اِلاّ الْبُرًزَخ فَأما اِذا صارُ الاَمًرْ اِلَیًنا فَنَحًنْ اَوًلَی مِنْکُمً بخدا قسم نمی‌ترسم بر شما مگر از برزخ و چون کار به ما رسد ما اولی و سزاوارتر از شما می‌باشیم.( بحار ج 6 ص 214.)
11ـ تجسم عمل در برزخ: به موجب بعضی از روایات اعمال هر انسان از لحظات بعد از مرگ یعنی در مراحل ابتدائی عالم برزخ تمثیل و تجسم می‌یابد و صاحب قبر در ملکوت قبر با چشم برزخی آن را می‌بیند و تا قیام قیامت با او خواهد بود.

امام صادق (ع) میفرماید: وقتی شخص با ایمان را در قبرش می‌گذارند دری به رویش گشوده می‌شود و جایگاه خود را در بهشت می‌بیند از آن دری که به عالم غیب گشوده شده مردی با چهره زیبا خارج می‌شود شخص با ایمان به او می‌گوید تو کیستی که من از تو زیباتر ندیده‌ام پاسخ می‌دهد من نیت خوب تو هستم که در دنیا بر آن بودی و عمل خوب تو هستم که در دنیا انجام دادی وقتی شخص کافر را در قبرش می‌گذارند دری به رویش گشوده می‌شود و جایگاه خود را در آتش می‌بیند سپس از آن در مردی زشت رو خارج می‌شود

12ـ عذاب برزخی:  

علی (ع) می‌فرماید: از بندگان خدا بعد از مرگ برای کسانی که آمرزیده نشده‌اند عذاب و درد قبر شدیدتر از مرگ است پس از تنگی و تاریکی و وحشت و غربت آن بهراسید همانا قبر هر روز ندا می‌کند منم خانه غربت منم خانه وحشت و منم خانه کرم, قبر برای مؤمنین همانند باغی است از باغهای بهشت و یا گودالی از گودالهای جهنم.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم دی 1393ساعت توسط محمدحسین منتظری شاتوری | |